ماجرای عبدالله

من فربدم. توی مسیر داستان، بیشتر با من آشنا میشید.
اون شب من و پدرام توی کارگاه شیفت شب بودیم. دستگاه تراش cnc باید دو شیفت کار میکرد و کارگرهای شیفت قبل تعطیل کرده بودند و طبق معمول بیشترشون با ماشین چروکی چف صاحبعلی، صاحب کارمون می رفتند. اما اون روز موقع رسیدن دیدم ماشین درست کار نمی کرد و گفتم شانس ماست الان خود صاحبکار هم میمونه تا صبح بالا سرمون. ولی کسی نموند و همه طبق مسیرشون، زور چپون توی دو تا ماشین دیگه جا شدند.
عبدالله تنها کسی بود که مسیرش با هیچ‌کدوم یکی نبود. و صاحبعلی گفته بود تو بمون به بچه های شیفت شب کمک کن
و عبدالله…
یه موجود عجیبی بود. نه مرد. نه بچه. چیزی بینش. ترکیبی از صورت معصوم و بدن شیطون.
لباس کار تنش بود، ولی زیرش یک بدن گوشتی‌ جمع‌وجور داشت که انگار مخصوص لمس شدن ساخته شده بود. پوست روشن بدون مو، سینه‌های برجسته اما کوچک، کمر باریک، لعنتی موقع راه رفتن می خرامید، اما همیشه وانمود میکرد به بی‌خیالی.
من همیشه یه نگاه مخفیانه بهش داشتم، نگاهی که فقط کسی می‌فهمه که مدت‌ها یک بدن رو از دور تو ذهنش مرور کرده.
پدرام اما جور دیگه‌ای بود. اون پسرِ دختر‌باز کلاسیکی بود: زبون‌باز، شوخ، بی‌حیا، و استاد شکستن مرزها با حرف.
و برعکسش، من یه آدم احساسی که از بروز دادن احساساتم همیشه خودداری میکردم. توی جمع بچه ها عالی بودم اما وقتی پای ارتباط جنسی میرسید، یه کندذهن تمام عیار بودم.
من عبدالله رو دیدم که بی خیال داره میاد تو سالن. پرسیدم: چی شد هنوز نرفتید؟ و گفت: بچه ها رفتن، ولی صاحبعلی گفت تو راهت دوره پس بمون. داشتم میگفتم: جوووون… و هنوز حرفم قطع نشده بود که یهو تیز نگام کرد و ادامه دادم: جون من راست میگی؟ گفت: نه، په وایسادم تا صبح حوصلت سر نره.
عبدالله بین ما بود. حالا حوصله خودش سر رفته بود و به دستگاه تکیه داده بود،
شونه های آویزون، لباس کار نیمه‌باز، گردنش کمی بیرون، پوستش مرطوب از عرق.
پدرام شروع کرد به شوخی:
نترسیدی نصفه شبی بین دو تا گرگ تنها بمونی؟ عبدالله گفت: گرگ ماده که ترس نداره
پدرام گفت: مال کدومو دیدی شیطون؟
عبدالله صورتش رو جمع کرد، تون صداش شبیه آدمی که ناراحت شده، ولی چشم‌هاش برق می‌زد:
به تو چه؟…
این جواب دقیقاً از جنس عبدالله بود: نه فرار، نه تسلیم، بلکه تحریک و مقاومت باهم.
پدرام یه نگاه به من کرد و ابروهاش رو جمع کرد. منم زیر لب گفتم: نه به خدا
پدرام خندید:
«نشاشیده شب درازه…»
عبدالله شونه‌اش رو بالا انداخت، یه حرکت کاملاً نمایشی. بعد گفت: من از کسی نمی‌ترسم.
ولی بدنش یه چیز دیگه می‌گفت: می‌ترسم… هرچند همین رو می‌خوام.
من از دور نگاه می‌کردم.
پدرام حرف می‌زد، عبدالله جواب می‌داد، اما چیزی که بین‌شون رد و بدل می‌شد، چیزی فراتر از کلمات بود.
این وسط من با کمی فاصله هم حرص میخوردم که این همه تو کف عبدالله بودم و شانسی امروز که پدرام هم شیفت منه باید امشب عبدالله بمونه و هم اینکه این وسط داره سر من بی کلاه میمونه.
یه ربع قبل از اینکه شیفت تموم بشه، پدرام گفت: من میرم بخوابم و خیلی زود رفت تو اتاق و دراز کشید. ظاهرش خواب‌آلود بود، اما من می‌شناختمش، اون هیچ‌وقت این‌قدر زود تسلیم خواب نمی‌شد.
من هم فرصت رو غنیمت شمردم و رفتم پیش عبدالله. دیگه شق درد گرفته بودم. گفتم: خوبی؟ با یه پوزخند گفت تو بهتری. گفتم دهنمون رو صاف کردید انقدر باهم لاس خشکه زدید. چشاش رو جمع کرد و گفت: من…؟ اون کرم میریخت. گفتم نه که تو خوشت نمیومد. گفت یعنی چی؟. فهمیدم طبق معمول تر زدم. گفتم تو که پدرام رو میشناسی. هَوَله. بهش رو بدی همینجا میکشه پایین، تا ترتیب آدم رو بده. با خنده گفت درست شنیدم…؟ نه لاشی. واسه خودت گفتم. گفتم یه شب موندی اینجا کس و کونت رو بگا ندی. خود دانی. یه نیگا به کیر راست شدم زیر شلوار انداخت و چشمش رو آورد بالا و گفت اینا رو راجب پدرام داری میگی دیگه… ببین کی داره میگه اینارو. نشکنه یه وقت… و با سر اشاره کرد به کیرم. گفت و رفت یه طرف دیگه.
پیش خودم گفتم ما که زبون نداریم بازم خدا رو شکر خودش فهمید راست کردم براش. ولی نکنه بدش اومده باشه…
ساعت 3 صبح بود و شیفت تموم شد. من و عبدالله دوتایی وارد اتاق شدیم.
تو ذهنم فقط یک دعا جریان داشت: خدایا پدرام خواب باشه… که امشب نوبت منه.
عبدالله کنار من دراز کشید، اما حواسش جمع بود. میدونست واسش راست کردم و امشب خون به مغزم نمیرسه. واسه همین پشتش رو به من نکرد.
اتاق کوچیک بود . عبدالله پششتش به پدرام بود و روش به من . چون میدونست به این راحتی بیخیالش نمیشم. گفتم میرم سمتش… واسه اینکه پدرام نفهمه مجبوره بهم پا بده. چشماش رو بسته بود. من آروم از فضای کوچیکی که داشتم استفاده کردم:
انگشت‌هام رو گذاشتم روی سینه‌های نرم و کوچک عبدالله، با یک نوازش ریز، بی‌صدا با انگشتام پوست نرمش رو نوازش میکردم.
عبدالله نفسش کوتاه شد اما هیچ حرکتی نکرد. این سکوت واسه من خودش یک اجازه بود.
و من بیشتر و بیشتر سینه هاش رو میمالیدم. کم کم روم باز شد و دستم رو بردم سمت شکمش و بعد از لبه شلوارش دستم رو کردم توی شورتش و اون دودول کوچولوش رو آروم گرفتم تو دستام.
اما… برام خیلی عجیب بود که هیچ عکس العملی نداشت. پیش خودم گفتم من که میدونم بیداره. از این شیطون کوچولو بعیده تا اینجا هیچ کرمی نریزه. تو همین فکرا بودم که یهو…
عبدالله یه خیز برداشت سمت من و گفت هو… رنگم پرید. سریع با یه خیز ازش جدا شدم، گفتم آبروم رفت…
بی خبر از اینکه چیکار کردم که انقدر شاکی شده از دستم. نزدیکش شدم و در گوشش گفتم شرمنده. دیدم اصلا تو یه دنیای دیگه است…و آروم تکون میخوره. من نمی‌دونستم طرف دیگه ی عبدالله چه خبره…
پدرام مثل یک حیوون شکارچی خودش را به خواب زده بود، عبدالله یه تکون دیگه خورد و این دفعه کشیده شد عقب. یک مکثِ نامحسوس کرد و من تازه فهمیدم که “یه نفر دیگه” هم تو بازیه.
گوشام رو تیز کردم. پدرام تو تاریکی پشت عبدالله با صدای بسیار آهسته گفت:
هیس… هیچی نگو… اگه حرف بزنی فربد می‌فهمه…
و عبدالله در میانهٔ ما گیر کرده بود:
یک سمت لمس آهستهٔ انگشتای من روی سینه‌اش و دول کوچولوش، یه سمت دیگه نفس گرم پدرام پشت گردنش و البته کیر گرگ قصه لای چاک کون شکارش.
من پدرام رو نمیدیدم. فقط عبدالله… بدنش دو ریتم رو همزمان تجربه می‌کرد نوازش من در جلو، و ضربه های ریز کیر پدرام از عقب.
یهو پدرام یه آه ریزی کشید و عین فنر پرید و یه چیزی از گوشه اتاق برداشت و آبش رو ریخت توش!..
وقتی پدرام رفت بیرون، و صدای بسته شدن در رو شنیدم، یه لحظه این فکرا از ذهنم رد شد: پدرام عبدالله رو بغل کرده بود و اون نه مقاومت کرده بود نه فرار. کسخل الان نکنی تا آخر عمر باید حسرتش رو بخوری…
عبدالله حالا هنوز به پهلو دراز کشیده بود. تو یه چش به هم زدن از رو تنش خودم رو پرت کردم پشتش، یهو گفت: هوی… حیوون یواش. منم مغزم کار نمیکرد.
چسبیدم به کونش، دست‌هام رو حلقه کردم دور شکمش. اون هیچی پاش نبود و من کیرم داشت تو شلوار میترکید. سریع شلوارم رو کشیدم پایین و کیرم رو کردم لای پاهاش. عبدالله یهو گفت: خارکسه مگه جنگه یواش…
اینقدر بدنش نرم و اسفنجی بود نمی فهمیدم کیرم تو کجاش فرو میره
همینطور که کیرم و لای پاش عقب جلو میکردم، با خودم گفتم الان اگه پدرام بیاد نمیشه ادامه داد.
تابش دادم و خوابوندمش روی شکم و خوابیدم روش. وقت باز کردن کونش رو نداشتم با انگشت، اصلا بلد نبودم، سر کیرمو تنظیم کردم روی سوراخ کونش و فشار رو روش نگه داشتم. یه دستم زیر سینه های مثل پنبه اش بود و یه دستم روی کتفش و نمیزاشتم خودش رو بده بالا و از زیرِ فشار در بره. کیرم نبض میزد و حواسم بود یهو نکنم توش که دادش بره هوا.
ضربه های فشار کیرم رو با نفسش تنظیم کردم و یه لحظه سوراخش کونش یه مقدار باز شد و نوک کیرم رفت تو. یه لحظه لپ های کونش رو جمع کرد و دوباره شل شد. کیرم داشت از درد میترکید، اما نمیتونستم بیشتر بکنم توش. همون طور که فشار رو روی کونش نگه داشته بودم نبض کونش شروع شد و یه سانت دیگه کیرم رفت توی کونش.
دیدم خیلی تنگه و راهی واسه داخل تر رفتن نداره و وقتش رو هم ندارم. مغزم اصلا کار نمی کرد که بدونم باید اول بازش میکردم. کم کم توی کونش تلمبه زدم. این همه زور زده بودم، تازه نوک کیرم رفته بود. دیدم دیگه نمیتونم خودم رو نگه دارم و داره آبم میاد. تا همین جاشم انقدر فشار بهم اومده بود که هنر کرده بودم تا همین الان هم طاقت آورده بودم. با یه فشار دیگه که تمام وجودش رو با تمام زورم توی بغلم فشار میدادم آبم رو خالی کردم توی کونش و ولو شدم روش…
عبدالله که تا حالا خودش رو زده بود کوچه علی چپ، فهمید که آبم رو ریختم توی کونش، خودش رو چرخوند تا از زیرم بره کنار اما سنگینی بدنم نمیذاشت تکون بخوره. یهو گفت: لاشی، کی گفت بریزی تو… کثافت لجن…
تازه به خودم اومدم و حس کردم تمام آبم دور کیر و خایه م و روی رونش پخش شده و بنده خدا حق داشت.
از شانس گند من، تو همون حال کرختی که بودم صدای پای پدرام رو شنیدم که داره میاد تو. خودم رو پرت کردم کنار و پتو رو کشیدم رو خودم. یهو دیدم عبداللله کوسخل همونطور کون لخت واسه خودش لم داده. پریدم پتوی اون رو هم کشیدم روش و … پدرام اومد تو…
و آروم گفت:… خسته نباشید… من خودم رو زده بودم به خواب که یه وقت فکر نکنه خبری بوده و عین سنگ میخکوب بودم. حتی نفسم به زور بالا میومد. یهو عبدالله با صدای بلند گفت: فربد شاید ولی من نه… داشتم خفه میشدم از زور خجالت… و اون شب صبح شد.
داشتیم حاضر می شدیم که بریم خونه. پدرام با یه لبخندی که زیر لب داشت گفت دیشب که خوب خوابیدی چرا چشات انقدر گود افتاده؟ گفتم: نه مطمئنی؟ گفت زر نزن، لاشی دیشب چه گوهی میخوردی باهاش. داشتم شلوارمو عوض میکردم و گفتم: همون گوهی که تو خوردی. گفت: آها… بچه مردم رو میکنی گردن بگیر. راستی دست مارم بگیر… گفتم میخرم برات… گفت: باشه… میدونی عبدالله بیچاره صبح نمیتونست بره، پتو چسبیده بود به کونش، حداقل وقتی حالش رو بردی دور و برش رو تمیز کن ضایع نشه… زبونم بند اومده بود. چیزی نگفتم و جورابم رو برداشتم بپوشم، ولی جورابم خشک شده بود و تو پام نمیرفت… پدرام که این صحنه رو دید یهو از خنده ترکید و گفت: نپوشش خودم میخرم برات…

نوشته: Farbodtop

بازدید 12,327

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

2 پاسخ به “ماجرای عبدالله”

  1. آفرین عجب وصف زیبایی کردی شهوت واسترس منتهاخوش به حالت که اونی که میخواستتی اهل دل بوده وقشنگ باهات راه آمد

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید