لبه‌ی تاریکی (۲)

⭕️ بلند شدم و ی دوش آب گرم گرفتم.تنم رو شستم و پاهامو شیو کردم، از رابطه نمیترسیدم من بارها با دوست پسرام قبلا سکس داشتم. لئو ، دانشجوی نخبه دانشگاه بود از ترم 2 و کم کم وارد رابطه شده بودیم…اون میگفت که دوسم داره ولی…نداشت و از قبل هم گفته بودم هیچ تعهد اخلاقی بهش ندارم.اون فقط دنبال این بود که با ازدواج با من ب بابام و تشکیلاتش نفوذ کنه ولی زهی خیال باطل! از خونه بیرون زدم و از سر کوچه تاکسی گرفتم. با صدای زنگ گوشیم، صفحش رو نگاه کردم.معرفینامه م ب بهترین بیمارستان شهرو برام ایمیل کرده بود. نیشخندی زدم…ارزش ی سکس کوچیکو داشت…
مقابل درب باغ پیاده شدم ک نگهبان درو واسم باز کرد، با لبخند تشکر کردم و از سنگ فرش وسط ب سمت ساختمون رفتم…
درخت های بلند دورم رو گرفته بودن و استخر وسط باغ، منو ب ی شنای داغ دعوت میکرد.از پله های جلویی ساختمون بالا رفتم و با دیدن استاد یوهان، لبخندی زدم.دست هاشو باز کرد و ب سمتم اومد.
استاد یوهان : لیدی نگار، از این طرفا، راه گم کردی.
⭕️ آروم خندیدم ک بغلم کرد و من رو ب خودش فشار داد.
استاد یوهان : حالت خوبه؟
⭕️ سرم رو تکون دادم ک گونم رو کشید، دستش رو پشت کمرم گذاشت و من رو به جلو هدایت کرد.
استاد یوهان : خوش میگذره؟
نگار : تا خوش بگذره از نظر تو چی باشه.
استاد یوهان : از نظر ما مردا جواهری رو ک بشه کردش خوشی میاره.
⭕️ قهقهه ای زدم ک دستش رو ب سمت مبل دراز کرد.
استاد یوهان : پسر من بعد مدتی داره میاد، ازت میخوام ک براش سنگ تموم بزاری و اگه خیلی ازت راضی بود، قول میدم مدیریت بیمارستانمو بهت بدم.
نگار : باشه
⭕️ خندید و دستش رو روی پام گذاشت.
استاد یوهان : برات توی اتاق طبقه ی بالا لباس گذاشتم، خدمتکار راهنماییت میکنه.
⭕️ باشه ای گفتم و همراه با خدمتکار، ب طبقه بالا رفتیم.در اتاقی رو باز کرد و کنار رفت، تشکری کردم و وارد شدم.اتاقی با دکور قهوه ای سوخته و دیزاین تمام چوب.ب سمت تخت رفتم.ی پیرهن کوتاه براق نقره ای با کفش پاشنه بلند مشکی.ست جواهر هم کنارش بود .لباس هام رو دراوردم و با پیراهن عوض کردم.موهام رو باز کردم و مقابل میز ایستادم.دم اسبی موهامو بستم و جلوی موهام رو توی صورتم ریختم. عقب رفتم و به خودم خیره شدم، چرخی جلوی آیینه زدم ک استاد یوهان رو دیدم که با تحسین نگام میکرد.
استاد یوهان : حدس میزدم بهت بیاد.توی تنت محشره، مطمئنم پسرم دیوونه میشه. همراش پایین رفتم و روی مبل نشستم.
نگار : کی مهمونی شروع میشه؟
استاد یوهان : الان دیگه مهمون ها میان…
⭕️ لبخندی زدم و منتظر موندم…کم کم مهمونا اومدن .مردا و پسرای خیلی جذاب و خوشتیپ…زنا و دخترای خوش اندام شیک پوش…با چشم میگشتم تا پسر یوهان رو ببینم ولی از اونجایی ک ندیده بودمش با شکست مواجه شدم.کم کم حوصلم سر رفت، دست دراز کردم و لیوان روی میز رو برداشتم ک دستی اون رو از دستم کشید.با اخم به پسری ک این کار رو کرده بود نگاه کردم.
نگار : ببخشیدا، این مال من بود.
رایان : خب دیگه مال تو نیست.
این رو گفت و پوزخندی زد.
⭕️ خواستم حرفی بهش بزنم ک با صدای یوهان دهنم قفل شد…
استاد یوهان : نگار پسرمو دیدی؟ معرفی میکنم رایان .
⭕️ پس این پسرش بود.
استاد یوهان : پسرم، نگار امشب مهمونته.
⭕️ رایان به سمتم متمایل شد و نگاهی بهم انداخت و گفت:بدک نیست، اوکی.حرفش بهم برخورد چون من واقعا زیبایی فیس و بدن نچرالی دارم. اندام ورزشی… سینه های خوب و ی پوسی خوش فرم تنگ و صورتی… خب دیگه چی میخواست؟یوهان قهقهه ای زد و دستش رو به شونش کوبید.
استاد یوهان : کمتر زر بزن، نگار از جذاب ترین هاست.
⭕️ نگاهی ب پدرش کرد.
رایان : چرا خودتون واسه زندگی نمیگیرینش؟
با این حرفش یوهان اخم کرد…چون رایان نمیدونست باباش از ترم دوم خواستگارم بود.
استاد یوهان : تازه از خارج برگشتی هلند…جو نده، بهتر از نگار وجود نداره.
⭕️ دیگه حرفی گفته نشد و مهمونی به مسخرگی کامل تموم شد .
⭕️ این رو گفت و خودش جلوتر از من رفت.دنبالش راه افتادم، در همون اتاقی که توش لباس عوض کردم رو باز کرد و دستش رو پشت کمرم گذاشت و به جلو هدایتم کرد.
رایان : بفرمایید…
⭕️ لبخندی زدم و پا به داخل اتاق گذاشتم ک صدای بسته شدن دراومد، هر لحظه منتظر این بودم که بهم حمله کنه و ی سکس پر هیجان رو تجربه کنم ولی به جاش…به سمت چمدون روی تخت رفت و درش رو باز کرد.ابرویی از تعجب بالا انداختم.پیراهنی درآورد و به سمتم پرت کرد.
رایان : بشورش.
⭕️ با دهن باز مونده ب نگاه کردن بهش ادامه دادم که با تشر گفت:
رایان : نشنیدی چی گفتم؟
⭕️ لب هام لرزید و چیزی نگفتم.
رایان : نکنه فک کردی بات میخوابم اونم اینقدر زود؟ حالا درسته سکس با ی خانم دکتر خوشگلو دوست دارم ولی نه در این حد.
⭕️ فقط نگاهش کردم. چرا اینقدر عجیب بود!؟!؟خب اگه باهام نمی خوابید که یوهان میفهمید و بعد برام دردسر میشد و قرارداد با باباش میرفت هوا. پس مجبور شدم خودم دست به کار شدم.دست انداختم وسط یقه ی لباسم و پایین انداختمش و لخت جلوش ایستادم.
نگار : یعنی میخوام ببينم چطور از ی همچنین بدن خوش فرمی میگذری؟
⭕️ دوباره پوزخند زد
رایان : من هیچکیو نمیخوام.
⭕️ نزدیکش شدم و دستم رو روی سینش گذاشتم.
نگار : حیفه واقعا، بهم اجازه بده بهت لذت بدم.
⭕️ دستش پشت کمرم حلقه شد و از پشت توی شورتم فرو رفت که آهی کشیدم ولی حرفی نزدم.
رایان : چه داغی ها! البته پشتت، منتظرم بره تو جلوت ببینم اونجا چطوره؟
⭕️ خندیدم.
نگار : خب امتحان کن و ببین چطوریه.
⭕️ لب هاش رو به لبام چسبوند.مکی زد و دستش روی سینم نشست.سینم رو دراورد و نوک یکیشون رو توی دهنش گرفت که آه کشیدم.
رایان : دوست داری ها؟ سینت حساسه؟
سرم رو تکون دادم که دستش رو دوباره توی شورتم فرو کرد و مالید. از حس شهوت پاهام سست شد.
رایان : چقدر حشری تو، زود وا دادی…
⭕️ سرعت دستش رو بیشتر کرد ک نتونستم و پاهام لرزید ک بلندم کرد و روی تخت خوابوندم، اومد روم و نوک سینم رو به دهن گرفت.آهی کشیدم ک سرعت دستش اون پایین بیشتر شد. جیغ خفیفی کشیدم و ارضا شدم.دستش رو بالا اورد و به آبم که دستش رو خیس کرده بود نگاه کرد.
رایان : ارضا شدی به همین زودی؟ قفسه ی سینم از هیجان میلرزید.
نگار : اوف…اره…خوب بود.
⭕️ نیشخندی زد. شورتم رو پایین داد و در حالی که سینم رو میمالید.شلوارش رو پایین داد.با دیدن آلت بزرگش، آب دهنم رو با ترس قورت دادم.این میرفت تو من جر میخوردم.
رایان : آماده ای؟
⭕️ خودش رو مالید بهم تا خیس بشه و بعد مقابل واژنم قرارش داد و فشارش داد داخل که دردی توی تنم پیچید و جیغ کشیدم.
با بهت به میون پام خیره شد.
رایان : جوووووون…حلقوی هستی؟
نفس نفس زدم که خودش رو از داخلم دراورد.
رایان : چرا بابا نگفت حلقوی هستی؟
نگار : چون دیوووونه س، تو کارتو بکن.
رایان : نمیشه، دردت میگیره…
نگار : کارتو ادامه بده دردم کم میشه.
⭕️ دوباره اومد روم و این بار آروم داخلم فرو کرد که لبم رو گاز گرفتم. خیلی آروم داخلم چرخوندش، لب هام رو توی دهنش کشید و با انگشتش نوک سینم رو فشار داد. آروم خودش رو بهم کوبید.
رایان : درد داری؟
⭕️ درد داشتم ولی حس خوبش بیشتر بود. سرشو توی گردنم فرو برد و شروع کرد تلمبه زدن. از حس خوبش آهی کشیدم و کمرش رو چنگ زدم.
رایان : خوبه؟
⭕️ جوابم ناله ی بلندی بود.
نگار : محکم تر بزن.
⭕️ بی توجه به حرفم حرکاتش رو آروم نگه داشت، پوست گردنم رو بین دندوناش گرفت و کشید.تن گرمش روم بود و داخلم ضربه میزد.نگاهم رو به سقف دوختم…دستش بالای بهشتم نشست و مالید که لبامو گاز گرفتم.سرعتش رو بیشتر کرد که آه و ناله هام بلند شد.
رایان : ارضا شو برام.
⭕️ لب هامو گاز گرفتم و پاهام رو باز کردم تا بتونه راحت تر کاراشو بکنه که همون موقع صدای در اومد و پشت بندش در باز شد.جیغی کشیدم و خودمو زیرش قایم کردم که دست هاشو دورم پیچید.روشو برگردوند و داد زد.
رایان : بیروووووون.
⭕️ دختری که فقط کفش هاش رو میدیدم هول زده سر جاش مونده بود و بعد با ترس رفت.
رایان : کجا بودیم؟ و دوباره داخلم فرو کرد.
⭕️ انقدر زد که ارضا شدم و خودش هم پشت بندم ارضا شد، کنارم دراز کشید و ب نفس نفس زدن افتاد و لبامو بوسید.خمار پتو رو روی خودم کشیدم و چشم هام رو بستم. صدای موزیک از پایین یکم به گوش میرسید.
رایان : حالت خوبه؟
نگار : اره.
⭕️ از روی تخت بلند شد و لباس هاش رو پوشید. بیرون رفت و در رو بست که منم بلند شدم و پیراهن رو پوشیدم. رفتم جلو آینه و موهای بهم ریختم رو مرتب کردم.آرایش کامل خراب شدم رو درست کردم و از اتاق بیرون زدم…درد خفیفی توی پایین تنم حس میکردم که مهم نبود.از پله ها آروم پایین رفتم و وقتی ب پایین رسیدم دیدمش ک توی دستش قرص و یه لیوان آبه. به سمتش رفتم و از دستش گرفتم، آب رو خوردم ک دستش پشت کمرم نشست.
رایان : حالت خوبه؟
نگار : میشه برام ماشین بگیری برم خونه؟
⭕️ نگاهش کدر شد.
رایان : نه خیر، اولین بارت بود نمیشه اجازه بدم تنها بمونی.
⭕️ لبخندی از درک بالاش روی لبام نشست ولی ممکن بود لئو بیاد و من نباشم اون موقع واویلا میکرد.
نگار : نه…خانواده م اجازه نمیده شب جایی بمونم.
⭕️ سرش رو تکون داد.
رایان : میرسونمت.
⭕️ لبخندی زدم.
نگار : مرسی.
⭕️ چیزی نگفت و خواست حرکت کنه که دختری جلوش رو گرفت و بغلش کرد ک با تعجب بهش زل زدم.
کیت : رایان، منو شناختی؟
⭕️ رایان نگاهی بهش انداخت.
رایان : نه.
با این حرفش دوست داشتم بخندم ولی جلوی خودم رو گرفتم.
کیت : من کیتم، همون دختره.
رایان : ااا،پدر سوخته چه تغییر کردی، دکتر خوب کوبیده ساخته لعنتی.
⭕️ دختره مشتی به بازوی رایان زد.
کیت : بد نشو دیگه ااااااااایش…
⭕️ رایان خندید و بعد دستش رو پشت کمرم گذاشت.
کیت : ایشون کین؟
⭕️ دختره با حرص خاصی این رو گفت و من حسادتو تو چشماش دیدم.
رایان : دکتر نگار هستن ایشون.
کیت ابرویی بالا انداخت.
کیت : نسبتتون چیه؟
⭕️ رایان پوزخندی زد.
رایان : فکر نکنم بهت ربطی داشته باشه.
⭕️ و بعد رو ب من گفت: بریم.لبخندی زدم و حرکت کردیم که این بار یوهان جلومونو گرفت.
استاد یوهان : میدونم خیلی از هم خوشتون اومده ولی نمیشه بذارم بری…
⭕️ نفس کلافه ای کشیدم.
نگار : آره، کاش یه تاکسی برای من میگرفتید.
.
.
.
ادامه دارد…

نوشته: پرنسس نگار

بازدید 16,288

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

5 پاسخ به “لبه‌ی تاریکی (۲)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید