مرد مامور قطار قسمت پنجم (علاقه شدید قلبی)
درون همه ما رنگینکمان هست. از آن به طور زیبایی استفاده کنیم. (خودم)
توی اون حال موندن خیلی خوب بود. خوشحالم به حرفش گوش دادم. بعد از مدتی توی حال قشنگ موندن پاشدم برم دستشویی. درحال چرت زدن بود.
“کجا؟”
” اگه اجازه بفرمایید برم دستشویی تن مبارکو بشورم پر آب کیر بعضیاست”
” جونم؛ قربون اون آب کیر گفتنت برم. بازم بگو بازم بگو.”
“آب کیر”
خیلی سعی کردم سکسی بگم. نمیدونم چطوری گفتم که دوباره پوست کیرش شروع کرد از هم باز شدن.
” الهی من قربون اون لبای قشنگت بشم. بازم بگو”
خندهم گرفت و گفتم: “اجازه میدی برم دستشویی مرد من؟”
وقتی صورتی میشه یعنی حال میکنه وقتی سرخ میشه یا عصبانیه یا خرکیفه. وقتی بنفشه یعنی آبش در حال اومدنه. در آن واحد تا اینو گفتم صورتی شد.
” من مَردتم. آره مَردت منم.”
برای اینکه ادامه نده و دوباره اون کلمه ع.ش.ق رو استفاده نکنه رفتم داخل دستشویی و حسابی خودمو خالی کردم و شستم. تا شب کلی مونده بود. باید آماده میشدم. اصلا نمیدونم این به اصطلاح کمر پر رو از کجا آورده. از دیروز تا الان چندین بار منو کرده بود ولی با حرف زدنم هم باز شق میکرد. البته باید خوشحال باشم ولی از همون جریان غیرت و ایناش میترسیدم. در دستشویی رو باز کردم دیدم دم در ایستاده.
” بگو مردت کیه؟”
نگاهش کردم. اصلا نمیشد در مقابل اون نگاه و رنگ هیجانی قشنگ صورتش مقاومت کرد. مرد زیبایی نبود ولی خیلی جذاب و گیپسند بود. نمیدونم شاید دخترها هم ازش خوششون میومد. به چشماش نگاه کردم و گفتم:” تو…” لبام روی اُ بود که لبامو کرد توی دهنش. مک زد و بغلم کرد. کشوندم بیرون. روی کاناپه افتادیم. منو کشوند توی بغلش و روی پاش نشوند.
” تا حالا وقتی لبات غنچه میشه خودتو توی آینه دیدی؟”
لبخند زدم.
” بگو دوسِت دارم”
هی میخواستم طفره برم و هی التماس میکرد که بگم.
” ازت خوشم میاد.”
گفت:” چی؟ یه بار دیگه بگو!”
” ازت خوش…” دوباره به اُ خوش که رسیدم لبامو چپوند توی دهنش.
گفت:” همینو میخواستم، که او و اُ بگی.”
از این حرکتش قند تو دلم آب شد. توی ذهنم دنبال یه صحنه گشتم که دوباره بهش بدم و حال کنه و از این ساعتهای با هم بودن لذت ببره؛ ولی اون آغوش گرم، اون بغل داغ؛ ترک کردن اون لحظه برام سخت بود. من همینها رو دوست داشتم و دارم. همین بغل کردنها و بوسهها و رو خوابیدنها. سرمو روی سینهش گذاشتم. با موهای کم تنش ور رفتم. با نوک سینههاش. کیرش زیرم داشت کِل میکشید چون هی تکون میخورد. گذاشتم یه کمی خودم با این صحنه و این لحظه حال کنم. صورتم رو به سینهاش میمالیدم. لبام روی گردنش رو میجورید. نوک سینههاشو لیسیدم. دیدم گناه داره از فرط شقیت ممکنه تخمهاش درد بگیره. بلند شدم.
“کجا؟”
گفتم:” گشنه ات نیست؟ من دارم میمیرم. از بس بعضیا کردنم دلم داره ضعف میره.”
” کی کردتت قربون دادنت برم من؟”
گفتم:” مرد مامور قطار خوشتیپم.”
یه جون گفت و با کیر شق شده که جدی جدی از روز اول بزرگتر شده بود حمله کرد سمتم. گردنم و صورتمو بوسید.
” جدی گشنهت نیست؟”
سرشو به علامت مثبت تکون داد. مشغول شدیم و سوسیسها رو سرخ کردیم. دیگه سرتونو درد نمیارم که حین آشپزی چقدر شیطونی کرد. مثلا هی بیاد از پشت بهم بچسبه و با دهنش چیز میز وارد دهنم کنه و…
شام هم با جنگولک بازیهای مرد مامور قطار خوردیم. دلم شروع کرده بود به شور زدن چون زمان داشت هی سپری میشد و فردا باید از اونجا میرفتیم و نمیدونم بعدش چی میشد. اون انگار زیاد فکر فردا نبود و فقط میخواست منو شاد کنه. منم واقعا بهش میخندیدم و جبران سالها نخندیدن از ته دل رو جبران میکردم. راستش نگاهش که میکردم انگار رخت توی دلم چنگ میزدن. خیلی ازش خوشم اومده بود. اصلا دیگه نگاه سکس و اینا بهش نداشتم و این حس جدید و عجیبی بود. دلم میخواست همیشه کنارش باشم و بهش تکیه کنم. خیلی دوست داشت تکیهگاهم باشه اینو هم بدنش نشون میداد و هم حرفهاش. اینقدر از هم خوشمون اومده بود که همه چی زندگی همو به هم گفتیم. از بچگی تا الان رو عین قصه، جزبهجز، برای هم تعریف کردیم. بعد شام روی کاناپه لم داد و منو بغلش گرفت و حرف زدیم. وقتی حرف میزد نفسش که به صورتم میخورد کیف می کردم. از حرف زدن خسته شدیم. موزیک گذاشتم. Bad Romance لیدی گاگا رو گذاشتم. بلند شدم و شروع کردم رقص استریپتیز کردن. خیلی اینکارو خوب بلدم. دونهدونه لباسامو کندم و براش رقصیدم بعدشم رفتم روی اونو خودمو رقصان بهش میمالوندم. اصلا بهش نگاه نکردم کاملا توی خودم بودم که یهویی دیدم از فرط لذت داره ارضا میشه. سریع شرتشو کشیدم پایین ولی مقاومت کرد و آبشو نریخت بیرون. بلند شد و گفت:” واسه توی تخت میخوامت نه اینطوری.” و اومد سمتم و ازم لب گرفت. مجبورش کردم برقصه. بد نبود یه چیزایی بلد بود ولی به شدت حشری شده بود. دستاشو انداخت دور تنم و بلندم کرد. بازوهاش قلمبه شد. خیلی خوشم اومد. بازو هاشو لیسیدم. بردم سمت اتاق و انداختم روی تخت. آهنگ به جایی رسیده بود که میگفت:
Walk, walk, fashion baby
Work it, move that b—-h crazy
بلند شدم و فشنطور (Cat walk) سمتش رفتم و شرتش رو کشیدم پایین. میخواستم کیرشو دست بگیرم که نذاشت و دوباره بردم روی تخت و ایندفعه روم دراز کشید و شروع کرد بوسیدن. منم گردن و شونهشو و همه جای سرشو میبوسیدم و لیس میزدم.
” آخ جون چونه نرم” چونهمو گرفت توی دهنش و مک زد. با زبونش هی لیس میزد. صورتشو بلند کرد و خوب نگاهم کرد.
” مردت کیه؟”
گفتم:” تو”
” مردت میخواد عاشقونه بکنتت”
گفتم:“مردم هر طور دوست داره میتونه بکنتم.”
دوباره سرشو فرو برد توی گردنم. منم کلی رگهای گردنشو با نوک زبونم چلوندم. پاهامو تا جایی که تونستم بالا بردم تا سوراخم روبهروی کیرش قرار بگیره. قبلش رقصیده بودم برای همین کمی نرم تر شده بودم. چون توپر هست جا گرفتن بین پاهام براش سخت بود ولی جاش دادم. نگاهم میکرد و نفس نفس میزد کیرشو فشار داد تو. شکمش کل کیرمو گرفته بود. دستاشو دورم انداخت و کمی بلند شد و کیرشو بیشتر فشار داد تو.
” کیر مَردم لذت میبره؟”
لبخندی زد و بیشتر فشار داد و گفت:” از شدت لذت داره میمیره؛ داره سکته میکنه.” سنگینی تنش داشت دیوونم میکرد. پشمهای کیرشو دم کونم حس کردم و متوجه شدم حسابی رفته تو. ولی اراده بازی کردن سوراخم با کیرشو نداشتم چون نگهداشتن پاها بین بدنش کار سختی بود و البته لذتبخش. شروع کرد تلمبه زدن و قربون صدقه رفتن. نفسهاش به صورتم میخورد و شکمشم کیرمو ماساژ میداد. داشتم سکته میکردم قلبم به شدت تند میزد و نفسهام به شماره افتاده بود. دوباره درد لذتبخش تمام وجودمو در بر گرفت. واقعا تا حالا اینقدر کیف نکرده بودم. حس کردم آبم داره میاد بهش گفتم کمی بلند شه تا آبم نیاد و با هم ارضا بشیم ولی اونم گفت آبش داره میاد و منفجر شد، نعره کشید و تلمبهشو شدیدتر کرد و آب منم اومد. اونقدر زیاد که از شکم هردومون سرازیر شده. کامل روم خوابید و لباشو همه جای صورت و گردنمو جورید. این بزرگترین لذت سکسی زندگیم بود که البته تا امروز چندین بار تکرار شده. حتما چون کمی علاقه هم قاطی ماجرا شده اینطوریه.
بلند شد و گفت:” چطور بود؟”
با انگشت یونیک نشون دادم که عالی بود. خندید و زد روی پاهاش. خوابید کنارم ولی لباش ولم نکرد. بهش گفتم بریم دوش بگیریم. لبخند رضایتی زد و رفتیم حمام. مدت زیادی زیر دوش همو شستیم؛ براش ساک زدم؛ دوباره کیرشو چپوند داخلم ولی خب تازه ارضا شده بودیم و آبمون به این زودیا نمیومد.
یههویی بهش گفتم:
” موخوم بروم تو اُو با تو؛ باهوم میوی تو اُو. با خودت اون تو” مخصوصا با لهجه جنوبی گفتم و او و اُ را هم غلو شده تلفظ کردم. رنگ صورتی به سمت سرخی رفت. میخواست بیاد سمتم که در رفتم. اومد دنبالم. پریدم توی استخر. اونم دنبالم پرید. رفتم اونور استخر. داشت سمتم میومد زیر آبی رفتم سمتش و کیرشو توی دست گرفتم. اومدم بالا. رسیدم بالا با لباش خفتم کرد. گردنم و سرمو و سینههامو، همو رو بوسید و خورد. هلش دادم لبه استخر. نزدیکتر شدم و پاهامو دور بدنش انداختم. تونست با دستهاش منو بگیره. بازوهاش قلمبه شد. خیلی حال کردم. خودمو کشوندم لای عضله بازوهاش. گفتم:” میذاری به کونت دست بزنم؟ میخوام مردونگیش رو لمس کنم. میخوام ببینم سفتیش چطوریه.”
گفت:” قربونت برم. همه من مال توئه. دست بزن.”
به کون سفتش دست زدم. برجسته و مردونه. پر مو و کمی سفت. خیلی حال کردم.
” چرا ازت سیر نمیشم لامصب؟ تو کجا بودی تا حالا؟ هر کیو میکردم بعد یه باره سیر میشدم اما اون شب توی کوپه کاری کردی که دو روز فقط به تو فکر میکردم الانم که دیروز تا حالا تو دستامی؛ چی داری خرس قطبی من؛ آخه؟”
بدون اینکه جوابی بدم کیرشو به شدت مالوندم. اونقدری بلند نبود که بتونه تا ته توی سوراخم فرو بره. ولی نوک قارچی شو هل داد تو. سعی کردم کمکش کنم اما خب وضعیت سختی بود. یه کمی تلمبه زد و آه و اوخش شروع شد. از صدای بلند شم کوتاه نمیومد حتما باید بلند یه چیزی میگفت. نتونستم با تلمبههاش تکون بخورم چون کیرش در میومد. یه کمی که گذشت کیرشو درآوردم و بهش پشت کردم.
” منو لای بازوهات بگیر و بلند کن. بعد بکنم.” یه جون بلند گفت و همین کارو کرد. میخواستم منو بلند کنه تا بازوهاش سفت بشه و قلمبه. چسبیدم بهش. کیرشو کرد توم. از سکس قبلی هنوز باز بودم. راحتتر رفت تو و دردش هم کمتر بود. توی استخر تلمبه میزد و نعره میکشید.
” چقدر چیزای خوبی میاد تو ذهنت…وای وای آه آه …خیلی خوبه…خیلی…” صورتشو بالا برد. برگشتم و ازش لب گرفتم. جق نمیزدم ولی داشتم میترکیدم. نمیخواستم توی آب استخر خالی کنم چون مسافرای بعدی بازم میومدن و زشت بود آب منی توی استخر ببینن.
ایندفعه خیلی تلمبههاش عمیق و زیادتر بود. کونم دیگه براش باز شده بود ضمن اینکه اون وضعیت حالمو دگرگون کرده بود و داشتم لذت میبردم. خسته شد و توی آب ولم کرد. ایستادم تا کیرش در نیاد. سرشو آورد کنار گوشم. اینم نقطه ضعفهای منو یاد گرفته بود. با هوای نفسش و خیلی آروم گفت:
” میخوام توی تخت بقیشو برم. میخوام توی تخت آبمو توت بریزم.”
گفتم:” خیسیم آخه.”
” اشکالی نداره. حال میده.”
باید بزارم حال کنه دیگه. اومدیم بیرون. آب ازمون میچکید. کیر و تخمای من از فرط شقیت بنفش شده بودن. مال اونم دست کمی نداشت منتها خیلی قرمز بودن و خوشگل. دست دور گردنم انداخت و لبگیران تا تخت رفتیم. افتادیم رو تخت. سریع اومد روم. بدنمو خورد و بعدشم برم گردوند. بالشو گذاشت زیر شکمم و کونمو بالا آورد. حسابی لیسش زد. نوک زبونشو اطراف سوراخم میگردوند و هی فشار میداد. نوک زبونشو میچپوند توی سوراخم و لهله میزد. کل کونمو لیس زد و بعدش با لباش روی سوراخمو مک زد.
” مزه دیروزو نمیده که”
دستمو رسوندم به لپ استیک توت فرنگی که روی پاتختی بود. زدم به سوراخم.
” حالا بخورش”
سرشو فرو کرد توی کونم. همینطور میلیسید و میگفت:” آخیش! الان عالیتر شد. خیلی خوشمزه است.” هی لیس میزد و زبونشو توی کونم میچرخوند. راستش من اگه بودم نمیتونستم این کارو بکنم ولی ظاهرا فاعلها براشون جذابه. بلند شد و نشست پشتم. با یه حرکت چپوند تو و یه آه بلند کشید. روم خوابید و تلمبه زد. کیرمو توی دستاش گرفت و مالوند. خواستم نگذارم ولی یه تشر زد. گذاشتم واسم جق بزنه. ایندفعه نشمردم ولی فکر کنم بیشتر از سی چهل بار تلمبه زد. با شدت هم تلمبه زد چون تخت حسابی به صدا افتاده بود و منم زیرش تکونهای شدیدی میخوردم تازه صدای ضربه رون و لگنش به کون من زیادتر از همیشه بود. وسطشم هی استراحت میکرد. بالاخره رخ ارضایی گرفت و آبشو خالی کرد. روم ولو شد. ولو که شد آب منم اومد. خیلی خوب بود. میترسیدم همه اینا خواب باشه.
از فرط سکس و خستگی خوابمون برد. صبح که شد و بیدار شدم صدای خرخرشو شنیدم و خیلی خوشحال که خواب نمیدیدم. از خوشحالی بوسش کردم و بلند شدم تا یه چیزی درست کنم که بخوریم. هر کاری میکردم توی ذهنم این بود که مرد مامور قطار خوشحال بشه و لبخند بزنه. با سر و صدای من و بوی غذا بیدار شد.
” چه خوابی کردم! تو چی قربونت برم؟ خوب خوابیدی؟”
گفتم:” آره بهترین خواب عمرم کنار بهترین عش…” سکوت کردم.
” خو؟! کنارِ…؟!”
ادامه دادم:” کنار دوست داشتنیترین آدم زندگیم.”
” نه میخواستی بگی…” یه هیش گفتم و اشاره کردم بره دستشویی.
راستش حال درست حسابی نداشتم. اینقدر خوش گذشت و الان داره همه چی تموم میشه. کاش زمان میایستاد. نمیدونم چرا زمان در لحظههای خوب نمیایسته. چرا مدام باید جلو بره؟!
موقع خوردن صبحونه متوجه حال گرفته اونم شدم.
” چند وقت بود سکس نداشتی؟”
گفت:” داشتم ولی اینطوری که پیش عشقم باشم اولین بارم بوده.”
” آخه پشت هم منو کردی. اینقدر زیاد میل داشتی؟!”
گفت:” اینقدر زیاد دوسِت دارم.”
نگاهش کردم و لبخندی بهش زدم. خندید. صورتش خشن باشه زشت جذابه خندانم باشه جذاب زشتیه. در هر حال مرد منه و واقعا باید اعتراف کنم ازش خوشم اومده.
گفتم:” مرد مامور قطار من!”
” با منی؟”
گفتم:” آره مرد قشنگ من!”
دهنش رو با زبونش تمیز کرد. خم شد تا اونور میز و بوسم کرد. براش یه لقمه گرفتم و عین کارای خودش گذاشتم دهنم و چپوندم توی دهنش. خودش حمله کرد و لقمه و لبای منو با هم خورد.
” یه کم زودتر راه بیفتیم. میخوام موتورسواری کنیم. میخوام پشتت باشم و بغلت کنم وقتی رانندگی میکنی.”
یه جون گفت و بلند شد. همه چیو جمعوجور کردیم و آماده رفتن شدیم. گوشیمو دستش دادم و رمزشو بهش گفتم. کلی حال کرد اینقدر که بغلم کرد و خیسم کرد از بوسه و آب دهن.
” این شماره صاحب ویلاست. خودت کلیدو بهش بده. فقط من پولشو دادم. حساب کتابی نداریم مگه اینکه گیری چیزی بخواد بده”
” گو… چیزه غلط میکنه چیزی بگه. بعدشم پولشو خودم میدم.”
گفتم:” بذار دفعههای بعد ایندفعه…”
حرفمو قطع کرد:” گفتی مردت کیه؟”
“مرد مامور قطار من”
گفت:” شماره کارت بفرست پولشو میریزم”
ابر که چه عرض کنم رفته بودم توی فضا از این همه حمایت و کارای مردونه که البته اعتقادی بهش نداشتم و اون موقع تازه فهمیدم چقدر این کارای مردونه حال میده به زنها.
موتور رو گذاشت سیصد متر اونطرفتر از ویلا. دستور داد منم همونجا بایستم و کاری نداشته باشم. زنگ زد و صاحب ویلا اومد و کلید و داد و کارا رو کرد. کمی با هم حرف زدن. یه کم زیاد از حد حرف زدن. نگران بودم عصبانی نشه البته نمیدونستم وقتی عصبانی بشه چه کارایی میکنه. قاعدتا مامور قطار بودن بهش یاد داده کمی خوددار باشه و عکسالعمل شدیدی نشون نده. بالاخره تموم شد و اومد سمتم. نمیدونم چرا اومد سمتم سرخ بود. سرخ عصبانی. اومد و بدون هیچ حرفی منو بوسید خیلی شدید. من از فرط خجالت نمیدونستم چیکار کنم چون مطمئن بودم صاحب ویلا داره نگاه میکنه.
” چی شده؟!”
گفت:” هیچی. چی باید شده باشه؟ شماره کارت بفرست. الان.” راستش اینقدر محکم گفت که نتونستم تعارف کنم و فرستادم. نزدیک من ایستاد و زیر چشمی صاحب ویلا رو میپایید. من که روم نمیشد اون سمتو نگاه کنم. پاهامو باز کرد و اومد لای پاهام و با گوشیش ور میرفت.
” نکن! زشته جلوی…”
گفت:” هیش! نه خیرم نیست.”
” چیزی گفت؟! اصلا چی میگفت؟”
گفت:” هیچی؛ واریز شد.”
بعدشم دوباره به شدت منو بوسید. سوار شد و راه افتادیم. باید یه چیزی شنیده باشه که حالش گرفته شده. اصلا اون موقع برام مهم نبود. باید حالشو خوب میکردم. خلوت بود. سرمو توی گردنش فرو کردم و حسابی بوسیدمش. بدنشو دست میزدم. بدن مرد من توی دستهام بود و این بهترین لحظه زندگی من شد. تا خود تهرون بدون ترس اینکارو کردم. اونم کلی حال میکرد. وقتی بهش دست میزدم بدنش طوری راست میشد که انگار احساس غرور داره. گاهی میرفتیم توی کوچه پس کوچههای شهرکهای اطراف اتوبان کرج؛ نگه میداشت و برمیگشت ازم لب میگرفت و توی سکوت نگاهم میکرد. وارد شهر که شدیم رفتم توی فکر که ببرمش تا دم در خونمون یا نه! یه کمی عاشقپیشه است و هنوز ناراحتی کاملشو ندیده بودم. میترسیدم مدام بیاد در خونه یا توی کوچه و خب نگرانکننده میشد. ولی اینقدر ازش خوشم اومده بود که مغزم کار نمیکرد. خوشبختانه به حسم گوش دادم. تا دم در خونه بردمش.
پیاده شدم دیدم چشماش قرمزه. بغلش کردم.
” محلهتونهها. یه وقت برات بد نشه.”
گفتم:” رفیقمو میتونم بغل کنم همه اینکارو میکنن؛ اما هیچکس به مغزشم خطور پیدا نمیکنه که الان دارم عشقمو بغل میکنم.”
صورتش عین وقتی کیرش شق میشد باز باز شد و تمام رگهاش شق شدن. کیرشم توی شلوارش له له زد.
اطراف رو نگاهی انداخت تا اگه کسی نیست ازم لب بگیره ولی پر آدم بود و همسایهها و … نمی شد کاری کرد. با هزار بدبختی راضیش کردم که بره. راستش اینکه طول کشید تا بره واسه این بود که خودمم دل ازش نمیکندم. خلاصه رفت ولی سیل پیامکهاش و عکسهایی که با هم گرفته بودیم سرازیر بود. کلی قربون صدقه و از این حرفها. منم که رو مریخ بودم.
ولی از فرداش چککردنهای پنج دقیقه یه بار شروع شد. صدای کی میاد شروع شد. حالا مال من برعکس بود اگه صدای کلفت میشنید قاطی میکرد. خلاصه از این بابت هم داستان داشتم. ولی تحملش به دلیل نامعلوم و عجیبی برام راحت بود. شاید هم برای این بوده که خیالم راحته چون همه مردهای دنیا مرد مامور قطار بودن و هستن برام.
دو هفته نتونستیم همو ببینیم. اون که دیگه واقعا کلافه شده بود. تا اینکه یه روز خیلی جدی پیام داد که فردا کوپه دربست برات گرفتم مسیر بندر؛ یا میای یا میام.
وقتی قیافه جذاب شو تصور میکردم وقتی داشته اینو تایپ میکرده خندهم گرفت. دلم واسش پر میزد ولی نمیشد زودبهزود همو ببینیم. الان دیدم واقعا فرصت خوبیه و رفتم.
توی ایستگاه از دور دیدم ایستاده. منتظره. سرخه. لباس فرمش با کت تنش بود. کلاه مخصوص هم سرش بود. اینقدر مرد شده بود که زانوهامو سست کرد. وقتی منو دید برگشت و نگاهم کرد. دست تکون دادم و رفتم سمتش. تکون نخورد. کمی اطراف رو نگاه کرد تا از همکاراش کسی نباشه و بعد دستاشو باز کرد و منو توی بغل گرمش گرفت. صدای اشکش رو میشنیدم. بعد بلند گفت:” قربونت برم پسر خاله عزیزم” خندهم گرفت. آخه من پیرمرد پسر خاله اون…؟! دید دارم میخندم برای اینکه تابلو نشه کامل بغلم کرد و آروم گفت:” جون خودت گریه کن” دستامو دورش انداختم و مثلا کلی دلتنگی بازی درآوردیم. کولهمو گرفت و منو برد تا توی کوپه.
” قطار راه بیفته و کارا رو بکنم، میرسم خدمتت” دستاش رو هم هی تکون داد. واقعا دلم براش یه ذره شده بود. وقتی راه افتادیم اومد. درو بست و قفل کرد. خواست کتش رو در بیاره نگذاشتم. رفتم توی بغلش و اونم که تمام لب و صورتمو با لبهاش جورید. از بس همو بوسیدیم فکم درد گرفته بود.
” میخوای با این لباس بکنمت؟”
گفتم:” مگه میخوای بکنی؟”
” نه پس اومدم چاق سلامتی.”
گفتم:” خب واقعا هم اومدیم چاق سلامتی”
” یعنی چی؟”
گفتم:” یعنی همین. باید مطمئن شم این مدت با کسی نبودی”
میخواستم تلافی غیرت بازیش رو در بیارم وگرنه میدونستم با کسی نبوده.
گفت:” به قرآن، به همین قبله؛ اگه با کسی بوده باشم . مشهد هم اصلا نرفتم. فقط به خاطر تو.”
سرمو فرو بردم توی گردنش و گفتم:” شوخی کردم کونم واسه کیرت لک زده. تنمو توی دستهات بگیر و تمام راه منو بکن. من امروز فقط مال مرد مامور قطار خودمم”
دندونهاش رو روی هم فشار داد و یه جون بلند گفت. چراغ کوپه رو خاموش کرد و چسبوندم به شیشه قطار. تاریک تاریک بود. راستش اصلا فکر نمیکردم یه روزی توی این وضعیت رویایی به کسی کون بدم. اصلا به همچین وضعی فکر نکرده بودم. این مدت ورزش هم کرده بود. مدام از باشگاه و وزنه زدناش برام عکس میفرستاد برای همینم خیلی سفتتر و عضلانیتر شده بود. کمکش کردم شلوارمو پایین بکشه و بعد هم اومدم کیرشو دست بگیرم باز نگذاشت و منو چسبوند به شیشه. گردنمو لیس زد.
گفت:” مردت کیه؟” منم گفتم:” تویی… تو…” که لبامو گرفت توی دهنش و کیرشو توی کونم فشار داد. زیاد زحمتی برای باز شدنش نکشید و راحت تلمبه زد و با لذت آبشو توم خالی کرد. کیر منم توی دستاش بود برام جلق زد تا آبم اومد. تقریبا همزمان ارضا شدیم و این خیلی لذت داشت. خیلی لذت داره همزمانی این ماجرا.
” حالا بگو عشقت کیه؟”
گفتم:” توووو… ” و باز هم دهنمو مک زد. تا رسیدن به بندر چندین بار اومد توی کوپه و حال کردیم. دیگه نمیگذاشت ساک بزنم یا براش کاری کنم. میخواست دوتایی لذت ببریم.
خلاصه تا الان دوست پسرمه و بیشتر قرارهامون توی سفرهای یک روزه در قطاره…ولی جدیدا تصمیم گرفته خونه بگیره تا بیشتر با هم باشیم. منی که اولش مخالف بودم الان با این تصمیمش موافقم. چون دوستش دارم؛ خیلی زیاد.
پایان
درون همه ما رنگینکمان هست. از آن به طور زیبایی استفاده کنیم. (خودم)
توی اون حال موندن خیلی خوب بود. خوشحالم به حرفش گوش دادم. بعد از مدتی توی حال قشنگ موندن پاشدم برم دستشویی. درحال چرت زدن بود.
“کجا؟”
” اگه اجازه بفرمایید برم دستشویی تن مبارکو بشورم پر آب کیر بعضیاست”
” جونم؛ قربون اون آب کیر گفتنت برم. بازم بگو بازم بگو.”
“آب کیر”
خیلی سعی کردم سکسی بگم. نمیدونم چطوری گفتم که دوباره پوست کیرش شروع کرد از هم باز شدن.
” الهی من قربون اون لبای قشنگت بشم. بازم بگو”
خندهم گرفت و گفتم: “اجازه میدی برم دستشویی مرد من؟”
وقتی صورتی میشه یعنی حال میکنه وقتی سرخ میشه یا عصبانیه یا خرکیفه. وقتی بنفشه یعنی آبش در حال اومدنه. در آن واحد تا اینو گفتم صورتی شد.
” من مَردتم. آره مَردت منم.”
برای اینکه ادامه نده و دوباره اون کلمه ع.ش.ق رو استفاده نکنه رفتم داخل دستشویی و حسابی خودمو خالی کردم و شستم. تا شب کلی مونده بود. باید آماده میشدم. اصلا نمیدونم این به اصطلاح کمر پر رو از کجا آورده. از دیروز تا الان چندین بار منو کرده بود ولی با حرف زدنم هم باز شق میکرد. البته باید خوشحال باشم ولی از همون جریان غیرت و ایناش میترسیدم. در دستشویی رو باز کردم دیدم دم در ایستاده.
” بگو مردت کیه؟”
نگاهش کردم. اصلا نمیشد در مقابل اون نگاه و رنگ هیجانی قشنگ صورتش مقاومت کرد. مرد زیبایی نبود ولی خیلی جذاب و گیپسند بود. نمیدونم شاید دخترها هم ازش خوششون میومد. به چشماش نگاه کردم و گفتم:” تو…” لبام روی اُ بود که لبامو کرد توی دهنش. مک زد و بغلم کرد. کشوندم بیرون. روی کاناپه افتادیم. منو کشوند توی بغلش و روی پاش نشوند.
” تا حالا وقتی لبات غنچه میشه خودتو توی آینه دیدی؟”
لبخند زدم.
” بگو دوسِت دارم”
هی میخواستم طفره برم و هی التماس میکرد که بگم.
” ازت خوشم میاد.”
گفت:” چی؟ یه بار دیگه بگو!”
” ازت خوش…” دوباره به اُ خوش که رسیدم لبامو چپوند توی دهنش.
گفت:” همینو میخواستم، که او و اُ بگی.”
از این حرکتش قند تو دلم آب شد. توی ذهنم دنبال یه صحنه گشتم که دوباره بهش بدم و حال کنه و از این ساعتهای با هم بودن لذت ببره؛ ولی اون آغوش گرم، اون بغل داغ؛ ترک کردن اون لحظه برام سخت بود. من همینها رو دوست داشتم و دارم. همین بغل کردنها و بوسهها و رو خوابیدنها. سرمو روی سینهش گذاشتم. با موهای کم تنش ور رفتم. با نوک سینههاش. کیرش زیرم داشت کِل میکشید چون هی تکون میخورد. گذاشتم یه کمی خودم با این صحنه و این لحظه حال کنم. صورتم رو به سینهاش میمالیدم. لبام روی گردنش رو میجورید. نوک سینههاشو لیسیدم. دیدم گناه داره از فرط شقیت ممکنه تخمهاش درد بگیره. بلند شدم.
“کجا؟”
گفتم:” گشنه ات نیست؟ من دارم میمیرم. از بس بعضیا کردنم دلم داره ضعف میره.”
” کی کردتت قربون دادنت برم من؟”
گفتم:” مرد مامور قطار خوشتیپم.”
یه جون گفت و با کیر شق شده که جدی جدی از روز اول بزرگتر شده بود حمله کرد سمتم. گردنم و صورتمو بوسید.
” جدی گشنهت نیست؟”
سرشو به علامت مثبت تکون داد. مشغول شدیم و سوسیسها رو سرخ کردیم. دیگه سرتونو درد نمیارم که حین آشپزی چقدر شیطونی کرد. مثلا هی بیاد از پشت بهم بچسبه و با دهنش چیز میز وارد دهنم کنه و…
شام هم با جنگولک بازیهای مرد مامور قطار خوردیم. دلم شروع کرده بود به شور زدن چون زمان داشت هی سپری میشد و فردا باید از اونجا میرفتیم و نمیدونم بعدش چی میشد. اون انگار زیاد فکر فردا نبود و فقط میخواست منو شاد کنه. منم واقعا بهش میخندیدم و جبران سالها نخندیدن از ته دل رو جبران میکردم. راستش نگاهش که میکردم انگار رخت توی دلم چنگ میزدن. خیلی ازش خوشم اومده بود. اصلا دیگه نگاه سکس و اینا بهش نداشتم و این حس جدید و عجیبی بود. دلم میخواست همیشه کنارش باشم و بهش تکیه کنم. خیلی دوست داشت تکیهگاهم باشه اینو هم بدنش نشون میداد و هم حرفهاش. اینقدر از هم خوشمون اومده بود که همه چی زندگی همو به هم گفتیم. از بچگی تا الان رو عین قصه، جزبهجز، برای هم تعریف کردیم. بعد شام روی کاناپه لم داد و منو بغلش گرفت و حرف زدیم. وقتی حرف میزد نفسش که به صورتم میخورد کیف می کردم. از حرف زدن خسته شدیم. موزیک گذاشتم. Bad Romance لیدی گاگا رو گذاشتم. بلند شدم و شروع کردم رقص استریپتیز کردن. خیلی اینکارو خوب بلدم. دونهدونه لباسامو کندم و براش رقصیدم بعدشم رفتم روی اونو خودمو رقصان بهش میمالوندم. اصلا بهش نگاه نکردم کاملا توی خودم بودم که یهویی دیدم از فرط لذت داره ارضا میشه. سریع شرتشو کشیدم پایین ولی مقاومت کرد و آبشو نریخت بیرون. بلند شد و گفت:” واسه توی تخت میخوامت نه اینطوری.” و اومد سمتم و ازم لب گرفت. مجبورش کردم برقصه. بد نبود یه چیزایی بلد بود ولی به شدت حشری شده بود. دستاشو انداخت دور تنم و بلندم کرد. بازوهاش قلمبه شد. خیلی خوشم اومد. بازو هاشو لیسیدم. بردم سمت اتاق و انداختم روی تخت. آهنگ به جایی رسیده بود که میگفت:
Walk, walk, fashion baby
Work it, move that b—-h crazy
بلند شدم و فشنطور (Cat walk) سمتش رفتم و شرتش رو کشیدم پایین. میخواستم کیرشو دست بگیرم که نذاشت و دوباره بردم روی تخت و ایندفعه روم دراز کشید و شروع کرد بوسیدن. منم گردن و شونهشو و همه جای سرشو میبوسیدم و لیس میزدم.
” آخ جون چونه نرم” چونهمو گرفت توی دهنش و مک زد. با زبونش هی لیس میزد. صورتشو بلند کرد و خوب نگاهم کرد.
” مردت کیه؟”
گفتم:” تو”
” مردت میخواد عاشقونه بکنتت”
گفتم:“مردم هر طور دوست داره میتونه بکنتم.”
دوباره سرشو فرو برد توی گردنم. منم کلی رگهای گردنشو با نوک زبونم چلوندم. پاهامو تا جایی که تونستم بالا بردم تا سوراخم روبهروی کیرش قرار بگیره. قبلش رقصیده بودم برای همین کمی نرم تر شده بودم. چون توپر هست جا گرفتن بین پاهام براش سخت بود ولی جاش دادم. نگاهم میکرد و نفس نفس میزد کیرشو فشار داد تو. شکمش کل کیرمو گرفته بود. دستاشو دورم انداخت و کمی بلند شد و کیرشو بیشتر فشار داد تو.
” کیر مَردم لذت میبره؟”
لبخندی زد و بیشتر فشار داد و گفت:” از شدت لذت داره میمیره؛ داره سکته میکنه.” سنگینی تنش داشت دیوونم میکرد. پشمهای کیرشو دم کونم حس کردم و متوجه شدم حسابی رفته تو. ولی اراده بازی کردن سوراخم با کیرشو نداشتم چون نگهداشتن پاها بین بدنش کار سختی بود و البته لذتبخش. شروع کرد تلمبه زدن و قربون صدقه رفتن. نفسهاش به صورتم میخورد و شکمشم کیرمو ماساژ میداد. داشتم سکته میکردم قلبم به شدت تند میزد و نفسهام به شماره افتاده بود. دوباره درد لذتبخش تمام وجودمو در بر گرفت. واقعا تا حالا اینقدر کیف نکرده بودم. حس کردم آبم داره میاد بهش گفتم کمی بلند شه تا آبم نیاد و با هم ارضا بشیم ولی اونم گفت آبش داره میاد و منفجر شد، نعره کشید و تلمبهشو شدیدتر کرد و آب منم اومد. اونقدر زیاد که از شکم هردومون سرازیر شده. کامل روم خوابید و لباشو همه جای صورت و گردنمو جورید. این بزرگترین لذت سکسی زندگیم بود که البته تا امروز چندین بار تکرار شده. حتما چون کمی علاقه هم قاطی ماجرا شده اینطوریه.
بلند شد و گفت:” چطور بود؟”
با انگشت یونیک نشون دادم که عالی بود. خندید و زد روی پاهاش. خوابید کنارم ولی لباش ولم نکرد. بهش گفتم بریم دوش بگیریم. لبخند رضایتی زد و رفتیم حمام. مدت زیادی زیر دوش همو شستیم؛ براش ساک زدم؛ دوباره کیرشو چپوند داخلم ولی خب تازه ارضا شده بودیم و آبمون به این زودیا نمیومد.
یههویی بهش گفتم:
” موخوم بروم تو اُو با تو؛ باهوم میوی تو اُو. با خودت اون تو” مخصوصا با لهجه جنوبی گفتم و او و اُ را هم غلو شده تلفظ کردم. رنگ صورتی به سمت سرخی رفت. میخواست بیاد سمتم که در رفتم. اومد دنبالم. پریدم توی استخر. اونم دنبالم پرید. رفتم اونور استخر. داشت سمتم میومد زیر آبی رفتم سمتش و کیرشو توی دست گرفتم. اومدم بالا. رسیدم بالا با لباش خفتم کرد. گردنم و سرمو و سینههامو، همو رو بوسید و خورد. هلش دادم لبه استخر. نزدیکتر شدم و پاهامو دور بدنش انداختم. تونست با دستهاش منو بگیره. بازوهاش قلمبه شد. خیلی حال کردم. خودمو کشوندم لای عضله بازوهاش. گفتم:” میذاری به کونت دست بزنم؟ میخوام مردونگیش رو لمس کنم. میخوام ببینم سفتیش چطوریه.”
گفت:” قربونت برم. همه من مال توئه. دست بزن.”
به کون سفتش دست زدم. برجسته و مردونه. پر مو و کمی سفت. خیلی حال کردم.
” چرا ازت سیر نمیشم لامصب؟ تو کجا بودی تا حالا؟ هر کیو میکردم بعد یه باره سیر میشدم اما اون شب توی کوپه کاری کردی که دو روز فقط به تو فکر میکردم الانم که دیروز تا حالا تو دستامی؛ چی داری خرس قطبی من؛ آخه؟”
بدون اینکه جوابی بدم کیرشو به شدت مالوندم. اونقدری بلند نبود که بتونه تا ته توی سوراخم فرو بره. ولی نوک قارچی شو هل داد تو. سعی کردم کمکش کنم اما خب وضعیت سختی بود. یه کمی تلمبه زد و آه و اوخش شروع شد. از صدای بلند شم کوتاه نمیومد حتما باید بلند یه چیزی میگفت. نتونستم با تلمبههاش تکون بخورم چون کیرش در میومد. یه کمی که گذشت کیرشو درآوردم و بهش پشت کردم.
” منو لای بازوهات بگیر و بلند کن. بعد بکنم.” یه جون بلند گفت و همین کارو کرد. میخواستم منو بلند کنه تا بازوهاش سفت بشه و قلمبه. چسبیدم بهش. کیرشو کرد توم. از سکس قبلی هنوز باز بودم. راحتتر رفت تو و دردش هم کمتر بود. توی استخر تلمبه میزد و نعره میکشید.
” چقدر چیزای خوبی میاد تو ذهنت…وای وای آه آه …خیلی خوبه…خیلی…” صورتشو بالا برد. برگشتم و ازش لب گرفتم. جق نمیزدم ولی داشتم میترکیدم. نمیخواستم توی آب استخر خالی کنم چون مسافرای بعدی بازم میومدن و زشت بود آب منی توی استخر ببینن.
ایندفعه خیلی تلمبههاش عمیق و زیادتر بود. کونم دیگه براش باز شده بود ضمن اینکه اون وضعیت حالمو دگرگون کرده بود و داشتم لذت میبردم. خسته شد و توی آب ولم کرد. ایستادم تا کیرش در نیاد. سرشو آورد کنار گوشم. اینم نقطه ضعفهای منو یاد گرفته بود. با هوای نفسش و خیلی آروم گفت:
” میخوام توی تخت بقیشو برم. میخوام توی تخت آبمو توت بریزم.”
گفتم:” خیسیم آخه.”
” اشکالی نداره. حال میده.”
باید بزارم حال کنه دیگه. اومدیم بیرون. آب ازمون میچکید. کیر و تخمای من از فرط شقیت بنفش شده بودن. مال اونم دست کمی نداشت منتها خیلی قرمز بودن و خوشگل. دست دور گردنم انداخت و لبگیران تا تخت رفتیم. افتادیم رو تخت. سریع اومد روم. بدنمو خورد و بعدشم برم گردوند. بالشو گذاشت زیر شکمم و کونمو بالا آورد. حسابی لیسش زد. نوک زبونشو اطراف سوراخم میگردوند و هی فشار میداد. نوک زبونشو میچپوند توی سوراخم و لهله میزد. کل کونمو لیس زد و بعدش با لباش روی سوراخمو مک زد.
” مزه دیروزو نمیده که”
دستمو رسوندم به لپ استیک توت فرنگی که روی پاتختی بود. زدم به سوراخم.
” حالا بخورش”
سرشو فرو کرد توی کونم. همینطور میلیسید و میگفت:” آخیش! الان عالیتر شد. خیلی خوشمزه است.” هی لیس میزد و زبونشو توی کونم میچرخوند. راستش من اگه بودم نمیتونستم این کارو بکنم ولی ظاهرا فاعلها براشون جذابه. بلند شد و نشست پشتم. با یه حرکت چپوند تو و یه آه بلند کشید. روم خوابید و تلمبه زد. کیرمو توی دستاش گرفت و مالوند. خواستم نگذارم ولی یه تشر زد. گذاشتم واسم جق بزنه. ایندفعه نشمردم ولی فکر کنم بیشتر از سی چهل بار تلمبه زد. با شدت هم تلمبه زد چون تخت حسابی به صدا افتاده بود و منم زیرش تکونهای شدیدی میخوردم تازه صدای ضربه رون و لگنش به کون من زیادتر از همیشه بود. وسطشم هی استراحت میکرد. بالاخره رخ ارضایی گرفت و آبشو خالی کرد. روم ولو شد. ولو که شد آب منم اومد. خیلی خوب بود. میترسیدم همه اینا خواب باشه.
از فرط سکس و خستگی خوابمون برد. صبح که شد و بیدار شدم صدای خرخرشو شنیدم و خیلی خوشحال که خواب نمیدیدم. از خوشحالی بوسش کردم و بلند شدم تا یه چیزی درست کنم که بخوریم. هر کاری میکردم توی ذهنم این بود که مرد مامور قطار خوشحال بشه و لبخند بزنه. با سر و صدای من و بوی غذا بیدار شد.
” چه خوابی کردم! تو چی قربونت برم؟ خوب خوابیدی؟”
گفتم:” آره بهترین خواب عمرم کنار بهترین عش…” سکوت کردم.
” خو؟! کنارِ…؟!”
ادامه دادم:” کنار دوست داشتنیترین آدم زندگیم.”
” نه میخواستی بگی…” یه هیش گفتم و اشاره کردم بره دستشویی.
راستش حال درست حسابی نداشتم. اینقدر خوش گذشت و الان داره همه چی تموم میشه. کاش زمان میایستاد. نمیدونم چرا زمان در لحظههای خوب نمیایسته. چرا مدام باید جلو بره؟!
موقع خوردن صبحونه متوجه حال گرفته اونم شدم.
” چند وقت بود سکس نداشتی؟”
گفت:” داشتم ولی اینطوری که پیش عشقم باشم اولین بارم بوده.”
” آخه پشت هم منو کردی. اینقدر زیاد میل داشتی؟!”
گفت:” اینقدر زیاد دوسِت دارم.”
نگاهش کردم و لبخندی بهش زدم. خندید. صورتش خشن باشه زشت جذابه خندانم باشه جذاب زشتیه. در هر حال مرد منه و واقعا باید اعتراف کنم ازش خوشم اومده.
گفتم:” مرد مامور قطار من!”
” با منی؟”
گفتم:” آره مرد قشنگ من!”
دهنش رو با زبونش تمیز کرد. خم شد تا اونور میز و بوسم کرد. براش یه لقمه گرفتم و عین کارای خودش گذاشتم دهنم و چپوندم توی دهنش. خودش حمله کرد و لقمه و لبای منو با هم خورد.
” یه کم زودتر راه بیفتیم. میخوام موتورسواری کنیم. میخوام پشتت باشم و بغلت کنم وقتی رانندگی میکنی.”
یه جون گفت و بلند شد. همه چیو جمعوجور کردیم و آماده رفتن شدیم. گوشیمو دستش دادم و رمزشو بهش گفتم. کلی حال کرد اینقدر که بغلم کرد و خیسم کرد از بوسه و آب دهن.
” این شماره صاحب ویلاست. خودت کلیدو بهش بده. فقط من پولشو دادم. حساب کتابی نداریم مگه اینکه گیری چیزی بخواد بده”
” گو… چیزه غلط میکنه چیزی بگه. بعدشم پولشو خودم میدم.”
گفتم:” بذار دفعههای بعد ایندفعه…”
حرفمو قطع کرد:” گفتی مردت کیه؟”
“مرد مامور قطار من”
گفت:” شماره کارت بفرست پولشو میریزم”
ابر که چه عرض کنم رفته بودم توی فضا از این همه حمایت و کارای مردونه که البته اعتقادی بهش نداشتم و اون موقع تازه فهمیدم چقدر این کارای مردونه حال میده به زنها.
موتور رو گذاشت سیصد متر اونطرفتر از ویلا. دستور داد منم همونجا بایستم و کاری نداشته باشم. زنگ زد و صاحب ویلا اومد و کلید و داد و کارا رو کرد. کمی با هم حرف زدن. یه کم زیاد از حد حرف زدن. نگران بودم عصبانی نشه البته نمیدونستم وقتی عصبانی بشه چه کارایی میکنه. قاعدتا مامور قطار بودن بهش یاد داده کمی خوددار باشه و عکسالعمل شدیدی نشون نده. بالاخره تموم شد و اومد سمتم. نمیدونم چرا اومد سمتم سرخ بود. سرخ عصبانی. اومد و بدون هیچ حرفی منو بوسید خیلی شدید. من از فرط خجالت نمیدونستم چیکار کنم چون مطمئن بودم صاحب ویلا داره نگاه میکنه.
” چی شده؟!”
گفت:” هیچی. چی باید شده باشه؟ شماره کارت بفرست. الان.” راستش اینقدر محکم گفت که نتونستم تعارف کنم و فرستادم. نزدیک من ایستاد و زیر چشمی صاحب ویلا رو میپایید. من که روم نمیشد اون سمتو نگاه کنم. پاهامو باز کرد و اومد لای پاهام و با گوشیش ور میرفت.
” نکن! زشته جلوی…”
گفت:” هیش! نه خیرم نیست.”
” چیزی گفت؟! اصلا چی میگفت؟”
گفت:” هیچی؛ واریز شد.”
بعدشم دوباره به شدت منو بوسید. سوار شد و راه افتادیم. باید یه چیزی شنیده باشه که حالش گرفته شده. اصلا اون موقع برام مهم نبود. باید حالشو خوب میکردم. خلوت بود. سرمو توی گردنش فرو کردم و حسابی بوسیدمش. بدنشو دست میزدم. بدن مرد من توی دستهام بود و این بهترین لحظه زندگی من شد. تا خود تهرون بدون ترس اینکارو کردم. اونم کلی حال میکرد. وقتی بهش دست میزدم بدنش طوری راست میشد که انگار احساس غرور داره. گاهی میرفتیم توی کوچه پس کوچههای شهرکهای اطراف اتوبان کرج؛ نگه میداشت و برمیگشت ازم لب میگرفت و توی سکوت نگاهم میکرد. وارد شهر که شدیم رفتم توی فکر که ببرمش تا دم در خونمون یا نه! یه کمی عاشقپیشه است و هنوز ناراحتی کاملشو ندیده بودم. میترسیدم مدام بیاد در خونه یا توی کوچه و خب نگرانکننده میشد. ولی اینقدر ازش خوشم اومده بود که مغزم کار نمیکرد. خوشبختانه به حسم گوش دادم. تا دم در خونه بردمش.
پیاده شدم دیدم چشماش قرمزه. بغلش کردم.
” محلهتونهها. یه وقت برات بد نشه.”
گفتم:” رفیقمو میتونم بغل کنم همه اینکارو میکنن؛ اما هیچکس به مغزشم خطور پیدا نمیکنه که الان دارم عشقمو بغل میکنم.”
صورتش عین وقتی کیرش شق میشد باز باز شد و تمام رگهاش شق شدن. کیرشم توی شلوارش له له زد.
اطراف رو نگاهی انداخت تا اگه کسی نیست ازم لب بگیره ولی پر آدم بود و همسایهها و … نمی شد کاری کرد. با هزار بدبختی راضیش کردم که بره. راستش اینکه طول کشید تا بره واسه این بود که خودمم دل ازش نمیکندم. خلاصه رفت ولی سیل پیامکهاش و عکسهایی که با هم گرفته بودیم سرازیر بود. کلی قربون صدقه و از این حرفها. منم که رو مریخ بودم.
ولی از فرداش چککردنهای پنج دقیقه یه بار شروع شد. صدای کی میاد شروع شد. حالا مال من برعکس بود اگه صدای کلفت میشنید قاطی میکرد. خلاصه از این بابت هم داستان داشتم. ولی تحملش به دلیل نامعلوم و عجیبی برام راحت بود. شاید هم برای این بوده که خیالم راحته چون همه مردهای دنیا مرد مامور قطار بودن و هستن برام.
دو هفته نتونستیم همو ببینیم. اون که دیگه واقعا کلافه شده بود. تا اینکه یه روز خیلی جدی پیام داد که فردا کوپه دربست برات گرفتم مسیر بندر؛ یا میای یا میام.
وقتی قیافه جذاب شو تصور میکردم وقتی داشته اینو تایپ میکرده خندهم گرفت. دلم واسش پر میزد ولی نمیشد زودبهزود همو ببینیم. الان دیدم واقعا فرصت خوبیه و رفتم.
توی ایستگاه از دور دیدم ایستاده. منتظره. سرخه. لباس فرمش با کت تنش بود. کلاه مخصوص هم سرش بود. اینقدر مرد شده بود که زانوهامو سست کرد. وقتی منو دید برگشت و نگاهم کرد. دست تکون دادم و رفتم سمتش. تکون نخورد. کمی اطراف رو نگاه کرد تا از همکاراش کسی نباشه و بعد دستاشو باز کرد و منو توی بغل گرمش گرفت. صدای اشکش رو میشنیدم. بعد بلند گفت:” قربونت برم پسر خاله عزیزم” خندهم گرفت. آخه من پیرمرد پسر خاله اون…؟! دید دارم میخندم برای اینکه تابلو نشه کامل بغلم کرد و آروم گفت:” جون خودت گریه کن” دستامو دورش انداختم و مثلا کلی دلتنگی بازی درآوردیم. کولهمو گرفت و منو برد تا توی کوپه.
” قطار راه بیفته و کارا رو بکنم، میرسم خدمتت” دستاش رو هم هی تکون داد. واقعا دلم براش یه ذره شده بود. وقتی راه افتادیم اومد. درو بست و قفل کرد. خواست کتش رو در بیاره نگذاشتم. رفتم توی بغلش و اونم که تمام لب و صورتمو با لبهاش جورید. از بس همو بوسیدیم فکم درد گرفته بود.
” میخوای با این لباس بکنمت؟”
گفتم:” مگه میخوای بکنی؟”
” نه پس اومدم چاق سلامتی.”
گفتم:” خب واقعا هم اومدیم چاق سلامتی”
” یعنی چی؟”
گفتم:” یعنی همین. باید مطمئن شم این مدت با کسی نبودی”
میخواستم تلافی غیرت بازیش رو در بیارم وگرنه میدونستم با کسی نبوده.
گفت:” به قرآن، به همین قبله؛ اگه با کسی بوده باشم . مشهد هم اصلا نرفتم. فقط به خاطر تو.”
سرمو فرو بردم توی گردنش و گفتم:” شوخی کردم کونم واسه کیرت لک زده. تنمو توی دستهات بگیر و تمام راه منو بکن. من امروز فقط مال مرد مامور قطار خودمم”
دندونهاش رو روی هم فشار داد و یه جون بلند گفت. چراغ کوپه رو خاموش کرد و چسبوندم به شیشه قطار. تاریک تاریک بود. راستش اصلا فکر نمیکردم یه روزی توی این وضعیت رویایی به کسی کون بدم. اصلا به همچین وضعی فکر نکرده بودم. این مدت ورزش هم کرده بود. مدام از باشگاه و وزنه زدناش برام عکس میفرستاد برای همینم خیلی سفتتر و عضلانیتر شده بود. کمکش کردم شلوارمو پایین بکشه و بعد هم اومدم کیرشو دست بگیرم باز نگذاشت و منو چسبوند به شیشه. گردنمو لیس زد.
گفت:” مردت کیه؟” منم گفتم:” تویی… تو…” که لبامو گرفت توی دهنش و کیرشو توی کونم فشار داد. زیاد زحمتی برای باز شدنش نکشید و راحت تلمبه زد و با لذت آبشو توم خالی کرد. کیر منم توی دستاش بود برام جلق زد تا آبم اومد. تقریبا همزمان ارضا شدیم و این خیلی لذت داشت. خیلی لذت داره همزمانی این ماجرا.
” حالا بگو عشقت کیه؟”
گفتم:” توووو… ” و باز هم دهنمو مک زد. تا رسیدن به بندر چندین بار اومد توی کوپه و حال کردیم. دیگه نمیگذاشت ساک بزنم یا براش کاری کنم. میخواست دوتایی لذت ببریم.
خلاصه تا الان دوست پسرمه و بیشتر قرارهامون توی سفرهای یک روزه در قطاره…ولی جدیدا تصمیم گرفته خونه بگیره تا بیشتر با هم باشیم. منی که اولش مخالف بودم الان با این تصمیمش موافقم. چون دوستش دارم؛ خیلی زیاد.
پایان
نوشته: Adeleh
2 پاسخ به “مرد مامور قطار (۵)”
کیرم؛توکونت.
عالی و درجه یک