صندلی عقب ماشین نشستم و راننده و خانومش جلو نشستند داریم میریم یک ویلا در شمال. یکی از ویلاهایی که در یک مجتمع خیلی شیک با آدمهای خاص و منظوری خاص واقع شده. به خاطر اینکه هویت و ارتباط افراد فاش نشه، این ویلاها به صورت کاملا خانوادگی اداره میشه. ویلاهایی که برای آشنایی ارتباط موقت مردان همجنس گرا برای شروع یک زندگی مشترک و دایمی در نظر گرفته شده.
من تازه نوزده سالم تمام شده هست ولی علاقه به ارتباط با مردهای مسن دارم. نه ارتباط صرفا جنسی، بلکه بیشتر یک ارتباط عاطفی.
من صندلی عقب نشستم و صبح زود تهران را به مقصد شمال ترک کردیم و من تازه با این آقا و خانم آشنا شدم. آشنایی هم، فقط در حد معرفی اولیه از طرف یک واسطه، و اینکه من و این آقا که حدود ۵۰ سالش هست صرفا از قیافه یکدیگر خوشمون اومده و یک تفاهم اولیه. قرار هست یک مدت با هم باشیم اگه تفاهم داشتیم ادامه بدیم. همسر این آقا هم که صندلی جلو نشسته، هر از چندگاهی بر میگرده و با تحسین من را نگاه میکنه. فهمیده که شوهرش گی هست و بجای دعوا و آبروریزی تصمیم گرفته تا وقتی شوهرش یک پارتنر مطمین پیدا کرد کنارش باشه و بهشون کمک کنه. اصلا، این خانوم من را به شوهرش معرفی کرد و الان از اینکه شوهرش درجا منا قبول کرده، احساس پیروزی میکنه.
اول صبحه و چون تازه از خواب بیدار شدم استرس کمتری دارم. سعی میکنم خوش بین باشم چون به من گفتند: این آقا، فرد تحصیل کرده و بامرامی هست. البته فقط هنوز در حد حرف هست و باید ببینم چی میشه… هوا که روشن تر میشه و نور آفتاب از پشت شیشه ماشین به صورتم میخوره کمی احساس آرامش میکنم. قراره سریع برسیم شمال و بخاطر همین، بین راه فقط یک بار توقف داشتیم.
به مجتمع که رسیدیم پسران و مردان زیادی را که دیدم که کنار هم و با هم، خیلی ریلکس راه میرفتند. توی ویلا که رفتیم، یک کمی استرس گرفتم.
اصلا خونوادم نمیدونستند پسرشون قراره با یک مرد پارتنر بشه و حتی خبر نداشتند من اومدم شمال. چرا من این کارا کردم؟
خلاصه نشستیم روی مبل. اون آقا یه بار جلوی من وایساد و شلوارش را کمی کشید پایین گفت ساک بزن!!! من با تعجب و عصبانیت نگاش کردم گفتم هنوز حتی با هم صحبت نکردیم، حتی هنوز همدیگه را هم لمس نکردیم بعد چطور میخوای این کارا انجام بدم، اون هم جلوی زنت؟!!! گفت قبلا بقیه این کارا کردند خوششون اومده، من گفتم من بقیه نیستم…
احساس پوچی کردم. غرورم شکسته شده بود و باورم نمیشد این همه راه اومده باشم که کیر یک مرد ازخودراضی را ساک بزنم تا صرفا از من خوشش بیاد! بلند شدم و از ویلا زدم بیرون. گفتم حالا چطور برگردم تهران؟ ولی همون لحظه خشکم زد. یکی از بازیگرهای خیلی معروف سینما را که حدود ۶۰ سال داشت با یک مرد جوانتر خوش تیپ دیدم که داشتند با لبخند به سمت من می اومدند. مرد مسن تر، یک شلوار اسپرت و کت سفید رنگ با پیراهن آبی ست کرده بود و حتی از تیپش در سینما خیلی جذاب تر و بشاش تر به نظر میرسید. به من سلام کردند و خبر داشتند من اومدم اینجا. من به مرد جوانتر اشاره کردم گفتم، ایشون پارتنر شما هستند؟ هر دو خندیدند و مرد جوانتر گفت: نه، این آقا پدر من هستند. من گفتم شما هم گی هستید؟ دوباره خندید گفت: نه، من استریت هستم ولی پدرم چرا. من میخواستم شما را به پدرم معرفی کنم که فهمیدم شما زودتر با خونواده دیگه ای مچ شدید. خب چطور بود؟ گفتم، اصلا این طور نیست و این اینها میخواستند فقط با من سکس کنند و من تصمیم داشتم همین الان برگردم تهران. گفتند: قبل از تو هم، با چند مرد جوان ارتباط داشتند و به همین ترتیب به مشکل خوردند. قراره از اینجا بیرونشون کنیم. گفت، پدرم را میشناسی؟ من خیلی دلم میخواست شما را با پدرم آشنا کنم. چون تعریفتون را هم شنیده بودیم. ولی دیدم شما زودتر با اینها مچ شدید. اومدیم ببینیم چطور شد؟ گفتم، شما پدرتون هنرپیشه معروفی هستند و همه ایشون را میشناسند. ولی بعدش چی؟ گفت پدرم قرار نیست که ایران بمونند. مگه تو میخوای اینجا بمونی؟ گفتم نه!
گفتند: پس بیا داخل ویلای ما و بیشتر با هم آشنا بشیم. در را برای من باز کردند، گفتند برو داخل، ما هم الان میاییم. تا وارد شدم، احساس آرامش خوبی کردم. یک اتاق که دور تا دورش پنجره بود و آفتاب از همه طرف، فضای داخل ویلا را گرم کرده بود و یک مبل تقریبا قدیمی آجری رنگ وسط اتاق. احساس کردم فقط الان نیاز دارم استراحت کنم. راحت روی مبل لم دادم و ریموت را برداشتم و تا تلویزیون را روشن کردم دیدم: پوتین به مجارستان حمله کرد…
از خواب بیدار شدم.
(توضیح: چون خواب بود، هیچ اسمی رد و بدل نشد و شخصیت ها، همون آقا و خانم بودند، بجز اون هنرپیشه که دلم نمیخواد اسمش را ذکر کنم).
من تازه نوزده سالم تمام شده هست ولی علاقه به ارتباط با مردهای مسن دارم. نه ارتباط صرفا جنسی، بلکه بیشتر یک ارتباط عاطفی.
من صندلی عقب نشستم و صبح زود تهران را به مقصد شمال ترک کردیم و من تازه با این آقا و خانم آشنا شدم. آشنایی هم، فقط در حد معرفی اولیه از طرف یک واسطه، و اینکه من و این آقا که حدود ۵۰ سالش هست صرفا از قیافه یکدیگر خوشمون اومده و یک تفاهم اولیه. قرار هست یک مدت با هم باشیم اگه تفاهم داشتیم ادامه بدیم. همسر این آقا هم که صندلی جلو نشسته، هر از چندگاهی بر میگرده و با تحسین من را نگاه میکنه. فهمیده که شوهرش گی هست و بجای دعوا و آبروریزی تصمیم گرفته تا وقتی شوهرش یک پارتنر مطمین پیدا کرد کنارش باشه و بهشون کمک کنه. اصلا، این خانوم من را به شوهرش معرفی کرد و الان از اینکه شوهرش درجا منا قبول کرده، احساس پیروزی میکنه.
اول صبحه و چون تازه از خواب بیدار شدم استرس کمتری دارم. سعی میکنم خوش بین باشم چون به من گفتند: این آقا، فرد تحصیل کرده و بامرامی هست. البته فقط هنوز در حد حرف هست و باید ببینم چی میشه… هوا که روشن تر میشه و نور آفتاب از پشت شیشه ماشین به صورتم میخوره کمی احساس آرامش میکنم. قراره سریع برسیم شمال و بخاطر همین، بین راه فقط یک بار توقف داشتیم.
به مجتمع که رسیدیم پسران و مردان زیادی را که دیدم که کنار هم و با هم، خیلی ریلکس راه میرفتند. توی ویلا که رفتیم، یک کمی استرس گرفتم.
اصلا خونوادم نمیدونستند پسرشون قراره با یک مرد پارتنر بشه و حتی خبر نداشتند من اومدم شمال. چرا من این کارا کردم؟
خلاصه نشستیم روی مبل. اون آقا یه بار جلوی من وایساد و شلوارش را کمی کشید پایین گفت ساک بزن!!! من با تعجب و عصبانیت نگاش کردم گفتم هنوز حتی با هم صحبت نکردیم، حتی هنوز همدیگه را هم لمس نکردیم بعد چطور میخوای این کارا انجام بدم، اون هم جلوی زنت؟!!! گفت قبلا بقیه این کارا کردند خوششون اومده، من گفتم من بقیه نیستم…
احساس پوچی کردم. غرورم شکسته شده بود و باورم نمیشد این همه راه اومده باشم که کیر یک مرد ازخودراضی را ساک بزنم تا صرفا از من خوشش بیاد! بلند شدم و از ویلا زدم بیرون. گفتم حالا چطور برگردم تهران؟ ولی همون لحظه خشکم زد. یکی از بازیگرهای خیلی معروف سینما را که حدود ۶۰ سال داشت با یک مرد جوانتر خوش تیپ دیدم که داشتند با لبخند به سمت من می اومدند. مرد مسن تر، یک شلوار اسپرت و کت سفید رنگ با پیراهن آبی ست کرده بود و حتی از تیپش در سینما خیلی جذاب تر و بشاش تر به نظر میرسید. به من سلام کردند و خبر داشتند من اومدم اینجا. من به مرد جوانتر اشاره کردم گفتم، ایشون پارتنر شما هستند؟ هر دو خندیدند و مرد جوانتر گفت: نه، این آقا پدر من هستند. من گفتم شما هم گی هستید؟ دوباره خندید گفت: نه، من استریت هستم ولی پدرم چرا. من میخواستم شما را به پدرم معرفی کنم که فهمیدم شما زودتر با خونواده دیگه ای مچ شدید. خب چطور بود؟ گفتم، اصلا این طور نیست و این اینها میخواستند فقط با من سکس کنند و من تصمیم داشتم همین الان برگردم تهران. گفتند: قبل از تو هم، با چند مرد جوان ارتباط داشتند و به همین ترتیب به مشکل خوردند. قراره از اینجا بیرونشون کنیم. گفت، پدرم را میشناسی؟ من خیلی دلم میخواست شما را با پدرم آشنا کنم. چون تعریفتون را هم شنیده بودیم. ولی دیدم شما زودتر با اینها مچ شدید. اومدیم ببینیم چطور شد؟ گفتم، شما پدرتون هنرپیشه معروفی هستند و همه ایشون را میشناسند. ولی بعدش چی؟ گفت پدرم قرار نیست که ایران بمونند. مگه تو میخوای اینجا بمونی؟ گفتم نه!
گفتند: پس بیا داخل ویلای ما و بیشتر با هم آشنا بشیم. در را برای من باز کردند، گفتند برو داخل، ما هم الان میاییم. تا وارد شدم، احساس آرامش خوبی کردم. یک اتاق که دور تا دورش پنجره بود و آفتاب از همه طرف، فضای داخل ویلا را گرم کرده بود و یک مبل تقریبا قدیمی آجری رنگ وسط اتاق. احساس کردم فقط الان نیاز دارم استراحت کنم. راحت روی مبل لم دادم و ریموت را برداشتم و تا تلویزیون را روشن کردم دیدم: پوتین به مجارستان حمله کرد…
از خواب بیدار شدم.
(توضیح: چون خواب بود، هیچ اسمی رد و بدل نشد و شخصیت ها، همون آقا و خانم بودند، بجز اون هنرپیشه که دلم نمیخواد اسمش را ذکر کنم).
نوشته: کوهیار
12 پاسخ به “مجتمع سری”
دوست داشتم این داستان رو 👍
پوتین به اوکراین حمله کرد بچه کونی
Mohammad1623 انتهای داستان را بخون. گفته که خواب دیدم!!! حالا اگه میگفت پوتین به اوکراین حمله کرده اون موقع کون کن میشد؟
خیلی داستان خوبی بود و با اینکه در اصل واقعیت نداشت ولی واقعیت رویا را نوشته بودی. حالا یه مشت کونی هم مثل Mohammad16234 بیاند فحش بدند از جذابیت داستان من نمیکنه!
می تونست داستان جذابتری بشه و اینقدر کوتاه نباشه. از طرفی زبان روایت بین محاوره و رسمی سردرگم و مخلوط بود و این تو ذوق میزد. مثلا” اینجا نوشتید:دلم میخواست شما را با پدرم آشنا کنم. چون تعریفتون را هم شنیده بودیم.که به محاوره میشد: دلم می خواست شما رو با پدرم آشنا کنم چون تعریفتون رو هم شنیده بودیم.نکته مهم بعدی لهجه دار بودن داستان بود. گویش اصفهانی منا و کارا به جای منو و کار رو ، در لا به لای سطور یه داستان جدی، لبخند به لب می آورد و می بایست بیشتر دقت می شد.پیشنهاد می کنم ضمن اصلاح و ویرایش برای قسمت بعد هم اقدام کنید.پایدار باشید.
لعنت به شما که ارتباط با همجنس رو انقدر عادی و زیبا جلوه میدین که همه وسوسه بشنمیخای بدی برو بده دیگه
نویسنده کیه؟
دوروز دیگه یکی داستان میزاره همه چیز عالی و گل و بلبل یه دفه بیدار میشه تلویزیون میگا ملکا الیزابت دوم مرده 😂
وقتی خانم باشه میگن ویلا با ژیلا اما اگه پسر داشته باشن میگن ویلا با چی؟؟؟لطفا راهنمایی کنید 😀
حتما جمشید مشایخی بوده اوسکل۰خخخخخ
خیلی جای این سرکاری خالی بود
داستان بود یا خواب ولی بیشتر خلاقیت بود دستت درد نکنه ادامه داستان رو نده چیز جدید بنویس