سلام
من نیما هستم الان ۳۷سالمه اخرین فرزند
مامانم مریم ۵۸ تپل و سفید
بابام صابر هفت سال از مریم بزرگتر
برادرم از همه بزرگتر بعدش دوتا خواهرام هرکدوم با فاصله سنی دو سال خانواده مذهبی
بزگتره سحر
کوچکتره سارا
ماجرا برمیگرده به قبل از متولد شدم طبق تعریف بزرگترها
ما یه زمین داشتیم تقریبا سال ۶۵
که صابر یه دوست کامیونی داشت به نام رحیم مو فر فری و هیکلی که اون زمان به کمک اون یه خونه توی پایین شهر ساختیم و اون بنده خدا طبق گفته هاشون بدون درخواست پول اومده بود کمک میکرد تا ساخت خانه تمام بشه و رفت و آمد های رحیم به خونه ما ادامه داشت تا اینکه دو سال بعد به دنیا اومدم حدودا ۶ یا هفت ساله بودم وقتی که بابام سرکار بود بعضی
وقتا میومد خونه به بهونه چایی خوردن مریمم مارو می فرستاد کوچه ماهم سنمون کم بود متوجه نمی شویم
.تا اینکه حمام خونه مون چاهش پر میشه چند وقتی زمان میبره درست کنن حمام خونه رو مامانم مارو میفرستاد خونه همسایه حمام
این قصه گذشت حدودا ۹سالم شده بود یه روز با دوستم نشسته بودم دو سال ازم بزرگتر بود اسمش محسن بود که یه بارم تو خونشون منو کرده بود
نشسته بودیم توی کوچه برگشت اسم دخترای محل میاورد میگفت بین الهه و نسرین کدومو بدن میکنی منم گفتم الهه .یهو برگشت گفت بین الهه و سارا کدومو بدن میکنی منم جا خوردم سریع گفتم الهه
یهو برگشت گفت بین این سه نفر سارا رو بدن میکنم
همینجور مات و مبهوت مونده بودم هیچ حرفی هم نمیتونستم بزنم بعد میگفت یه بار مامانت مریم ؛سارارو اورد خونه ما که بره حمام بعد مامانم منو سارا رو باهم فرستاد حمام .وقتی داشت تعریف میکرد حرفی نمیزدم تا کامل تعریف کنه میگفت بدن سفیدی داشت هنوزم تو کف خواهرت سارا هستم ولی بخاطره اون قضیه وقتی از کنارش رد میشم خجالت میکشم ولی خیلی دلم میخواد بازم بکنمش.گذشت تا از اون محل نقل مکان کردیم رفتیم یه جای دیگه که مانتو کوتاه تازه مد شده بود و هرکی مانتو کوتاه میپوشید میگفتن جنده س
توی محل جدیدمون با دوستان جدید آشنا شدم بعضی وقتا دوستان غیر مستقیم امار سارا رومیگرفتن ولی من رو حساب غیرتی بودن میپچوندمشون.توی این دوستایی که داشتم با یکی دوست شدم به اسم رضا ۳سالی از من بزرگتر بود چند بارم مردود شده بود بابام صابر میگفت با بزرگتر از خودت نگرد.یه چند باری منو توی خونشون و توی دستشویی مدرسه و جای خلوت خفت کرده بود و کرده بود منو یه دو بارم سه تا از دوستای دیگه توی کشونده بودن منو حسابی کرده بودن .که بخاطره همین خوشم نمیومد ازشون یه بار نشسته بودیم بهم گفت مامانت شبا به بابات کوس میده اگه نده میره به غریبه ها کوس میده
منم از حرفاش شاخ در اوردم باورم نمیشد فقط فکر میکردم واسه بچه دار شدن حال میکنن
یه بار تعطیل میشدیم از مدرسه چند نفری میخواستن منو ببرن ته پارک مقاومت کردم نرفتم فرداش به مریم گفتم که چه اتفاقی افتاده اومد مدرسه به ناظم گفت ته پارک چه خبره رضا رو اوردن اونجا بعد از اون اخراجش کردن
شب همون روز بهنام داداشم توی اتاق می خوابید سارا و سحر یه سمت پذیرایی میخوابید
مریم و صابر با فاصله نیم متر کنار هم میخوابیدن که تابلو نشن
حدودا شب ساعت ۲نصف شب بود من خودمو زده بودم به خواب ولی چیزی نمی دیدم خیلی صبر کردم مریم یه شلوارک پوشیده بود تا ۲۰سانت داده داده بود بالای زانو صابر هم آروم دست میکشید رون سفید و تپل مریمو میدونستم امشب خبریه
یه نقشه به ذهنم رسید پشتمو کرد بهشون پتو رو کشیدم سرم کنارمم بخاری بود خیس عرق شده بودم
اروم جوری که متوجه نشن سرمو برگردوندم از زیر پتو دیدم صابر افتاده رو مریم مریم شورت قرمز رنگشو تا زانو داده پایین مریمم حواسش به دخترا بود بیدار نشن صابر همونجوری تلمبه میزد بدجور حشرم زده بود بالا حسرت میخوردم چرا موقع هایی که پیشش میخوابیدم یا باهاش میرفتم حموم کاری نکردم تمام دستم عرق کرده بود فقط دلم میخواست مریمو بکنم یه لحظه صابر داشت تلمبه میزن به کوس مریم دیگه مریمم جونم سرشو از سمت دخترا برگردوند محکم صابر بغل کرد بعد که کارشون تموم شد مریم بلند شد اومد سمتم نمیتونستم خودمو کنترل کنم که فکر میکنم فهمید بیدارم
تا صبح نتونستم از حشر بخوابم صبح بهنام رفت پادگان دخترا رفتن مدرسه صابرم رفت سرکار منو مریم تنها موندیم حالم خیلی بد بود .سریع رفتم به بهونه تکالیف مدرسه دفترمو اوردم یه بالش گذاشتم زیر سینه حالت دمر انگشتای پامم برم سمت رون مریم که حالت طاق باز خوابیده بود پاهام از شدت هیجان و استرس خیس عرق و یخ شده بودن اروم شصت پامو چسبوندم به مریم ولی مثل ویبره پاهام میلرزید مریم جون چشماشو باز کرد گفتم پاهات چقدر خنک بیار بالا تر بزار خنک بشم منم از هیجان برم گذاشتم زیر رونش و داشت میلرزید پاهام
یهو گفت بسه دیگه خنک شدم.اون روز صبح مریم رفت بیرون منم رفتم حمام شورت قرمز رنگشو بردم انباری بالا که مثل اتاق بود باز کردم قسمت رونشو اندازه رونش قشنگ مشخص بود گرفتم بو کردم گذاشتم زیر کیرم باهاشون جق زدم
فردا شبش دیدم رخت خوابارو جا به جا کردن خودشون یه سمت خوابیدن سحر و سارا من یه سمت البته تشک منو یک متر فاصله با سارا .ولی خودم بیشتر دوست داشتم سحر کنار می بود.شب حدودا ساعت ۱بود همه غرق خواب بودن یه لحظه دیدم سارا پشتشو کرده به من نصف کونش از پتو بیرون بود اروم بلند شدم به بهانه آب خوردن رفتم وقتی برگشتم بیست سانت حدودا تشکمو کشیدم سمتش نزدیکتر بشه بالشتمم بردم جلو تر اروم پامو برم سمتش فاصله زیاد بود میترسیدم تابلو بشه شصت پامو بردم نزدیک کون بازم نرسید یه کم خودم بیشتر بردم سمتش یهو شصت پام نرمی کونشو حس کرد داشتم میمردم از هیجان آروم فشار میدم کونشو دیگه ترسیدم تابلو بشه سریع کیرم که دستم عرق کرده بود شروع کردم مالیدن کیرم با شصت پامم کون سارا رو میمالید آبم اومد خودمو جمع کردم تابلو نشه.فردا ظهر که از مدرسه اومد خونه وقتی سلام دادم خیلی گرم برخورد کرد تا اینکه منتظر بودم شب برسه خیلی لحظه شماری میکردم ثانیه ها خیلی دیر میگذشتن وقتی دیدم صدا خروپف همه بلند شد مجدد تشکمو که فاصله یک ونیم متری بود حدود سی سانت نزدیکش کردم بیشتر می بردم تابلو بود این دفعه هم مجدد همون فرم خوابید منم میخواستم بیشتر حال کنم شصت پامو بردم نزدیک کونش میمالیدم یهو برگشت ترسیدم بیدار بشه که چرخید کوسش رو انداخت رو انگشتای پام یه خورده ور رفتم دیگه جراتم بیشتر شد دستمو بردم نزدیک شلوارش حالت دکمه ایه بود دکمه شلوارشو باز کردم اروم دستمو بردم سمت کوسش یه شورت توری داشت پشمالو با پشمای کوسش داشتم ور میرفتم اونیکی دستمم سمت کیرم بود میمالیدمش دستمو از شلوارش دراوردم بردم سمته سینه هاش تو کف دست جا میشد همیشه تو کف سحر بودم ولی دیدم سارا یه چیزه دیگه س خوب کوسی گیرم اومده بود رفتم از پشت چسبوندم بهش کیرم نرمی کونشو حس میکرد دیگه ابم اومد خودمو کشیدم کنار بعدش عذاب وجدان گرفتم .خود سارا هم که خودشو به خواب میزد حس میکردم عذاب وجدان میگیره .فردا صبح بیدار شد به مریم گفت تا صبح نتونستم بخوابم از اینو سحر خروپف میکرد از یه طرف هم نیما مثل مارمولک میومد تشکم .نزدیک چهار سالی غیر علنی باهش و میرفتم بعضی وقتا همراهی میکرد باهام بعضی وقتا تهدیدم میکرد به مریم میگم.گذشت یه روز صبح حدود چهار سالی بود رابطه داشتم دیگه کم کم مریم و سارا و صابر باخبر بودن .منم مجبور بودم سمتش نروم.بعضی شبا میدیدم پتو یه کم از رو سارا کنار میره مریم میاد پتو میکشه روش ولی ماه رمضون که صابر به علت گرما تابستون روزه میگرفتم شب کار شده بودن که شب دیدم مریم طوری خوابیده پاهاش میزد به بالشتم از خواب بیدار شدم دیدم شلوارشو تا بالای زانو داده بالا منم اروم با ترس دستمو میکشیدم روی رونش ولی جرات نداشتم جلو تر برم.
گذشت رفتیم فشم باغ دوست بابام با شوهر خالم اینا
موقع گیلاس کندن یه لحظه سرمو برگردوندم دیدم مجتبی شوهر خالم با مریم یه جا ایستادن مجتبی اروم داره دست میکشه رو سینه مریم منم سریع رفتم جلو که بینشون وایسم مریم همش میگفت نیما برو کنار بزار آقا مجتبی بیاد اون خوب میچینه .مجتبی هم میگفت نیما بزار من بچینم که رفتیم داخل خونه شدیم دیدم مجتبی خودشو به هر نحوی به مریم میماله.
گذشت عاشورا بود صابر توی هیئت جزو بزرگای هیات بود همه میشناختنش ولی مریم نمیومد هیات منم مشغول کمک کردن بودم و ظرف شستن بودم یهو یکی از زنها پرسید این پسره کیه به اونیکی اون یکی گفت پسره صابره بعد برگشت گفت من فکر کردم پسره رحیم،
محمده گفت خیلی شبیه محمده
خلاصه از اونجا شکم رفت به مریم که اون رفت و آمد موقع بنایی و اینکه من شدیدا کراش دارم رو محارم بی دلیل نیست.حتی یه بار رفته بودم با صابر یه مغازه ای که صاحب مغازه به صابر گفت پسرته صابرم برگشت با خنده گفت نمیدونم از مادرش بپرس پسره منه یا نه.
یه شب تا دیروقت بیرون بودم اومدم دیدم همه خوابن مریمم جلو تی وی رو تشک من خوابیده منم دیدم بهترن فرصته آروم کنارش خوابیدم دستمو بردم سمته سینه هاش شروع کردم مالیدن دیدم صدای نفس نفسش بلند شد دستمو کشیدم از سمته سینه هاش اروم بردم سمته کوسش نفس زدنش بیشتر شد معلوم بود خیلی حشرش زده بالا پشتشو کرد بهم منم از پشت اروم کیرمو چسبوندم به کون نرمش دیگه به آرزوم داشتم میرسیدم سرمو بلند کردم نگاه کردم دیدم همه خوابن اروم سرمو بردم نزدیک موهای عسلی رنگش در گوشش گفتم با نفس گفتم جووووون عجب کوسییییی یه اوفففففف کشیدم شلوارشو دادم پایین همونجایی که بابا رحیمم قدیم کرده بود آروم گذاشتم لای کونش دیگه داشتم به آرزوی چندین سالم میرسیدم مریمم خوب میدونست که نطفه ای که گرفته نتیجش این شده هم دخترشو کرده هم خودشو همینطور کیرم لای لای پاهاش به کوس تیغ دارش می خورد ابمو خالی کردم لای پاش شلوارشو دادم بالا ولی بوی اب کیرم زیر پتو پیچیده بود لای کون نرم مریمم بعد نیم ساعت صابر از خواب بلند شد اب بخوره مریم بیدار کرد گفت برو سرجات بخواب .شدیدا حس شهوت دارم نسبت به زنها و اون رو بدجور جذب میکنم ولی هیچکدوم مثل سارا و مریم نمیشدن.رحیم نزدیک ۲۰سالی هست از دنیا رفته .مریم هرجا می شست از رحیم تعریف میکرد میگفت تمام فامیل یه طرف رحیم یه طرف .صابر هم پنج سالی هست به رحمت خدا رفته .ولی من تو دلم میگم مریم خوبکردمت جنده جونم
من نیما هستم الان ۳۷سالمه اخرین فرزند
مامانم مریم ۵۸ تپل و سفید
بابام صابر هفت سال از مریم بزرگتر
برادرم از همه بزرگتر بعدش دوتا خواهرام هرکدوم با فاصله سنی دو سال خانواده مذهبی
بزگتره سحر
کوچکتره سارا
ماجرا برمیگرده به قبل از متولد شدم طبق تعریف بزرگترها
ما یه زمین داشتیم تقریبا سال ۶۵
که صابر یه دوست کامیونی داشت به نام رحیم مو فر فری و هیکلی که اون زمان به کمک اون یه خونه توی پایین شهر ساختیم و اون بنده خدا طبق گفته هاشون بدون درخواست پول اومده بود کمک میکرد تا ساخت خانه تمام بشه و رفت و آمد های رحیم به خونه ما ادامه داشت تا اینکه دو سال بعد به دنیا اومدم حدودا ۶ یا هفت ساله بودم وقتی که بابام سرکار بود بعضی
وقتا میومد خونه به بهونه چایی خوردن مریمم مارو می فرستاد کوچه ماهم سنمون کم بود متوجه نمی شویم
.تا اینکه حمام خونه مون چاهش پر میشه چند وقتی زمان میبره درست کنن حمام خونه رو مامانم مارو میفرستاد خونه همسایه حمام
این قصه گذشت حدودا ۹سالم شده بود یه روز با دوستم نشسته بودم دو سال ازم بزرگتر بود اسمش محسن بود که یه بارم تو خونشون منو کرده بود
نشسته بودیم توی کوچه برگشت اسم دخترای محل میاورد میگفت بین الهه و نسرین کدومو بدن میکنی منم گفتم الهه .یهو برگشت گفت بین الهه و سارا کدومو بدن میکنی منم جا خوردم سریع گفتم الهه
یهو برگشت گفت بین این سه نفر سارا رو بدن میکنم
همینجور مات و مبهوت مونده بودم هیچ حرفی هم نمیتونستم بزنم بعد میگفت یه بار مامانت مریم ؛سارارو اورد خونه ما که بره حمام بعد مامانم منو سارا رو باهم فرستاد حمام .وقتی داشت تعریف میکرد حرفی نمیزدم تا کامل تعریف کنه میگفت بدن سفیدی داشت هنوزم تو کف خواهرت سارا هستم ولی بخاطره اون قضیه وقتی از کنارش رد میشم خجالت میکشم ولی خیلی دلم میخواد بازم بکنمش.گذشت تا از اون محل نقل مکان کردیم رفتیم یه جای دیگه که مانتو کوتاه تازه مد شده بود و هرکی مانتو کوتاه میپوشید میگفتن جنده س
توی محل جدیدمون با دوستان جدید آشنا شدم بعضی وقتا دوستان غیر مستقیم امار سارا رومیگرفتن ولی من رو حساب غیرتی بودن میپچوندمشون.توی این دوستایی که داشتم با یکی دوست شدم به اسم رضا ۳سالی از من بزرگتر بود چند بارم مردود شده بود بابام صابر میگفت با بزرگتر از خودت نگرد.یه چند باری منو توی خونشون و توی دستشویی مدرسه و جای خلوت خفت کرده بود و کرده بود منو یه دو بارم سه تا از دوستای دیگه توی کشونده بودن منو حسابی کرده بودن .که بخاطره همین خوشم نمیومد ازشون یه بار نشسته بودیم بهم گفت مامانت شبا به بابات کوس میده اگه نده میره به غریبه ها کوس میده
منم از حرفاش شاخ در اوردم باورم نمیشد فقط فکر میکردم واسه بچه دار شدن حال میکنن
یه بار تعطیل میشدیم از مدرسه چند نفری میخواستن منو ببرن ته پارک مقاومت کردم نرفتم فرداش به مریم گفتم که چه اتفاقی افتاده اومد مدرسه به ناظم گفت ته پارک چه خبره رضا رو اوردن اونجا بعد از اون اخراجش کردن
شب همون روز بهنام داداشم توی اتاق می خوابید سارا و سحر یه سمت پذیرایی میخوابید
مریم و صابر با فاصله نیم متر کنار هم میخوابیدن که تابلو نشن
حدودا شب ساعت ۲نصف شب بود من خودمو زده بودم به خواب ولی چیزی نمی دیدم خیلی صبر کردم مریم یه شلوارک پوشیده بود تا ۲۰سانت داده داده بود بالای زانو صابر هم آروم دست میکشید رون سفید و تپل مریمو میدونستم امشب خبریه
یه نقشه به ذهنم رسید پشتمو کرد بهشون پتو رو کشیدم سرم کنارمم بخاری بود خیس عرق شده بودم
اروم جوری که متوجه نشن سرمو برگردوندم از زیر پتو دیدم صابر افتاده رو مریم مریم شورت قرمز رنگشو تا زانو داده پایین مریمم حواسش به دخترا بود بیدار نشن صابر همونجوری تلمبه میزد بدجور حشرم زده بود بالا حسرت میخوردم چرا موقع هایی که پیشش میخوابیدم یا باهاش میرفتم حموم کاری نکردم تمام دستم عرق کرده بود فقط دلم میخواست مریمو بکنم یه لحظه صابر داشت تلمبه میزن به کوس مریم دیگه مریمم جونم سرشو از سمت دخترا برگردوند محکم صابر بغل کرد بعد که کارشون تموم شد مریم بلند شد اومد سمتم نمیتونستم خودمو کنترل کنم که فکر میکنم فهمید بیدارم
تا صبح نتونستم از حشر بخوابم صبح بهنام رفت پادگان دخترا رفتن مدرسه صابرم رفت سرکار منو مریم تنها موندیم حالم خیلی بد بود .سریع رفتم به بهونه تکالیف مدرسه دفترمو اوردم یه بالش گذاشتم زیر سینه حالت دمر انگشتای پامم برم سمت رون مریم که حالت طاق باز خوابیده بود پاهام از شدت هیجان و استرس خیس عرق و یخ شده بودن اروم شصت پامو چسبوندم به مریم ولی مثل ویبره پاهام میلرزید مریم جون چشماشو باز کرد گفتم پاهات چقدر خنک بیار بالا تر بزار خنک بشم منم از هیجان برم گذاشتم زیر رونش و داشت میلرزید پاهام
یهو گفت بسه دیگه خنک شدم.اون روز صبح مریم رفت بیرون منم رفتم حمام شورت قرمز رنگشو بردم انباری بالا که مثل اتاق بود باز کردم قسمت رونشو اندازه رونش قشنگ مشخص بود گرفتم بو کردم گذاشتم زیر کیرم باهاشون جق زدم
فردا شبش دیدم رخت خوابارو جا به جا کردن خودشون یه سمت خوابیدن سحر و سارا من یه سمت البته تشک منو یک متر فاصله با سارا .ولی خودم بیشتر دوست داشتم سحر کنار می بود.شب حدودا ساعت ۱بود همه غرق خواب بودن یه لحظه دیدم سارا پشتشو کرده به من نصف کونش از پتو بیرون بود اروم بلند شدم به بهانه آب خوردن رفتم وقتی برگشتم بیست سانت حدودا تشکمو کشیدم سمتش نزدیکتر بشه بالشتمم بردم جلو تر اروم پامو برم سمتش فاصله زیاد بود میترسیدم تابلو بشه شصت پامو بردم نزدیک کون بازم نرسید یه کم خودم بیشتر بردم سمتش یهو شصت پام نرمی کونشو حس کرد داشتم میمردم از هیجان آروم فشار میدم کونشو دیگه ترسیدم تابلو بشه سریع کیرم که دستم عرق کرده بود شروع کردم مالیدن کیرم با شصت پامم کون سارا رو میمالید آبم اومد خودمو جمع کردم تابلو نشه.فردا ظهر که از مدرسه اومد خونه وقتی سلام دادم خیلی گرم برخورد کرد تا اینکه منتظر بودم شب برسه خیلی لحظه شماری میکردم ثانیه ها خیلی دیر میگذشتن وقتی دیدم صدا خروپف همه بلند شد مجدد تشکمو که فاصله یک ونیم متری بود حدود سی سانت نزدیکش کردم بیشتر می بردم تابلو بود این دفعه هم مجدد همون فرم خوابید منم میخواستم بیشتر حال کنم شصت پامو بردم نزدیک کونش میمالیدم یهو برگشت ترسیدم بیدار بشه که چرخید کوسش رو انداخت رو انگشتای پام یه خورده ور رفتم دیگه جراتم بیشتر شد دستمو بردم نزدیک شلوارش حالت دکمه ایه بود دکمه شلوارشو باز کردم اروم دستمو بردم سمت کوسش یه شورت توری داشت پشمالو با پشمای کوسش داشتم ور میرفتم اونیکی دستمم سمت کیرم بود میمالیدمش دستمو از شلوارش دراوردم بردم سمته سینه هاش تو کف دست جا میشد همیشه تو کف سحر بودم ولی دیدم سارا یه چیزه دیگه س خوب کوسی گیرم اومده بود رفتم از پشت چسبوندم بهش کیرم نرمی کونشو حس میکرد دیگه ابم اومد خودمو کشیدم کنار بعدش عذاب وجدان گرفتم .خود سارا هم که خودشو به خواب میزد حس میکردم عذاب وجدان میگیره .فردا صبح بیدار شد به مریم گفت تا صبح نتونستم بخوابم از اینو سحر خروپف میکرد از یه طرف هم نیما مثل مارمولک میومد تشکم .نزدیک چهار سالی غیر علنی باهش و میرفتم بعضی وقتا همراهی میکرد باهام بعضی وقتا تهدیدم میکرد به مریم میگم.گذشت یه روز صبح حدود چهار سالی بود رابطه داشتم دیگه کم کم مریم و سارا و صابر باخبر بودن .منم مجبور بودم سمتش نروم.بعضی شبا میدیدم پتو یه کم از رو سارا کنار میره مریم میاد پتو میکشه روش ولی ماه رمضون که صابر به علت گرما تابستون روزه میگرفتم شب کار شده بودن که شب دیدم مریم طوری خوابیده پاهاش میزد به بالشتم از خواب بیدار شدم دیدم شلوارشو تا بالای زانو داده بالا منم اروم با ترس دستمو میکشیدم روی رونش ولی جرات نداشتم جلو تر برم.
گذشت رفتیم فشم باغ دوست بابام با شوهر خالم اینا
موقع گیلاس کندن یه لحظه سرمو برگردوندم دیدم مجتبی شوهر خالم با مریم یه جا ایستادن مجتبی اروم داره دست میکشه رو سینه مریم منم سریع رفتم جلو که بینشون وایسم مریم همش میگفت نیما برو کنار بزار آقا مجتبی بیاد اون خوب میچینه .مجتبی هم میگفت نیما بزار من بچینم که رفتیم داخل خونه شدیم دیدم مجتبی خودشو به هر نحوی به مریم میماله.
گذشت عاشورا بود صابر توی هیئت جزو بزرگای هیات بود همه میشناختنش ولی مریم نمیومد هیات منم مشغول کمک کردن بودم و ظرف شستن بودم یهو یکی از زنها پرسید این پسره کیه به اونیکی اون یکی گفت پسره صابره بعد برگشت گفت من فکر کردم پسره رحیم،
محمده گفت خیلی شبیه محمده
خلاصه از اونجا شکم رفت به مریم که اون رفت و آمد موقع بنایی و اینکه من شدیدا کراش دارم رو محارم بی دلیل نیست.حتی یه بار رفته بودم با صابر یه مغازه ای که صاحب مغازه به صابر گفت پسرته صابرم برگشت با خنده گفت نمیدونم از مادرش بپرس پسره منه یا نه.
یه شب تا دیروقت بیرون بودم اومدم دیدم همه خوابن مریمم جلو تی وی رو تشک من خوابیده منم دیدم بهترن فرصته آروم کنارش خوابیدم دستمو بردم سمته سینه هاش شروع کردم مالیدن دیدم صدای نفس نفسش بلند شد دستمو کشیدم از سمته سینه هاش اروم بردم سمته کوسش نفس زدنش بیشتر شد معلوم بود خیلی حشرش زده بالا پشتشو کرد بهم منم از پشت اروم کیرمو چسبوندم به کون نرمش دیگه به آرزوم داشتم میرسیدم سرمو بلند کردم نگاه کردم دیدم همه خوابن اروم سرمو بردم نزدیک موهای عسلی رنگش در گوشش گفتم با نفس گفتم جووووون عجب کوسییییی یه اوفففففف کشیدم شلوارشو دادم پایین همونجایی که بابا رحیمم قدیم کرده بود آروم گذاشتم لای کونش دیگه داشتم به آرزوی چندین سالم میرسیدم مریمم خوب میدونست که نطفه ای که گرفته نتیجش این شده هم دخترشو کرده هم خودشو همینطور کیرم لای لای پاهاش به کوس تیغ دارش می خورد ابمو خالی کردم لای پاش شلوارشو دادم بالا ولی بوی اب کیرم زیر پتو پیچیده بود لای کون نرم مریمم بعد نیم ساعت صابر از خواب بلند شد اب بخوره مریم بیدار کرد گفت برو سرجات بخواب .شدیدا حس شهوت دارم نسبت به زنها و اون رو بدجور جذب میکنم ولی هیچکدوم مثل سارا و مریم نمیشدن.رحیم نزدیک ۲۰سالی هست از دنیا رفته .مریم هرجا می شست از رحیم تعریف میکرد میگفت تمام فامیل یه طرف رحیم یه طرف .صابر هم پنج سالی هست به رحمت خدا رفته .ولی من تو دلم میگم مریم خوبکردمت جنده جونم
نوشته: نیما
11 پاسخ به “مامان پاکدامن بابام”
👎6
داستان کیری با املا کیری تر یکم کمتر جق بزن به نوشتنت دقت کن پسر
داستان کیری با املا کیری تر یکم کمتر جق بزن پسر
داستان بودیا کوس شعر
آخراش رو کامل ریدی
یک کاغذ قلم هم جلوت بزارفکر کنم ننت اول داداست زایده بعد به دنیا اومده
برگرفته از کتاب دستورات کص شعر گویی
خخخخ… خیلی شبیه آیه های سوره مریم در قران بود.
مگه میشه انقد کوص شعرمگه میشه انقدر بی ناموسیمگه میشه انقدر نجاست
اگه ب فیلمای ایرانی محارم میلف علاقه داری بیا تل @Yarireza1997
کیر تو دهنت