اونروز به دليل قانون صف؛ ميز آخر نشسته بودم. پهلو راحله. راحله پستانهای درشت و خوش تراشی داشت بدن رديفی داشت ولی پستانهاش از پشت مغنعه بلندش هم مشخص بود! کلاس بينش اسلامی بود! معلم سر کلاس از حيض و جنابت و اين چيزا حرف می زد. در واقع از کتاب می خوند و بقيه هم رو ابرا پرواز می کردن! منم روی کتابم عصبی خط می کشيدم. راحله زد بهم. مواظب اين زنيکه جنده باش.گفتم: بله؟گفت: می گم مواظب باش اگه اين جنده خانم اومد اينوری خبرم کن!بايد می گفتم باشه! فکر نمی کنم فرقی می کرد.سرشو گذاشته بود روی ميز. با کنجکاوی نگاهش کردم. دستش تور روپوشش بود. با دقت بيشتری نگاهش کردم. روشو برگردوند.دستش توی شلوارش بود!! به شدت نفس نفس می زد. پاهاش جفت بود. دستشو با شدت تکون می داد. داشت خودارضائی می کرد! مات نگاهش می کردم!! شايد تو قضايای حيض و جنابت براش عامل تحريک کننده ای بود که من نمی دونستم.معلم طرفمون ميومد.ساکت زدم بهش.آه کشيد.
- ولم کن!!آه داره مياد!!!گفتم. ببين خانم.گفت به جهنم. آه.معلم بالا سرمون بود.
- شما دوتا زنگ که خورد بمونين کارتون دارم!زنگ آخر بود.به راحله هم گفت: شما برو دست و روتو بشور.راحله دستشو در آورد خيس بود. حالت تهوع تا حلقم اومد و برگشت!!!بعد از کلاس بر عکس انتظارم معلم زياد صحبت نکرد فقط گفت که بريم خونشون و بيشتر مسائل مذهبی را جدی بگيريم!تو راه خونه اجبارا با راحله همراه بودم. از کوچه اول که گذشتيم. سيگار در آورد. می کشی؟گفتم: دارم سعی می کنم ترک کنم!گفت: امروزه را ولش کن.برام روشن کرد. پک می زديم و راه می رفتيم.
- دختر که نيستی!گفتم : نه پسرم!!!گفت نه خره منظورم اينه که بازی!گفتم: به تو ارتباطی داره؟ گفت: نه! ولی از راه رفتنت معلومه!گفتم: آهان!گفت: اين زنيکه را می بينی می خواد ببره دست ماليمون کنه! من که خونش برو نيستم!جواب ندادم!!
- دوست پسر داری؟گفتم: نه!
- می خوای؟ من دوست پسرم چند تا دوست باحال داره! خواستی داداش خودمم هست!!!گفتم: باشه خواستم چشم!!يک ماشين پيچيد جلومون! پريدم عقب.راحله خنديد
- باز اين پسر جاکش اومد منو بترسونه! از مدل حرف زدنش که خيلی راحت همه چيو به اسم مياورد حالم بد می شد.تو کوچه پريد تو بغل پسره! پسره حدود ۲۳-۲۴ سالی داشت. هيکل دار و درشت!گفت: جنده دلم برات تنگ شده بود! پيش خودم فکر کردم چه زوج پر تفاهمی.راحله گفت: اين همون دختر جديده است. برسونيمش.گفتم: نه ممنون مزاحم نمی شم.راحله با خنده گفت: خفه شو خره سوار شو!!!راحله جلو نشست. بدون دقت هم می شد ديد دستش رو کير پسره است. پسره حشری خنديد.
- بابا راستش کردی. خوب يک کم صبر کن! راحله لوس خنديد.
- نه الان می خوام. می خوام ديگه!!!گفتم: ممنون من به خونه نزديکم. ديگه پياده ميرم.راحله گفت: تو مدرسه که گه زدی!!! لااقل اينجا مواظب باش کميته نياد!و منو از ماشين انداختن بيرون که مواظب باشم. تو يکی از کوچه باغيهای تجريش. داشتم سکته می کردم. درو باز گذاشته بودم. صندليا را زدن عقب. راحله رو بود. خودشو به پسره می ماليد. پسره هم لذت می برد. زیپ پسره را باز کرد و رفت پائين!!! اونقدر ترسيده بودم که تماشا هم نمی تونستم بکنم!همش تو دلم می گفت: آخ تمومش کنين. تمومش کنين. و زمان ايستاده بود. بدجورم ايستاده بود. ثانيه شمار يک ذره هم نمی چرخيد. صدای راحله ميومد. آخ قربون اين کير کلفتت برم! چه خوردنی شده!اينجوريشو ديگه نديده بودم!!! پسره هم بی حال نفس نفس می زد! با ديدن يک پاترول اونم سبز. نفهميدم چطوری جيغ زدم. بعدشم ديگه يادم نيست!!!
- ها ها ها!! هر پاترولی که گشت نيست! هر سبزيم که ثارلله نيست!! نوشابه تو حلقم می ريخت راحله!گفت: خوبه آبم اومده بودا والا کله اتو می کندم!!!
نوشته: ؟
6 پاسخ به “مدرسه جدید و راحله لات”
اه زودتر داد می زدی حالشون گرفته شه. خدایی مدارس ج…ده خونه شدن .biggrin
shokچهره ی نوسینده این داستان در حال تایپ!!
داستانت یه خاصیت داشت یاد دوران دبیرستانم افتادم تو یه کلاس 27 نفره فقط دو تا دختر حزب اللهی از دستم در رفتن.یادش به خیر!!داستانت باعث شد از فردا پیگیر هم کلاسی های قدیم بشم.تا الان خیلی ها ازدواج کردن و بعد بچه دار شده باشنو خوردنی تر از دوران مدرسه شده باشن.
این داستان از یک وبلاگ خیلی قدیمی دزدیده شده این دختر رو یک دندانپزشک در حالت بی حسی بهش تجاوز میکنه به صد نفر میده اخرشم میره کانادا شروع میکنه اونجا به یک اسپانیایی دادن
عجب…مدرسه هم مدرسه های قدیم
داستانش خیلی قدیمیهتو سایت کار20 خونده بودم