ماجرای منو محمد و محسن (۱)

سلام اسم ها رو عوض میکنم گندش در نیاد ما هوای دور وریامون رو داریم.
فقط داستان طولانیه و جزئیاتش زیاده ولی واقعیه، اگه میخوای رو یه داستان خوب حال کنی چه پسری یا دختر این واقعیش ارزششو داره
من امیرم 23 سالمه داستانی که می‌خوام براتون تعریف کنم از ۹ سالگیمه تقریبا سال ۹۰
بگذریم من ۹ سالم بود و تا اون لحظه سه تا دبستان عوض کرده بودم و آخرش دیگه همونجا موندم یه دبستان تو حاشیه شهر مشهد بهش میگن ساختمون
از روزی که وارد مدرسه شدم بچه های اون منطقه می‌دونن محیط محیطه پر تنشیه منم از بچگی کلا جنگی بزرگ شده بودم دعوا میکردم میزدم برا خودم تو هر کلاسی یه مدرسه ای تو هم سنام جز بزنا بودم، اینجا هم یه هفته اول با قلدراشون دعوا کردم و خلاصه جاپام درست شد
یعنی محیط کلاس درس که نبود کص خونه بود درس اولویت هزارم بود بچه های اون منطقه همه اهل دعوا و کارای دیگه بودن قلدرا و قویا به بقیه زور میگفتن خوراکی میگرفتن انگولشون میکردن اصلا روز اول که رفتم تو کلاس زنگ تفریح اصلا بازی شون انگل کردن بچه خوشگلا بود یا ترتیبشون توی دستشویی یا پارکینگ ولی من کلا از اون جاعلای با مرام بودم اصلا حال نمی‌کردم بزن بهادر باشم ولی اقتضای محله و محیطمون بود
خلاصه گفتم اول یه ذهنیت درست شده که کجا بودم
تو کلاس بچه خوشگل زیاد داشتیم این رابطه ها هم خیلی زیاد بود همه تجربه میکردن با هم، من از چند نفر خوشم اومد یکی محسن بود یکی هم محمد، محسن یه پسر چاق تپل به شدت سفید بود خیلی هم خدایی فیس خوشگلی داشت بچه خادم مسجدمون بود، محمد هم یه پسر نه لاغر نه چاق و به شدت آدم نرمی بود اصلا از رو لباس نرمیش مشخص بود، بچه ها تو کلاس اینارو انگل میکردن اذیتشون میکردن اینا هم با بعضیا حال میکردن با بعضیا هم نه بیشتر دنبال حمایت بودن و اونایی که هواشون رو داشتن میزاشتن راحت انگولشون کنن ولی من ندیدم کسی اینارو بکنه یا تعریف کنن، خلاصه خوشم اومد ازشون و چون تو یه کوچه هم بودیم گفتم همینارو باید اوکی کنم برا خودم من چون تازه اومده بودم منو نمیشناختن
چند روزی مدرسه که تموم می شد با هم دیگه تو راه برمیگشتیم و کم کم باهاشون رفیق شدم گفتیم چون تو یه کوچه هم هستیم با هم بریم و بیایم، محسن گفت مسجدم بیا اونجا هم شبا هستیم با بچه ها، مسجد که رفتم دیدم قشنگ محل ارتباط گرفتن دخترا و پسراس علی الخصوص کسایی که تو آبدارخونه بودن مثلا جایگاه خیلی خوبی داشتن و سر اونجا کلا دعوا بود چون دخترا میومدن سینی چایی میگرفتن تا ببرن بالا و در این حین بچه ها که چند نفرشان از ما بزرگترم بودن زید بازی میکردن، یا بعد مسجد می افتادن دنبال دخترا
در همین حال و احوال گذشت من شدم کلاس چهارم و ده ساله و کم کم بیشتر با این چیزا آشنا شدم رابطمم با محسن و محمد خیلی بهتر شد، محسن رو کم کم فهمیدم قشنگ کونیه یه نفرم که تازه باهاش تو مسجد صمیمی شده بود بچه بامرامی بود الآنم 13 ساله هنوز رفیق شیشمه گفت گاییدش، نقطه ضعفشم گفت اینه کمبود محبت داره و چون وضعشونم خوب نبود خیلی از وسایل رو نداشتن همین شده بود نقطه ضعفش که خودم استفاده کردم، رفیقمم مثل خودم بزن بود ازش حساب میبردن رفیقم برام تعریف کرد مثل اینکه اینم رو محسن کراش بوده می‌خواسته بکنتش و از این راهکار استفاده کرده بود گفت چند روزی بهش جلو جمع محل نمی دادم و جلو بچه ها خیلی خرابش میکردم تو اون سن و سالم واقعا برا پسر اونم تو محیط مهم بود آدم حسابش کنن، خلاصه گفت بعد چند روز محسن اومد در خونمون و خیلی ناراحت بود که داداش چرا اینکارو میکنی باهام و از این حرفا بیا با هم رفیق باشیمو بعد به رفیقم گفته بود بیا بریم مسجد کسی نیست با هم صحبت کنیم رفیقمم قبول کرده بود در رابطه با اینم بگم محسن چون باباش خادم مسجد بود بیشتر وقتا محسن کلیدارو میگرفت زودتر میرفت مسجد تا بعد رادیو رو هم روشن کنه بعد میرن تو خلاصه و محسن بعد صحبت کردن با رفیقم یه چند بار بهش کخ می‌ریزه می‌ره میشینه رو اوپن آبدارخونه و رفیقم میگه کصکش کخ نریز و گرنه میکنمتا محسنم که چون می‌خواسته هم امتیاز بده و هم حمایت رفیقمو داشته باشه میگه اگه تونستی منو از اوپن بندازی پایین بهت کون میدم رفیقمم از خدا خواسته می‌ره راحت میندازش پایین و کونشو لخت می‌کنه و یه تف شروع می‌کنه اولش گفت خیلی تنگ بود ولی اینقدر بازی بازی کرده و تف زده که بالاخره سر کیرش رفته تو کون محسن محسنم میگفت آروم ناله میکرد بعد چند دقیقه که جلو عقب کرده آبش میاد می‌ریزه تو کون محسن محسنم گفت خیلی بدش میومد گفت چرا ریختی تا اومد بلند سه گردنشو گرفتم نزاشتم حرکت کنه کیرمم کردم تا ته تو کونش و گفتم باشی تو از این به بعد کونیه خودمی محسنم می‌ترسه یبار دیگه میکنش آبشو می‌ریزه تو کونش بعد از این گفت یه چند باری هم تو خونه گاییدمش تو پایگاه یا مسجدم جلو من قشنگ انگولش میکرد البته محسن جوری نشون میداد که خوشش نمیاد مثلا، همین باعث شد تا دلم بخواد محسن رو مثه رفیقم بکنم، روزا تو مدرسه یه چند باری از دست بقیه نجاتش دادم و دیگه نزاشتم تو کلاس کسی بزنتش یه اذیتش کنه محسنم خیلی حال کرد ولی لاشی بود باید بزور راضیش میکردی اینجوری نبود خودش بیاد بده، کم کم جاهایی که تنها بودیم یا دید نداشتن بهمون شروع کردن به انگول کردنش اوایل یه چند باری دستمو پس زد به شوخی ولی ول کن نبودم، محسن کنار محمد می‌نشست دو تا کون کنار هم، با یکی جامو عوض کردم اومدم پشت محسن نشستم، میزامونم از این آهنی های قدیمی بود که سه نفره می‌نشستیم کناریم منصور بود که اونم قلدر بود و دنبال محسن، منو منصور خیلی با هم اوکی بودیم، موقع کلاس فهمیدم منصور دهن سرویس داره محسن رو از کونش قشنگ انگشت می‌کنه حالا چجوری که فکر نکنین دروغه، منصور وسط بود محسنم وسط کناری ها منصورم باهاش هماهنگ بودن جوری کیف و و کاپشنشون رو بالای میز میزاشتن که کسی تو میز رو نمی دید اینم به محسن گفته بود قشنگ خودشو بده عقب خودشم سرشو میزاشت رو میز مثه حالت خواب دستشم پایین قشنگ انگشت میکرد، من تا دیدم راست کردم گفتم دهنت سرویس خلاصه منم هواشو داشتم منصورم هوای منو، وسط کلاس یا آخرای کلاس اینکارو میکرد نه اینکه کل کلاس بخواد انگشت تو کون کنه اونم در حد چند دقیقه، محمدم بدش نمی اومد اونم میزاشت انگشتش کنن ولی کمتر از محسن، خلاصه یروز تو راه برگشت به محسن و محمد به شوخی گفتم خوبه دیگه تو کوچمون دو تا کونی داریم و خندیدیم اونا هم گفتن نه بابا فقط در حد انگول بازی از این حرفا، من به این دو تا هم شک داشتم خیلی خونه هم رفت و آمد داشتن گفتم این دو تا کونی هم مشخصه با هم یکارایی کردن، روز بعدش تو کلاس منصور دوباره داشت انگشت میکرد که یهو گفت بیا توام بکن گفتم اوکیه، خلاصه رفتم وسط ولی محسن متوجه نشد دستمو بردم پایین رسوندن به شلوارش، شلوار رو به سختی دادم پایین دستمو بردم زیر کونش دنبال سوالاخش می‌گشتم یکم سخت بود چون اون دستم روی میز بود تا کسی شک نکنه، خلاصه سولاخشو پیدا کردم دیدم منصور دهن سرویس خیسش کرده نامرد و راه باز بود تقریبا، یکم بازی کردم انگشت اشارمو کردم یکم سرشو داخل سولاخش یعنی قشنگ داشت کیرم کنده میشد میخواستم همونجا بیارمش از میز بیرون تو کلاس کیرمو تا ته بکنم تو کونش، یکم که انگشت کردم رفت جلو یهویی دید منم دیگه برنگشت عقب بلند شدم در گوشش گفتم کصکش بیا عقب و گرمه زنگ آخر عین سگ میزنمت گفت امیر ما رفیقیم این حرفا چیه گفتم یا میای عقب یا از فردا دیگه کیرمم حسابت نمیکنم میزارم بچه ها لاشیت کنن، ترسید و دوباره داد عقب و منم دوباره شروع کردم این دفعه انگشتمو تا ته کردم تو کونش قشنگ لرزید برگشت عقبو نگاه کرد و تو چشماش معلوم بود که جون مادرت یکم یواش تر، خلاصه تو راه برگشت حرف نمی‌زد خیلی منم تو راه هرازگاهی انگولش میکردم چیزی نمی‌گفت محمدم همینطور، شب رفتیم مسجد منو کشید تنهایی یه کنار گفت داش از این به بعد خواستی انگشت بکن ولی هوامو داشته باش منم گفتم اوکیه فقط گفتم یه شرطی داره، گفت چی،گفتم محمدم اوکی کن انگشتش کنم گفت باشه خلاصه فرداش محمدم اوکی بود داد عقب اونم انگشتش کردم ولی از محسن خیلییییی تنگ تر بود و ناز نازی تر ولی واقعا نرم بود دوست داشتم کونشو با ناخونم فشار بدم
خلاصه یه چند ماهی کار ما همین شده بود صمیمی هم که شدم بودیم و شد اوایل کلاس پنجم
من گوشی خریدم گوشیمم اسمش smart بود اون زمان واقعا تک و توکی بچه ها گوشی داشتن نزدیک به ۹۵ درصد گوشی نداشت کسی تو بچه ها تو مسجد منو دو نفر دیگه داشتیم از بین اون همه بچه، منم هر شب با گوشی میومدم بازی هم ریخته بودم جلو بچه ها بازی میکردم گوشیمم به کسی اصلا نمی‌دادم بچه ها بعضیبا دلشون میخواست مخصوصا محسن چون میدونست حالا حالا ها عمرا بتونه بخره کلا آدم ضعیف النفسی بود بقیه هم نداشتن ولی غرور داشتن، یه چند باری گفت میدی با گوشیت باری کنم گفتم نه گفت چرا آخه گفتم پرو میشی بچه ها هم هستن اونام می‌خوام باز، گفت جون من بده دیگه میرم آبدارخونه گفتم نه یه چند روزیم باهاش سنگین برخورد کردم مثل همون رفیقم که گاییدش، اینم تو مدرسه بالاخره بغضش ترکید و گفت داش ما با هم رفیقیم بیا هوای همو داشته باشیمو خلاصه از این حرفا گفت بیا قبل مسجد که همه بیان بریم اونجا بده بازی کنم کسیم نیست منم با خودم گفتم ای جان چشم مثل همون رفیقم همونجا میکنمت، خلاصه فردا مثلا اگه اذون ۵ بود این ۳ و نیم اومد دنبالم با هم رفتیم داخل درا رو هم بستیم رفتیم تو آبدارخونه، محسن گفت حالا داداش گوشیتو بده دیگه کسی نیست بازی کنم گفتم اینجوری که نمیشه، گفت چرا گفتم فقط تو حال کنی من چیکار کنم گفت خب چیکار کنم برات گفتم خودت چی فکر می‌کنی چیزی نگفت بعد گفت نمیدونم، همونجا خواستم بیام بیرون که دستمو گرفت گفت هر چی تو بگی فقط باهام خوب باش، گفتم باش گوشی رو دادم دستش بازی رو آورد اول فکر کرد نمی‌خوام کاری کنم دلم به حالش سوخته ولی نشستم رو صندلی گفتم خوب حالا بیا بشین روم، یه نگاه کرد فهمید که نه من می‌خوام بکنمش اونم چیزی نگفت اومد نشست، محسن تپل و سفید بود همونجا که نشست کیرمم قشنگ سیخ بود رفت با کونش وزنشم یکم برام زیاد بود ولی دوست داشتم این فشارو اون بازی میکرد منم شروع کردم به مالوندنش دست می‌کشیدم رو روناش سینه هاشو میمالیدم بوسش میکردم لوپشو لبشو یه گاز آروم گرفتم هیچی نمی‌گفت اومدم دست بزنم به کیرش میخواست نزاره که دستشو زدم کنار گفتم از الآن هر چی من میگم نه نباید بیاری فهمیدی؟ گفت چشم، دستمو کردم تو شلوارش دیدم یکم شق کرده خوشش اومده بود مشخص بود قشنگ گفتم جان چیه محسن جوون خوشا اومده دیدم چیزی نگفت کیرشو یه فشار دادم گفتم با توام کونی گفت آره کیرش ولی خیلییییی کوچیک بود و لاغر خلاصه یه ده دقیقه همینجوری گذشت دیگه داشت کیرم منفجر میشد گفتم بلند شو بلند شد یه لب گرفتم ازش عجب لبایی داشت گفتم برو تو حالت سجده همون‌جوری بازی کن رفت سجده یا همون داگی خودمون من بودم یه کون بزرگ و عالی فقط میخواست شلوار و شرتشو بکشم پایین تا به بهشت بریم اول یه بوس کردم از رو شلوارش بعد آروم آروم دادم پایین تا کامل اومد چی میدیدم وای یه کون سفید بزرگ گوشتی با یه سوراخ صورتی کاملا بدون مو اون سنم کسی مو نداشت واقعا کم پیش میومد کسی مو داشته باشه البت من خودم تقریبا مو داشتم پتامم در اومده بود، کونشو یه ماچ آبدار کردم گفتم از این به بعد هر روز میام میکنمت محکمم با دست زدم رو کونش محسن هیچی نمی‌گفت رام رام بود به محسن قبلی که کیرمو بکنم تو سوراخ خوشگلی کشیدم پایین گفتم نگاش کن استپ کرد بازیو نگاه کرد تعجب کرد کیرم بلند بود و ضخامتشم معمولی یکم تعجب کرد گفتم ببوسش ولی بی میل بود مشخص بود تا حالا کیر نخورده دوباره گفتم بالاخره اومد یه بوس کرد اومد برگرده لوپشو گرفتم یه لب گرفتم گفتم یکمم خیسش کن کرد تو دهنش برش گردوندم یه تفم زدم رو سوراخش آروم آروم بازی کردم تا کلاهکم رفت تو کونش یه تکونی خورد یه آهیم کرد من دیگه دیوونه شدم یهویی یه فشار دادم تا وسط بیشتر رفت اومد بلند شه منم مثه رفیقم بزور گردنشو گرفتم گفتم کجا هنوز زوده گفتم جون من یکم آروم تر دردم میاد با این حرفاس دیوونه میشدم گفتم بچه خوبی باش خلاصه کم کم عقب جلو کردم عادت کرد ولی تا تهه نکردم تو بعد ۵ دقیقه آبم اومد اندازه یه دریا بود قشنگ تو کونش ریختم چیزی نگفت رفیقم خوب عادتش داده بود میخواست بلند شه گفتم نه یه راند دیگم باید باشی دوباره شروع کردم تا باز بعد چند دقیقه اومد اینبار نریختم توش خالی کردم رو کمرش گفتم برگرد نگاه کن برگشت با تعجب نگاه کرد گفتم چیه تو آب نداری نه کونی؟
خلاصه بی حال بود ولی هنوز ساعت ۴ و خورده ای بود وقت داشتیم، گفتم دراز بکش رو زمین به شکم همون‌جوری بازی کن انجام داد منم دیگه حس کردن نداشتم ولی گفتم به شکم بخوابه که برم روش دراز بکشم رفتم روش کیرمو دادم لا کونش خوابیدم روش اون بازی میکرد منم با دهنم با گوشش بازی می کردم تو گوشش میگفتم بازیش خوبه؟ میگفت عالیه گفتم نه خره بازی من با تو که میکنمت رو میگم دوست داری چیزی نگفت سینشو یه فشار دادم گفتم با توام اگه چیزی نگی از گوشی خبری نیست گفتم آره خوبه از این به بعد میام دنبالت بعضی روزا که بابام شک نکنه با هم بازی کنیم گفتم آفرین پسر خوب، کیرم دوباره بلند داشت میشد میخواستم بکنمش دیدم دیگه تایم نیست محسن گفت بزار باشه برا فردا.
تا اینجا فعلا محسن رو گفتم بازم ادامه داره ماجرای منو محسن و محمد هم همینطور، داستان‌هایی که تو خونه محمد و ماجرای مادرش اتفاق افتاد، یا داستانای ما تو پارک ساحلی آفتاب که شما می‌رفتیم اونم چندین دفعه و… اونم بعدا اضافه میشه اگه دوست داشتین لایک کنین بقیشم بگم، یه خاطراتی دارم حین این دو تا اضافه میشه که خیلی عجیبن.
فعلا

نوشته: خان

بازدید 5,922

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

7 پاسخ به “ماجرای منو محمد و محسن (۱)”

  1. اووووووف خوشبحالت منم مشهدم کم سن ساپورت میکنم موجهای آبی هم میبرم خلاصه اهل حال پیدا بشه درخدمتم 😍😍😍♥♥

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید