نیلوفر، اغواگری معصوم (۱)

این خاطره برمیگرده برا سال ۱۴۰۰. تو اینستاگرام با نیلوفر آشنا شدم. عکسای خیلی نازی داشت. لبهاش چشم هام همشون زیبا بودن. یه عکس داشت با یه نگاه بکن تو و گردنی افراشته. نه اینکه تو عکس ادای شهوت در بیاره نه ولی میتونستی تو چشاش ببینی چقدر بکن توه. خیلی یواش و آروم باهاش چت رو شروع کردم نظر دادن و این حرفا.لایک کردن استوری رو ریپلای زدن اونم راه میومد و باهام حرف میزد.
از خودم بگم
اسمم امیر نیست ولی هادی‌ام قدم ۱۸۰ و وزنم هم ۸۰ هستش ۳۰ سالمه دو سالیه باشگاه میرم و بدنم در حد یه بدن خوش فرمه و نچرال جلو آوردمش. تهرانم زندگی میکنم. قیافه خوب و مهربونی دارم. پیرمرد تو دل برویی میشم 😂😂.
خلاصه چت های من با نیلوفر شروع شد وقتی ازش پرسیدم گفت متاهلم. اولش خورد تو ذوقم ولی گفتم نه بابا یه دونه عکس از شوهر یا ردی ازش تو پیج نیست هیچیه هیچی. عکس دخترش بود ولی ردی از شوهر نه نبود. اینجوری باشه طرف حتما مطلقه است پس حا نزدم و رفتم جلو با خودم گفتم اینجوری میگه که از سر بازم کنه. همینجوری بیشتر و بیشتر رفتم جلوتر تا اینکه دیگه با حرف زدن و صحبت کردن واقعا مجذوبش شده بودم. یه زن زیبا و خوش صحبت، بی نهایت مراعات گر، مهربون، یعنی هرچی بگم کم گفتم یه خانم خونه!! ازم دو سه سال بزرگتر بود.
این وسطا کم کم بحث کشید سمت سکس و سکس چت. خیلی بهم حال میداد سالها بود با کسی سکس چت و تلفن نداشتم چون حال نمیداد دوست دخترامو میکردم ولی نیلوفر یه چیز دیگه. بود. بعدا دیدم نه واقعا شوهر داره یعنی متوجه شدم که دروغ نمیگه. حالا الان میگن تازه فهمیدی؟ نه راستش یه جورایی کم کم فهمیدم ولی تاثیری نداشت سررر شده بودم انقدر که خوب بود انقدر قربون صدقم میرفت نمیتونستم بیخیالش بشم. به خودم گفتم حله در حد همین چت نگه میدارم و اصلا نمیرم به دیدنش. سه چهار ماه ما با توافق خودمون همدیگرو ندیدیم تا اینکه بالاخره یه روز قرار شد بریم بیرون ولی مثل دوتا دوست و واقعا هم همونطور رفتیم و برگشتیم. حتی وسط یه بارون سیل آسا اومد جوریکه مجبور شدم بزنم کنار و وایسم. جوری بارون میومد که بیرون اصلا دیده نمیشد. گفتم نیلوفر یعنی نبوسمت گفت نه هادی . برگشتیم اون ازم تعریف میکرد من ازون. شروع کرد به درد دل اینکه تهران تنهاست و شوهرش خیلی سخت اجازه میده بره خونه پدرش که تو کرج بود و جلو فامیل همیشه فحشش میده، نه فقط اینو همه رو برا همین نمیتونه نه مهمون بیاره نه مهمون بره برا همین تنها دلخوشیش همین دخترشه و خیلی غمگین بود. کلی باهاش حرف زدم و ترغیبش کردم به اینکه شروع کنه به کار کردن تا یکم مستقل بشه. وضعیت مالیشون هم خوب نبود شوهرش برا یکی کار میکرد و اونم وزارت کاری بهش حقوق میداد. بالاخره نیلوفر رفت تو کار فیبروز و اینا و نم نم کارش گرفت و به کوچولو استقلال پیدا کرد. تا اون موقع ما اصلا بیرون نرفته بودیم. یه بار بازم رفتیم بیرون و اولین تماس فیزیکی مون برقرار شد. رفتم سمت دماوند شوهرش رفته بود شهرستان و اون شب نمیومد برا همین گفت میتونیم دیر بریم. خیلی کم پیش میومد که دیر بره خونه. نهایتا ۷ خونه بود. خلاصه رفتیم و دستاشو گرفته بودم. به خودم میگفتم در همین حده جلوتر نمیرم شوهر داره. یعنی چی؟ خودتو بزار جای شوهره اون بدبخت داره جون میکنه بعد تو بیای زنشو بر بزنی؟ ادعای انسانیت و اینا داری!؟؟
همه اینارو تو دلم میگفتم تا اینکه پیچیدم تو جاده فرعی کمی جلوتر رفتمو هوا تاریک شده بود یه نمه زدم کنار و شروع کردیم حرف زدن. دستامون تو هم بود اون تکیه داده بود به در و تا میتونست ازم دور نشسته بود وسط حرفاش انقدر که شیرین حرف زد یه لحظه دلم لرزید و کشیدمش سمت خودم و بغلش کردم اون فقط نگام میکرد بعد شروع کردم به خوردن لباش… شیرین مثل نوشابه تو بچگی نرم مثل پوست نوزاد…
بیخود شده بودم شروع کردم به خوردن گردنش سینه هاشو چنگ میزدم صدای نفس هاش و ناله هاش تو ماشین پیچیده بود دستشو گرفتم گذاشتم رو کیرم از رو شلوار شروع کرد به مالیدنش اسممو صدا میزد و بعدش آهی میکشید که گوشام داغ میشد. شلوارمو دادم پایین کیرمو درآوردم گرفت تو دستش و باهاش باز کردن. همچنان لباشو میخوردم هرزگاهی وایمیسادم تو چشاش نگاه میکردم دوباره لبامون قفل هم میشد. گفتم میخوری بدون اینکه چیزی بگه رفت پایین شروع کرد به خوردن نوکشو میکرد تو دهنش و محکم میک میزن صدام در اومده بود، موهاشو نوازش میکردم با یه دست دیگم سینه شو میمالیدم همینطوری ادامه میدادیم من آبم دیر میاد (چون دو سه روز یه بار یه جلق میزنم اگه دوس دختر نباشه تا تخلیه بشم و به کارام برسم) نیلوفر نزدیک یه ربع بود تند تند ساک میزد برام آخراش منم وحشی شده بودم و تو دهنش تلنبه میزدم و به کونش اسپنک میزدم تا جایی که احساس کردم آبم داره میاد و سریع دستمال کاغذی رو برداشتم و خالی کردم توش…
یه سیگار روشن کردم و راه افتادیم برا برگشت…
اگه دوست داشتین ادامه میدم

نوشته: هادی

بازدید 5,758

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

6 پاسخ به “نیلوفر، اغواگری معصوم (۱)”

  1. هادی جان شوهری که به زنش اجازه نمیده بره کرج خونه پدرش میخواد اجازه بده زنش گوشی بگیره دستشو یا تویه جلقی سکس چت کنه. بعدشم چک نکنه زنش کجا میره. اون بچه بدبخت این وسط چی شد نکنه ننه جندش اونو هم میداد بکنی؟بابا کیرم دهنتون نگاه کنین چی مینویسین.هادی جان مادرت ادامه نده

  2. لعنت به بی پولی و فقر که باعث میشه زن از شوهر و زندگی بگذره و برای نیاز مالی به غریبه ای پناه ببره…این عشق نیست بلکه روسیاهی بیش نیست…

  3. آها یه چیزی یادم رفت بگم :آقا هادی چرا اینقده شادی ؟آقا هادی گُلارو آب دادی ؟آقا هادی به همه دادی به ما ندادی !البته دلگیر نشو . صرفاً واسه خنده . 😍 😂 😛

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید