هرزگی بدون مرز (۵ و پایانی)

سلام دوستان عزیز … پنجمین قسمت از خاطرات من ( مهدی ) از رابطه های جنسی ام ( گی -سن بالا ) رو میخوام براتون بنویسم … شروع هرزگی و تنوع طلبی من از آشنایی با آقا حسن شوهرخاله ام شروع شده بود … قسمت قبل خاطره اولین سکس ام با آقاحسن رو براتون نوشتم و انتظار داشتم کیس ثابت خودم رو پیدا کرده باشم که باز هم اشتباه فکر می کردم … بعد از اینکه فهمیدم حاج آقا همراه آقا حسن از رابطه ی ما باخبره و اون هم با من سکس میخواد حس عجیبی داشتم هم دلم میخواست طعم کیر حاجی رو بچشم و زیر کیر اون هم ناله کنم هم دوست نداشتم هربار با کسی باشم و هرزه بشم ترجیح میدادم حالا که بابام راضی نمیشه تکپر آقا حسن باشم … از زمانی که مشهد رسیده بودم به این فکر می کردم که چی کار کنم … آخر شب آقا حسن بهم پیام داد که بیداری منم جوابش رو دادم دوباره پرسید چرا نخوابیدی که جواب دادم خوابم نمیبره گفت منم خوابم نمیبره با ماشین جلو خوابگاه تونم بیا باهم یه دوری بزنیم و صحبت کنیم منم از خدا خواسته سریع قبول کردم و آماده شدم و سوار ماشین آقا حسن شدم … دوباره با همون خوش اخلاقی و مهربونی باهام احوال پرسی کرد و با ماشین حرکت کرد تو خیابون ها بچرخیم تو راه بعد از احوال پرسی و حرفای الکی آقا حسن ازم پرسید دیشب چطور بود دوست داشتی ؟ گفتم عالی بود خیلی حال کردم گفت نوش جونت به منم خیلی خوش گذشت… فقط میخواستم بدونم خودت هم راضی بودی باهم سکس کنیم و مجبور نبودی ؟ که گفتم اصلا خودم دوست داشتم… آقا حسن ادامه داد خوبه چون من هیچ وقت دوست ندارم کسی رو اذیت کنم دیشب هم تلاش کردم آروم آروم شروع کنم وقتی دیدم خودت هم راضی هستی سکس کردیم … باز هم دوست داری باهم حال کنیم ؟ ؛ سریع جواب دادم آره حتما … آقا حسن لبامو بوسید و گفت عالیه فقط یه چیزی دوست داری با حاجی هم حال کنی ؟ اگه دوست نداری اصلا مجبور نیستی من یه جوری می پیچونمش جواب دادم نمیدونم دلم میخواد همیشه با شما باشم مثل زن تون … آقا حسن گفت اون که حتما ایشالا همیشه باهم باشیم ولی من دوست ندارم بخاطر من از لذت های زندگی ات بگذری برعکس دوست دارم زندگی ات پر از لذت باشه من همیشه با تو هستم ولی کنارش با آدم های دیگه هم هستم بعضی هاشون فقط یکی دو بار و حتی بعضی ها مثل تو همیشگی دوست دارم تو هم مثل من باشی … امیدوارم هیچ وقت تو رابطه به وابستگی و عشق دچار نشی که بهترین لذت ها رو هم برات زهرمار میکنه … اینجا کشور رسیدن عشق های من و تو نیست … شاید استثنا باشه ولی بیشتر موارد تهش جدایی و تلخی و … با اینکه دلم می گفت اینطور نیست ولی حرفاش منطقی بود و باید قبول میکردم… چند دقیقه تو فکر رفتم و حرفی نزدم که آقا حسن با خنده گفت خودت رو درگیر نکن باید کم کم به این حرفام برسی … حالا هم به خاطر اینکه حال هر دوتامون عوض بشه بریم یه حال اساسی بکنیم گفتم بریم که خیلی دلم میخواد با خیال راحت زیرت ناله کنم آقا حسن هم یه جوووون گفت و راه افتاد و خیلی زود جلو یه مهمانسرا پارک کرد و گفت پیاده شو بریم پرسیدم اینجا کجاست مگه خونه ات نمیریم گفت شرمنده امشب نمیشه حاج آقا با مهمونش اونجاست من هم تا صبح نمیتونم برم … اینجا هم خیالت راحت همه چیز اوکیه و داخل رفتیم اون موقع شب هیچ کس جز یه پیرمرد با ریش های بلند سفید نبود آقا حسن با پیرمرد چند لحظه صحبت کرد و بعد با هم داخل یه اتاق کوچیک که فک کنم اتاق استراحت پیرمرد بود رفتیم … حضور پیرمرد منو خیلی معذب می‌کرد بخصوص اینکه خیلی ظاهر مذهبی و خاصی داشت ؛ بعد از اینکه پیرمرد برای ما یه چای ریخت گفت راحت باشید و بیرون رفت و به محض بیرون رفتن اون با آقا حسن شروع کردیم کامل هر دوتامون لخت شدیم و آقا حسن روی جای خوابی که اونجا پهن بود دراز کشید و گفت بیا بخورش آماده بشه اینبار حسابی بکنمت هم تیپ و ظاهر آقا حسن هم هیکل درشت و چاق مردونه اش و هم حشری بودنش منو خیلی حشری کرده بود با تموم وجود براش داشتم کیرش رو میخوردم ناله های آقا حسن بلند شده بود خیلی زود بلند شد و گفت بخواب میخوام حسابی کونت رو پاره کنم با وازلینی که اونجا بود کیرش و سوراخ منو آماده کرد و با یه فشار همه کیرش رو داخل سوراخم فرستاد که دوباره داد زدم و خواستم از زیرش فرار کنم که محکم بغلم کرد و روی بدنم خوابید چند لحظه بعد پیرمرد داخل اومد و گفت آقا حسن چرا اذیتش میکنی صداش بالا رفته مسافرها بیدار میشن … با اینکه از پیرمرد خجالت میکشیدم ولی اونقدر زیر کیر آقا حسن حالم خوب بود که اهمیت ندادم و چیزی نگفتم آقا حسن جواب داد ببخشید دست خودم نبود ببین چه کونی داره و بعد پیرمرد کنار من نشست و صورتم رو نوازش کرد و می بوسید از بس حشری بودم منم با دست جلوی شلوار پیرمرد رو می مالیدم که خودش کیرش رو از توی شلوار بیرون آورد و گفت دوستش داری میخوای بخوریش ؟ بدون جوابی قبول کردم و همه کیرش رو تو دهنم کردم و همین جور که آقا حسن کونم رو می‌میگایید برای پیرمرد ساک میزدم آقا حسن پیرمرد رو حاج فتح اله صدا کرد که اونجا بود منم اسمش رو فهمیدم.

نوشته: متی

بازدید 19,899

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

2 پاسخ به “هرزگی بدون مرز (۵ و پایانی)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید