- هی جلال؟ تو اسم دقیقت جلال بود یا جلاله؟
• تازه چشمام گرم خواب شده بودا. چرا کص میگی نصف شبی؟ - نه جدی اینو جواب بده بعد بخواب. تو جلال هستی یا جلاله؟
• چی میگی کصکش مگه نمیدونی جلاله اسم دختره. جلال واسه پسراست - نه میدونم ولی آخه امشب از سر شب داری مثل جلاله ها تحریکم میکنی
• ای کیرم دهنت. دیوث. واسه منم راست کردی؟ - داداش شرمنده دیگه فقط تو دم دستمی
• میخوای جلال کوچولو رو بدم دستت حالت جا بیاد - حتی اگه کیر بیست سانتی هم داشته باشی، امشب هیچی از جلال گیت برای من کم نمیشه
• آشغال کم کصشعر بگو یه وقت کار دستت میدم ها - جوووون تو فقط کار دستم بده … (در همین حال منصور کاملا خودش رو به جلال می چسبونه و بغلش میکنه)
• ول کن لاشی . تو مثل اینکه واقعا کیر میخوای - (منصور کون جلال رو چنگ میزنه و میگه )من امشب این کون رو میخوام. جون خودت بدجور خمارم
شوخی ها و کل کل های جنسی دو پسر جوون چند دقیقه دیگه ادامه پیدا میکنه و کم کم تبدیل به بمال بمال میشه.
منصور واسه اینکه مقاومت جلال رو بشکنه بهش میگه جون من فقط بذار یه سافت داشته باشیم. وجداناً خیلی بالام. تخمام داره از شق درد میترکه.
جلال هم کم کم شل میشه و واسه رابطه در حد سافت رضایت میده. گویا خودشم بدش نمیومد. آخه منصور خیلی پسر جذابیه.
با این حال همونطور که همه می دونیم هر رابطه سافتی پتانسیل خیلی بالایی برای تبدیل شدن به هارد داره. آدم باید همیشه این رو در نظر بگیره هر ساعتی، یه هارد بالقوه است. فقط یک مقدار تحریک یا اصرار بیشتر از جانب یکی از طرفین میتونه به راحتی یک سافت رو تبدیل به هارد کنه. همونطور که جلال بیچاره وقتی اون شب با وسوسه های منصور به سافت رضایت داد، خبر نداشت اون آخرین دقایق باکرگیش در سن 28 سالگیه که داره به سرعت در عطش هوس و شهوت همکار و دوست صمیمیش به پایان میرسه و فردا صبح آقا جلال قراره با یک صفر باز شده پاشو از این تخت بذاره پایین، بره دوش بگیره، لباس های رسمیش رو بپوشه و همراه منصور که حالا دیگه به بکنش تبدیل شده، بره سر ادامه ماموریت سه هفته ایشون در این منطقه دور.
جلال و منصور اگرچه یک شب طوفانی رو گذروندن اما فردای اون روز میل نداشتن زیاد این موضوع رو به روی هم بیارن. سعی میکردن خیلی عادی باشن. انگار نه انگار که دیشب کیری واسه رفیق راست شده و کونی از یک پسر جوون باز شده و پلمپی به باد رفته.
خصوصا منصور که هر چند فقط دو سال از جلال بزرگتر بود اما به خاطر دو بار ازدواج و یک طلاق و یک سری تجربیات دیگه ، خیلی مرد پخته ای بود، میدونست که اصلا نباید بذاره توی محیط عادی کار و خارج از اتاق خصوصی شون در یکی از هتل های سه ستاره چابهار، حرفی درباره رابطه خاص دیشبشون مطرح بشه تا به غرور و روحیه مردونه جلال خدشه ای وارد نشه و سعی میکرد همه چیز رو خیلی عادی و طبیعی برگزار کنه درست مثل روز قبل که هنوز سوراخ جلال رو فتح نکرده بود و فکرشم نمیکرد شب قراره اونقدر شهوتی بشه و با کیر شق شده اش فصل جدیدی توی تاریخچه رفاقت و همکاری چند سالشون باز کنه. فردای اون شب رفتارهای منصور با جلال علاوه بر صمیمیت و شوخ طبعی همیشگی یک مقدار متانت بیشتری پیدا کرده بود. مثلا دیگه به هم فحش های معمول مردونه مثل «کیرم دهنت» یا «گاییدمت» یا «بیا بشین روش» رو نمیگفتن. چون نمی خواستن مستقیما ماجرای دیشب رو به یاد هم بیارن.
همچنین یک نوع روحیه حمایتگری و حس دلجویی هم در رفتارهای منصور پیدا شده بود. مثلا چون جلال به خاطر سکس تا دم سحر شون دیر خوابیده بود، صبح یه کم بیشتر خوابید و ساعت صبحانه هتل تموم شده بود. اما منصور که قبلا اینجور چیزا زیاد به تخمش نبود، رفته بود بدون بیدار کردن جلال صبحانه اش رو از رستوران هتل گرفته بود و آورده بود بالا تا بعد از بیداری یه چند لقمه ای بخوره.
یا سر پروژه ماموریتشون چون منصور میدونست ممکنه مقعد جلال که تازه چند ساعته فک پلمپ شده یک مقدار درد و سوزش داشته باشه، به همین خاطر سعی میکرد بیشتر فعالیت های فیزیکی که ممکن بود درد جلال رو تشدید کنه رو هم خودش انجام بده و بیشتر از روزهای قبل دور و بر جلال می پلکید و برخلاف دیروز که هر کسی برای خودش می رفت آبمیوه و آب و چای میریخت و میخورد، امروز منصور چند باری از جلال پذیرایی کرد.
این مسئولیت پذیری منصور و رفتار حامیانه اش، جذابیتش رو در نظر جلال بالاتر برد. جلال تا قبل از دیشب هیچ وقت نگاه و نظر جنسی به منصور نداشت اما به عنوان یک دوست 30 ساله امن و قابل اعتماد، روش حساب میکرد با این حال بیشتر لحظات با هم بودنشون رو به شوخی و لودگی و شیطنت های جوونی میگذروندن. اما از دیشب تا حالا انگار همه چیز یه هوو تغییر کرده بود.
حالا الان دیگه کار جلال و منصور از دوستی و همکاری معمولی گذشته بود. حالا خواه ناخواه شریک جنسی هم به حساب می اومدن و منصور سوراخ لای پای جلال رو قلمرو جدید خودش میدونست و این حمایت ها و سرویس دادن ها و مراقبت ها و هواداری های در طول روزش، قطعا آگاهانه و ناآگاهانه برای این بود که شب دوباره میخواست از جلال سرویس بگیره. جلال این چیزها رو خوب میدونست. چون خودش هم مرد بود و این رفتارها رو در خودش نسبت به دوست دخترش دیده بود و حالا میدونست که این تواضع و آماده به خدمتی منصور در طول روز، به احتمال زیاد شب که دوباره توی اتاق خصوصی شون قرار بگیرن و در رو از پشت قفل کنه و پرده ها رو بکشه دوباره به یک طلبکاری و اقتدار مردونه تبدیل میشه که با یک کیر سیخ شده میاد بالای سر جلال و برای یک سکس داغ و آتشین ازش تمکین و اطاعت محض طلب خواهد کرد.
جلال و منصور هر دو میدونستن ماجراهای دیشب غافلگیرانه بود. هیچ کدوم از قبل فکرشو نمیکردن و نقشه ای نداشتن که کار به اونجا بکشه. همه چیز از یک هوس و شیطنت آنی شروع شده بود و تا ته پیش رفته بود اما امشب همه چیز قابل پیش بینی بود. شب اول اتفاق بود اما شب های بعدی دیگه یک تجربه لذت بخشه که میل به تکرار دارد اونقدر که تبدیل به عادت و روال میشه. هیچ کدوم هم بدشون نمیومد. هر دوشون در موقع سکس اول و هم توی مراودات فرداش سیگنال های مثبت رو از هم گرفتن. منصور اگر بازم طالب نبود اونطوری دور جلال نمی پلکید و جلال اگر بدش میومد محبت ها و حمایت های روز بعد منصور رو نمی پذیرفت و از خودش پسش میزد. اما منصور کارش رو خوب بلد بود. تونسته بود گارد جلال رو بشکنه و دلش رو خبر کنه. اصطلاحا جلال دیگه به منصور وا داده بود و پیشش شل شده بود. حس میکرد آب از سرش گذشته چه یک وجب چه صد وجب. مطمئن بود که شب های بعدم منصور دوباره میاد به قلمرو جدیدش سر بزنه و جلال پیه میزبانی از کیر منصور رو حداقل برای دو، سه هفته آینده که با هم توی این اتاق و این هتل بودن به کونش مالیده بود.
در پایان مدت ماموریت که چند روز هم تمدید شد و به نزدیک یک ماه رسید، وقتی جلال و منصور ساک و چمدون هاشونو بستن و آماده برگشتن به زندگی معمولی شون شدن هر دو مرد احساس رضایت عمیقی از هم و از زندگی مشترک یک ماهه شون داشتن. انگار یه جور تعلق خاطری به هم پیدا کرده بودن که خیلی خاص و مردونه و منحصر به فرد بود.
منصور که مدت ها بود به خاطر حامله بودن خانمش یک سکس درست و حسابی و راحت نکرده بود، توی این یک ماه کون جلال براش مثل یک هدیه الهی بود. یک سوراخ امن و بی منت و دلپذیر توی بدن یک پسر جوون خوش فیس و ورزشکار که منصور میتونست هر شب و گاهی شب درمیون وقتی از کار و خستگی روزانه بر می گشت و یه دوش میگرفت و یه شام میخورد، صاف بکنه توش و با هر تلمبه ای که بزنه همه خستگی ها و استرس ها و فشارهای کاری روزانه شو توی ماتحت جلال بکوبه و آخرشم بدون هیچ دغدغه و عذاب وجدان و ترسی از حامله شدن، آبش رو تا قطره اخر بپاشه توی سوراخ جلال و بعد روش دراز بکشه و چند تا بوس و نوازش و بعد یک خواب عمیق و آرام.
جلال هم یک مدتی از نقش همیشگیش فاصله گرفته بود. در ارتباط با دوست دخترش، همیشه باید منتشو میکشید، مراقب بود کوچکترین حرفی نگه که بهش بربخوره، گاهی حتی می ترسید کادویی که برای دوست دخترش میخره قابل قبول اون واقع نشه و یک ایرادی بهش بگیره، باید دائما خرج میکرد تازه نصف وقت هایی که به سکس نیاز داشت یا دوست دخترش پریود بود، یا حسشو نداشت، یا توی قهر بود یا شرط های سنگین براش گذاشته بود. حالا ولی توی این یک ماه هیچ کدوم از این استرس ها رو نداشت. اصلا نباید تلاش می کرد کسی رو راضی نگه داره. نیاز نبود بشه دستگاه عابر بانک یک نفر دیگه که تازه باید بعد این همه خرج کردن براش، نازشم بخره و منتشم بکشه. حالا مشابه این کارها رو یک مرد دیگه داشت واسه خود جلال انجام میداد. وقتی میرفت زیر منصور، با هر فشاری که از عضلات و ماهیچه های بدن منصور به جسمش وارد میشد، حس میکرد فشارهای روحی داره برداشته میشه. توسط یک مرد دیگه خواسته شده بود و اینجا نیاز نبود سعی کنه یک مرد کامل و قوی باشه. می تونست ضعیف تر باشه و حمایت دریافت کنه. میتونست بار مسئولیت سنگین همیشه مرد بودن رو برای دقایقی از دوشش بذاره کنار و فرمون رو به دست کس دیگه ای بسپاره. منصور برای جلال کسی بود که ارزش این تسلیم و اطاعت رو داشت.
منصور در این مدت در واقع فقط کون جلال رو نگاییده بود بلکه با استفاده از تجربیات متاهلی و زناشویی خودش، تونسته بود دل جلال رو هم به دست بیاره و توی خلوت های مردونشون روحش رو هم تصاحب کرده بود.
این مدت برای هر دوشون مثل یک دوره ریکاوری و تراپی بود و در انتهاش انگار در کنار هم بزرگتر و کامل تر شده بودن.
حالا باید به نقش های سابقشون بر میگشتن. منصور میشد شوهر یک زن حامله و به زودی قرار بود پدر شدن رو هم تجربه کنه و جلال میشد همون دوست پسر قوی و قهرمان یک دختر ناناز افاده ای و پر خرج که این مدت از کم شدن تماس های جلال احساس ناامنی کرده بود و با تصور اینکه جلال داره با یک دختر دیگه توی چابهار بهش خیانت میکنه، باهاش قهر کرده بود. حالا باید جلال بر می گشت و منت کشی و ولخرجی و سگ و گربه شدن رو شروع میکرد تا خانم دوباره آشتی کنه.
موقع آخرین لب گرفتن منصور و جلال قبل از ترک کردن اتاق هتل، وقتی منصور با دست دو سه تا ضربه آروم به کون جلال زد و چشم تو چشمش با نگاه سرشار از ستایش و تشکر بهش گفت دمت گرم خیلی باحالی، جلال میدونست بینشون رابطه پایداری به وجود اومده که حالا حالاها قراره توی هر خلوت دو نفره ای که گیر بیارن، پاهاش بالا برده بشه و روی شونه های مردونه منصور قرار بگیره.
نوشته: آرمان (یک جور دیگه)
26 پاسخ به “ماموریت یک ماهه یا تراپی؟”
دوستان این داستان جدید منه. خوشحال میشم نظراتتون رو بنویسید و با لایک و کامنت هاتون حمایت کنید. همونطور که می بینید فضای متفاوتی داره. از اون داستان ها نیست که یک دست نویسنده روی کیرشه و داره جق میزنه و دست دیگش در حال تایپ کردن. جقامو قبل داستان زدم و توی این داستان بیشتر سعی کردم به حالات روانشناسی و زیر و بم های رفتاری دو تا مرد، حین سکس و بعد از سکس بپردازم.من قبلا با اکانت های دیگه ام داستان های دیگه ای منتشر کرده بودم که خوشبختانه اونها هم با استقبال و کامنت های خوب دوستان مواجه شد. همه داستان های قبلی با اسم های : بغض یک مرد، گوشمالی اساسی برای شوهرخواهر شیطون، حس ناب سکس در چمدان پسرخاله، کمد دیواری و وسوسه در نیمه شب در پروفایلم وجود داره.راستی اینم بگم، آرمان هستم و معمولا سعی کردم یه جور دیگه باشم. به نظرتون تونستم؟
سلام آرمان جانخوش برگشتیداستان و متن خوب بود درست مثل همیشهبا اختلاف کم یکم پایین تر از بقیه داستاناتاز نظر روانشناسانه نظری ندارم بیشتر دلیل و بهونه های دو تا مرد واسه پوشوندن اشتباهشون دیدم
اگه میگم اشتباهچون سر سوزنی احساس بینشون ندیدم فقط رفع نیاز جنسی
آخه اصل داستان طنز نبود آرمیکا که تگ طنز رو بذارم. ولی قبلا هم یک دوست دیگه بهم گفته بود که توی قلمم رگه هایی از طنز هست. با اینحال من خودم فکر میکنم جنبه های روانشناسانه اش از طنزش بیشتر بود. نبود؟
Redroger0 عزیز مرسی از اینکه نظر واقعی خودت رو بی تعارف و بی اغراق بیان کردی.یک بخشی از نظرت شامل قضاوت اخلاقی بود. نظرت محترمه ولی فعلا من از این قضاوت های اخلاقی در محیط این سایت گذشتم. راستش اوایل خودم زیاد اینطوری بودم. حتی عضویتم در چنین سایتی رو غیراخلاقی میدونستم. الان هم در خارج از این سایت باز سعی میکنم یه چارچوب های اخلاقی رو داشته باشم اما به مرور به این نتیجه رسیدم که اینجا که میام یه کمی به خودم مرخصی بدم و کمتر سخت بگیرم. خخخخخ
Redroger0به نظر من آخرش حس های زیادی بینشون به وجود اومد شاید من باید بیشتر توضیح میدادم. به هرحال مرسی از نظرت رودریگر عزیز.
نمی دونم آرمان جانشاید حق با تو باشه و من هنوزم بر اساس اون چارچوب اخلاقیم داره قضاوت میکنمبرای بار دوم خوندمش ولی بازم عشقی ندیدممثلا اگه عشقی باشه و بوجود اومده باشه، زندگی هر دو نفر تغییر میکنه، نه اینکه آخرش هر دو برگردن به زندگی قبلی، انگار نه انگار اتفاقی افتاده
Pesarak_sorati مرسی از نظرت دوست من. خوشحالم که به طور کل داستانم رو پسندیدی
حسو حال داستان عالی بود مدل روایت داستان عالیتر.جمله های طولانی و استفاده از کلمات متنوع و غیر تکراری و کلیشه ای نقطه قوت داستان بود.اما فراموش نکن که این قرار بود یک داستان سکسی باشه! نود درصد مخاطبا میان تا از داستان لذت ببرن که به این موضوع اصلا اهمیت ندادی وقتی دیدم چطور برای سکس اول مقدمه چینی کردی و کاملا ازش رد شدی یبار حالم گرفته شد.وقتی هم دیدم برای روز بعد سکس اول اونهمه توضیحات دادی اما برای سکس دوم هیچی ننوشتی ده بار حالم گرفته شد.داستان تحریک کننده ای بود اما میتونست خیلی بیشتر تحریکمون کنه❤
Redroger0 میدونی رفیق بعضی وقت ها دیگه چاره ای نیست. مثلا منصور این داستان از قبل زنی داشت که حامله بود و زنش رو هم دوست داشت و الانم منتظر به دنیا اومدن فرزندش بود. خب این میخواد زندگیش رو چه تغییری بده؟ یعنی زنش رو طلاق بده و بیاد بره با جلال همخونه بشه و زندگی تشکیل بده؟ خب بنابراین مجبوره از این به بعد اگر عشق و احساسی هم به جلال پیدا کرده به طور پنهانی و به صورت یک رابطه موازی با زندگی اصلی خودش پیش ببره.
حق با توعه آرمان
Luckyfer مرسی از نظر انتقادیت و البته از تعاریفت. راستش اینبار خواستم به جنبه های دیگه رابطه دو تا مرد به جز سکس بیشتر بها بدم ولی ظاهرا باید بیشتر بهش می پرداختم. به قول شما این بالاخره یک سایت سکسی ویژه شهوترانانه و باید جنبه های بکن تو داستان ها بیشتر باشه.
مرسی از نظرت ماهان عزیز. آره اینو سعی کردم کوتاه تر بنویسم. بعضی دوستان حوصله خوندن داستان های طولانی رو ندارن اخه
پسر تو خیلی ریز بین و با عرضه قلم میزنی👏👏👏جدن که با تمام داستان های تگ گی این سایت فرق داشت و با اختلاف بالا تر از همه شون قرار داره
Babakamman مرسی رفیق. البته داستان های خودتم عالی هستن و این برام باعث خوشحالیه که یک نویسنده قوی داره از داستان های من تعریف میکنه.
خوب جا داره که اینجا به عنوان یه عضو بکن تو که به کررات با تفکراتی مثل خودم برخورد کردم یه مثاله رو عنوان کنم:اینکه این سایت پاتوق مخاطبین اهل سکس هست هیچ اجباری بر نویسنده نیست که حتمن تو متنش وارد جزییات اروتیک شه چرا که به همون اندازه که این سایت برای بیان انواع سلیقه و فانتزی های سکسی فضا ایجاد کرده برای معرفی، دفاع از کج بینی ها و طرح واقعیت انواع گرایش هم جا داره و شخصن داستانی نمینویسم مگر با هدف دفاع تمام قد از افراد گی و به نمایش گذاشتن نقطه تمایز همجنسگرای با پدوفیل و همجنس بازی.در آخر هم با احترام به تمام دوستانی که معتقدن تمام داستان ها باید حاوی لحظات پورن باشن باید بگم گاهی ممکنه به تصویر کشیدن سکس در چنین داستانی از بین برنده تمام رسالت و هدف نویسنده از خلق این اثر شه🌹🌹
Babakamman مرسی از نظر درست و دقیقت رفیق. اتفاقا داستان بلوغ شوم خودت نمونه بارزی از یک داستان بود که اگرچه به یکی از آسیب های اجتماعی یعنی موضوع سکس و تجاوز در زندان ها اشاره داشت اما به زیبایی تمام از توصیف لحظات سکسی گذشتی ولی در عین حال چیزی از زیبایی داستانت کم نمیکرد. من مخالف سکسی نویسی در این سایت نیستم و داستان های قبلی خودم پر از صحنه های سکسیه ولی بالاخره نویسنده خوب باید بتونه بدون استفاده از تحریکات سکسی هم خواننده داستانش رو با خودش همراه کنه.
آرمان جان من پیش شما و تمام عزیزان قلم به دست درس پس میدم
Babakamman آقا نفرما. شما هم عالی هستی. راستی داستان «بغض مرد خطرناکه» شما رو هم خوندم. به نظرم خیلی خوب بود و همونجا نظر مفصلی برات کامنت کردم.
bird1111 عزیز خوشحالم که اینقدر داستانم رو دوست داشتی. مرسی از نظر انرژی بخشت. چندین داستان جدید در دست نوشتن دارم ولی تنبلی باعث شده هنوز به مرحله انتشار نرسن. الان انگیزه گرفتم یکی دو تاشو تموم کنم به زودی.
این داستان قدیمی هستو با اینکه چندسال قبل خونده بودماما باز هم ارزش خوندن داشت
bird1111 عزیز ممنونم از لطفت به من و توجهت به داستان هام. اگر دوست داری با من بیشتر آشنا بشی می تونی به پی ویم پیام بدی یا همینجا بیشتر صحبت کنی.
Fael shiraz عزیز این داستان واسه چند سال قبل نیست. هنوز یک سال هم از انتشارش نگذشته. خودم مرداد پارسال این داستان رو نوشتم و با اکانت قبلیم منتشرش کردم. اما متاسفانه اکانت قبلیم بی دلیل مسدود شد و الان مجبور شدم دوباره در اکانت جدیدم لینکش رو بذارم. به هرحال ممنون از نظر لطفت نسبت به داستانم.
داستان عالی و خوبی بود
مرسی عزیزم. خوشحالم دوست داشتی داستانمو
ممنون و مرسی خواهش میکنم