بهار۹۸ بود تو دوران کرونا جفتمون ۱۷ سالمون بود من نگاش میکردم اون سرشو می انداخت پایین و میخندید منظورشو میدونستم ولی چه فایده چون فامیل بودیم اونا هم باید برمیگشتن شهرشون.
قدش تقریبا ۱۷۰ یا کمتر مثل برف سفید بود
چهره ش طوری بود که هر مردی رو زمین گیر میکرد.
چشم عسلی مو مشکی.
یک سال گذشت تا سال بعد خبر اومد که عموم رفته خواستگاری واسه پسرش و مثل اینکه مریم قبولش نبود ولی تو فامیل ما دختر زیاد حق اظهار نظر نداره ولی به هر حال زور خودش زد که قبول نکنه نهایت راضی شد که امسال نامزدی کنن سال بعد هم عقد و عروسی.
من دیگه ناامید شده بودم و میگفتم مبارک پسر عمو چون واقعا پسر بدی نبود.
درسم تموم شده بود و چون از ۱۵ ۱۶ سالگی تو نمایشگاه دوست بابام کار میکردم حقوق خوبی دریافت میکردم اوایل ماشینا رو برق می انداختم ولی این اواخر دیگه شده بودم دست راستش .
زندگی خوب بود باشگاه میرفتم بدن رو فرم اومده بود طوری که از ۶۰ کیلو طی ۶ ماه شدم ۷۵کیلو ناگفته نماند که تقریبا هر ۳ ماه ۱۰ تومن می زدم زمین واسه مکمل )وی گینر کراتین و غیره(
از خانواده پدری بگم براتون ۴ تا عمو داشتم ۲تا عمه
همه رابطه خوبی داشتیم باهم پدرم با یکی از عمو هام که توی داستان بهش اشاره میشه یک خونه ساختن توی روستامون تقریبا بزرگ بود خونه .
بگذریم مریم و محمد پسر عموم که چند سالی از مریم بزرگ تر بود ازدواج کردن و من دیگه کلا فکر مریم رو از سرم بیرون کردم بودم و روی زندگیم تمرکز کرده بودم.
گذشت تا یه روز زمستونی از ۱۴۰۳ که به علت مرگ یکی از اقوام دور رفته بودیم روستا خانواده ما و عمو بودیم من تک فرزندم و عمو دو بچه داره که محمد با زنش اومده بود.
از خودم بگم قدم ۱۸۵ و پوستم سفیده و به لطف باشگاه هیکل خوبی داشتم
شب همه دور هم بودیم خاطره تعریف میکردیم .
شب قرار شد بابام اینا برن مراسم تا ۱۲ اینا بعد برگردن بریم تفریح که شب برگردیم شهرمون خوابیدیم تا صبح ساعت ۸ اینا دیدم که رفتن بیدار شدم دیگه خوابم نبرد اما بقیه فکر کردن من خوابم بیدار شدم دیدم در اتاق محمد اینا قفله فکر کردم خوابن رفتم دست و صورتمو بشورم در دستشویی باز بود روشویی هم دم درش بود اصلا حواسم نبود به داخل دستشویی رفتم دیدم مریم داخله و داره خودشو میشوره منو که دید جیق کوچیکی زد و فرز در دستشویی رو بست
صبح زود بود چشام نیمه باز بود و چیز زیادی ندیدم اما سفیدی پشت ران و کس کونش تو ساپورت سیاهش به شدت دلبری می کرد شوکه شده بودم چرا نباید در دستشویی رو ببنده حتی ترسیدم و همونو برگشت تو سینک ظرفشویی صورتمو شستم و دوباره تو جام دراز کشیدم مریم اومد و انگار نه انگار با خنده بهم گفت اگه بیدار شدی بیا صبحانه بخوریم من تعجب کردم ۱۰ دیقه بعد نیمرو آماده کرده بود رفتم سر سفره گفتم پس محمد رو هم بیدار کن بخوریم دیگه باهم بخوریم گفت محمد زود بیدار شد حوصلش سر میرفت رفت مراسم.
تو رفت آمد هاش از سر سفره تا آشپز خونه کونش که بالا پایین میشد حسابی حشریم کرد
از خودش بگم تو این چند سال حسابی به خودش رسیده بود و بدن تو پری داشت در کنار پوست مثل برف سفید و شفافش حسابی دلبری می کرد اون روز یه ساپورت مشکی شلوارک مانند جذب پوشیده بود واقعا کونش حرف نداشت یه کراپ مشکی هم پوشیده بود که موقعی که خم میشد کمرش پیدا می شد دیوونم کرده بود گفته باشم که همیشه باز لباس میپوشید و اولین باری نبود که می دیدمش اما اینکه تو خونه تنها بودیم حشرم رو ضرب در هزار کرده بود
کس ندیده نبودم ولی این واقعا فرق داشت
اومد نشست کنارم که شروع کنیم .
گفتم همیشه اینجوری؟
گفت چجوری؟
در دستشویی رو نمی بندی؟
وقتی اینو گفتم بلا فاصله از خجالت سرخ شد من پشیمون شدم از حرفم که گفت
با این تصور که خونه خالی بود و تو خواب رفتم ولی شرمنده شدم گفتم شوخی میکنم پیش میاد سر سفره کل تمرکزم روی بدن و اندام برجسته ش بود سینه های بزرگی نداشت ولی فرمشون عالی بود یا حداقل از روی لباس این شکلی بود .
صبحونه خوردیم و بلند شد صفره رو جمع کنه تکیه دادم به بالشت های پشتم که بازم شروع کرد به خم راست شدن چاک سینه هاش و بالا پایین شدن کونش موقع راه رفتن دیوونم کرد شق شق نشسته بودم منتظر فرصت که یهو بهم گفت پاشو بیا چهار پایه رو نگه دار بالای کابینت هارو کهنه بکشم .گفته باشم چون از بچگی هم بازی بودیم با هم راحت بودیم .
رفتم همینطور که کابینت گرفته بودم کلم با فاصله ۳۰ یا ۴۰ سانتی کونش دیوانه شده بودم اونم هی کونشو کش و قوس میداد فهمیدم میخاره .
گفت محکم بگیر بیام پایی یک دفعه یک تکون خورد چهار پایه سریع کله مو به کسش فشار داد منم فکر کردم میخواد بیوفته کونشو گرفتم تو بهشت بودم مریم هی داشت بیشتر کله مو فشار میداد منم که بادو دست چنگ زده بوم به دو لپ کونش چند ثانیه تو این وضعیت بودیم که خواستم خودم جدا کنم نذاشت بوی تنش فوق العاده بود این کارو که گفتم که این طور پاهاشو گرفتم گذاشتمش رو کمرم و درازش کردم رو فرش رفتم سراغش اول چنتا لب محکم گرفتم ازش و کل صورتشو شروع کردم بوسیدن تیکه به تیکشو رفتم پایین تر سراغ گلو و گردنش مریم به خودش می پیچید و گفت کبود نکنی صدای نفس هاش به شدت بالا رفته بود و تند تند نفس می کشید نرمی گوششو میک میزدم چشاشو بسته بود و فقط حال میکرد نشوندمش لباس و سوتینشو تیشترت خودمم در آوردم و شروع کردم به خوردن سینه های نازش بی نهایت سفید بود چند دقیقه سینه هاشو خوردم ناله هاش بیشتر بهم انگیزه میداد چنتا لیس زدم رفتم سمت ساپورتش که خیس خیس بود کشیدم پایین یه کس تمیز بدون موی صورتی اصل یکم مالیدمش و انگشت توش کردم که مریم جیق شدیدی کشید و ارضا شد بهش گفتم بشین و وایسادم سر پا جلوش بدون اینکه چیزی بگم شلوار و شورتمو باهم کشید پایین کیرم ۱۵یا۱۶ سانت هست اول یکم جق زد برام بعد شروع کرد خوردن ۲ یا۳ دقیقه گذشت بهش گفتم بگرد حالت داگی نشوندمش و کیرم یکم مالیدم رو کسش که صداش بلند شد کلشو کردم داخل آخ کشید باقیشو یک دفعه کردم تو آه و نالش سر به فلک کشیده بود تلمبه زدنو شروع کردم مدام میگفت پارم کن موهاشو گرفتم تو دستم و میکشیدم و هر چند ثانیه یک بار اسپنک میزدم به کونش صداش میرفت تو آسمون خیلی جفتمون حال میکردیم زمان دستم نبود ولی بعد چند دقیقه آبم خاست بیاد که کشیدم بیرون نذاشتم بیاد برگردوندمش طوری که کمرش رو زمین بود پاهاشو دادم بالا وباز کردم بهترین منظره بود دوباره کردمش داخل جیقش دراومد دراز کشیدم روش و باز شروع کردم به بوسیدنش و سینه هاشو میخوردم دوباره ارضا شد منم یکی دو دقیقه بعد رو شکمش خالی کردم آبمو با کراپش شکمشو تمیز کردم تو زمستان کنار گرمای بخاری خیس عرق شدیم جفتمون ساعت نگاه کردم ۱۰ نیم بود مریم حوله و لباساشو برداشت رفت حموم ازم تشکر کرد منم از اون تشکر کردم نیم ساعت بعد اومد بیرون منم رفتم حموم برگشتم خودمو خشک کردم ودوباره خودمو زدب به خواب که کسی شک نکنه ساعت ۱۱ نیم ۱۲ بود بابا اینا اومدن جمع هم کردیم رفتیم تفریح و بعدش برگشتیم شهرمون و اصلا به روی همدیگه نیاوردیم .
این داستان ادامه داره اگه دوست داشتین مینویسم
قدش تقریبا ۱۷۰ یا کمتر مثل برف سفید بود
چهره ش طوری بود که هر مردی رو زمین گیر میکرد.
چشم عسلی مو مشکی.
یک سال گذشت تا سال بعد خبر اومد که عموم رفته خواستگاری واسه پسرش و مثل اینکه مریم قبولش نبود ولی تو فامیل ما دختر زیاد حق اظهار نظر نداره ولی به هر حال زور خودش زد که قبول نکنه نهایت راضی شد که امسال نامزدی کنن سال بعد هم عقد و عروسی.
من دیگه ناامید شده بودم و میگفتم مبارک پسر عمو چون واقعا پسر بدی نبود.
درسم تموم شده بود و چون از ۱۵ ۱۶ سالگی تو نمایشگاه دوست بابام کار میکردم حقوق خوبی دریافت میکردم اوایل ماشینا رو برق می انداختم ولی این اواخر دیگه شده بودم دست راستش .
زندگی خوب بود باشگاه میرفتم بدن رو فرم اومده بود طوری که از ۶۰ کیلو طی ۶ ماه شدم ۷۵کیلو ناگفته نماند که تقریبا هر ۳ ماه ۱۰ تومن می زدم زمین واسه مکمل )وی گینر کراتین و غیره(
از خانواده پدری بگم براتون ۴ تا عمو داشتم ۲تا عمه
همه رابطه خوبی داشتیم باهم پدرم با یکی از عمو هام که توی داستان بهش اشاره میشه یک خونه ساختن توی روستامون تقریبا بزرگ بود خونه .
بگذریم مریم و محمد پسر عموم که چند سالی از مریم بزرگ تر بود ازدواج کردن و من دیگه کلا فکر مریم رو از سرم بیرون کردم بودم و روی زندگیم تمرکز کرده بودم.
گذشت تا یه روز زمستونی از ۱۴۰۳ که به علت مرگ یکی از اقوام دور رفته بودیم روستا خانواده ما و عمو بودیم من تک فرزندم و عمو دو بچه داره که محمد با زنش اومده بود.
از خودم بگم قدم ۱۸۵ و پوستم سفیده و به لطف باشگاه هیکل خوبی داشتم
شب همه دور هم بودیم خاطره تعریف میکردیم .
شب قرار شد بابام اینا برن مراسم تا ۱۲ اینا بعد برگردن بریم تفریح که شب برگردیم شهرمون خوابیدیم تا صبح ساعت ۸ اینا دیدم که رفتن بیدار شدم دیگه خوابم نبرد اما بقیه فکر کردن من خوابم بیدار شدم دیدم در اتاق محمد اینا قفله فکر کردم خوابن رفتم دست و صورتمو بشورم در دستشویی باز بود روشویی هم دم درش بود اصلا حواسم نبود به داخل دستشویی رفتم دیدم مریم داخله و داره خودشو میشوره منو که دید جیق کوچیکی زد و فرز در دستشویی رو بست
صبح زود بود چشام نیمه باز بود و چیز زیادی ندیدم اما سفیدی پشت ران و کس کونش تو ساپورت سیاهش به شدت دلبری می کرد شوکه شده بودم چرا نباید در دستشویی رو ببنده حتی ترسیدم و همونو برگشت تو سینک ظرفشویی صورتمو شستم و دوباره تو جام دراز کشیدم مریم اومد و انگار نه انگار با خنده بهم گفت اگه بیدار شدی بیا صبحانه بخوریم من تعجب کردم ۱۰ دیقه بعد نیمرو آماده کرده بود رفتم سر سفره گفتم پس محمد رو هم بیدار کن بخوریم دیگه باهم بخوریم گفت محمد زود بیدار شد حوصلش سر میرفت رفت مراسم.
تو رفت آمد هاش از سر سفره تا آشپز خونه کونش که بالا پایین میشد حسابی حشریم کرد
از خودش بگم تو این چند سال حسابی به خودش رسیده بود و بدن تو پری داشت در کنار پوست مثل برف سفید و شفافش حسابی دلبری می کرد اون روز یه ساپورت مشکی شلوارک مانند جذب پوشیده بود واقعا کونش حرف نداشت یه کراپ مشکی هم پوشیده بود که موقعی که خم میشد کمرش پیدا می شد دیوونم کرده بود گفته باشم که همیشه باز لباس میپوشید و اولین باری نبود که می دیدمش اما اینکه تو خونه تنها بودیم حشرم رو ضرب در هزار کرده بود
کس ندیده نبودم ولی این واقعا فرق داشت
اومد نشست کنارم که شروع کنیم .
گفتم همیشه اینجوری؟
گفت چجوری؟
در دستشویی رو نمی بندی؟
وقتی اینو گفتم بلا فاصله از خجالت سرخ شد من پشیمون شدم از حرفم که گفت
با این تصور که خونه خالی بود و تو خواب رفتم ولی شرمنده شدم گفتم شوخی میکنم پیش میاد سر سفره کل تمرکزم روی بدن و اندام برجسته ش بود سینه های بزرگی نداشت ولی فرمشون عالی بود یا حداقل از روی لباس این شکلی بود .
صبحونه خوردیم و بلند شد صفره رو جمع کنه تکیه دادم به بالشت های پشتم که بازم شروع کرد به خم راست شدن چاک سینه هاش و بالا پایین شدن کونش موقع راه رفتن دیوونم کرد شق شق نشسته بودم منتظر فرصت که یهو بهم گفت پاشو بیا چهار پایه رو نگه دار بالای کابینت هارو کهنه بکشم .گفته باشم چون از بچگی هم بازی بودیم با هم راحت بودیم .
رفتم همینطور که کابینت گرفته بودم کلم با فاصله ۳۰ یا ۴۰ سانتی کونش دیوانه شده بودم اونم هی کونشو کش و قوس میداد فهمیدم میخاره .
گفت محکم بگیر بیام پایی یک دفعه یک تکون خورد چهار پایه سریع کله مو به کسش فشار داد منم فکر کردم میخواد بیوفته کونشو گرفتم تو بهشت بودم مریم هی داشت بیشتر کله مو فشار میداد منم که بادو دست چنگ زده بوم به دو لپ کونش چند ثانیه تو این وضعیت بودیم که خواستم خودم جدا کنم نذاشت بوی تنش فوق العاده بود این کارو که گفتم که این طور پاهاشو گرفتم گذاشتمش رو کمرم و درازش کردم رو فرش رفتم سراغش اول چنتا لب محکم گرفتم ازش و کل صورتشو شروع کردم بوسیدن تیکه به تیکشو رفتم پایین تر سراغ گلو و گردنش مریم به خودش می پیچید و گفت کبود نکنی صدای نفس هاش به شدت بالا رفته بود و تند تند نفس می کشید نرمی گوششو میک میزدم چشاشو بسته بود و فقط حال میکرد نشوندمش لباس و سوتینشو تیشترت خودمم در آوردم و شروع کردم به خوردن سینه های نازش بی نهایت سفید بود چند دقیقه سینه هاشو خوردم ناله هاش بیشتر بهم انگیزه میداد چنتا لیس زدم رفتم سمت ساپورتش که خیس خیس بود کشیدم پایین یه کس تمیز بدون موی صورتی اصل یکم مالیدمش و انگشت توش کردم که مریم جیق شدیدی کشید و ارضا شد بهش گفتم بشین و وایسادم سر پا جلوش بدون اینکه چیزی بگم شلوار و شورتمو باهم کشید پایین کیرم ۱۵یا۱۶ سانت هست اول یکم جق زد برام بعد شروع کرد خوردن ۲ یا۳ دقیقه گذشت بهش گفتم بگرد حالت داگی نشوندمش و کیرم یکم مالیدم رو کسش که صداش بلند شد کلشو کردم داخل آخ کشید باقیشو یک دفعه کردم تو آه و نالش سر به فلک کشیده بود تلمبه زدنو شروع کردم مدام میگفت پارم کن موهاشو گرفتم تو دستم و میکشیدم و هر چند ثانیه یک بار اسپنک میزدم به کونش صداش میرفت تو آسمون خیلی جفتمون حال میکردیم زمان دستم نبود ولی بعد چند دقیقه آبم خاست بیاد که کشیدم بیرون نذاشتم بیاد برگردوندمش طوری که کمرش رو زمین بود پاهاشو دادم بالا وباز کردم بهترین منظره بود دوباره کردمش داخل جیقش دراومد دراز کشیدم روش و باز شروع کردم به بوسیدنش و سینه هاشو میخوردم دوباره ارضا شد منم یکی دو دقیقه بعد رو شکمش خالی کردم آبمو با کراپش شکمشو تمیز کردم تو زمستان کنار گرمای بخاری خیس عرق شدیم جفتمون ساعت نگاه کردم ۱۰ نیم بود مریم حوله و لباساشو برداشت رفت حموم ازم تشکر کرد منم از اون تشکر کردم نیم ساعت بعد اومد بیرون منم رفتم حموم برگشتم خودمو خشک کردم ودوباره خودمو زدب به خواب که کسی شک نکنه ساعت ۱۱ نیم ۱۲ بود بابا اینا اومدن جمع هم کردیم رفتیم تفریح و بعدش برگشتیم شهرمون و اصلا به روی همدیگه نیاوردیم .
این داستان ادامه داره اگه دوست داشتین مینویسم
نوشته: هیچکس
6 پاسخ به “مخفیانهی علی و دختر عمه مریم (۱)”
اخه کونی جقی مراسم دعای ندبه بوده که همه رفتن تو جقی موندی
واقعا چیشو لایک کردن اون چند نفر؟
کصخول اسفند ۹۸ تازه کرونا شروع شد بعد تومیگی بهار ۹۸ بعدم گیرم تو خواب باشی شوهرش تو رو بازنش تنها نمی زاره،کم بزن همیشه بزن
یعنی خدایی کسشعر و تخیلات تمام
خداشانس بده مگه میشه؟ مگه داریم؟
مرسی قشنگ بود. اینطور سکسها کیف داره