مناقصه و امضای مدیر

این داستان نیست یه واقعیته . وقتی فکر میکنم که بعضی از کارا به چه آسونی حل میشن خندم میگیره . اما اصل ماجرا . چند سال پیش شرکت ما تو یه مناقصه مربوط به راه اندازی سیستم های کامپیوتری یکی از ادارات شرکت کرده بود . بعد از چند وقت با کلی دوندگی و پارتی بازی برنده شدیم . کار زیاد سختی نبود . به راحتی قادر بودیم سه چهار ماهه آمادش کنیم ولی…
همین ولی پدر مارو درآورده بود رئیس اداره کامپیوترشون یه خانم 40 ساله پرمدعا یی بود که دمار از بچه های ما در آورد . به عناوین مختلف جلو پای اونا سنگ می انداخت و موجب عقب افتادن و طول کشیدن زمان کار می شد . به هیچ صراطی هم مستقیم نبود . از راههای مختلفی بچه های شرکت از در معامله با این خانم وارد شدن ولی تمام در ها بسته بود . من زمانی متوجه این قضیه شدم که اولین نامه اخطار زمانی برای شرکت آورده شد. تو جلسه هیئت مدیره حسابی بستنم به فحش ( البته الکی چون 70% از سهام متعلق به پدرم و منه ) خوب برای حفظ ظاهر هم که شده می بایستی یه اقدام فوری انجام میدادم و چند و چون قضیه رو در میاوردم . کار زیاد سختی نبود . با یه جلسه خشونت بار در بخش خودمو به گریه انداختن مسئولین این پروژه معلوم شد که خانم مورد بحث اصلا سر سازگاری با مارو نداره . ظاهرا ایشون با برنده شدن ما موافق نبوده و می خواسته شرکتی که با ایشون در ارتباطه اینکار رو بدست بگیره .
مجبور شدم بازم به مدیر کل اون اداره که از دوستان گرمابه و گلستان پدرم نیز هست رو بندازم . چون هم دندون گرد بود و هم یکم بد اخلاق ( البته با من ) . بعد از تعیین وقت قبلی و کلی کلاس گذاشتن منشی آقا روز شنبه هفته بعد که آقا تشریف نحس شونه می آوردن قرار شد برم و یه جلسه ای داشته باشیم .
از قبل خودم رو با همه جور ترفند اماده کرده بودم که کم نیارم و جلو هیئت مدیره روسفید بشم .
بعد از کلی تعارفات و چوب کاری و هندونه زیر بغل آقا گذاشتن موضوع رو تمام و کمال مطرح کردم . دوست پدرم اظهار بی اطلاعی کرد . راستم می گفت خیر سرش اون اداره صاحب نداشت …
تلفن رو برداشت و به منشیش گفت که تلفن خانم فاطمه ( اسم شناسنامه ایش ولی لادن صداش میکردن ) … رو بگیره . حسابی از خجالتش در آمد و هرچی می تونست بارش کرد دست آخر هم گفت که اگر بخواد دوباره ادا و اصول ناجور در بیاره باید بره تو بخش دیگه غاز بچرونه …
حسابی دلم خنک شده بود ولی این پایان کار نبود . ظاهرا لادن خانم توپش پرتر از این حرفا بود . نمی دونم کی رو دیده بود که مدیر کلم پیچوند . اوضاع یکم بهم ریخت . تصمیم گرفتم مستقیما با خودش روبرو بشم تا ببینم این عزرائیل که گیر ما افتاده کیه . روز سه شنبه همان هفته بالاخره ما اولیا مخدره رو ملاقات کردیم . البته با آمادگی قبلی و تمام قوا ( من عادت دارم که تا حسابی سوابق طرف رو نفهمم با اون رو در رو نمی شم از اسم و فامیل تا سایز کفش ) …
فهمیدم که خانم مجرد تشریف دارن . دارای مدرک فوق لیسانس مهندس کامپیوتر از یکی از دانشگاه های معتبر . فوق العاده گند دماغ … بد اخلاق و پر افاده .
توی اولین برخورد تا 10 دقیقه مغلوب شدم . با همه این تفاصیل که گفتم به قدری خوشگل و خوش هیکل بود که مات و مبهوت داشتم نگاهش میکردم . بنظر 30 ساله میومد . از دست پاچگی یه گاف دادم شانس آوردم وگرنه دهنم حسابی سرویس شده بود … بهتون نمیاد 40 سالتون باشه … نظر لطفتونه آقای … اصلان باورم نمی شد . برعکس اون چیزی بود که فکر میکردم . مودب و خوش اخلاق و بسیار باهوش و زیرک . تمام حملات من رو به راحتی پاسخ می دهد بنابراین میدونستم که از این راه به نتیجه نمی رسم . پس باید به بیراهه میزدم . سعی کردم که تو صحبتاش بفهمم که به چی علاقه داره به همین خاطر با یه موذی گری خاصی تونستم نقطه حساس شو پیدا کنم . ایشون علاقه شدیدی به هوش مصنوعی و مباحث اون داشت و خوب البته منم که هوش طبیعی …
خیلی راحتر از اون چیزی که فکرشو میکردم بعد از چند بار صحبت تونستم با حرفام نرمش چند درصدی خانم رو بدست بیارم … یکم اوضاع و احوال بهتر شد و مشکلات داشتن حل میشدن .
به عناوین مختلف تلفن میزد و بحث میکرد . آخر دست هم منو به یه ناهار برای مباحثه بیشتر دعوت کرد .
ناهار خوب و البته بسیار پر بار . لادن خانم در خلوت خودشون روی یکی از موضوعات این فن درحال برسی بودند و خوب ظاهرا نرم افزاری هم برای کنترل طراحی کرده ولی مشکلی داشت که فقط به دست توانمند بنده حل میشد ( من چند سال قبل روی این پروژه برای یکی دیگر از ادارات کار کرده و مشکلات و راه حلشو کاملا میدونستم ) بله کپی کار خوبی نبود یه نسخه از اون نرم افزار رو به من داد تا ببینم مشکلش چیه . پس از برگردوندنش به اون حسابی فکش افتاده بود . دوست داشت که بدونه که مشکل از کجا بوجود آمده و چطوری درستش کردم . به همین خاطر منو با اصرار زیاد به منزلش دعوت کرد …
سعی کردم به هر صورتی که میشه از زیر اینکار در برم ولی خوب نشد . قرار شد یک روز عصر به منزل ایشون برم که هم شام در خدمتتون باشم و هم در مورد راه حل توجیحش کنم . به هیچ چیز دیگه ای بغیر از این فکر نمی کردم . دوست نداشتم وضع از اینی که هست خراب تر بشه . پس مثل یه بچه خوب سر قرار حاضر شدم . یه آپارتمان نقلی توی هفت تیر . 70 متر ولی مرتب و تر تمیز و بدون سوسک . از سوسک متنفر بود . مجردی زندگی میکرد . برعکس اون چیزی که تو اداره بود . یه لباس مرتب و اسپرت . یه تاپ صورتی و یه شلوار جین تنگ و کوتاه . اصلا انگار نه انگار . خیلی ریلکس برخورد میکرد . توی تمام مدتی که مشغول پذیرایی از من بود محو تماشای اون بودم . نمیگم خیلی خوشگل نه ولی بانمک بود . هیکل بیست سینه های جمع و جور . کمر مناسب . از کمر به پایین که نگو . به نظر می رسه که خانم های الان برعکس سالهای پیش خیلی به هیکل و سایز خودشون توجه میکنن . تمام سعی و تلاشم این بود که یه موقع سوتی ندم .
خیلی به خودم فشار آوردم که آقابیلی از خواب بیدار نشه ولی خوب قبول کنین هر آدم دیگه ای هم که بود نمیتونست مقاومت کنه . نمی دونم ولی احساس میکردم که یه چیزیش میشه . غیر مستقیم تحریکم میکرد . موقع تعارف چای یا میوه طوری جلوم خم می شد که سینه هاشو ببینم یا مخصوصا جوری پشت به من دولا میشد که کون قلمبه شدش بیشتر منو تحریک کنه . تو وضع وخیمی گیر کرده بودم . نمی خواستم به این زودی خودم رو لو بدم . از طرفی هنوز از منظورش آگاهی کافی نداشتم . قبول کنین که ما مردا توی این جور موارد ضعف داریم و خانما اینو کاملا میدونن بنابراین به خوبی از این حربه برای پیش بردن کار خودشون استفاده میکنن.
خلاصش کنم اون شب منو آقا بیلی حسابی پدرمون در اومد . تو عمرم اینقدر تو سر این بدبخت نزده بودم . توزمانی که پشت لب تاب خانم مشغول کار بودیم به هر صورتی که می تونست یه دستی به من می رسوند و زود هم با یه ببخشید حرف رو میپیچوند . نک پستون بدون سوتینش از زیر تاپ کاملا معلوم بود . حتی دو سه بار چنان به لای پاش دست کشید که با خودم گفتم الانه که منو بکنه . جالب تراز همه زمانی بود که داشتم برای رفتن آماده می شدم با چشماش جوری التماس میکرد که به خودم گفتم امشب خدا به داد خیارای روی میز برسه …
موقع برگشت به بلافاصله به میترا زنگ زدم و تو خونه حسابی عقده هامو سرش خالی کردم . چنان کردمش که بدبخت دیگه نای راه رفتن هم نداشت . خوب چه کنم خانم رئیس بد جوری به پرو پای آقا بیلی پیچیده بود اونو حسابی وحشی کرده بود .
اما ماجرا به همینجا ختم نمیشه . حالا چپ و راست حالایی بود که لادن خانم به شرکت ما میداد و من هم می دونستم برای چی … کم کم باید ترتیب خانم رو میدادم . زمانشو گذاشته بودم برای پایان کار . پدرم وقتی داستان رو فهمید خندش گرفت و کلی متلک بار ما کرد .
تقریبا به پایان کار نزدیک شده بودیم . لادن آخرین امضاء ها رو کرده بود و دیگه کاری از دستش برنمی آمد .
حالا نوبت من بود … برای تشکر از زحماتش به خونم دعوتش کردم. به راحتی آب خوردن قبول کرد …
اما …ادامه داستان

شب قرار همه چیز رو آماده کرده بودم . از غذا با مشغولیات دیگه … از اسپری تا کاندم … دوتا بطری ویسکی توپ با کلی مزه … خودم رو برای یه پذیرایی دلپذیر آماده کردم . حسابی به خودم رسیده بودم تا بالاخره ساعت 8 شب زنگ در به صدا در آمد . وای عجب چیزی شده بود . فکر کنم حسابی خودشو برای یه دادن آماده کرده بود . وقتی وارد شد از بوی عطرش داشتم می افتادم . از لباس بگم . چی بگم نمیدونم اسمشو چی بذارم لباس یا … خوش سلیقه بود . لباس بلند قرمز جگری که تمام سینه و پشتیش نمایان بود . اون بدن سبزه توی این لباس حسابی خودنمایی میکرد . پایین لباس درکناره دو چاک بلند تا وسط رونش داشت که وقتی راه میرفت دل آدم رو کباب میکرد . موهاش نسبت به دفعه قبل عوض شده بود . مش استخوانی بامزه ای شده بود . از آرایشم که دیگه چیزی نمیگم . درجا راست کردم . مانتو و روسریشو ازش گرفتم و به جالباسی آویزون کردم . بعد از دست دادن و خوش و بش اولیه برای نشستن دعوتش کردم . … چای میخورید یا نوشیدنی … چی داری … از شیر مرغ تا … ویسکی و … برام ویسکی بریز … با دوتا لیوان و کلی مزه رفتم سراغش … آرام آرام لیوان رو به لباش نزدیک میکرد و جرعه جرعه می نوشید . وضع نشستنش خیلی جالب بود . هر دو تا پاش تا بالای زانو خودنمایی میکرد . از همه بدتر سینه هاش داشتن به من چشمک میزدن . لباسش تقریبا حالت کش داشت و تمام قله ها و دره های بدنشو نمایان میکرد . تا یه مدت اصلا به حرفاش توجه نداشتم و فقط در حال دید زدن اون بودم … ببینم تو با همه مهمونات همینطوری هستی … گفتم چطوری … تو که منو با چشمات خوردی … خندم گرفت . برای شام یه غذای سبک از سوسیس و کالباس درست کرده بودم که در حین نوشیدن و حرف زدن مشغول بودیم . از سرخ شدن صورتش فهمیدم که داره داغ میکنه . از جا بلند شد تا یکم دورو بر خونه رو دید بزنه . چند خریدی … و من داستان عمو و ارث شو براش کامل تعریف کردم … خدا یکم شانس بده … بابا دلم گرفت یه موزیکی چیزی … رفتم سراغ سی دی سلین دیون … آروم آروم خودشو تکون میداد … لادن میخوای برقصیم … دستام رو گرفت و سرشو گذاشت روی شونم … بدنش گرم گرم بود . از حرارت تنش کنترل کم کم داشت از دستم خارج می شد . بیشتر دلم می خواست شروع کننده خودش باشه پس تصمیم گرفتم عجله نکن . دستم رو دور کمرش حلقه کردم و آرام آرام اون ناحیه رو نوازش کردم … با بوسه ای که به زیر گردن من زد به خودم آمدم . سرشو به سمت من چرخوند و زل زد تو چشمام … چشمای میشی اون برق میزد انگار که میخواد با من حرف بزنه . لباش رو لبای من گذاشت …

با فشار لباش به یکباره کیرم از جا بلند شد . فکر میکردم این کاراش از روی مستی بود ولی نه اصلا هم اینطور نبود . متوجه آقا بیلی شد و خودشو روی کیرم جابجا کرد . دیگه موقع عمل بود . با یه صدای محکم گفتم خانم رئیس بالاخره این صورت وضعیت مارو امضا میکنی یا … یا چی منو میکنی !!! تو که از اول هم دنبال همین بودی نه … از اون چشمات پدر سوختگی میباره … دستم رو گذاشتم پشت کمرش و یه لب محکم ازش گرفتم … یهو وحشی شد و لبای منو می خورد و زبونشو توی دهنم می گردوند نفساش رو روی صورتم احساس میکردم . خودشو بشدت به من فشار میداد یهو یه آه کشید . فکر کنم خیلی وقت بود که تو کف مونده . هنوز نمیدونستم دختر یا نه … دستم رو گرفت و گذاشت لای پاش . خیسی کسش از روی لباس هم کاملا مشخص بود . محکم دستم رو روی کسش فشار میداد و می چرخوند . شروع کردم به بوسیدن گردنش که دوباره اه و نالش به هوا بلند شد . وقتی که به وسط سینش که حالا دیگه تقریبا بیرون بود رسیدم دستشو طرف کیرم برد و از روی شلوار منو به شدت فشار داد . کشان کشان به سمت اتاق خواب بردمش . بدون اینکه من چیزی بگم با یه حرکت لباسش روی بدنش لغزید و روی زمین افتاد . از دیدن بدن لختش چشام گرد شد . جلو رفتم و هلش دادم روی تخت . پاهاش رو بلند کردم و افتادم به جون کسش . زبونم رو مثل گرسنه ها روی اون به حرکت دراوردم . لادن فقط فریاد میزد . جیغ های شهوت آلودش به قدری بلند شده بود که از خود بی خود شدم . لباسم رو کاملا در آوردم . کیرم رو تو دستش گرفت و از بالا به پایین به حرکت در آورد . تخمام رو تو دستش گرفت و سر کیرم روبا لباش آشنا کرد . گرمای دهنش بدجوری حشرم رو بالا زد …

معلوم بود که بار اولش که داره کیر می خوره دندوناش یکم آزارم میداد ولی بعد از چند بار تکرار عادت کردم . گرمای دهانش لذت بخش بود . به نرمی و آرامش تمام به کارش ادامه میداد و این برای من خوشایند بود . صدای ناله من بلند شد و لادن هم متوجه بود. با نگاه به من سرعت کارش رو کم و زیاد میکرد تا خودشو با حالات من هماهنگ کنه … داره آبم میاد دست نگه دار . به سرعت کارش اضافه کرد سرشو به عقب برد و دهنشو باز کرد و شروع کرد به جلق زدن برای من . تمام بدنم شل شد . آبم به شدت تمام روی صورت و توی دهن لادن خالی شد . دوباره شروع به ساک زدن کرد و هرچی که باقیمانده بود رو هم خورد . قیافش قشنگ تر از قبل شده بود …

با اینکه تا اونروز سکسهای متعددی داشتم ولی هرگز به اون اندازه خالی نشده بودم . چند دقیقه به همون حال تو بغل هم ولو شدیم . لادن چشماشو بسته بود و با نوازشها ی من نفس نفس میزد . سینهای خوش فرمش بالا و پایین میرفت . صورتش از مانده آب من برق می زد . تاز متوجه کسش شده بودم . با اینکه 40 ساله بود ولی واقعا شهوت انگیز به نظر می رسید . آروم انگشتای دستم رو روی بدنش به حرکت در آوردم . چشماشو هر از گاهی باز میکرد و خمار آلود به من خیره میشد . وقتی به پهلو هاش می رسیدم به بدنش پیچ و تاب میداد و این حکایت از تحریک دوباره داشت . انگشتام رو از زیر گردن تا بالای کسش حرکت میدادم . لادن فقط آه میکشید شروع کردم به فشار دادن سینه هاش . کاملا به من تکیه داده بود و این به هر دو دست من امکان حرکت کامل رو میداد . با هر دو دست شروع کردم به فشردن و مالیدن سینش . سرش رو روی بدن من حرکت میداد و ناله میکرد . دوباره کیرم مثل پتک از جا بلند شد…
…بذار برم صورتم رو بشورم و بیام … با نگاه من که به بدن لوندش خیره شده بود به سمت دستشویی به راه افتاد و بعد از چند دقیقه برگشت و دوباره افتاد تو بغلم . با باسن نشست روی کیر من … کشتیش که بابا یکم آروم تر … مال خودمه به توچه … اصلان دلم میخواد خفش کنم … کیرم رو محکم توی دستش فشار داد و یه لب اساسی من گرفت . جثه لادن از من کوچکتر بود به همین خاطر بلندش کردم و انداختمش روی تخت. شروع کردم به لیسیدن گردنش و مالوندن کیرم به لای پاش … آروم آروم به سمت پایین آمدم . نک سینشو می مکیدم … فریاد لادن به هوا بلند شد … وقتی داشتم روی شکمش رو می لیسیدم داشت جیغ می زد . دیگه نوبت کسش بود . یه گاز کوچک از بالای کسش گرفتم و زبونم رو ول کردم تو کسش . لرزید و بدنش شل شد . سرم رو ب سمت کسش فشار داد …زبونم رو روی چچولش به حرکت در آوردم . صدای ناله و آه لادن کر کننده شده بود . قادر به کنترل خودش نبود و فقط جیغ می زد .
به قدری با زبون تحریکش کردم که نای ناله کردن هم نداشت . بقدری ساکت شده بود که ترسیدم . یه نگاه به صورتش کردم . نخیر از دست رفته بود . یهو بند دلم پاره شده . نکنه خدایی نکرده مرده کشی رو افتاده باشم . آروم دستم رو بلند کردم و خواستم که یه طرف صورتش ببرم … کجا کارتو ادامه بده . من حالم از این بهتر نمیشه … دیوونه داشتم میمردم … نمی تونستی جواب بدی … تو بخورش … کاری به من نداشته باش … از روی لجم حمله کردم بهش و کیرم رو تا دسته کردم تو کسش … جیغ وحشت ناکی کشیدن و دوتا پاشو دور باسن من حلقه کرد و یه چنگ اساسی به پشت من کشید که از شدت سوزشش داشت گریم میگرفت . همین کار رو چند بار تکرار کردم و در هر بار فشار رو بیشتر میکردم دیگه داشت واقعا می مرد از شدت شهوت به گریه افتاده بود … بکن … محکم بکن … کسمو جر بده … شاید نزدیک به ده بار اینکار رو تکرار کردم … بیضه هام بشدت درد گرفت … کیرم رو از تو کسش خارج کردم و بعد از چند بار تکان دادن آبم رو با فشار تمام روی بدنش خالی کردم … آبم تا توی موهاش رفته بود …

نوشته: مهدیار

بازدید 13,073

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

17 پاسخ به “مناقصه و امضای مدیر”

  1. آخه سگ کویف بوگندو تو مال این حرفایی. نهایتش کابل HDMIرو نصب کردی فکر کردی کارشتاس شبکه های اینترنتی هستی…

  2. اسکل عقب موندهنصب ویندوز و ریاضی یاد دادن و تنظیم ماهواره و این کسشعرها ،خیلی ساله از رده خارج شدهخیلی تخمی و بدرد نخور نوشتیدرست مثل خودت و افکارتاسکل تازه به دوران رسیدهدقیقا مصداق تو هست😂👉

  3. یزیدتو ته داستان واقعا اومدی و نشد جمش کنیخب لاشی صب میکردی باهم بیایم

  4. جالبه !این داستان copy/pastشده استCopy/pastکنی که فوش جد و آباد بخوری😂😂😂😂

  5. بجز اصلان که ظاهرا اصلاً بودی کپی بچه گانه از داستانهای تعمیر کامپیوتر و نصب ویندوز بود.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید