اسم مستعار من جاوید ، متولد سال ۱۳۵۸ هستم و ۴۶ سالمه
اون سالها دختر بازی اصلاً به راحتی الان نبود گشت کمیته و نبود گوشی موبایل و هزار دردسر دیگر
اونایی که با این شرایط میتونستن دختر بازی کنند یا حداقل یه دوست دختر داشته باشن واقعاً شاهکار کرده بودند
اون سالها من تازه اول دبیرستان رفته بودم و بابام به این خاطر که من دبیرستان قبول شده بودم برام یه دستگاه کمودور ۶۸ خریده بود
از طریق یکی از دوستان با برنامه نویسی بیسیک آشنا شده بودم و خب یه بعضی موقعها یه سری برنامه یا بازی مینوشتم و به پشت شهرداری ( میدان امام خمینی ) میرفتم و اونا رو میفروختم
، برنامه نویسی رو حقیقتاً از اینجا باهاش آشنا شدم و الان که ۴۶ سالمه بهترین برنامهها رو بعضی مواقع برای خودم یا دوستان مینویسم البته نه به صورت حرفه ای
ما کلاً در یک خانواده مذهبی رشد کرده بودیم و الان در بعضی مواقع دستورات اسلام رو رعایت میکنم
از داستان دور نشیم اون موقعها که من تازه به دبیرستان رفته بودم خواهرم فاطمه تازه به اول راهنمایی رفته بود و با دختری به اسم سعیده نکوبیدار دوست شده بود و هر وقت زنگ میزد خونمون چون من گوشی رو جواب میدادم به خواهرم میگفتم فاطمه ،نکوبیده زنگ زده!! و سعیده هم از من شاکی میشد که چرا داداشت به من میگه نکوبیده ؟
فاطمه یه روز با حول و ولا اومد خونه و گفت که یه پسر مزاحم خودش و سعیده ( نکوبیده ) شدند
من سریع رفتم دم مدرسه راهنمایی اما خبری از پسری که فاطمه می گفت نبود
از فردا مامور شدم که وقتی خواهرم با دوستش برمیگرده من برم دنبالش
تا چند روز خبری نبود اما یک روز که برمیگشتیم فاطمه اشاره ای به یه پسر کرد و گفت اونه که مزاحمشون شده منم اون موقع اهل دعوا رفتم جلو و با پسره درگیر شدم که پسره یه چاقو ضامن دار از جیبش در آورد و یه خط روی پشت دست چپم انداخت که هنوزم جاش مونده
خون از دستم فوران میزد اما من بی توجه به خون خودمو به پسره که داشت فرار میکرد رسوندم و یه مشت محکم حواله صورت پسره کردم که دماغش بدجور شکست و از شانسمون ماشین کلانتری از راه رسید و جفتمونو بازداشت کردند
صورت خونی پسره و دست خونی من و گریه های بی امان فاطمه و سعیده خیلی صحنه جالبی رقم زده بود
ماجرای کلانتری و دعوا به سود ما تموم شد و دیه خوبی گرفتم بدون اینکه من چیزی بخوام بدم
از بعد اون روز از پسره خبری نشد حتی شنیدم که بعد زندان از محلمون رفتن
شش ماه بعد فاطمه بهم گفت که سعیده دوستش از من سر دعوا خیلی خوشش اومده و حتی یکبار هم خانواده سعیده هم ما رو به یه رستوران شیک دعوت کردند
اون شب وقتی برگشتیم توی کیفم به نام خودم یه نامه پیدا کردم ( نمیدانم سعیده اون نامه رو کی انداخته بود تو کیفم )
سعیده پایین نامه اش شماره خونشونو نوشته بود و اینکه گفته بود شب ساعت ۱۱ بهش زنگ بزنم ( از اون تلفن آنتی های زیمنس مشکی و بنفش داشتند که یه مدت تلفنهای خیلی خوبی بودند )
یواش یواش من و سعیده باهم صمیمی شدیم تا اینکه اولین قرارمون رو گذاشتیم
محل زندگی ما میدان خراسان در منطقه ۱۵ بود و تو خود میدان یه فروشگاه کوروش بود که طبقه بالاش اولین شهربازی سرپوشیده رو درست کرده بودند و یه مدت بعد هم اونجا تبدیل به رستوران شد
تو اون مدت با سعیده زیاد میرفتیم شهربازی کوروش ، تو شهر بازی زیاد دست سعیده رو میگرفتم و یواش یواش کمرش و به کونش دست میزدم
اما سعیده زیاد اعتراضی نمی کرد به این کارهای من
اون موقع پستونهای سعیده از پستونهای فاطمه بزرگتر بود و همین باعث شده بود که مثلاً آرنجمو ناخودآگاه به پستوناش بزنم
یواش یواش صحبتهای شبانه ما رنگ سکسی به خودش گرفت
سعیده کنجکاو بود بدونه کیر یه مرد چجوریه و منم بدن لخت یه زن رو ببینم
البته سعیده یکبار بهم گفت ۷ سالش که بوده یه بار کیر باباش رو دیده بود اما دوست داشت از نزدیک کیر یه مرد رو لمس کنه
من و سعیده در آرزوی سکس بودیم ولی مشکل اینجایی بود که مکانی نداشتیم بریم توش
اون سالها بابام یه ویدیو آیوا ضبط و پخش خرید و بیشتر برای اینکه من و فاطمه بتونیم باهاش قرآن و ترتیلهای قرآن رو یاد بگیریم ولی موقع هایی که سرکار بود یا از کلوپ فیلم اجاره میکردم یا از بچه ها شوهای طنین یا ترانه رو می گرفتم تا اینکه اولین فیلم سوپر ایرانی اومد که اگر یاد بچه های دهه شصت باشه اسم اون فیلم شبهای لُس آنجلس بود که خیلی بین جوانان طرفدار پیدا کرد
بهرحال منم مثل همه این فیلمو با مبلغ ۲ هزار تومن که واقعا اون موقع پول زیادی بود خریدم
به سعیده درباره فیلم حرف میزدم و اونم مشتاق تر از من دوست داشت اون فیلمو ببینه
تا اینکه یه روز بابا و مامانم به عروسی دعوت شدند ( از اون مدل عروسیها که بچه ها دعوت نداشتند اما یه سری از بچه های خودمونی رو می بردند )
قرار شد فاطمه بره و مامانم برای من ماکارونی درست کرد اما من میخواستم سعیده رو بیارمش خونمون
با سعیده هماهنگ کردم و نیم ساعت مونده بود که برن عروسی من رفتم دنبال سعیده و طبق قرارمون با زدن چند تا سنگ به شیشه خونه سعیده بهش فهموندم که باید بریم خونمون
سعیده اومد بیرون و با فاصله از من دنبالم حرکت کرد . وقتی اومد تو خونمون سریع بغلش کردم لبامو گذاشتم رو لباش و مثل فیلم شبهای لس آنجلس ازش لب گرفتم
قلب جفتمون مثل گنجشک میزد
سعیده چادر و مانتوشو در آورد و یه تاپ کنار من نشست رو زمین ، منم فیلمو پلی کردم
یواش یواش شهوت و هیجان به جفتمون احاطه شد
جرات نداشتیم که به هم دست بزنیم تا اینکه من دستمو که میلرزید بالا آوردم و پستونای سعیده رو گرفتم و یواش یواش سعیده رو خوابوندم کف اتاق
تاپشو بالا زدم یه کورست ساده مشکی بسته بود
خودش کرستشو بالا زد
چه پستانهایی داشت
سفید با نُک متمایل به صورتی و نُکش به اندازه نصف بند انگشت بیرون زده بود
دهنمو گذاشتم رو نُک پستوناش و شروع کردم به مکیدن
چه حالی میداد…
اون سالها دختر بازی اصلاً به راحتی الان نبود گشت کمیته و نبود گوشی موبایل و هزار دردسر دیگر
اونایی که با این شرایط میتونستن دختر بازی کنند یا حداقل یه دوست دختر داشته باشن واقعاً شاهکار کرده بودند
اون سالها من تازه اول دبیرستان رفته بودم و بابام به این خاطر که من دبیرستان قبول شده بودم برام یه دستگاه کمودور ۶۸ خریده بود
از طریق یکی از دوستان با برنامه نویسی بیسیک آشنا شده بودم و خب یه بعضی موقعها یه سری برنامه یا بازی مینوشتم و به پشت شهرداری ( میدان امام خمینی ) میرفتم و اونا رو میفروختم
، برنامه نویسی رو حقیقتاً از اینجا باهاش آشنا شدم و الان که ۴۶ سالمه بهترین برنامهها رو بعضی مواقع برای خودم یا دوستان مینویسم البته نه به صورت حرفه ای
ما کلاً در یک خانواده مذهبی رشد کرده بودیم و الان در بعضی مواقع دستورات اسلام رو رعایت میکنم
از داستان دور نشیم اون موقعها که من تازه به دبیرستان رفته بودم خواهرم فاطمه تازه به اول راهنمایی رفته بود و با دختری به اسم سعیده نکوبیدار دوست شده بود و هر وقت زنگ میزد خونمون چون من گوشی رو جواب میدادم به خواهرم میگفتم فاطمه ،نکوبیده زنگ زده!! و سعیده هم از من شاکی میشد که چرا داداشت به من میگه نکوبیده ؟
فاطمه یه روز با حول و ولا اومد خونه و گفت که یه پسر مزاحم خودش و سعیده ( نکوبیده ) شدند
من سریع رفتم دم مدرسه راهنمایی اما خبری از پسری که فاطمه می گفت نبود
از فردا مامور شدم که وقتی خواهرم با دوستش برمیگرده من برم دنبالش
تا چند روز خبری نبود اما یک روز که برمیگشتیم فاطمه اشاره ای به یه پسر کرد و گفت اونه که مزاحمشون شده منم اون موقع اهل دعوا رفتم جلو و با پسره درگیر شدم که پسره یه چاقو ضامن دار از جیبش در آورد و یه خط روی پشت دست چپم انداخت که هنوزم جاش مونده
خون از دستم فوران میزد اما من بی توجه به خون خودمو به پسره که داشت فرار میکرد رسوندم و یه مشت محکم حواله صورت پسره کردم که دماغش بدجور شکست و از شانسمون ماشین کلانتری از راه رسید و جفتمونو بازداشت کردند
صورت خونی پسره و دست خونی من و گریه های بی امان فاطمه و سعیده خیلی صحنه جالبی رقم زده بود
ماجرای کلانتری و دعوا به سود ما تموم شد و دیه خوبی گرفتم بدون اینکه من چیزی بخوام بدم
از بعد اون روز از پسره خبری نشد حتی شنیدم که بعد زندان از محلمون رفتن
شش ماه بعد فاطمه بهم گفت که سعیده دوستش از من سر دعوا خیلی خوشش اومده و حتی یکبار هم خانواده سعیده هم ما رو به یه رستوران شیک دعوت کردند
اون شب وقتی برگشتیم توی کیفم به نام خودم یه نامه پیدا کردم ( نمیدانم سعیده اون نامه رو کی انداخته بود تو کیفم )
سعیده پایین نامه اش شماره خونشونو نوشته بود و اینکه گفته بود شب ساعت ۱۱ بهش زنگ بزنم ( از اون تلفن آنتی های زیمنس مشکی و بنفش داشتند که یه مدت تلفنهای خیلی خوبی بودند )
یواش یواش من و سعیده باهم صمیمی شدیم تا اینکه اولین قرارمون رو گذاشتیم
محل زندگی ما میدان خراسان در منطقه ۱۵ بود و تو خود میدان یه فروشگاه کوروش بود که طبقه بالاش اولین شهربازی سرپوشیده رو درست کرده بودند و یه مدت بعد هم اونجا تبدیل به رستوران شد
تو اون مدت با سعیده زیاد میرفتیم شهربازی کوروش ، تو شهر بازی زیاد دست سعیده رو میگرفتم و یواش یواش کمرش و به کونش دست میزدم
اما سعیده زیاد اعتراضی نمی کرد به این کارهای من
اون موقع پستونهای سعیده از پستونهای فاطمه بزرگتر بود و همین باعث شده بود که مثلاً آرنجمو ناخودآگاه به پستوناش بزنم
یواش یواش صحبتهای شبانه ما رنگ سکسی به خودش گرفت
سعیده کنجکاو بود بدونه کیر یه مرد چجوریه و منم بدن لخت یه زن رو ببینم
البته سعیده یکبار بهم گفت ۷ سالش که بوده یه بار کیر باباش رو دیده بود اما دوست داشت از نزدیک کیر یه مرد رو لمس کنه
من و سعیده در آرزوی سکس بودیم ولی مشکل اینجایی بود که مکانی نداشتیم بریم توش
اون سالها بابام یه ویدیو آیوا ضبط و پخش خرید و بیشتر برای اینکه من و فاطمه بتونیم باهاش قرآن و ترتیلهای قرآن رو یاد بگیریم ولی موقع هایی که سرکار بود یا از کلوپ فیلم اجاره میکردم یا از بچه ها شوهای طنین یا ترانه رو می گرفتم تا اینکه اولین فیلم سوپر ایرانی اومد که اگر یاد بچه های دهه شصت باشه اسم اون فیلم شبهای لُس آنجلس بود که خیلی بین جوانان طرفدار پیدا کرد
بهرحال منم مثل همه این فیلمو با مبلغ ۲ هزار تومن که واقعا اون موقع پول زیادی بود خریدم
به سعیده درباره فیلم حرف میزدم و اونم مشتاق تر از من دوست داشت اون فیلمو ببینه
تا اینکه یه روز بابا و مامانم به عروسی دعوت شدند ( از اون مدل عروسیها که بچه ها دعوت نداشتند اما یه سری از بچه های خودمونی رو می بردند )
قرار شد فاطمه بره و مامانم برای من ماکارونی درست کرد اما من میخواستم سعیده رو بیارمش خونمون
با سعیده هماهنگ کردم و نیم ساعت مونده بود که برن عروسی من رفتم دنبال سعیده و طبق قرارمون با زدن چند تا سنگ به شیشه خونه سعیده بهش فهموندم که باید بریم خونمون
سعیده اومد بیرون و با فاصله از من دنبالم حرکت کرد . وقتی اومد تو خونمون سریع بغلش کردم لبامو گذاشتم رو لباش و مثل فیلم شبهای لس آنجلس ازش لب گرفتم
قلب جفتمون مثل گنجشک میزد
سعیده چادر و مانتوشو در آورد و یه تاپ کنار من نشست رو زمین ، منم فیلمو پلی کردم
یواش یواش شهوت و هیجان به جفتمون احاطه شد
جرات نداشتیم که به هم دست بزنیم تا اینکه من دستمو که میلرزید بالا آوردم و پستونای سعیده رو گرفتم و یواش یواش سعیده رو خوابوندم کف اتاق
تاپشو بالا زدم یه کورست ساده مشکی بسته بود
خودش کرستشو بالا زد
چه پستانهایی داشت
سفید با نُک متمایل به صورتی و نُکش به اندازه نصف بند انگشت بیرون زده بود
دهنمو گذاشتم رو نُک پستوناش و شروع کردم به مکیدن
چه حالی میداد…
ادامه دارد…
نوشته: جاوید
4 پاسخ به “نکوبیده (۱)”
گفتی دیه گرفتی معلوم شد پسره مثل یک خر تورو کتک زده و کف آسفالت لگد مالت کرده و به همین خاطر سعیده دلش بحالت سوخته ی لا پای بهت داده
یک سوال اون زمان دختره چجوری همش میومده بیرون؟؟اصلا همینو جواب بده ما قانع میشیم واسه بقیه کسشرات
قسمت دوم :بعد یهو شلوارشو کشیدم پایین و دیدم ای داد هی این دوجنسه هست و کیر داره بعد با همون کیرش منو کرد و کونم پاره شد
خدا شانس بده