چرا تجاوز؟
چرا همش برچسب های تجاوز رو میخونی؟
_نمیدونم شاید این آرومم میکنه
+مگر کم تجربه کرده ای بدبخت؟
با خواندن اینها بدتر افسردگیت عود میکنه
_نه بذار بخونم شاید با خوندن خاطرات تلخ افرادی که اقبالی مشابه بخت من رو داشتن این کمی آرومم کنه بفهمم تنها من نیستم که در این دنیای کثیف اینجوری شدم.
+فکر نمیکنی بدبینی ات به عالمو ادم از اینی که هست بیشتر بشه؟
_دیگه از این بیشتر؟
بالاتر از سیاهی رنگی هم هست؟
+پس حداقل به همین سایت(بکن تو) بسنده کن
اینهمه دونبال این سایتو اون سایت نگرد دنبال کلمه منحوس تجاوز.خودتو داغون میکنی
اینها مکالمه همیشگی من و درونم بوده چندین سال
که مثبت ها، راهنمای درون مثبت ،و منفی ها سخن نهانگاه افسرده من.
سالها داستان های شما عزیزانم را خوانده ام در اتاقم و در بروی همه بسته. و سیگار پشت سره سیگار و قطرات اشک هم همچنین، قطره پشته قطره
و پنجره هم باز
چه در سرمای سوزان و چه در گرمای طاقت فرسا
که دود سیگار معلوم نشه.
حوصله نوشتن خاطرات خود را نداشتم.
با بعضی از دوستان خوبم که مقداری از وقایعم مطلع بودن مطرح کردم که آیا بنویسم یا نه
که بیشترشون از قدرت قلمم خبر داشتن گفتن بنویس
مطمءنیم تاثیر خوبی میتوانی بذاری رو دیگران
و میتونی مایه عبرت خوبی بشی برا کسانی که هنوز به این بلا مبتلا نشدن
بعضی ها هم گفتن ننویس.دلایلی هم مطرح کردن که صرف نظر میکنم از مطرح کردنشون.طولانی داره میشه.
حالا کی حوصله ایمیل درست کردن داره خدا. بابا ولش کن اصلا( اونوقت نمیدونستم برا نوشتن داستان ایمیل داشتن لازم نیست تازه فهمیدم )
(اینم قابل توجه دوستانی که مثل من فکر میکردن. پس شمام دست به قلم بشید و بنویسید.الان که دارم مینویسم حس میکنم نوشتن آرامش خوبی به آدم میده)
من حتی حوصله پاسخ نیم خطی برا رفقای خوبم که ده ها پیام نوشته اند را هم ندارم.
+کجایی تو پسر؟
+موردی؟
+زنده ای؟
- چرا جواب نمیدی پس عه
+چته؟
_هیچی بابا ولم کنید به حال خودم بمیرم.
+چیشده
_هیچی.
+چرا بابا چیزی نمیگی به ما
_شبخوش.
+واااا
_وا بی وا .
_شبخوش ببخشید منو
_هوای حوصله بد ابری ست
+بابا کمی بیا بیرون اینقد تو خونه نمون پسر دیوانه میشیا.
_نه. شبخوش یا روز…
اینگونه بود غالب مکالمات من با دوستانی که نمیدونستن مشکلمو
باز حرف زدن با خود
براستی چرا من؟
خدایا چرا من ؟
کاش منو زشت میآفریدی
کاش این نعمت خدادادی، زیبایی و لطافت.(بگذریم که گاهی هم خیلی بدردم خورده)
هر دو را یکجا نمیدادی
یا اگرم دادی کمی هم خشونت و سفتی و سختی و زمختی هم در کنار اون چاشنی میکردی.
نه. نمک لازم نبود مرسی
داشت
شاید این کمکم میکرد تا این اتفاقا نیوفته
مثل خیلی از بچه خوشگل های دیگه
که دیدم اتفاقی براشون نیوفتاده
یه مطلبی هم برا کسانی که وسعت نظر ندارندو میگن تو کامنت ها به افراد
که تو حتمن دلت بوده که مخالفت شدید از خودت نشون ندادی
نه عمو .اشتباه نکن.همه که یجور نیستن
همه که خشونت به خرج دادن بلد نیستن.
مثل اینکه شما از آهو بخوای که چنگ بندازه و مثل پلنگ بدره
بس است
حوصله ام سر رفت
دیگه نمیتونم بنویسم
ساعت ۳ شبه.کم مونده برا خوردن سحری
برم سیگاری بخرم و آب میوه ای بعد قرصی آرام بخش (همیشه نمیخورم،وقتی که حال ندارم)
&&&&***&*&&&&
اومدم
اما دو روز بعد
خدایا حوصلشو بده تا کامل و بدون نقص بتونم ده ها و ده ها داستان و سرگذشتمو بنویسم.
شاید قلمم اندیشه ای ژرف تر به صاحبان فکر
و کامی شیرین تر به صاحبدلان
و وسعتی در دید به ژرف اندیشان
ببخشد.
هر داستانی شاید به اندازه خود چنین باشد.
و هیچ چیزی شیرین تر از خوشه چینی از اندیشه دیگران نیست.
نمیدونم از کجا شروع کنم
از چی شروع کنم
من ز بسیاری گفتارم خموش
من ز شیرینی نشینم رو ترش.
خب طبیعتا باید از اولین تجاوز شروع کنم.
باید کلمه ای اضافی نباشه
چون میخوام به خوده کصافت ها هم بفرستم همه داستان هامو
و بگم بهشون که هیچگاه ازشون نمیگذرم.
چون…
(آدمه زیاد مذهبیی نیستم برخلاف خانوادم)
اما پیامبر و امامان معصوم رو بعنوان عقلای عالم و صاحبان علم لدنی قبول دارم که شکی در بیانات اونها نیست
چون علم اونها لدنی ست لدنی یعنی عنداللهی یعنی علمی که از نزد خدا آمده.
بگذریم .
نمیخوره بمن اینجور حرف زدن ها.خفه شم.
برگردیم به چون…
نمیگذرم ازشون چون…
شنیدم از پیامبر روایتی که فرموده:کسی که آلت در دبر او رفت دیگر خیری در او نیست.
وای که چه تکان دهنده ست این بیان.
من خودم اینو به عینه تجربه کردم در زندگیم
منی که با دنیایی از استعداد و هوش ذاتی چندان آدمه مهمی نتونستم بشم.
نه. ارادمم ضعیف نبود. اشتباه نکنید
بلکه بسیار پر کار و پر انرژی بودم
هم در کسب علم و هم در کسب ثروت.
اما با هر تجاوز انگار کم کم اینها کم شد.و کم شد
تا اینکه رسید به نهایته سر حده کسالت.
حاشیه بس است…
فقط پنج یا شش سالم بود
میفهمی؟ پنج یا شش سال
پسر بچه ای در نهایته لطافت و زیبایی و ادب.
که بهش یاد ندادن حرف روی حرف بزرگتر اوردن.
اون پدر مادره بی فکر. یاد ندادن که بچه جون
همه جا نباید مطیع محض بزرگتر بشی.حتی در برابر اعضای خانواده
وقتی به اعضای خصوصیت دست زدن باید واکنش نشان بدی
اینجا دیگر حرف شنوی ممنوع.
بلکه باید بیای و به ما بگی
پدرم که کارمند اداره بود
بعد از اونم میومد و مشغول کشیدن تریاک.
مادرمم عین خودم خوش قلب و ساده
و نسبت به همه خوش بین.
اره. در این سن بودم که یه دایی داشتم.کوچکترین داییم بود اسمشو مثلا میذاریم رامین.
اونوقتا خیلی دوست داشتم با مامانم بریم خونه مادر بزرگم
چون هم مهربون بود.هم خاله هایی که اونوقت مجرد بودن و همبازی بودیم باهم.
همم اینکه تو حیاط پشتی مادر بزرگم مرغو خروس زیادی داشتن
جوجه زیاد در میوردن مرغاشون
که من خیلی دوست داشتم جوجه هارو.عشق میکردم باهاشون.حتی یبارم دندون قروچه گرفته بودم یکی از اون نازترین هاشو خفه کرده بودم تو دستم
همونجور راست گرفته بودم حالت دستمو و اومده بودم بین مهمونا که اونا هم خیلی خندیده بودن.
گوسفند داشتن.تنور برا نون پختن داشتن.خلاصه خونشون برام جذابیت خاصی داشت
موقع رفتن هم با گریه و زور میبردنم خونه.بعضی وقتا مجبور میشد مادرم میذاشت میموندم.
اونوقت یادمه آدامس های آیدین بود که عکس های فوتبالیست ها از توش در میومد.و یه زیبایی و جذابیت خواصی داشت
دایمم که اونموقع تو ایام نوجونی بود زیاد از اون آدامس ها میخرید و زیاد از اون عکس ها داشت.خلاصه همه بچه ها باهم بازی میکردیم با عکس های داییم.من خیلی دوست داشتم عکسای داییو که خیلی هم زیاد بودن و تمیز
با دست میزدیم رو عکس ها هر کی بیشتر میتونست تعداد برگه های عکس بیشتری برگردنه اونا رو برمیداشت موقتا برا خودش .البته بعده اتمام بازی میدادیم دوباره به داییم همشو.
یروز داییم منو برد زیر زمینشون گفت امیر بیا بریم کارت بازی کنیم
ظهر بود مادر بزرگم اینا هم خوابیده بودن
یادم نیست زیاد خیلی وقت پیشه
مامانم اینا بودن یا من تنها اونجا بودم خونشون. یادم نیست
خلاصه یه حموم داشتن تو اون زیر زمین که همراه با اتاق هاش فرش انداخته بودن توش و وسایل گذاشته بودن اونجا.
خلاصه یه مقدار بازی کردیم بعد گفت بیا بریم حموم گفتم باشه دایی جون
بعد یه ذره اونجا هم بازی کردیم بعد جمعش کرد. منو بغلش گرفت و بوسم میکرد و لب هامو بوس میکردو دستشو میزد به جلوم و پشتم
همونروز به همین مقدار اکتفا شد
مدت ها هم باز به همین منوال بود.بیشتر از اون نبود.(چون خانواده خوب و با شخصیت و با تربیتی هستیم.ممکنه بگید چجور خانواده با شخصیتی هستید که داییت با تویه پسر بچه اینکارو میکرده ولی خب اینم میدونید وقتی شهوت بر انسان غلبه کنه دیگه نمیتونه جلو خودشو بگیره حدیث هم هست که وقتی آلت مرد بلند میشه نصف عقلش میخوابه.اونم که یه پسر نوجوون که تازه به بلوغ رسیده و ناکامل در خلوت با پسری که وصفشو گفتم نیازی به تکرار نیست
خلاصه بعد از یه مدت یادمه یه روز که خونه هیچکس نبود مثل اینکه مامان اینا و مامان بزرگ و خاله ها رفته بودن مهمونیه بعد از خواب عصرگاهی
باز داییم منو برد داخل همون حموم و باز همون کارارو کرد یه مدت بعد شلوارمو کشید پایین
منم هیچ حسی نداشتم
نمیدونم درک میکنید این حرفمو یا نه اصلا مغز بچه اونقد کوچیک میشه شاید اصلا فکرش به اینچیزا نرسه که اینچیزا زشته.حتی شدید تر از اینم انجام داد باهام بازم تا یه مدت بخدا نمیدونستم میزان زشتیه این کار رو (مگر خیییییلی خفیف) تا بعد که با یه حرفش فهمیدم که اینکارا چقد زشته (که در ادامه میگم اون حرفو!!!.)
پیشتر هم گفتم که پدر مادرمم اصصصلا از اینچیزا چیزی نگفته بودن برام.
خلاصه شلوارمو کشید پایین و تف انداخت به سوراخم و کیرشو گذاشت دم سوراخم و فرو کرد تو
اون لحظه الان انگار جلو چشمامه.اصلا دردی نکرد برخلاف دیگران که تعریف میکنن از اولین سکسشون.
یوقت فکر نکنید قبل از اون هم اینکارو باهام کرده بودن .نه.خب اگه کرده بودن اول اونو تعریف میکردم.
نمیدونم خلاصه علتش چی بود .بدنم خیلی نرم بوده؟ که الانم خیلی نرم و ژله ایه دقیقا حالتی مثل حالت ژله ای داره(دوست ندارم زیاد اینمدلی حرف بزنم ولی چاره ای ندارم برا تصور کردن شما بگم )
یا اینکه نمیدونم کیرش خیلی کلفت نبوده شاید
چون من ندیدم کیرشو. با نگاه کردن به کارت ها مشغول بودم زیرش.
ولی اون لحظه یادمه زیاد رفته بود توش
نمیدونم شایدم دردش کم بوده که یادم نمونده
قشنگ حسش میکردم
فکر کنم کلفت نبود ولی دراز بوده و گوشتی بوده احتمالا علاوه بر قلمی بودن که دردم نگرفته بود.
بعد دیگه اینچیزا رو نمیدونستم اونوقت که دروغکی بگم به شما که آبشو ریخت توم یا نریخت. اصلا هیچی نمیدونستم از اینچیزا
آقای سامی ببشید دیده اونوقت من اصلا نمیدونستم بخدا کاندوم چیه. بچه بودم
اون داییه خرم باید میکشید سره اون بی صاحب به قول خودتون
تولو خدا دعبام نتونید. ه ه ه ه ه
(خب اینم یه شوخی برا رفع خستگی)
این شد که لعنتی من هیییییییچگونه ترسی نداشتم از این کارا
کاش اون لعنتی هم مثل قسمته خیلیای دیگه کلفت بود تا حتی خون جاری میکرد.جیغو فریادمو در میورد.:
تا دیگه قبول نمیکردم که اینکارو باهام بکنن
امیدوارم خوب حرفمو درک کرده باشید و با کامنت های ناراحت کننده بر ناراحتی هام افزوده نکنید?
خلاصه اینکه داییم دو سه باری باز منو کرد. بعد یه روز گفت امیر بیا بریم زیر زمین من گفتم نمیام میخواستم برم بازی کنم با بچه ها تو کوچه خیلی اصرار کرد نرفتم بعد گفت اگه بیای عکس های آدمس آیدین رو میدم بهت که رفتم.چون اونارو خیلی دوست داشتم باز منو برد فرو کرد به نانازه بیچارم.یادمه یبارم میگفت بیا که مشغول دون دادن به جوجه های مادر بزرگ بودم و بازی میکردم باهشون. و به زور کلشونو میبردم تو ظرف آب که بخورن .نمیدونم چرا اونا هی نوک شونو عقب میکشیدن و نمیخوردن .و نمیرفتم که گفت اگه بیای تیله هامو میدم بهت که باز رفتم
(الان به ذهنم خطور کرد از اونوقت ریشه بیزینس کردن که در این اواخر به ذهنم رسیده بود
میخواستم یه چیزی بخرم.از اونوقت ریششو داییم تو قلبم زده بوده
و منو به پاداش دریافت کردن ،در مقابل کون دادن عادتم داده بود.که ادامه ندادم دیگه خوشبختانه چون گفتم پول حرام به چه درد میخوره.حتی وسیله ای که بخوام با پول حرام بخرم
خوردن برا شکم که مطلقا انجام ندادم.چون حالا وضع مالیمون هم بدک نبود که نیاز شدید داشته باشم. حالا اینها بعدها در داستان ها تفصیلش خواهد آمد.که چه سرگذست هایی از سرم گذشته خلاصه اونم دیدم طالبم زیاده گفتم بذا پول بخوام ازشون شاید کمی شل کنن. دیگه اینقد اصرار نکنن کلافم کنن )
خلاصه یبارم برد منو تو همون حیاط پشتی خیلی بزرگ که گفتم
بعد منو رو ماسه ها خوابوند.
خوابید روم.تا وزنشو انداخت رو باسنم
گفتم آااااااای دایییییییی
گفت چیه؟
گفتم خاک ها اذیتم میکنه.خندید گفت خاک نیست این ماسه ست
دولم میخورد به ماسه ها درد میگرفت
بعد اورد اونجایی که دولم در تماس بود رو گود کرد با دستش تا دولم اونجا بره دیگه نخوره به زمین و رون های نرمم فقط در تماس باشه با ماسه ها .
چند تا هم شیشه خرده بود پرتش کرد اونور که ماسه های نرمی هم بودن یادم میاد. بعد گفت بخواب خوشگلم یه ذره خوابیدم توف انداخت رو سوراخم اروم اروم کرد توش
بعد گفتم دایی داغه ماسه ها دارم میسوزم
آخه وسط ظهر تابستون بود
بعد منو بلند کرد و به دیوار همون تنور گاه یه مدتم اونجا منو کرد.
خلاصه دیگه تربیت مربیت کارسازش نبود.همیشه منو میکرد
طعم کونم و گرمای داخلش لای دندونش گیر کرده بود. فک کنم اونم تازه داشت تجربه میکرد لذته توشو
تا اینکه تموم شده بود داشتیم میومدیم به خونه اصلی که به هم وصل بودنننننننننننننن میخوام چیزی رو که پیشتر گفتم که چی شد فهمیدم این کارا چقد زشته
(باز تکرار و تاکید میکنم برگردید به پنج شش سالگی خودتون و بچه هایی که اطرافتون میبینید که چقد آدم در اون سنین فکرش و مغزش کوچیکه. البته استثناعاتی هم وجود داره انکار نمیکنم. همه اینجور نیستن)
من یدفه نمیدونم چی شد یهو گفتم من میخوام به دایی حسین
(بزرگترین داییم بود)بگم تو با من اینکارارو میکنی.
وقتی شدته ترس دایی رامینمو دیدم. و شدته واکنشش رو که چشماش درشت شدو صورتش سرخ. و گفت نههههههه یوقت نگی هااااااااا.این کارا خیلی زشته.خونه بفهمن منو میکشن.
(وای خدا انگار الان جلو چشممه اون لحظه)
بعد از اون لحظه فهمیدم شدته قبح این کارارو
گفتم که قبل از اون یه چیزه بسیییییییییار بسیار خفیفی میدونستم قبح اینکارارو مثل مهی خفیف)
بعد برگشت یهو گفت تو خودت میگفتی دایی عکس های بازی رو بده بمن تیله هاتو بده بمن بعد باهام اینکارو بکن. ببین چقد باید پست باشیا.
بعد گفت منم میگم بهشون که تو خودت بمن اینارو گفتی
شما حساب کنید یه بچه پنج شش ساله چجور میتونه جواب اینو بده.؟؟؟اصلا بلده جواب بده؟؟؟
اصلا بلده استدلال بکنه.یا عین بلبل با زبونش بشوره بذاره کنار یارو رو؟؟؟؟
بگه کصافته بیشعور من گفتم؟؟؟؟
حرف به دهن من میذاری؟؟؟؟
یا خودت تطمیع کردی منو با چیزایی که دوست داشتم
قشنگ یادمه با اون چهره معصومانه یادمه بغض کردم اشک تو چشمام حلقه زد سرمو بلند کردم به چشماش نگاه کردم که قدش خیلی بلند تر از من بود با چشم های درشت و مظلومانه و معصومانه که الانم اینجوره (به گفته اطرافیان) گفتم دایی (تتتو خودت گفتی دیگه.)همین شد جوابه من
هه. فدات شم الهی هی
خلاصه بلندم کرد از زمین بوس کرد چشمامو .گفت فدای چشمای قشنگت بشم گریه نکن حالا دیگه میفهمن چیزی شده. کمی وایسا با جوجه ها بازی کنیم بعد بریم تو
خلاصه دیگه اون کارو باهام انجام نداد.هیچوقت
ولی همزمان با اون یا نمیدونم قبل او داییه کوچکتر از بزرگترین داییم
منو میبرد همون زیر زمین (۴ تا دایی دارم)
بعد نمیدونم دایی رامین دیده بود مارو . بخاطره این جرات پیدا کرده بود اونم اینکارو بکنه یا نه.نمیدونم احتمال میدم
خلاصه دایی سعید رو صندلی میشوند منو بغلش و ساعت ها کیرشو میمالید بهم و به سینه هام دست میزد ولی اون هییییچوقت شلوارمو در نیورد.بخاطر همینم این عاقبت بخیر شد چون به تربیت خانوادگیش تا حدی بالاخره پایبند بود ولی دایی کوچیکم زنش جنده از آب دراومد آبروشم رفت و الانم داره مهریه میده.هم جنده از اب در اومد هم مهریه میده چند ساله.شک ندارم آهه منه.
تارو پود عالم امکان بهم پیوسته است
اگر دردی به قلب کسی وارد کردی بدون اون درد به قلب تو هم خواهد رسید.عامل بیچارگی و سستی من اون بوده بنا بر اون حدیثی که از پیامبرمون گفتم.
اگه روم میشد و چیزی بعنوان حیا وجود نداشت به مادرم میگفتم مادر جون اینکه هی میگی آخه چی شد به تو پسرم که به اون خوبی بودی
کم کم. کم کم اینجوری شدی میگفتم مادر جون علتش رو از کاره بردارت بدون. به استناد اون حدیث.
البته انکار نمیکنم عوامل دیگر هم تخیل هستند ولی این بنظرم مهم ترین عامله علوم روز هم همینو میگن.
اثراتی که تجاوز بر روح و روان و احیانا بر جسم وارد میکنه تا آخره عمر با انسان میمونه
خلاصه دوستان عذر خواه هستم بخاطره اطاله کلام.چون اولین داستانم بود قدری مقدمه مفصل لازم مینمود در نظرم.
خب اولین داستان بود و دوران بچگی هایم. طبیعتا خیلی جاذبه هایی که شما شاید دوست داشته باشید در داستان ها، کمتر بود که در داستان های بعدی کم کم میاد چون از دروغ نمیتونستم آبو تاب بدم الکی.
و هر چی که یادم بود گفتم
بیشتر جنبه آموزندگی داشت تا چیزهای دیگر
خصوص برای کسانی که تازه مادر شده اند یا پدر. یا انشالا میخوان بشن. و این داستانو میخونن
که کودک اینه…
با اون طولو تفصیل
که بدانند و بشناسند ذهن کوچک خردسال را.
و با کیل خودشون هیچوقت مسایل را وزن نکنند. فکر نکنند بچه میزان درکش نزدیک است به بزرگتر ها بلکه بدانند که زمین تا آسمان است فاصله این ادراک ها.(کعرض و السماء) بدانند که باید به بچه گفت و آگاهش کرد. تا کار از کار نگذشته.
و مثل من به باد فنا نرفته.
دوستان عزیزم. الهی امیر به فدای شما تورو خدا حتی یک کامنت بد نذاره کسی تحمل شنیدنشو نداره قلب نازکم
که اگه چیزه بدی بشنوم دیگه دستم راحت نخواهد نوشت.شایدم اصلا ننویسد
غرضم از نوشتن،
جلب همدردی و راهنمایی و محبت های صمیمانه شماست.که دلمو گرم کنه
اگر مرحم نمیتوانی .نمک هم مباش.لاقل سکوت کن
دوستان عزیزم چهار پنج ساعت وقت گذاشتم .خیلی خستم کرد و به سختی و به زحمت نوشتم با این روحیه ای که شاید از لابلای
عبارات مشخص بود.امیدوارم دوستان حتی یک کامنت ناراحت کننده ندهند
(که برخی عزیزانم عادت دارن )تا این خستگی بیشتر از این نشه.
و پشیمان و منصرف نشوم با روحیه لطیفی که دارم از نوشتن ادامه سرنوشت هایم که بسیار عجیبو غریب و نادر هستن
بطوری که در این چند سال که داستان های بکن تو را میخونم نمونه سرنوشت های خودم را کمتر دیده ام.
دوسداره همه شما هموطنانم .خوب یا بدتون. همه و همه
امیر
نوشته: امیر میسرابل(میسرابل=بدبخت
42 پاسخ به “هرگز نمیبخشمشون”
فکر و دنباله نویسی داستانت عالیهمیدونی از کجا ب کجا میخوای بری ، بدون هرز نویسی ، خط داستانت رو فوق العاده ادامه دادیچند تا نکته باید بگمغلط املایی زیاد داشتی ک مشخصا بخاطر تایپ با گوشی یا کامپیوتر نیست ، بلکه طرز درست نوشتنشون رو سهوا فراموش کردیدوم اینکه دایره لغاتت رو قوی تر کن و از یکدست بودن و تکرار کلمات داخل داستانت تا جایی ک ممکنه جلوگیری کن،ب زیبایی داستان و متنی ک مینویسی کمک زیادی میکنهدرکل خوب بودنمره 7 از 10 میدم بهت
ی نقطه ضعف بزرگ دیگه ک یادم رفت بگم 😀 اینکه چرا انقدر آخر داستان از این شاخه ب اون شاخه پریدی؟!؟ خلاصه ، خلاصه ، خلاصه…چیزی ک داستان ها رو خراب میکنه ، خلاصه نویسیه و اصرار ب تکرارشمیبینی متن طولانیه ، داستان دنباله دار تبدیلش کن ، روی هر پارت وقت بیشتر بذار ، نقاط قوتت رو پیدا کن و پرورششون بدهخیلی راحت میشه نویسنده خوبی شد
خیلی شلوغ بود خیلی…
حشو و زوائد زیاد داشت. اگر دست به قلمت به گفته دوستانت خوبه باید به این موارد توجه کنی. ضمن اینکه غلط املائی هم دست کم، از شما که داعیه نوشتن داری ، تحت هیچ شرایطی( ولو به عمد غلط نویسی ) پذیرفتنی نیست. کثافت درسته و نه کصافت. مرهم درسته و نه مرحم. استثنائا درسته نه استثناعا. در ضمن بنا به توصیه بزرگان ادبیات ، لطفا از نوشتن کلمات به شکل : حتمن، قطعن، واقعن، اولن…وووو… خودداری بفرمایید.موفق باشی.
خیلی متشکرم از نظراتتونو لطفی که کردید و رنج نوشتن پیام طولانی را تحمل فرمودید.اشکال ها هم کاملا بجا و درست بود که اینو به حساب کم حوصلگی بذارید نه ضعف سواددر مورد پراکنده بودن داستان هم باید بگم من حتی یک کتاب رمان هم نخوانده ام در عمرمقطعا انسان رنگ میپذیره اگر کتاب رمان بخونه.و بهتر میشهغرض، بیان احساسم بود اونم با عجله ای بسیارنه قدرت نمایی نویسندگی.اونیم که گفتم دوستانم تعریف میکردن بیشتر قدرت بیان بوده نه قلم. اصلاح میکنمنهایتا ممنونم از محبت و لطف توندر داستان های بعدیم نکات شمارو (حتمن) رعایت خواهم کرد.دوستتون دارم
ای وای ببخشید حتما رو باز غلط نوشتماز اینجا بدونید آشفتگی ذهنم را
از دوستانم تقاضا دارم صرف نظر از فن نویسندگی(که اولین داستانمه و غلط بسیار)نظراتشون رو سوق بدهند به محتوا و روح داستانممنونم از همتون
ببخش که هیچیز بیشتر از بخشش روح انسان رو؛ رو به آرامش نمیبرهبا نبخشیدن فقط کینه تو دل زنده نگه میداری که میشه سوهان روح واست
چشمسعیمو میکنمآه…ای خدا
برام سوال پیش آمدهالان که داستان نوشتیملت متجاوز چقدر پیشنهاد بهت دادن که بیا به ما هم بده ، اگر جواب دادی ، نظر من رو لایک کن تا بتونم
اولا که این داستان اصلأ محتوا نداشت و در دو خط خلاصه میشد که داییت رو بچگی تو رو میکرد و تو هم با خصوصیاتی که خودت گفتی داشتی مثل کون ژله ای و چشم درشت و کون گشاد که تا تهم بره دردت نمیگیره هم زمینشو داشتی و هم میلشو که مکررأ خونه مادر بزرگ فقط تورو میبردن میکردن و این کون ناله هاتم واسه ماست که با ترحم به کونت فکر کنیم . اما من بشخصه کون باز نیستم و این شیوه های دور زدن داستان گی نویسی تو کتم نمیره کونی .
یکی از برتری های حیوانات بر انسانها اینه که افراد ضعیف جامعه شون از بین میرن; یا قوی شو یا خودتو از بین ببر. من موندم اگه تو حالت اونقدر خرابه که جواب دوستاتم به زور میدی چطور این همه نوشتی تازه شوخی هم کردی(با لحن دخترونه) که حالم از تو و داستانت بیشتر بهم بخوره
چهار پنج روز طول کشیده تا این داستانو قطعه قطعه بنویسماشاره ای کردم تو داستان
سیاوش من بخاطر پیشنهاد دادن دیگران رنج اینهمه داستانو تحمل نکردم.پیشنهاد به اندازه کافی هستنیازی ندارم اینجا دنبال پیشنهاد بگردمههاصلا کلافم از پیشنهادو این کلمهبیخیالراحتید هر جور فکر کنید
Bonjour خوبه حالا گفتم و تاکید کردم اینقدررررر که قبلا از داییم کسی نکرده بودم هاااااااااااااااااااگه کرده بود خب اول اونم مینوشتم هااااااااااااااااااااااااابعد تو برگشتی بمن میگی اونوقت گشاد بودم؟؟؟؟من هیچ الانشم گشاد نیستمبخاطر این شش هزار بار تکرار و تاکید کردم( که باعث طولانی شدن داستان و نهایت اعتراض دیگران)میدونستم آخر سر یکی مثل شما عزیزم میاد و یه اینجور حرف ناراحت کننده ای میگه و حال آدمو میگیره طولانی کردم
” مثبت ها راهنمای درون مثبت و منفی ها سخن نهانگاه افسرده من “پسر تو اینقد کسخول شدی که خودت با خودت حرف نمیزنی ، یه چیزی تو درونت با یه چیز دیگه ای تو درونت داره حرف میزنه !!!تناقض گفتارت با مطالب پروفایلت بسیارهپس چس ناله نکن و زر زیادی نزن
و یه نکته دیگه که بین مذهب و شهوت گیر افتادیبا کله افتادی تو عن نمیدونی چه غلطی بکنییه تیکه عن میخوری بعد دنبال حدیث جماع کَلبی میگردی
بس که خود درگیری داشتی نصفشو اونم با سانسور خوندم، سر درد گرفتم، تومار نوشتی؟!بعدم سیگار رو میکشن نه میخورن.
مهتی یه نکته ای رو دقت نکرده فحش دادی عزیزاونی که تو پروفایلم نوشتم شخصیته الانمه بعد از ده ها و ده ها تجاوز .که هنوز ننوشتم شانکه چیا سرم آماده که بعد از ده سالو خرده ای شدم اینو اما اونچیزی که تو داستان نوشتم شخصیت کودکیمممممممممممممممم بود عزیز.اونوقتمو نوشتمحس اونروزمو نوشتمدقت کن بعد لگدمال کن یکی رو
ناز.بجای اینکه قدری به اون فضای کودکی و تصویر سازی شیرینی که از حسو حال کودکی شده تو داستان بری.عمیق بشی درشبا سانسور خوندیه ه ه ه هباشه
دادا تو نظرات گفتی بعدش دها بار بهت تجاوز شده؟قربونت از تجاوز درکی داری؟!تجاوز بار اول اسمش تجاوزه و اگر اونقد ازش درس و عبرت نگیری ک باز ملت بتونن کونت بزارن دیگه اسمش تجاوز نیس کون خارشکهتوام ب احتمال خیلی زیاد ب طمع گرفتن پول یا وسیله ایی باز رفتی دادی اسمشو تو ذهن خودت گذاشتی تجاوزاولا داستان اونا رو دیگه ننویس ولی اگر نوشتی اسمشو نزار تجاوز رک بگو کیونم خارید باز دادم
دیس لایک بهت دادم .داستان هندی وغمگین ودارامتیک ک.و.ن دادن ودفعه اولت میشه تجاوز بهت ودفعه های بعدی چی مرد ناحسابی ک.و.ن.ی شدی .دیگم ننویس مرسی گلم سنگین تری
در مورد مسایل نویسندگی و داستان و متن و … دوستان همه نکات رو گفتند.اما جدا از مسایل نویسندگی، یک اتفاق در سن ۵، ۶ یا ۷ سالگیت افتاده که در زمانش به دلیل طرز فکر کودکانه ، که برای اون سن طبیعی هم هست، به انجامش تن دادی. دلیلش رو هم خودت به درستی بیان کردی. وظیفه پدر و مادرت بود که آموزش بدهند اما نداده بودند. این مسأله هم در اون زمان رایج بود. حتما فیلم «دخترها فریاد نمی زنند» رو دیدی. ماجرای تجاوز همیشه بوده اما به خاطر حفظ آبرو نه پدر و مادرها به بچه ها آموزش می دادند و نه جامعه چیزی برای گفتن داشت. کلا ترجیح همه این بود که مسأله ای که همه میدونستند که هست و واقعیت داره، کتمان کنند و چشم ببندند روی اون. متاسفانه جامعه ما در تمام موارد این رفتار غلط رو داره. ایدز، فحشا، اختلاس … تا روزی که گندش در نیاد همه انکار می کنند. وقتی کثافت ماجرا در اومد ، دیگه قبحش می ریزه و همه انجام میدن.اما چیزی که از اول خواستم بگم این بود که اتفاقاتی در سن کودکی برات افتاده که خودت هم میدونی که بدون رضایت و آگاهی خودت بوده. الان چرا داری زندگی امروز و آینده خودت رو تباه می کنی به خاطرش. من اعتقادی به مسایل مذهبی ندارم و از نظر منطقی هم هیچ دلیلی برای اون حدیثی که اصلا شاید درستیش هم تایید نشه نمی بینم. یعنی چی که کسی که« آلت در دبر او رفت خیری نیست»؟؟؟ خیلی ها هم هستند که در سن عاقلی هم با رضایت خودشون کون میدن، زیادم میدن، سفت و سختم میدن، حالشم میبرن، زندگی هم می کنند. اصلا گیرم که خیری هم نیست. مگه قضیه ریاضیه که همیشه درست باشه؟ یه آدم هوسران به زمانی یه کاری کرده. اسم اون کار هم تجاوزه. یعنی بدون آگاهی و رضایت تو انجام شده و به حقوق شخصی تو تعرض شده. آقا تموم شد و رفت. پرونده این مسأله رو ببند تمومش کن برو زندگیتو بساز. به خدا کسی از تو نمی پرسه ۶ سالت بود کونت گذاشتن یا نه. کسی کنتور کون کسی رو چک نمی کنه. کسی رزومه کون نمی گیره از کسی. حدیث و روایت و … بریز دور و دنبال چاره زندگیت باش. داستان تجاوز خوندن دردی از کار تو دوا نمی کنه.تا فکرت رو درست نکنی و برای زندگیت تصمیم نگیری ، وضع همینه. اونوقت همون میشه که یارو گفته « … خیری نیست» تازه وقتی اینطوری زندگی خودت رو تباه کردی، اگر خیلی به اون آدمها و احادیثشون پایبندی، همون آقایون فردای قیامت یقه تو می گیرند که تو به ما ایمان داشتی چرا زندگیتو به گا دادی.این افکار رو بذار کنار از همین لحظه و شروع کن زندگیت رو.
آقای کینگ بهتر نبود کمی تحمل بفرمایید داستانو مینوستم بعد اگر احساس کردی تجاوز نیست و کون خارشهاونوقت بگید.
منظورم رو اشتباه متوجه شدیقسمت اول حرفم این بود که وقتی یکی از تجاوز مینویسه چند نفر به طرف پیشنهاد همون تجاوز رو با وقاحت باز میدنو قسمت دومش هم راه حل بهتری به ذهنم نرسید که بخوام کمکی بهت بکنم
نخوندم چون هم طولانیی بود هم تا تونستی مثل دخترا آههه کشیدی تو متن.الان هم جواب کامنت ها رو با آه میدی مثل دخترا
اتفاقی که برات تو شش سالگی افتاده گذشت و تموم شد که بالاتر هم اشاره کردن دوستانولی کاری که الان میکنی اسمش میشه کون دادناگه میخای کونت رو بدی ، خوب بده دیگه نیا اینجا زر بزن که درم مالیدن و کونم گذاشتنبعدم گوه گیجه شدیدی داری ، پسر خوب اگه میخای بدی ، راحت بکش پایین و بدهاگه ترس از عذاب و آخرت داری پس گوه بخور و نده
جالب بودمنتظر ادامشمحس میکنم داستانو ولی من از دوستام خوردم نه خونوادمالانم خیلی بگا رفتم و هزار بارم تجاوز بشه دیگه روم اثری نداره
إروین جان خیلی خیلی متشکرملطف فرموه ایدوقت و حوصله گذاشه اید و این پیام طولانی و زیبارو نوشتید برا این ناچیز.با درکی صحیح و درست قضاوتم کردیدیافته و بافته ذهن خودتون رو ننوشتید.
داداش امیر جان اگ از نظرم ناراحت شدی من معذرت میخوام اصلا قصدم رنجوندنت نبود فقط نظرمو گفتم یا حداقل برداشتمو از داستانت گفتمولی اخه فدات شم 3نکته رو بگمو زحمتو کم کنماول اینکه من نظرمو بر اساس پروفایلت گفتم.خدایی خودت ی نگاه کن بهش جوری بیوگرافی نوشتیو از خودت گفتی که جنده های رسمی هم اینجوری بیو نمیدن بیوگرافیت هیییچ تشابهی به کسیکه بهش تجاوزشده(اونم ب قول خودت چندین بار)رو ندارهدوم هم اینکه من حس میکنم مشکل اصلی تو روح و روانته.متاسفانه پسری هستی ک خیلی لطیفی حتی اخلاقات هم لطیف و دخترونه شده ک این اصلا خوب نیست.با هر جمله ایی ناراحت میشی دلت میشکنه.اگر واقعا حرفات راست بودنو میخوایی خودتو نجات بدی برو روانشناس و بگو ظریفی شاید کمکت کردن.سومم من بازم درک نمیکنم وقتی یکبار بهت تجاوز شده باز دم ب تله دادی و بهت تجاوز کردن حتی اگر از دیوارتون پریده باشن ک بعید میدونم.داداش کسیکه یبار بهش تجاوز بشه دیگه همه چیز دستش میاد خیلی تیز میشه حتی اگر یه غریبه نگاهش کنه از طرز نگاهش متوجه میشه ک طرف چه نیتی داره برای همین با اینجور ادما خیلی محکم و قاطع برخورد میکنه ک طرف تخم نکنه چپ نگاش کنه ولی تو…چی بگم والا…کلا ناراحت نشو از نظرم خخخخ تو بکن تو بخوان تعریفم کنن با فحش تعریف میکنن تو زیاد جدی نگیر قضیه رو
نه خواهش میکنم عزیزم. اشکالی نداره.بله کاملا حرف های شما درستهولی من هنوز هیچی نگفتم از پشت بوم افتادن.یک به هزارشو نگفتماون قضیه مال پنج سال پیش بوداونوقت اصصصصلا میلی به مفعول واقع شدن نداشتم علی رغم تجاوز های زیادی که شده بود بهم.خدا شاهده.اینی که تو پروفایل نوشتم یک ساله که شدم این.انکار هم نمیکنمولی اونوقتی که افتادن به خونمون وقتی مامان بابا مسافرت بودن من هییییییچ رغبتی به این فعل نداشتم .(با قاطعیت)
نه بعید ندون عزیزمکسی که جنون شهوت داشته باشه هیچی ازش بعید نیست
چی بگم والا…من تسلیمم راست میگی ماها ک از زندگیه هم خبر نداریم بعضی وقتا شرایط کیری پیش میره.داداش همون برو بده حالشو ببر پس فقط کاندوم فراموش نشه ک ایندفعه داستان بی کاندوم بنویسی سام میاد دهنتو میگاد
خخخخ داداش جان چرا پروفتو عوض کردی؟؟!گفتم ک کسشعر شنیدن تو بکن تو ی چیز طبیعیه تو نباید ناراحت شی کهاینجا یه ضرب المثل داره ک میگه تو اونور جوب من اینور جوب فحش بده فحش بستون
پوریا جان بهتره اون خطو با دقت بیشتری بخونیدمن عبارت(داستان های تجاوز رو دوست دارم ) هیج جا ننوشتماونچیزی که من گفتم اینهشاید کمی این داستان ها آرومم کنه…نهایتا ممنون از نظرت
کینگ.ممنونم از محبتت
پوریا اگه میخوای بدونی هنوزم که هنوزهعادت نکردم به این کارو از تجاوز واقع شدنم متنفرممیتونی دادستان (تجاوز وحشتناک ترین واقعه در این عالم)رو بخونیشاید چیزایی دستت بیاد
نه .کینگ. عمو سامی منو دوس داششته باششه.چونته حرفای خوبی گفته باششمممم.بووووووووج عمو سامی روخخخ
خخخخ نذار اینجا کسی دوستت داشته باشه.اینجا دوستیاشون درد داره
چه دردی 😢
طرز نوشتنت عالی بودامیدوارم هرکی ازیتت کرده خودش ده برابر ازیت بشه 🙂
خیلی ممنون لطف دارید.ایشالاخدا از دهنت بشنوهتا دلم قدری خنک بشه