یه خاطره مربوط به 30 سالگی
یه دوستی صمیمی دارم که نزدیک 20 ساله جیک و پوکمون باهمه. یه روز بیرون بودیم گفت که چند شبه یه خانمه زنگ میزنه و هی میخواد صحبت بکنه باهام ولی من توشم ازش نیومده میخوای تو باهاش حرف بزن. شماره رو داد و ما هم سر حرف رو باز کردیم با این خانم. بعدا معلوم شد یه مطلقه 19 ساله از یه شهری با فاصله حدود 90 کیلومتر دورتر. حدود 10 روز ما با این حرف زدیم و آخرش راضی شد که برم ببینمش. ما رفتیم شهرشون وسط تابستون و گرما اینم یه جایی کار میکرد و محدودیت تایم داشت.تقریبا 12 رسیدم و تا جاشو پیدا کردم شد نزدیک 1 و تایم استراحت اونا. با آدرس دادن اومد سوار شد. یه دختر 19 ساله تقریبا اسکینی با لباس رسمی ولی چشمای درشت و قد حدود 175. ناگفته نماند این فکر میکرد همون دوستم هستم. حتی تلفنی هم متوجه نشده بود اینقدر این یا خنگ بود یا تو کف که براش مهم نبود. سوار که شد بعد چند دقیقه یخش آب شد و قبلش قرار بود بریم خونه دوستش. تماس که گرفت با دوستش گفت نمیشه و مهمون دارم. خلاصه اینو دکش کرد. حال منم بدتر از خودش گرفته شد. یهو گفت که بریم سمت بیرون شهر یه جایی رو بلدم. رفتیم اونجا که گفته بود ولی شانس ما یه اتوبوس خراب شده بود و مسافرا همه بیرون. یه سدی اونجا بود که یه راه داشت به نزدیک آب. راه رو رفتیم پایین. کسی نبود. چادر رو که از چند روز پیش تو ماشین مونده بود برپا کردیم و وسایل رو بیرون گذاشتیم که فکر کنن خانواده هستیم. خداییش الان فکر میکنم چه احمقی بودیم ما. خلاصه رفتیم داخل چادر. این خانم خیلی آتیشش تند بود. تا پامو گذاشتم داخل شروع کرد لب گرفتن. داشت لبامو میکند. داشتیم راحت لب میگرفتیم و میخواستیم لباس رو در بیاریم که یهو صدای موتور اومد. نگو یه چوپان از دور دیده ما رو اومده ببینه چ خبره. اومد صدا زد. منم رفتم بیرون و باهاش حرف زدم. پلاک ماشینو خوند گفت از فلان شهر اومدین؟ گفتم بله داریم میریم طرف زنجان و خسته بودیم اومدیم یه کم استراحت کنیم و راه بیفتیم. خلاصه با تردید راضی شد که مسافریم و رفت. اومدم داخل چادر خانم خانما لخت لخت نشسته بود. گفتم بر پدرت لعنت این چ کاریه اخه یهو برگشت گفت که نهایت اینه که با اون چوپونه دونفری میکردنم. نگو خانم بدجور آمپر چسبونده. یعنی نذاشت تی شرتمو در بارم یهو شلوارمو کند و کیرمو کرد تو دهنش. اوجا بود بهش گفتم یه بلایی سرت بیارم از این کارا نکنی. کیرمو تا تونست خورد. خواستم بخورم براش گفت که نه فرصت نیست زود باش بکن توش. خوابید و پاهارو داد بالا. منم اول یه کم کشیدم رو کس نازش که واقعا معرکه بود و خوشکل. یهو زدم داخل.یعنی جوری زدم که یهو جلو دهنشو گرفته بود و گریه میکرد. هی میگفت درش بیار نمیخوام. شروع کردم تلمبه زدن که بعد یه دقیقه ساکت شد و دیگه بهش حال میداد. یه جوری میکردم اینو اگه انرژیمو جمع میکردم میتونستم وزنه 200 کیلو بزنم. بعد 5 دقیقه دیدم ارضا شد و افتاد. ولش کردم چند دقیقه تا سرحال بیاد. گفتم داگی شو که میخوام جرت بدم. داگی بیشتر بهش حال میداد. یه لحظه چادرو نگا کردم دیدم مثل بید تو باد داره تکون میخوره. یه کم یواشش کردم که این خانم نازه هم اذیت نشه. خلاصه بعد چند دقیقه آبم اومد و ریختم روش. هر کاری کردم کون نداد. میگفت نمیتونم پاره میشم و وقت نیست و بهانه میاورد. ما کارمون تموم شد و تمیز کردیم و اومدیم بیرون. یهو دیدم چوپونه از دور داره دید میزنه چادرو. فورا چادرو جمع کردیم و وسایل رو ریختیم داخل ماشین که دیدم از دور داره با موتور میاد سمت ما. منم تو جاده خاکی یه موری گاز میدادم که اگه ماشین زبون داشت میگفت کسکشا کستون رو کردین به من چکار دارین. دیدم هی داره پشت سرمون میاد. رسیدیم به آسفالت گازو گرفتم سمت شهر. سر خیابون محل کارش پیادش کردم. میگفت که شبو بمون یه جوری خانواده رو میپیچونم میام پیشت. ولی من فقط میخواستم بزنم بیرون از اون شهر. خلاصه پیاده شد و منم گازو گرفتم که برم. نزدیک 50 کیلومتر که اومدم پليس راه بود. گفتن بزن بغل. پیاده شدم و یه افسر اومد گفت گزارشتو دادن. گفتم گزارش چی که گفت گفتن رابطه نامشروع داشتی. چوپونه پدرسگ گزارش داده بود. رفتیم داخل پاسگاه و گیر دادن که کی بوده و چه کاره ای و خلاصه کلی سوال و تهدید. آخرش گفتم که همه چی دروغ بوده بهتون گفتن. گفتم این گزارشو یه چوپون داده که من رفته بودم اونجا استراحت اومد ازم مواد خواسته منم گفتم که ندارم و اهلش نیستم تهدید کرده که میزنمت. منم یه کم کتک کاری کردم و اومدم. یهو یکیشون گفت کدوم منطقه بوده. منم اسم منطقه که گفتم یهو گفت ولش کنید من اون چوپونو میشناسم. درست میگه معتاده. خلاصه بخاطر یه کس نزدیک بود آبرومون بره. ولم کردن و اومدم بیرون. افسره اومد دنبالم گفت خداییش راست گفتی؟ گفتم اره راست بود تقریبا.گفت که حالا که اومدی بیرون و داری میری ولی راستشو بگو. گفتم اره راسته دیگه اون چوپونه راست گفته. داشتم کس میکردم. میخای شمارشو بهت بدم. گفت که اره بده. منم دادم بهش. اس دادم به دختره که شمارتو دادم به یکی همشهری خودتون ازت پذیرایی میکنه. اونم فحش و ناسزا به من. بلاکش کردم و اومدم. بعد چند روز شماره ناشناس زنگ زد. دختره بود گفت که اون یارو پلیسه ازم خواسته برم بیرون باهاش منم رفتم و منو برده خونه خالی. از تو بدتر سرم آورده. منم گفتم که به من چه و بازم بلاکش کردم. اینم از کس کردن من تو شهر غریب که نزدیک بود به گا برم.
یه دوستی صمیمی دارم که نزدیک 20 ساله جیک و پوکمون باهمه. یه روز بیرون بودیم گفت که چند شبه یه خانمه زنگ میزنه و هی میخواد صحبت بکنه باهام ولی من توشم ازش نیومده میخوای تو باهاش حرف بزن. شماره رو داد و ما هم سر حرف رو باز کردیم با این خانم. بعدا معلوم شد یه مطلقه 19 ساله از یه شهری با فاصله حدود 90 کیلومتر دورتر. حدود 10 روز ما با این حرف زدیم و آخرش راضی شد که برم ببینمش. ما رفتیم شهرشون وسط تابستون و گرما اینم یه جایی کار میکرد و محدودیت تایم داشت.تقریبا 12 رسیدم و تا جاشو پیدا کردم شد نزدیک 1 و تایم استراحت اونا. با آدرس دادن اومد سوار شد. یه دختر 19 ساله تقریبا اسکینی با لباس رسمی ولی چشمای درشت و قد حدود 175. ناگفته نماند این فکر میکرد همون دوستم هستم. حتی تلفنی هم متوجه نشده بود اینقدر این یا خنگ بود یا تو کف که براش مهم نبود. سوار که شد بعد چند دقیقه یخش آب شد و قبلش قرار بود بریم خونه دوستش. تماس که گرفت با دوستش گفت نمیشه و مهمون دارم. خلاصه اینو دکش کرد. حال منم بدتر از خودش گرفته شد. یهو گفت که بریم سمت بیرون شهر یه جایی رو بلدم. رفتیم اونجا که گفته بود ولی شانس ما یه اتوبوس خراب شده بود و مسافرا همه بیرون. یه سدی اونجا بود که یه راه داشت به نزدیک آب. راه رو رفتیم پایین. کسی نبود. چادر رو که از چند روز پیش تو ماشین مونده بود برپا کردیم و وسایل رو بیرون گذاشتیم که فکر کنن خانواده هستیم. خداییش الان فکر میکنم چه احمقی بودیم ما. خلاصه رفتیم داخل چادر. این خانم خیلی آتیشش تند بود. تا پامو گذاشتم داخل شروع کرد لب گرفتن. داشت لبامو میکند. داشتیم راحت لب میگرفتیم و میخواستیم لباس رو در بیاریم که یهو صدای موتور اومد. نگو یه چوپان از دور دیده ما رو اومده ببینه چ خبره. اومد صدا زد. منم رفتم بیرون و باهاش حرف زدم. پلاک ماشینو خوند گفت از فلان شهر اومدین؟ گفتم بله داریم میریم طرف زنجان و خسته بودیم اومدیم یه کم استراحت کنیم و راه بیفتیم. خلاصه با تردید راضی شد که مسافریم و رفت. اومدم داخل چادر خانم خانما لخت لخت نشسته بود. گفتم بر پدرت لعنت این چ کاریه اخه یهو برگشت گفت که نهایت اینه که با اون چوپونه دونفری میکردنم. نگو خانم بدجور آمپر چسبونده. یعنی نذاشت تی شرتمو در بارم یهو شلوارمو کند و کیرمو کرد تو دهنش. اوجا بود بهش گفتم یه بلایی سرت بیارم از این کارا نکنی. کیرمو تا تونست خورد. خواستم بخورم براش گفت که نه فرصت نیست زود باش بکن توش. خوابید و پاهارو داد بالا. منم اول یه کم کشیدم رو کس نازش که واقعا معرکه بود و خوشکل. یهو زدم داخل.یعنی جوری زدم که یهو جلو دهنشو گرفته بود و گریه میکرد. هی میگفت درش بیار نمیخوام. شروع کردم تلمبه زدن که بعد یه دقیقه ساکت شد و دیگه بهش حال میداد. یه جوری میکردم اینو اگه انرژیمو جمع میکردم میتونستم وزنه 200 کیلو بزنم. بعد 5 دقیقه دیدم ارضا شد و افتاد. ولش کردم چند دقیقه تا سرحال بیاد. گفتم داگی شو که میخوام جرت بدم. داگی بیشتر بهش حال میداد. یه لحظه چادرو نگا کردم دیدم مثل بید تو باد داره تکون میخوره. یه کم یواشش کردم که این خانم نازه هم اذیت نشه. خلاصه بعد چند دقیقه آبم اومد و ریختم روش. هر کاری کردم کون نداد. میگفت نمیتونم پاره میشم و وقت نیست و بهانه میاورد. ما کارمون تموم شد و تمیز کردیم و اومدیم بیرون. یهو دیدم چوپونه از دور داره دید میزنه چادرو. فورا چادرو جمع کردیم و وسایل رو ریختیم داخل ماشین که دیدم از دور داره با موتور میاد سمت ما. منم تو جاده خاکی یه موری گاز میدادم که اگه ماشین زبون داشت میگفت کسکشا کستون رو کردین به من چکار دارین. دیدم هی داره پشت سرمون میاد. رسیدیم به آسفالت گازو گرفتم سمت شهر. سر خیابون محل کارش پیادش کردم. میگفت که شبو بمون یه جوری خانواده رو میپیچونم میام پیشت. ولی من فقط میخواستم بزنم بیرون از اون شهر. خلاصه پیاده شد و منم گازو گرفتم که برم. نزدیک 50 کیلومتر که اومدم پليس راه بود. گفتن بزن بغل. پیاده شدم و یه افسر اومد گفت گزارشتو دادن. گفتم گزارش چی که گفت گفتن رابطه نامشروع داشتی. چوپونه پدرسگ گزارش داده بود. رفتیم داخل پاسگاه و گیر دادن که کی بوده و چه کاره ای و خلاصه کلی سوال و تهدید. آخرش گفتم که همه چی دروغ بوده بهتون گفتن. گفتم این گزارشو یه چوپون داده که من رفته بودم اونجا استراحت اومد ازم مواد خواسته منم گفتم که ندارم و اهلش نیستم تهدید کرده که میزنمت. منم یه کم کتک کاری کردم و اومدم. یهو یکیشون گفت کدوم منطقه بوده. منم اسم منطقه که گفتم یهو گفت ولش کنید من اون چوپونو میشناسم. درست میگه معتاده. خلاصه بخاطر یه کس نزدیک بود آبرومون بره. ولم کردن و اومدم بیرون. افسره اومد دنبالم گفت خداییش راست گفتی؟ گفتم اره راست بود تقریبا.گفت که حالا که اومدی بیرون و داری میری ولی راستشو بگو. گفتم اره راسته دیگه اون چوپونه راست گفته. داشتم کس میکردم. میخای شمارشو بهت بدم. گفت که اره بده. منم دادم بهش. اس دادم به دختره که شمارتو دادم به یکی همشهری خودتون ازت پذیرایی میکنه. اونم فحش و ناسزا به من. بلاکش کردم و اومدم. بعد چند روز شماره ناشناس زنگ زد. دختره بود گفت که اون یارو پلیسه ازم خواسته برم بیرون باهاش منم رفتم و منو برده خونه خالی. از تو بدتر سرم آورده. منم گفتم که به من چه و بازم بلاکش کردم. اینم از کس کردن من تو شهر غریب که نزدیک بود به گا برم.
نوشته: رضا
5 پاسخ به “هدیه از طرف دوست”
شمارشوبه منم بده
تگ لاشی بازی باید رو این داستان میخورد
خوب چافال چرا میپیچونی از اول بگو رفتم بکنم ی چوپون تا ته کرد تو کونت خجالت نداره راستی حالا چرا به پلیس ها هم دادی اگه کون نیست میشه بگی چی هستی رضا دوقلو بزا
شمارشو به منم بده😂😂😂
باز شانس آوردی دختره فامیل پلیسه نبوده…اسکول…