تازه از دانشگاه رسیده بودم خونه ی ننه بزرگم . یه حیاط کوچیک داشت پر از بوی خاک خیس .
کفشهام رو در آوردم و رفتم داخل . از بچگی اونجا تنها پناهگاهم بود . توی راهروی ورودی یه آیینهی گنده وجود داشت که هر دفعه من رو جلوی خودش میخکوب میکرد .
به قیافهم نگاه انداختم . شبیه برد پیت بود … نیمهی اول فیلم بنجامین باتن … یا شبیه قیافهی انسان های اولیهای که هنوز حال نداشتن تکامل پیدا کنن … دورانی که وقتی یه خرس نزدیک غارشون میشد ، بلد نبودن حرف بزنن و نمیتونستن با زبون خوش بهش بگن (( از اینجا برو دیوث … )) به جای این کار با خرسه درگیر میشدن و اگه آخرش زنده میموندن ، با خوشحالی اطراف یه آتیش بالاپایین میپریدن … و چونکه دوباره بلد نبودن صحبت بکنن ، هیچکس نمیگفت (( به جای این دیوونه بازیا ، بیاین بریم چیزای بیشتری از زندگی کشف کنیم … کسی هنوز نفهمیده چهجوری میشه جق بزنیم ؟ ))
البته این قضیه از نظر تاریخی مورد تردیده ، چون به هر حال قدمت کشف جق به قبل از کشف آتیش میرسه … حتی علت انقراض بعضی از نژاد های انسان هم همین دستاورد بزرگ بوده . این عقیدهی فقط من نیست ، بسیاری از باستان شناسانی که تا حالا باستان شناسی نکردن ، اونا هم همین نظر رو دارن .
جلوی آینه ی راهرو ، با یه بازوم فیگور گرفتم و ازش سلفی انداختم … بدون ذرهای مکث پاکش کردم .
اگه پاکش نکرده بودم ، باید یه اکانت تقلبی دخترونه توی اینستاگرام میساختم و عکس بازوم رو اونجا پست میکردم … کلی هم لایک میگرفتم … نه به خاطر بازوی لاغر توی تصویر ، بلکه به خاطر اسم اکانت جدیده : Asoon_midam
و خب همچین اسم قشنگی که اینقد زود رفته سر اصل مطلب ، معلومه که از چند صد میلیونتا دنبالکننده کمتر نداره … اگه این اتفاق میفتاد ، خودم هم احتمالاً یادم میرفت که خودمم و میرفتم لایکش میکردم … بعدش طبق شیوهی کتاب راهنمای کسلیسی ؛ از مقدماتی تا پیشرفته کامنت میذاشتم (( خیلی قشنگه ! … این عکس بی نهایت هنری ، معنوی ، sport ، عاشقانه ، شاعرانه و فلسفیه . فقط ببخش یه سوال کوچولو … چرا بازوت از موکت روی زمین که توی عکسه ، پشمالوتره ؟ ))
وقتی سن و سالم کمتر بودش ، هر موقع از اون راهرو میگذشتم توی آینه نگاه میکردم و زیر لب قسم میخوردم که بالاخره منم یه روزی شروع میکنم به ورزش … هیکلم رو بعد شیش ماه میکنم شیش برابرِ آرنولد … یه روز هم میرم مطب دکتر زیبایی … پوست صورتمو اینقدر صاف و صیقلی میکنم که بقیه هر موقع بهم نگاه کنن عینک دودی بزنن .
رفتن به مطب آسونتر بود … با اون شروع کردم . یه روز بعد از ظهر ، رفتم پیش یه دکتر که کلّی توصیهش رو از این و اون شنیده بودم و حدود چهل سالی هم از طبابتش میگذشت … وقتی معاینهم تموم شد تقریباً یه ربعی داشت سرش رو میخاروند و آخرش هم این تشخیصو داد :
(( متاسفانه باید بری پیش یه آدم با تجربهتر . خدافظ ))
دستهاش رو گرفتم و التماس کردم (( توی دفترچه بیمهم حداقل اسم یه مرطوبکننده واسه لبهام بنویس … ))
گفت (( بیا اوضاعت رو از این که فعلاً هست خرابترش نکنیم ، برو بگو نفر بعدی بیاد ))
وقتی داشتم ناامیدانه از مطب بیرون می اومدم دیدم که یه پوستر زده بودن به دیوار و روش نوشته بود نگران چه هستی ؟ زیبایی در درون تو است … بعد هم برای اثبات این قضیه ، عکس اهرام ثلاثه رو کشیده بودن و یه حکمت عرفانی از مصر باستان آورده بودن … آنچه در برون است در درون است … آنچه در بالاست در زیر است … چند دقیقه به اون پوستر خیره شدم . تا اینکه فهمیدم قسمت دوم حرفش مالیده به همه چی .
بالاخره آدم یا باید بالا باشه یا پایین … نمیشه که همزمان هم بخواد بکنه … هم بخواد بده … هم اون وسط به جای گفتن ((oh yes)) ، بخواد تفکرات فلسفی داشته باشه … این دیگه چه جور پوزیشنیه ؟ 69 ؟ … 669 ؟ … 666 ؟ … داره قضیه مرموز میشه . به چند تا از این نمادشناسهای باهوش احتیاج داریم ، به اونایی که از طرح بافتنیهای ننهبزرگ منم به آرم فراماسونری میرسن .
ولی به هر حال وقتی آدم به دانش و ساخته های مردم باستان مثل مصری ها فکر میکنه ، به این نتیجه میرسه که چه ریاضیات پیشرفتهای داشتن … اگه بهخاطر یادگرفتن همینچیزا بوده که خایهمالی آدم فضاییها رو میکردن ، پس من فقط یه حرف میتونم بزنم :
ارزشش رو داشته .
— دو —
یادمه همین چند وقت پیش هم اونقدر جَو گیر شدم که سوییشرت ورزشی مرحوم بابابزرگم رو پوشیدم و شروع کردم به دویدن دور یه پارک … توی دور اول یه جور سریع میدویدم که انگار سگ دنبالم کرده … و توی دور دوم یه جور از خستگی دهنم وا مونده بود و زبونم بیرون افتاده بود که انگار به دلیل کمبود بودجه ، نقش سگه رو دیگه دادن خودم بازی کنم .
و اما دور سوم … شک ندارم اگه تمومش میکردم الان توی کما بودم … که البته در مقایسه با وضعیت فعلیم ، انتخاب بهتری به نظر میرسید .
حدود چهل دقیقه ای میشد که روی یکی از نیمکتای پارک دراز کشیده بودم . از شدت نفس کشیدن ، یکی میتونست روی شیکمم یه توپ بندازه تا باهاش به صورت حرفهای والیبال بازی کنه … هنوز توی فاز همین نا امیدی و پایان شب سیه چقدر کیریه بودم که یه خانوم سیچهل ساله ، تپل و با لباسای داغون از لای بوته ها پرید بیرون . به سر و وضعم نگاه کرد و گفتش (( غصه نخور پهلوون ))
از پشت دست کرد توی شلوارش و یه کیسهی کوچولو کشوند بیرون … بهم گفت (( خوب جایی اومدی … من تنها هدفم توی زندگی ، نجات دادن آدما از رنج کشیدنه )) اگه چشمام بسته بود ، فکر میکردم همون فرشته هست که پینوکیو هر بار به غلطکردن می افتاد سر و کلهش پیدا میشده … ولی با توجه به اینکه توی دستش به جای چوب جادو ، یه کیسه با چیزای شیشه ای رنگ داشت فقط یه نتیجهی دیگه از این حرفش میشدگرفت .
گفتم (( مرسی خاله جون ، نیاز ندارم ))
(( به من نگو خاله ! شغلم این نیست … ولی باز به هر حال اگه بخوای میتونم برات یه چند نفر با مکان جور کنم ))
یهکم گیج شدم … (( ببخش خانوم ، هر چی که شغلت هست . من اهل مواد نیستم ))
کیسهش رو جلوی چشمام تکون داد و گفت (( این که مواد نیستش ))
(( پس چیه ؟ ))
(( یه چُسمثقال مت امفتامین ))
(( اسمش برام آشناست … ))
(( بچه که بودی برات شربت تقویتی نخریدن ؟ ))
با ذوق گفتم (( از اینا که سرش قطره چکون داشت ؟ ))
(( باریکلّا پسر . از همونا ))
یه آه طولانی کشیدم و سفره ی دلم رو براش باز کردم … (( خب من از این بطری هاش توی مدرسه دیده بودم ولی هر چی توی خونه اومدم گفتم کسی برام نخرید … راستش بچگی هام مامانم بیشتر وقتش رو درگیر همکارای بابام بود و بابا هم تو کار منشی خودش … آخرش هم یه روز بابای بیچارهم مچ منشیه رو وقتی داشت بهش خیانت میکرد گرفت و افسرده شد . بعدش … ))
(( ترمز کن پسر ! اشتباهه اینا رو برای یه غریبه بگی … )) یه نگاه اخمالو به اطراف انداخت و گفت (( میشه بدونم منشیه دیگه با کی خوابیده بود ؟ ))
(( احتمالاً مامانم ))
دستش رو گذاشت روی شونهم و گفت (( اشکالی نداره … راستش توی بیزینس من یه خانواده ی از هم پاشیده ، اساس کار محسوب میشه … حالا بالاخره خریداری یا نه ؟ )) بر خلاف لحن مهربونی که داشت ، توی نگاهش یه “به تخمم” خاصی موج میزد … البته از نظر علمی ، تفسیر صحیح نگاهش میشد ” به تخمکم “
چند لحظه ای چیزی نگفتم ، اگه میگفتم هم صدامو نمیشنید … یه پیرمرده که شبیه راننده کامیونا بود صدای گوشیش رو گذاشته بود روی آخرین درجه و داشت به یکی از آهنگای جواد یساری گوش میداد … وقتی از کنارمون رد شد پشمای من که هیچی ، برگ درختا هم داشت می ریخت زمین …
بالاخره به فروشنده جواب دادم :
(( خودت داری میگی شربت … اینا که شبیه شیشه خوردهند … دوماً اسم اونا مولتی ویتامین بود نه مت امفتامین … ))
خیره شد به دمپایی های پاره پورهش ، بعدش مثل یه استاد برجسته ی دانشگاهی صداشو صاف کرد و شروع کرد به کنفرانس دادن :
(( من خودم تاریخچهش رو اولش نمیدونستم زیاد . ولی یکی از رفقا که خیلی چیزا میدونه بهم گفت اینا اصلش مال آمریکاست … یه بنده خدای سرطانی به اسم والتر وایت داشته از همینا اونجا درست میکرده . خلاصه منم در نظر گرفتم که به هر حال اونا زبونشون با ما فرق میکنه دیگه . متوجهی ؟ … میخوان بگن مولتی ویتامین ولی تلفظ میکنن مت امفتامین … نکته ی دوم … وقتی زیرش یه فندک بگیری ، ترجیحاً فندک اتمی ، دوباره عین روز اولش میشه مایع ))
(( چه باحال … ))
(( آره پسرجون ، تازه غُلغُل هم میکنه برات … گوش کن ، اگه یه هفته دیگه زنگ نزدن تا اردوی تیم ملی دعوت بشی … اونجوری اصلاً بیا فندکت رو بگیر زیر کون من ))
گارانتی خوبی داشت .
قبول کردم .
— سه —
وقتی پولامو از دستم کش رفت و با بدبختی چند تا خیابون رو دنبالش دویدم … وقتی از پیرمرده که به جواد یساری گوش میداد رد شد دیگه خیلی ازش عقب افتادم ، انگار پشت یه دیوار صوتی گیر کرده بودم که هواپیما هم نمیتونست سوراخش کنه . روی پله های فرهنگسرای محلمهمون نشستم تا یهکم حالم جا بیاد .
من اونجا زمانی که میخواستم کنکور بدم کتابخونه میرفتم … یاد اون موقع ها افتادم . روزایی که زود میرسیدم ، میز کنار پنجره رو انتخاب میکردم … بالای میز یه برچسب زدن بودن :** لطفا چیزی روی میز یادداشت نکنید ** و تقریبا پنجاه نفر زیرش نوشته بودن : ** باشه … ** ، ok ، **حال مامانت چطوره ؟ ** و چیزای دیگه .
ولی مهم تر از همه ، یه گوشه ی میز یکی یه قلب شکسته حک کرده بودش که یه کیر پشمالو از وسطش رد شده بود … توی دنیای هنر این تنها باری بود که تونستم معنای یه اثر هنری رو به وضوح درک کنم :
یه شکست عشقی کیری …
دلم به حال طرف سوخت . به جای درس خوندن ، خیال پردازی های مختلف توی ذهنم شروع شد … شاید کسی که اینو کشیده بوده ، یه شب با دوس دخترش رفته بوده سینما تا فیلم ترسناک ببینه . بعدش کمکم دستش رو برده داخل شلوار دختره … رسیده به یه چیز کلفت …
شاید رابطشون اینجوری تموم شده ولی تصور لبخند دختره توی اون لحظه و جیغ زدنهای پسره … هنوز هم کابوس بعضی شبای من باقی مونده .
تصمیم گرفتم برای واقعاً درس خوندن باید یه میز دیگه انتخاب کنم . من نمیدونم روی میزای سالن مطالعه ی دخترا چی مینویسن . ممه هام دهنت ؟ … بیا نوکشونو ساک بزن ؟ … به هر حال ، بعد کوچ کردنم به تنها میز باقی مونده کنار پنجره ها ، ، نُه ماه بعدی سال رو سخت تلاش کردم و هر بار که سرم رو از روی کتاب بلند میکردم سعی داشتم با نوشته های میز جدیدم کنار بیام . بزرگترین جمله این بود :
هیچ گهی نمیتونی بخوری
و وقتی رتبه های کنکور اعلام شد ، تک تک کلمه های این عبارت به واقعیت پیوست . من هم به این نتیجه رسیدم که شخص نویسندهش یک پیشگو نبوده . فقط از چقدر دیوث بودن طراح ادبیات کنکور ، اطلاعات جامعی داشته .
— چهار —
روی پله های فرهنگسرا لَم داده بودم که چشمم خورد به یه بنر …(( آموزش بوکس برای مسابقات جهانی)) … زیرش هم عکس بروسلی رو گذاشته بودن .
تا اونجا که من یادم می اومد مرحوم بروسلی رشتهش بوکس نبوده ولی به هر حال رفتم ثبت نام کردم .
حداقل راهش نزدیک بود .
همون روز ، عصرش رفتم ویدیوکلوپ یکی از رفقا ، هر چی فیلمِ بزن و بکن بود کرایه کردم . از هفت سامورایی بگیر تا پاندای کونگفو کار ، از جکی جان تا معبد شاعولین ، از گاو خشمگین تا راکی و البته چند تا هم سوپر گرفتم برای زنگ تفریح بین بقیه فیلما … لحظه شماری میکردم منم هر چی زودتر بتونم با لگد یه در رو بشکونم و داد بزنم (( اژدها وارد میشود …)) تا اینکه فهمیدم توی بوکس ، لگد زدن ممنوعه . صرفاً اجازه داشتم خیلی معمولی در رو باز کنم و بعدش داد بزنم.
چند دفعه اینجوری امتحان کردم ولی از شما چه پنهون ، دیگه بیشتر روانپریش به نظر میرسیدم تا سامورایی .
اولین جلسه که رسید فهمیدم بر خلاف انتظارم چه باشگاه مجهزی بود . از آبخوری با آب داغ بگیر تا دوش با آب سرد ، همه چی داشت .
تنها مشکلش اسمش بود .
باشگاه فرهنگسرای فلان …
آخه کی اسم یه باشگاه که هیچی ، اسم تیمش رو هم این میذاره ؟ کتابخونه شاید اما بوکس آخه ؟ والّا کار خیلی فرهنگی ای قرار نیست اونجا انجام بشه … من ترجیح میدادم وقتی به فرض محال حریفم کف رینگ دراز کشیده و از دهنش خون سرازیر شده یکی از بلندگو اعلام نکنه (( فلانی از تیم فرهنگسرا برنده شد ))
همچنین بعد از اینکه ثبت نام کردم اوضاع ناجور واقعی تازه شروع شد . من امیدوارم بودم از جلسه اول که نه ، دیگه حداقل از جلسه ی دوم بهم بگن حاج ممدعلی کلی .
ولی کاشف به عمل اومد که کسی توی محله ی ما وقتی به سن من میرسید شروع بدنسازی رو به شروع بکس ترجیح میداد . باسه همینم مجبور بودم به عنوان یه مبتدی ، آخر یه صف دنبال چند تا بچه دبستانی دور باشگاه بچرخم … خوشبختانه همگی گشادتر از اون بودیم که بدویم و فقط تا وقتی سیگار مربی تموم میشد و دوباره برمیگشت داخل سالن ، باید همش فریاد میزدیم (( یک ، دو ، سه ، چهار … ))
و دلیل این کار هنوز کشف نشده باقی مونده .
تنها چیز بدرد بخوری که توی روزای اول یاد گرفتم این بودش که یه بار که از راهرفتن هم نفسم گرفته بود ، بعد اومدن مربی با التماس صداش زدم (( اُستااااااااد … ))
و همه یکصدا گفتن (( این پسره چس داااااااد … ))
چه قافیهی خوبی داشت … بعداً فهمیدم این یه جور شوخی رایجه ولی اون روز همه داشتن منو با انگشت نشون میدادن . چون ضمن عرض تاسف ، همچین چیزی واقعاً رخ داده بود .
دلیلی که خیلی زود فاز قهرمان جهان شدنم به خواب ابدی فرو رفت ربطی به این آبروریزی هم نداشت … راستش برای مربی مهم نبود که داشتم توی باشگاه دقیقاً چی کار میکردم .
آیا موقع دراز نشست ، فقط گردنمو بالا پایین میکردم ؟
آیا از داخل رینگ تا خود مرز عوارضی برزخ … از حرفهای ها مشت میخوردم ؟
و آیا زیر دوش باشگاه به احترام اون دختر بوکسوره که توی فیلم عزیز میلیون دلاری بودش ، هفتهای سه جلسه جق میزدم ؟
اگه یه ورزشکار حرفه ای بودم یه کنفرانس مطبوعاتی توی فرودگاه برگذار میکردم و جواب همهی سوالات بالایی رو با دو تا کلمه میدادم :
(( تکذیب میکنم ))
بعدش همه ی خبرنگارا برام دست میزدن و میرفتم تا سوار هواپیما بشم … نمیدونم مقصدم کجا بود ولی این جوری خیلی باکلاس میشد . اما از اونجا که طبق استاندارد جهانی توی لیست ” کاملاً غیر ورزشکار ” طبقه بندی میشدم ، راهی برای ماسمالی کردن کارهام وجود نداشت .
من از مربی بیخیالمون یه جورایی خوشم می اومد … نوبت هر سانس از گندزدن های متنوعم توی باشگاه که میرسید … چه توی سالن میاومد سمتم و میدید یه گوشه ، با یه کیسهبوکس توی بغلم دراز کشیدم … چه کنار رینگ می ایستاد و تماشا میکرد چطور مدل گارد گرفتن من ، بیشتر از خایههام محافظت میکنه تا از صورتم … و چه حتی وقتی آخر کار برای اینکه مطمعن شه باشگاه تخلیه شده ، پردهی حموم رو کنار میزد و میفهمید من هنوز اونجام … در حالی که فقط کف دستام کفیه … فرقی نمیکرد ، شیوهی آموزشیش به من همیشه یه جور بود .
بهم میگفت (( خسته نباشی ))
بعدش یه لبخند میزد و میرفت تا یه سیگار دیگه بکشه .
به نظرم میخواست یه ذره با خودش خلوت کنه و توی رویاهاش غرق شه … جلوی خبرنگارا وایسه و بگه (( این شاگرد من که الان زیر دوش حمومه ، بهترین شاگردی بوده که تا حالا داشتم … میخوام از همینجا قهرمان جهان شدنش رو به همه تبریک میگم . همچنین لازم به گفتن نیست که از فستیوال miss world امسال هم جایزه ی دختر شایستهی سال رو برنده شده . البته نمی دونم چطوری . چون خودم دو دقیقهی پیش با چشمام مدرک پسر بودنشو که ازش آویزون بود دیدم . حتی حاضرم توی هر دادگاه بینالمللی ای هم شهادت بدم … حالا گور باباش ، بیاین راجبه خودم حرف بزنیم . حرفهای ترین مربی بوکس دنیا … من فوق العادم … لطفاً شک نکنید )) و از اونجا که رویاهای خودش بود کسی شک نمیکرد .
همه براش هورا میکشیدن و میرفت تا سوار هواپیما بشه … به مقصدی که باز هم نمیدونم کجا بود .
— ته قسمت اول —
نوشته: او.
12 پاسخ به “ماجرای گریگوری مقدّس (۱)”
آقا یا خانم او جالب بود یعنی بد نبود .آفرین لایک یک تا ببینم قسمت بعد چی میشه
بخوام خلاصه بگم با نویسنده طرفیم…منم مثل استادت بهت میگم:خسته نباشی
خیلی خوب بود…منتظر قسمت بعدیم
خیلییییی خوب بود!^-^
ﺧﻴﻠﻲ ﺍﺳﺘﻌﺪﺍﺩ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﻨﻮﻳﺲ ?
فوقالعاده بود:)
لایک سیزدهم از طرف من جناب او
خوب بود مخصوصا اون قسمت شکست عشقی کیریدهنـت سرویسادامه بدهلایـک
دری وری
کاملا مشخصه که آدم باسوادی هستی و نه پریشان که هدفدار می نویسی. لایک. بازم بنویس!
لايك ١٦ ?
لایک کردیم مستر او