قبیله لیلی های یک ساعته
خجالت مي کشيدم از زير پتو بيام بيرون. فقط يه رکابي کوتاه تنم بود با يه شورت باريک. بااينکه پرده ها کشيده بود اتاق روشن بود. فکر کردم سکس شب باشه خيلي بهتره.
طرف آشپزخونه که راه افتادم سینه هام شروع کردن به تکون خوردن. اگه يه کم تندتر راه مي رفتم کامل مي افتادن بيرون. نگاهشو رو پوست بدنم حس مي کردم که از سینه ها به طرف باسنی که شورتم رفته بود لاش سر می خورد.
گفت: لباست اينقدر نازک و کوتاهه که منم لرزم گرفته.
از فکرم گذشت: مردا چشمشون حریص تر از پائین تنه شونه.
با خودم گفتم: یعنی هر دفعه باید از خجالت بمیرم تا اين مدت بگذره؟
حتما” می خواهی بدونی قضيه چيه؟
دختر خانواده ای فقیرم. پدرم دستفروشه. خرجمو داد تا دیپلم گرفتم. نمی خواست تنها فرزندش مثل خودش بی سواد و تو سری خور بشه. چه خیال خامی! حالا افتاده زندون، با همه آرزوهاش. با موتور زده به یکی، لگنش شکسته، هشت میلیون ديه بريدن. مگه یه دوره گرد چقدر پول داره؟ شندرغازی هم که داشتیم تو بیمارستان و دادگاه دود شد هوا. کسی رو نداریم بهش رو بندازیم. دل بستن مادرم به فقیری خوش قیافه باعث طردش از خانواده شد. از خانواده پدری چیزی نگم بهتره.
حالا پولمون ته کشیده. باید بریم فال فروشی، یه کیسه فال تو خرت و پرتای بابا پیدا کردیم.
روز اول با مامانم رفتم. می ترسیدیم، از مزاحم، از مامور. تا ظهر بیشتر دوام نیاوردیم. روی هم 50 تمن هم کار نکردیم که 15 تومنش درجا رفت واسه ی کباب بلکه جون بگیریم. شل و پل رسیدیم خونه. با هم دویدیم طرف دستشویی.
شب متلکهایی که شنیده بودم توی سرم رژه می رفت. قيمتهاي مختلف سکس بود که پيشنهاد مي شد، از 20 تا 300 هزار تومن واسه سرویس های مختلف، راهی، ساعتی و شب تا صبح.
روز بعد جاهای متفاوتی وایسادیم و بعدازظهر هم دو ساعتی کار کردیم. فروشمون بیشتر بود، پیشنهاد سکس هم بیشترتر. چه رونقی داره این بازار!
تو محل خودمون متلک زیاد شنيده بودم ولی پیشنهاد سکس پولی نه. چیزايی که تو محل می شنفتم تو اين مايه بود: جیگرتو! گُتهَ باخ! کستو بخورم! عجب کونی!
اين حرفا چيزي نیست که بخوای بشنوی، اشتهای هیچ دختری رو باز نمی کنه.
بیشتر متلک هایی که می شنوم راجع به باسنمه. بزرگ نيست ولي به خاطر گودي کمرم بيرون مي زنه. راه که می رم انگار که قر بدم تکون می خوره. دست خودم نیست، به شکل لگن مربوطه.
چشم آقای فرش فروش رو لنگر همین باسن گرفت.
بهش احساس بدي نداشتم. رو راست اومده بود جلو و تو دنيايي که صداي خر به خدا نمي رسه فقط رو قول زبوني حاضر شده بود چند ميليون مايه بذاره. خلافِ چيزي که آدم از بازاري جماعت انتظار داره بي شيله پيله بود.
طرف خونه ش که راه افتادیم تو ماشين دستمو گذاشتم رو دستش. چشم تو چشم که شديم براش لبخند زدم. گفتم: ميشه قبل از اين که بريم خونه برام يه حلقه بخري؟ جنس و قيمتش مهم نيست، فقط حلقه باشه.
مثل بچه ای یتیم که به پدرخونده سپرده شده دلم حس تعلق مي خواست، حسي که کمبودش اذيتم مي کرد. فکر کردم حلقه اين حس رو مياره.
حلقه ارزونی برداشتم که بفهمه دنبال تيغ زدن نيستم.
خونه ش يه ویلای نوسازي شده بود. هیچ شباهتی به غربیلی که ما توش زندگی می کردیم نداشت. مثل بچه ای غريب توش گم شدم. یادم رفت واسه چی اونجام. فقط یه چیزش مثل خونه ی ما بود: رو زمین غذا خوردیم، تو بشقابای به چه بزرگی.
بعد از نهار گيج و منگ مثل بچه ای بی دست و پا زیر پتویی به لطافت ابریشم پناه گرفتم. فکرایی که کرده بودم از سرم پريده بود.
هیچ تجربه جنسي نداشتم. مگر ايني که مي گم تجربه ي جنسي حساب شه. یه دفعه لاي پام قارچ زد و به مقعدم سرايت کرد. توش بدجوری مي خاريد. براي تسکین به خودم انگشت مي کردم ولي اذيت مي شدم. با خودم فکر می کردم سوسيس باید چیز مناسب تری باشه. با تجسم سوسیس در مقعدم ناخوداگاه سکس با مرد تداعی مي شد. اينم از تجربه جنسي ما!
دلشوره داشتم. نمي دونم همه دخترایی که اولین بارشونه همچين حالي دارن يا من اينجوري بودم. هیجان و نگرانی میل جنسی رو خاموش کرده بود. اصلا” نمی دونستم باید چکار کنم. يه لحظه مي خواستم تنها باشم و طرف نياد سراغم، لحظه بعد مي خواستم تو بغلش باشم.
به محض اين که اومد کنارم سرم رو گذاشتم رو سينه ش و چنگ زدم به پيرهنش. مثل بيد مي لرزيدم. صداي قلبمو مي شنيدم. موهامو نوازش کرد. پيشونيمو بوسيد. گردن، بازوها و پشتمو نوازش داد. يه کم آروم شدم ولي فقط يه کم. هنوز رو حالت ويبره بودم. متوجه اضطرابم شد.
گفت: يه چايي بخوريم؟
با این حرفش سکس از فوريت افتاد، ويبره ساکت شد.
بعد از رفت و برگشت به آشپزخونه با اون لباسی که هیچی رو نمی پوشوند تو رختخواب روبروي هم چايي خورديم. سرم پايين بود.
خجالت مي کشيدم از زير پتو بيام بيرون. فقط يه رکابي کوتاه تنم بود با يه شورت باريک. بااينکه پرده ها کشيده بود اتاق روشن بود. فکر کردم سکس شب باشه خيلي بهتره.
طرف آشپزخونه که راه افتادم سینه هام شروع کردن به تکون خوردن. اگه يه کم تندتر راه مي رفتم کامل مي افتادن بيرون. نگاهشو رو پوست بدنم حس مي کردم که از سینه ها به طرف باسنی که شورتم رفته بود لاش سر می خورد.
گفت: لباست اينقدر نازک و کوتاهه که منم لرزم گرفته.
از فکرم گذشت: مردا چشمشون حریص تر از پائین تنه شونه.
با خودم گفتم: یعنی هر دفعه باید از خجالت بمیرم تا اين مدت بگذره؟
حتما” می خواهی بدونی قضيه چيه؟
دختر خانواده ای فقیرم. پدرم دستفروشه. خرجمو داد تا دیپلم گرفتم. نمی خواست تنها فرزندش مثل خودش بی سواد و تو سری خور بشه. چه خیال خامی! حالا افتاده زندون، با همه آرزوهاش. با موتور زده به یکی، لگنش شکسته، هشت میلیون ديه بريدن. مگه یه دوره گرد چقدر پول داره؟ شندرغازی هم که داشتیم تو بیمارستان و دادگاه دود شد هوا. کسی رو نداریم بهش رو بندازیم. دل بستن مادرم به فقیری خوش قیافه باعث طردش از خانواده شد. از خانواده پدری چیزی نگم بهتره.
حالا پولمون ته کشیده. باید بریم فال فروشی، یه کیسه فال تو خرت و پرتای بابا پیدا کردیم.
روز اول با مامانم رفتم. می ترسیدیم، از مزاحم، از مامور. تا ظهر بیشتر دوام نیاوردیم. روی هم 50 تمن هم کار نکردیم که 15 تومنش درجا رفت واسه ی کباب بلکه جون بگیریم. شل و پل رسیدیم خونه. با هم دویدیم طرف دستشویی.
شب متلکهایی که شنیده بودم توی سرم رژه می رفت. قيمتهاي مختلف سکس بود که پيشنهاد مي شد، از 20 تا 300 هزار تومن واسه سرویس های مختلف، راهی، ساعتی و شب تا صبح.
روز بعد جاهای متفاوتی وایسادیم و بعدازظهر هم دو ساعتی کار کردیم. فروشمون بیشتر بود، پیشنهاد سکس هم بیشترتر. چه رونقی داره این بازار!
تو محل خودمون متلک زیاد شنيده بودم ولی پیشنهاد سکس پولی نه. چیزايی که تو محل می شنفتم تو اين مايه بود: جیگرتو! گُتهَ باخ! کستو بخورم! عجب کونی!
اين حرفا چيزي نیست که بخوای بشنوی، اشتهای هیچ دختری رو باز نمی کنه.
بیشتر متلک هایی که می شنوم راجع به باسنمه. بزرگ نيست ولي به خاطر گودي کمرم بيرون مي زنه. راه که می رم انگار که قر بدم تکون می خوره. دست خودم نیست، به شکل لگن مربوطه.
چشم آقای فرش فروش رو لنگر همین باسن گرفت.
بهش احساس بدي نداشتم. رو راست اومده بود جلو و تو دنيايي که صداي خر به خدا نمي رسه فقط رو قول زبوني حاضر شده بود چند ميليون مايه بذاره. خلافِ چيزي که آدم از بازاري جماعت انتظار داره بي شيله پيله بود.
طرف خونه ش که راه افتادیم تو ماشين دستمو گذاشتم رو دستش. چشم تو چشم که شديم براش لبخند زدم. گفتم: ميشه قبل از اين که بريم خونه برام يه حلقه بخري؟ جنس و قيمتش مهم نيست، فقط حلقه باشه.
مثل بچه ای یتیم که به پدرخونده سپرده شده دلم حس تعلق مي خواست، حسي که کمبودش اذيتم مي کرد. فکر کردم حلقه اين حس رو مياره.
حلقه ارزونی برداشتم که بفهمه دنبال تيغ زدن نيستم.
خونه ش يه ویلای نوسازي شده بود. هیچ شباهتی به غربیلی که ما توش زندگی می کردیم نداشت. مثل بچه ای غريب توش گم شدم. یادم رفت واسه چی اونجام. فقط یه چیزش مثل خونه ی ما بود: رو زمین غذا خوردیم، تو بشقابای به چه بزرگی.
بعد از نهار گيج و منگ مثل بچه ای بی دست و پا زیر پتویی به لطافت ابریشم پناه گرفتم. فکرایی که کرده بودم از سرم پريده بود.
هیچ تجربه جنسي نداشتم. مگر ايني که مي گم تجربه ي جنسي حساب شه. یه دفعه لاي پام قارچ زد و به مقعدم سرايت کرد. توش بدجوری مي خاريد. براي تسکین به خودم انگشت مي کردم ولي اذيت مي شدم. با خودم فکر می کردم سوسيس باید چیز مناسب تری باشه. با تجسم سوسیس در مقعدم ناخوداگاه سکس با مرد تداعی مي شد. اينم از تجربه جنسي ما!
دلشوره داشتم. نمي دونم همه دخترایی که اولین بارشونه همچين حالي دارن يا من اينجوري بودم. هیجان و نگرانی میل جنسی رو خاموش کرده بود. اصلا” نمی دونستم باید چکار کنم. يه لحظه مي خواستم تنها باشم و طرف نياد سراغم، لحظه بعد مي خواستم تو بغلش باشم.
به محض اين که اومد کنارم سرم رو گذاشتم رو سينه ش و چنگ زدم به پيرهنش. مثل بيد مي لرزيدم. صداي قلبمو مي شنيدم. موهامو نوازش کرد. پيشونيمو بوسيد. گردن، بازوها و پشتمو نوازش داد. يه کم آروم شدم ولي فقط يه کم. هنوز رو حالت ويبره بودم. متوجه اضطرابم شد.
گفت: يه چايي بخوريم؟
با این حرفش سکس از فوريت افتاد، ويبره ساکت شد.
بعد از رفت و برگشت به آشپزخونه با اون لباسی که هیچی رو نمی پوشوند تو رختخواب روبروي هم چايي خورديم. سرم پايين بود.
- نترس، وحشي نيستم.
- فقط گیج شدم.
- از یه چیزی نگرونی، اينجا رو خونه خودت نمی دونی.
راست می گفت. اون خونه ی بزرگ و پر از وسایل گرون خونه ی من نبود. خودش هم با همه خوبی و مهربونی شریک زندگی من نبود. منو می خواست، ولی نه به عنوان همسر. منم اونو می خواستم، ولی فقط به عنوان مشکل گشا.
کم کم از گيجي در اومدم. از توهم زوج و همسری در اومدم: آره مریم، تو به خاطر کمبودهای اون اینجایی، و به خاطر بدبختی های خودت و خونوادت، کاری که براش اومدی انجام بده. اصلا” فکر کن تو بايد از اون استفاده ببري.
اين فکر گوشه لبامو کشید بالا.
گفتم: دیگه گیج نیستم.
سرمو انداختم پائین و رو به پتوئی که با همه لطافتش کمکی به آرامش من نکرده بود خیلی آهسته ادامه دادم: در خدمتم. فقط … همون جور که گفتين دختریم مال خودم باشه.
بعد از بيرون دادن اين جمله که مثل استخون تو گلوم گير کرده بود راحت تر شدم. بعدش رفتم تو نقشی که باید بازی می کردم. نفس عمیقی کشیدم و مثل یه هنرپیشه حس گرفتم. دستامو دور گردنش حلقه کردم. به پشت خوابوندمش و روش سوار شدم. صد در صد غریزی. بدنم خودکار شده بود: پايين تنه م مثل سنگ آسيا رو پايين تنه ش مي لغزيد، لبام دنبال جایی لطیف و نرم بود و دستام حریص عضلات مردي که با همه تجربه ش مثل خودم کاری بیشتر از غریزه نمی کرد. دستاش به سرعت برق راهشونو پیدا کردن: گوشت پهلوها و باسنم رو ورز مي دادن. گاهی هم می رفتن تو دره سکس. امان از این شکاف که همه راهها به اون ختم می شه!
اشتهام باز شده بود. دلم می خواست سینه هامو مک بزنه. حلقه رکابی رو از رو شونه انداختم. سینه ی راستم پرید بیرون یه راست رفت تو دهني که بي معطلي باز شد. در صفر ثانيه یه خط آتیش از نوک سینه تا زیر دلم کشیده شد. بیشتر خم شدم تا بهتر بخوره.
- اووم، حالا اون یکی، آره…
خدا مرگم بده، اينا از دهن من در اومد؟
چیزی سفت بین پاهام جولان مي داد. درياي سکس به تلاطم افتاده بود و امواجش توی بدنم پخش مي شد. سردرگميِ آلتش و تقلای من واسه هدایتش به جای مناسب، شده بود بازی موش و گربه. اون دنبال جای نرم بود و من دنبال چيز سفت. کشمکشي تحریک کننده بود.
بعد از چند دقيقه آماده بودم خودمو ارضا کنم. باور نمي کردم به اين زودي به اوج برسم. دلم مي خواست بدنشو بهتر حس کنم. تو یه چشم بهم زدن شورتمو در آوردم. بعدش شلوارشو کشیدم پائین. چیزی که دیدم جذابتر از اونی بود که تصور می کردم. سيخ به حالت افقی تکون می خورد. دو طرفش سفيد ولي بالاش قرمز بود، از بس خودمو بهش مالونده بودم.
وقتی دوباره روش نشستم، براي اولين بار آلت یک مرد به فرجم چسبيد. امواج بزرگ رضایت راه افتاد. خودمو با فشار بهش مي مالوندم تا بيشتر ارضا شم. اونقدر ادامه دادم تا موج شهوت فروکش کرد. مثل شیربرنج وا رفتم، با دو مشت پر از مو که از سینه ش کنده شده بود.
نوازشم کرد تا نفسم اومد سرجاش. از روش کنار رفتم و دمر خوابیدم: بیا روم.
لُپم رو بوسید و اومد روم ولی نه با همه وزنش. نیم خیز شد، آلتشو گذاشت لای شکاف و سعی کرد به عمقش نفوذ کنه. با اين که ارضا شده بودم حسش خوب بود، ولی رفت و برگشت آلتش گير داشت.
گفت: باید کرم بزنم.
بعد که آلتش رفت لای باسنم کيفش خیلی بيشتر از قبل بود، راحت تر می رفت به عمق و ليزيش تحريک کننده بود. بیشتر وقتا به هدف نمی خورد ولی وقتی می خورد خیلی خوب بود. ضربه های کوتاه با فشاری مختصر در حکم مزه مزه کردن سکس بود. دلم می خواست ادامه پیدا کنه و یه کم بره توش.
یه دستم به سینه م بود یه دستم وسط پاهام. توی این عوالم بودم که یهو با تمام وزنش افتاد روم. دستاشو انداخت زير سینه م. خودشو محکمتر فشار داد به باسنم. ناخوداگاه خودمو دادم بالا. بالاخره تونسته بود آلتشو جای درست بذاره. به محض اين که سر آلتش داخل رفت ارضا شد، با صدایی شبیه خرناس. بعد از چند ثانيه آلتش پريد بيرون. دوباره لپمو بوسید و بالاخره از روم بلند شد.
با اين که به خير گذشته بود و لذت برده بودم توی دستشویی که خودمو تمیز می کردم حس خوبي نداشتم. حلقه اي که به انگشتم بود اين واقعيت رو که در برابر پول با مردي خوابيده بودم کمرنگ تر نکرد. دلم مي خواست درش بيارم بندازمش توي توالت تا با ترشحات چسبناکي که از تنم می شُستم گم و گور بشه، تا دیگه نبينمش و ياد کاري نيفتم که بايد ماههاي آينده تکرار مي کردم.
تازه می فهمیدم زهر تنهایی یه مرد رو گرفتن یعنی چی.
واسه این که بفهمی چی می گم باید یه کم برگردم عقب، به شروع فال فروشی.
مادرم به علت پا درد به کار ادامه نداد. ساعت کار من بيشتر شد. محل ثابتي پيدا کردم که نزديک يه فرش فروشي بود. صاحبش عاقله مردي بود. يه دفعه بهم يه ظرف چلوخورشت داد. گفت نذريه. از اون به بعد سلام علیک داشتیم. يه دفعه که بارون گرفت رفتم زير سردر مغازه ش. اشاره کرد برم تو.
وقتی فهمید دیپلم دارم گفت: حیفِ دختری مثل تو.
دلخور از هوا، گفتم: چه حیفی؟ حیف از پولی که خرج درس خوندنم شد. اگه اون پولارو نگهداشته بودیم الان پدرم زندون نبود، منم مجبور نبودم فال بفروشم.
گفت: ناشکری نکن دختر، خدا سلامت و برازندگی بهت داده که هرکس نداره.
بعدش با لحن غمگینی ادامه داد: مي دونم دست تنهایی چقدر سخته، از وقتی زنم رفته اينو خوب مي فهمم. کاش واسه آدماي تنها همدمی پيدا می شد. اگه يکي بود که زهر تنهائيمو مي گرفت همه جوره بهش می رسیدم.
هوا مناسب کار نبود، دست از پا درازتر برگشتم خونه.
روز بعد بارون بند اومده بود ولي سوز بدي داشت. بايد مي رفتم کار. ذخيره اي نداشتيم و آخر برج و کرايه خونه مثل برق نزدیک می شد.
سرما کلافه م کرده بود. آب از دماغم سرازیر و دستام بي حس بود. ماشينا شيشه رو داده بودن بالا. کسی فال نمی خرید. به سرنوشتم لعنت فرستادم. رفتگر با آشغالا آتش روشن کرده بود. دودش بيشتر از گرماش بود. چشمم افتاد به فرش فروشيه. ياد حرفش افتادم. با خودم گفتم: يعني این آقا با زبون بی زبونی داشت به من پیشنهاد می داد؟ منظورش از “اگه يکي زهر تنهائيمو مي گرفت” چي بود؟ “همه جوره بهش مي رسيدم” يعني چي؟
بي پولي، سرما و ترسِ اجاره خونه وادارم مي کرد به حرف فرش فروشه فکر کنم. پیشنهادی که در لفافه داده شده بود ذهنمو بهم ریخته بود. می خواستم برم طرفش ولی تردید داشتم. يه ماشين عبوري آب و گل پاشيد به هيکلم تا از تردید بيام بيرون. به خودم گفتم: اون حرفاشو سربسته زده، لابد ازت خوشش اومده که تعریفت رو کرده. بد آدمی که نیست، خب تو هم حرفاتو بزن. ببین ته حرفش چیه. ضرری که نداره، شاید دری به تخته خورد.
با ترس رفتم تو مغازه ش. بعد از شرح دوباره ماجرا گفتم: حاج آقا، پوست کنده بگو، اگه بخوام شاکي پرونده رو راضي کني تا پدرم آزاد شه، شرايطش چيه، من چکار بايد بکنم؟ گفته 8 مليون مي خواد. فکر کن به من قرض مي دي کم کم پس مي گيري.
چشماش گرد شد: چی؟ قرض بدم پدرت آزاد شه؟ اونوقت تو چکار کني؟ هیچی، نمي دونم، یعنی گفتم که، من فقط یه همدم می خوام.
يه مکثي کرد، بعد نطقش باز شد: خب، آره، یکی رو می خوام، ولی تو جوونی، نمی خوای که آینده تو خراب کنی؟ خب اگه خودت مایل باشی یه صیغه ای می خونیم که بین خودمون می مونه. لازمم نيست بياي با من زندگي کني. اگه دختر هستي دختر بمون. خرجت هم با من. خوبه؟
با تعجب گفتم: یعنی نمی خوای با کسي که صيغه ت مي شه کاری بکنی؟ - معلومه که می خوام، ولی بی رضایت که نمی شه دختر.
- ولي من نمي تونم يواشکي بيام و برم. ميام مغازه ت کار مي کنم، نظافت، چايي، هرچي. کارمو ماهي يه مليون حساب کن. نصفش رو کم کن تا وقتي که بي حساب شيم.
چک و چونه طولی نکشيد. بيشتر مي خواست مطمئن بشه از طرف خانواده م مشکلي پيش نمياد. يک هفته ای با 6 مليون رضايت شاکی رو گرفت.
تو خونه گفتم کار پيدا کردم. حقوق اولمو جلوجلو گرفتم که بيشترش صرف لباس و زلم زیمبو شد. توي مغازه که پرو مي کردم براي اولين بار متوجه اندامم شدم. غذاي ساده و پياده رفتن هاي اجباري به دختراي فقير در عوض هيکل خوبي مي ده.
جالب بود که فرش فروشه هم بر خلاف گذشته ريشش تراشيده و لباسش اطو کرده شد. سعي مي کرد فضا خودموني باشه که بعضي وقتا مضحک مي شد: امروز تو بگو نهار چي بخوريم چون خيلي خوش تيپ شدي.
بالاخره روز چهارم پيشنهاد کرد نهار خونه ي اون بخوريم. دعوت غير مستقيم به سکس. منتظر بودم، از همون روز اول خودمو تر و تميز نگه مي داشتم و لباس زير سکسي تو کشو آماده بود. هر آن منتظر بودم کرکره رو بکشه پايين و همونجا رو عدل فرشها سرويسي رو که براش پول مي گرفتم مطالبه کنه.
مسئله اي که داشتم این بود که چقدر جلو برم. می تونستم ارضاش کنم ولي بدون دخول، حتا از عقب. اين جوري مشکلي پيش نمي اومد، طبق قرار هم بود. ولي شک داشتتم طولاني مدت جواب بده. در ضمن نمي دونستم با ميل جنسي خودم چه کنم.
تصميم گرفتم با احتياط جلو برم که دیدی نتیجه ش چی بود.
بعد از دو ماه و 7-8 بار خوابیدن با مردی که هر بار بعد از تعریف و تمجید از “کون و کپل خوشتراشم” تا نمی کرد توش رضایت نمی داد اوضاع فرق زیادی نکرده بود. کار بابا نگرفته بود. دو سه بار جا عوض کرد، جنسی که می فروخت عوض کرد ولی انگار طلسم شده بود. 300 تمن از درامد “خوشتراش” رو به مامان دادم تا نون و پنیر گچی و تخم مرغ از سفره مون غيب نشه. روزشماری می کردم این مدت بگذره و کار بابا بگیره.
اوضاع بدتر شد که بهتر نشد.
یه روز صبح که رفتم مغازه آتش نشاني راهو بسته بود. فروشگاه با تمام فرشهای توش سوخته بود. آتش از اتصال برق مغازه بغلی شروع شده بود. بیشتر فرشها امانتی بود که می دونستم قیمتشون سر به فلک می زنه. مجبور شد خونه شو بفروشه تا بدهی هاشو بده. کار منم رفت هوا. گفت که چند وقت می ره خونه برادرش تا کار دوباره راه بیفته.
افتادم دنبال کار. تک و توک موقعیتی که واسه ی فروشندگی تو مانتو فروشی یا مغازه های دیگه پیدا کردم به اسم کاراموزی یکي دو ماه کار بی حقوق می خواستن که با وضع من جور نبود. یا می گفتن پورسانتی، یعنی هرچی از این قفسه هات فروختی یه سهمی مال خودت. چند روزی کار کردم، از 9 صبح تا 9 شب، جمعا” 50 تمن هم گیرم نیومد. کلکی تو کار نبود، کساد بود.
با فروش حلقه کذایی یک ماه دیگه رو گذروندم. وضع بابا یه کم بهتر شده بود ولي هنوز رو غلطک نيفتاده بود. با شروع فصل سرما پا درد مامان شدیدتر شد. هردفعه دکتر و دواش کمتر از 80-70 تمن نمی شد. قرض بالاي قرض. کلافه شده بودم. وقتي مطمئن شدم هيچ راهي نيست گفتم گور پدرش، گور بابای “خوشتراش”، لابد چیز به دردخورتری ندارم دیگه!
رفتم سراغ فرش فروشی. به حال خودش رها شده بود. مثل من که رها شده بودم به حال خودم. کنار خیابون بلاتکلیف وایسادم. جوش آورده بودم. دلم می خواست داد بزنم. از ته حلقوم فریاد بکشم: آهای تن فروشای عزیز، آهای کارگرهای جنسیِ محترم! ببخشید، اینا اسمایی نیست که مشتری دوست داشته باشه، باید بگم آهای جیگرا، آهای گوگوری مگوریا، مژده که صاحب این باسن خوشتراش داره به جمعتون اضافه می شه. یه وقت متوجه شدم که با دستم دارم به باسنم اشاره می کنم.
خدا مرگم بده!
داشتم خودمو جمع و جور می کردم که یه ماشین جلوم ترمز کرد. مسافرکش نبود، با لبخندش مي گفت: جيگرتو!
تصمیمم خودمو گرفته بودم. براندازش کردم. قابل قبول بود. نه شاخ داشت نه دم! سرمو آوردم نزدیک پنجره. نمی دونستم چی بگم، با از جنس لبخند خودش گفتم: بله؟
- هیچی، تنها بودم گفتم یه چیزی با هم بخوریم بعدش هم در خدمت باشیم.
- مشکلی نیست، بعد از غذا، یک ساعت، فقط از عقب. قبلش 100 تمن می ریزی به کارتم.
- به روی چشم!
از جسارتی که نشون دادم تعجب نکن! جسارت زنا دست خودشون نیست، از بدبختیه، هرچی بدبختر جسورتر. اولین مشتریِ که جوون هم نبود تو یک ساعت دوبار سوارم شد. دفعه دومش بیشتر طول کشید، اذیت شدم. مقعدم می سوخت، زانو و آرنجم قرمز شده بود. تنها سوالی که پرسيد این بود: چرا از جلو نه؟ - چون دخترم.
اون فهمید که من حرفه ای نیستم و من فهمیدم که باید حرفه ای شم. وقتی سر شب نزدیک خونه پیاده م کرد من واسه ش یه شماره تلفن بودم اونم واسه من يه مشتري که ممکن بود دوباره 100 تمن بسلفه.
اگه هفته ای یه مشتری داشتم می شد مثل فرش فروشی. چیزی ذخیره نمی شد. ذخیره لازم داشتم. آینده روشن نبود.
سکس از عقب سخت بود. باید راه جلو باز می شد. چطوری؟ با مشتری بعدی چطوره؟
مشتری بعدی بی شعورتر از اون بود که اصلا” بفهمه دخترم یا زن، خودمم کرخت تر از اون بودم که به دردش اهمیتی بدم. کاندومی که خریده بودم رنگش صورتی بود. دیدن خون باکرگی روي کاندوم رنگی دقتی می خواست که نه اون الدنگ داشت و نه من که دختريم رو به 100 تومن فروختم خوشحال از این که مفتی ندادمش دم خیار یا موز.
به زودی درامدم چند برابر شد و بعدش شدم تک پرون کافه نشین. تو خونه گفته بودم تو کافه کار می کنم که دروغم نبود. همونجا منتظر می موندم تا کسی تلفن بزنه یا از مشتریای کافه بیان سراغم.
اوایل نمی تونستم احساساتمو کنترل کنم. شب که می خوابیدم واسه خودم بی صدا گریه می کردم ولی بعد از مدتي طاقتم بیشتر شد. دیگه از کارم همونقدر بدم می اومد که گارسن کافه از آوردن قهوه واسه مشتری بدش میاد. به خودم می گفتم: مریم، تو هم مثل این گارسن داری کار می کنی. به اون می گن کارگر یدی به تو می گن کارگر جنسی. فکر می کنی اون از کارش خوشش میاد؟
حالا سه سالي از اولین روز کار اين کارگر جنسي می گذره. هنوز هم وقتی تو عالم تنهایی به گذشته فکر می کنم دلم آشوب می شه، می خوام گریه کنم.
چند وقتي ميشه که ديگه خونه نمي رم، از پدر و مادرم بي خبرم. چرا؟ چون این کاری نیست که بتونی همیشه قایمش کنی، بالاخره لو می ره و لو رفت.
يه روز مادرم بهم گفت که همه چي رو مي دونه. چند روز قبلش وقتي حموم بودم گوشيم که یادم رفته بود خاموشش کنم زنگ مي زنه، مامان می ره سر کيفم که جواب گوشي رو بده. يکي از مشتريا بوده که به هواي من سر به سر مامانم مي ذاره. بعدش مامان بسته ي کاندوم و قرص ضدبارداری رو هم مي بينه. گفت که بابا هم مي دونه. يواشکي تا کافه اي که پاتوقم بود دنبالم کرده بوده. به مادرم گفته بود: بهش بگو دیگه نبینمش وگرنه خونش گردن خودش.
مادرم گفت: بهتر بود مي مرديم و اين روز رو نمي ديديم. مگه ما در حق تو چه بدي کرديم که اين بلا رو سرمون آوردي؟ نفرین…
بقيه حرفاشو نشنيدم، نمي خواستم بشنوم. نمي خواستم ببینم پدر و مادري که خودمو واسه شون قربوني کرده بودم، به جاي همدردی و تسکین، به جای قبول کردن نقش خودشون تو این بدبختی، نفرین هم می کنن. آقا يادش رفته بود وقتی پشت میله ها واسه یه سیگار التماس می کرد کي به دادش رسید، کی آزادش کرد، کی دوباره سرمایه بهش داد. خانم يادش رفته بود وقتي از تب ناله مي کرد و از درد نمي تونست تکون بخوره کي خرج دوا و درمونش کرد.
تحملم تموم شد. به هم ریختم، باقي مونده وجودم فروريخت. می خواستم سرمو بکوبم به دیوار.
حالم بهم خورد، عقم گرفت. دویدم طرف دستشويي. گریه کردم، بالا آوردم. همه گذشته رو استفراغ کردم. ديگه نمي خواستمش. نه اون دختر احمقی رو که خیال کرده بود داره از خودگذشتگی می کنه، نه اون پدر و مادر نمک نشناس رو. دیگه به اون خونه تعلق نداشتم، بچه اون پدر و مادر هم نبودم.
یتیم و دل شکسته و بي حيثيت پرت شدم به ناکجاآباد.
این پرشکنجه ترين و دردناک ترين روز زندگيم بود. بيشتر از اين نمي خوام حرفشو بزنم.
حالا با کامليا زندگي مي کنم. به جاي “ز” زندگي حرف “ج” هم بذاري غلط نگفتي. براي مني که فقط از این راه می تونم امرار معاش کنم اين دو کلمه فرقي ندارن.
کامليا از منم جوون تره. سبزه و ريزه ميزه. تو کافه با هم آشنا شديم. یه روز که کافه شلوغ بود اجازه گرفت پیشم بشینه تا میز خالی شه. مثل برق فهمیدیم از يه قبيله ايم. قبيله ليلي های یک ساعته. در خدمت مجنون های یک ساعته.
آهسته به کشف سريع مون خندیدیم. سادگي و صميميت به هم نزديکمون کرد. مسئله بی جا شدنمو بهش گفتم. با ته لهجه کرمونی گفت: بیا ور دل خودم، منم از غریبی در میام، خرجمونم که نصف می شه. چی از ای بهتر.
انگار دوتا خواهر جدا افتاده به هم رسيده باشن به هم چسبیدیم. دوست جون جونی شديم. تمام عمرم هیچکس اینقدر بهم نزدیک نبوده. همديگه رو تا مغز استخون درک مي کنيم.
کاملیا در عين سادگي زبل هم هست، خونه رو به اسم دانشجو گرفته، به جاي کارت دانشجويي یه کارت کنکور قدیمی نشون داده. تنها يادگارش از زندگي گذشته ش. من همين رو هم ندارم.
داستان کامليا با داستان من فرق مي کنه گرچه آخرشون مثل همه. اين دختر شيرين بعد از اینکه از عاشقش حامله می شه طرف ولش می کنه. وقتی لو می ره از ترس بي آبرويي و از ترس پدر چاقوکشش از خونه فرار می کنه. با شکم حامله شب و روز با این اون می خوابه تا خرج انداختن بچه رو جور کنه. واسه انتقام، به همه شون گفته بود پدر چاقو کشش کیه و کدوم دیوثی حامله ش کرده. دلش مي خواسته حرفش تو شهر بپيچه و آبروشون بره.
اینا رو که گفت هِق هِق زد. تشنج گرفت. چقدر به گردنم اشک ريخت تا آروم شد.
کاملیا مثل من راه برگشتی نداره. کسی منتظرش نیست، مگه واسه بریدن سرش.
دیگه بهشون فکر نمی کنیم، همون بهتر که توي گذشته بمونن.
وقتی با هم هستیم یه ریز حرف می زنیم، چيز ياد هم مي ديم، سربه سر هم می ذاریم و می خندیم. کامليا به من که باسنم بی اراده تکون می خوره مي گه “کون جنبانو”. اگه فرصت کنه یه وشکونی هم می گیره. منم به کاملیا مي گم “اُشتُرو”، به کرموني يعني شتر کوچولو، به خاطر “کاملیا” که شبيه تلفظ شتر به انگليسيه.
حالا یه خانواده ایم. کون جنبانو و اشترو. دوقلوهاي به هم چسبيده. يه جفت کارگر جنسي که تنازع بقا راه ديگه اي براشون نذاشت. رانده و مطرود. و محکوم چون به نفع همه ست تقصير رو بندازن گردن ما. خيلي به هم وابسته ايم. وابسته تر از دوقلوهای به هم چسبیده. اگه يکي مون طوريش بشه حتم بدون که اون يکي هم فنا مي شه.
ای دختر گُلی که از زندگي نکبتي سير شدي، يا خوشي زده زير دلت، مبادا یه وقت هوایی بشی “ج” بزاري به جاي “ز” زندگيت! این کار تا نیفتادی توش نمی فهمی چه جهنمیه. اولین چیزی که از دست میدی ميل جنسیه و بعدش حس امنیت. تنها چیزی که بدست میاری نگرانی و ترسه. ترس از مامور، ترس از غارت شدن، ترس از آینده نامعلوم. ترس از ایدز و سوزاک و مرضای دیگه، ترس از روبرو شدن با يکي از فاميل…هی باید خونه عوض کنی، باید فحش بخوری، روز بخوابی و مثل جغد شب بیفتی دنبال روزي. اگه مریض نشی، اگه گیر نیفتی، اگه لت و پارت نکنن، اگه مرتب سر کار باشی شاید تازه بايد به يه زندگي ساده قناعت کني. درمو
نده هم که بشی کسی رو نداری بری پیشش.
درسته که من و کامليا با همه وجود پشت هميم ولي فکر نکن بهمون خوش می گذره. بی خودی کلاس آرایشگری نمی ریم. آره، اولین روزی که بتونیم این کار لعنتی رو ول می کنیم.
کاملیا بعضي شبا مياد بغل من مي خوابه. مي فهمم که بچه م مادر می خواد. از پشت بغلش می کنم. سینه های کوچولوش میاد زیر دستم، انگار دخترمه که هنوز مدرسه مي ره. مي دونم که صبحونه فردا هم با منه. که باید براش حليم بگيرم. آخه دوست داره. کیف می کنم وقتی ملچ و ملوچ می کنه.
بعضي شبا من ميرم بغل اون. اونوقت اون مامان من مي شه. گردنمو بوس مي کنه، گاز می گیره. قلقلکم می ده، باسنمو انگولک مي کنه.
می گه الهی نميري کون جنبانو.
می گم الهی خودت نميري اُشترو.
نوشته: مدوزا
40 پاسخ به “قبیله لیلی های یک ساعته”
ایکاش چنان قدرتی داشتم چرخ دنیا را طور دیگری میچرخوندم ،خاک بر سر مردمی که فقط یک نفر ،یک نفر در کشورش از سر اجبار و فقر تنشو بفروشه ،نویسنده ی دردآشنا ، کلک رقصانت چه خوش نگاشت
نمیدونم حقیقت زندگیت بود یا فقط داستانولی حقیقتیه که داخل جامعه ما هست نه فقط ما بلکه کل دنیاروزی برسه که هیچکسی بخاطر نیاز مالی تن به یه غریبه ندهروزی برسه که اگه قراره بری داخل بغل کسی عشق و زندگی ادم باشه برای احساسش نه برای پولشخیلی سوزناک و پر از غم بود
اوههه بابا چقدر خودتو ارزون میفروشی.100 تومن اخه.
قلمت فوق العاده بود… ولی خیلی ناراحت شدم… نمیدونم چی باید بگم دوست عزیز … لایک
راستی بود یا یه داستان از واقعیت الان اجتماع واقعا ناراحت کننده ولی بسیار زیبا نوشته شده بود.ممنون از اینکه به این زیبایی نوشتی
لایک بسیار عالی و تاثیر گذار همچین حسی رو میده که خود نویسنده روبروت نشسته داره تعریف میکنه … فقط با یه تیکه مخالف بودم که پدر و مادر رو تاوان بار دونستی هر کسی مسول کارهای خودشه من یکی خودم زندگیمو واسه خانواده نابود کردمبه جای تشکر زندگیمو بالا کشیدن از خونه خودم پرتم کردن تقصیر خودم بود اگه کمکشون نمیکردم الان وضع فرق میکرد… اینای که گفتی فکر نکنم داستان باشه واقعیت محضه واسه خودت نباشه واسه یکی دیگه بوده پس یه امید رهایی لیلی های گرفتار
خیلی عالی و تاثیر گذار بود نمیدانم واقعیه یا نه در اصل فرقی هم نمیکنه چون میدونم که برای پیدا کردن نمونه واقعی زیاد لازم نیست بگردی و از این بابت متاسفم و از این کهکار چندانی از دستم برای این افراد بر نمیاد قلم خیلی خوب و حرفه ای داری امیدوارم در این کار موفق باشی
متاسفم برای این مملکت مزخرف…
فوق العاده قشنگ بود ولی خیلی ناراحت شدم . در کل بهترین داستانی بود که تاحالا خوندم.
چقدر تلخ بود…چند روز قبل توی یکی از این ماشین های مسافر کشی وقتی ظرفیت 4 نفر تکمیل شد من وسط دو نفر از دوتا دنیای متفاوت نشسته بودم یکی سرهنگ لباس شخصی بود و اون یکی از همین لیلی های یکساعته که الحق عجب اسمی انتخاب کردی …این دخترک اونقدر ساده بود که همون دقیقه اول همه چی رو لو داد برام…اینورم یکی نشسته بود با عکس اقاش پشت زمینه گوشیش و صدای نوحه زنگ موبایلش و اینورم دخترکی ساده زیر هزار کیلو آرایش که مرتب سیگار می کشید اما تا بهت نگاه می کرد همه سادگیش لو می رفت و چه تضاد عجیبی بود…چقدر این چند ساعت راه رو داغون شدم و حتی یکبار به بهانه سرفه اشکمو پاک کردم…لعنت به این زندگی
عالی بود بسیار
هه کرامت انسانی که قرار بود بدن
مدوزا ” !بهتر از قبل نوشتی پیشرفتت خجسته !نام داستانت خودش یه شاهنامه ست و ارزش صدها داستانو داره !از هرچی الهام گرفتی و نوشتی فوق العاده بود حس صمیمیت ، سادگی و همذات پنداری موج میزنه تو داستانت و همین بی پیرایگی گاهی نشونه بلوغ نویسندگیه … بدون تکلف با سکس دنیای زیر زمینی روسپی ها رو روشن کردی و تمام کنجاشو کاویدیگفتی بدشون میاد گفتی توی برزخ ن نه زنده نه مرده …تو گفتی و ما باور کردیم چون قدرتمند نوشتیداستانت از پلان های اخرت با کامیلا – از درونکاوی وحشتناکت – از وابستگی مادرانه اونا و از دیالوگ سهمگین پایانی ت اوج بیشتر و دلچسب تری میگیرهتوی داستان هر پیامی که خواستی رسوندیلایک
مدوسا یا مدوزا زن نفرین شدهداستانت عالی بود قلمت خیلی حرفه ایتصویری از واقعیت بعضی زندگیهارو پیش کشیدیاین فقط توکشور ما نیست همه جا هست توکشور ما فقط تو چشترهموفق باشی بازم بنویس
مدوزا عزیز عالی کمترین صفتی که میشه به داستان که نه به دلنوشتت داد.آفرین به امید روزهای بهتر
لايك
بازم یه داستان سکسی دیگه که آدمو خیس میکنه .
اولین نظرم. در کل 5 سال همراهی با سایت !سبک نگارشت بسیار زیبا و روان بود.گاهی میتونستی روی موضوعات تلخ اجتماعی مانور بیشتری بدی و خیلی ساده نگذری ولی هیچ وقت هم از داستان خارج نشدی.شاید یه روز تصمیم بگیرم دست به نوشتن ببرم و از بسیاری از حوادث تلخ پرده برداری کنم…
خیلی سخته ببینی یا بدونی یه انسان تو شهرت زندگی نمیکنه و از دستت هیچ برنمیاد. دردناکتر اینکه این غمنامه هر روز و هر روز تکرار میشه
متاسفم خیلی دردناکه ولی واقعیت
باز داستان زنان تن فروش قهرمان و مردان پولدار خبیث!به نگرتان اینجور داستان ها دیگر دمده نشده؟من فقط در عجبم چرا در اکثر این داستان ها اولین فکری که به سر قهرمان داستان خطور میکند تن فروشی و خوابیدن زیر مردان است و مثلا هیچکدام نمیرود در خانه سالمندان خدمتی به این پیرمرد پیر زن های بینوا بکند؟چرا به عنوان یک خدمتکار نمیرود کف بیمارستان و چمیدانم آزمایشگاه ها را طی بکشد؟چرا نمیرود در یک دهاتی آنجا در مزرعه کار کند؟چرا اصلا گدایی نمیکند؟حتما باید چیزی را به عرضه بگذارد و و جماعتی از مردان را به رستگاری برساند؟
دلم گرفت …بغضم شیکست…سخـــــــتهخیلی سختارامش واست ارزو میکنمو عاشق تیکه های کرمونی همشریم
موضوع كليشه اي بود ولي حقيقتي هست ك در حال حاضر در جامعه موج ميزنه، قلمت صميميه و به دل ميشينه ، اسم داستانت هم خودش يه نوع ابتكار بود، بازم بنويس
چی بگم که حقیقته (dash)
تازه وضع جامعه یادم رفته بود و برام عادی شده بود با این نوشتت داغونم کردی ولی باز فراموش میشه 🙁 🙁 🙁 🙁
چه جالب و قابل تامل نوشتی.قلمت مانا و پایدار 42 ?
خسته نباشی داستانی زیباوجذاب وواقعی .لازم نیست داستان نویسنده باشه ولازم نیست ایرانی باشه.این داستان تمام تنفروشان دنیاست که درتمام کشورها چه غنی چه فقیرچه کو چک چه بزرگ اتفاق می افته اولی نیست واخری هم نخواهدبود .ازعهدقدیم بوده امیدوارم روزی برسدکه شاهدچنین ماجراهائی نباشیم ولی محال است.
بهترین داستانی بود که اینجا خوندمموفق باشی
فوق العاده قشنگ نوشتی. ? ?
ب اندازه ی ی پسر درکش کردم و همونقدرشم خیلی برام سنگین بود…دوست دارم سرمو مث کبک کنم تو برف تا نبینم چیزایی رو ک هیچکاری براشون نمیتونم بکنم…
طلا طلاست چه توی جوب چه توی سینهآهن آهنه …جنده جنده ستدیگه م درست نمیشه یه خوش تیپ بیاد دوباره وا میده نباس اینقده هرزگیو خوب نشون بدی
من معمولا از این قبیل داستانای خودفروشی و تجاوز و… خوشم نمیاد و نمیخونم, ولی داستانت بی نظیر بود, هم خیلی ناراحتم کرد هم خیلی به دلم نشست 🙂
گريه كردم بخاطر تو بخاطر زندگيت و…اين داستان زندگي خيلي از ماهاست با تمام وجودم دركت كردم …
بچه ها سر يه كوس كردن با ١٠٠ تومن چه كامنتا كه نميزازن :/
اقايوني كه تحت تاثير قرار گرفتين نگين من نميفهممولي هر موقع تونستين يكي از همين ليلي ها پيدا كنيد و ١ ساعت فقط جلوش گريه كنيد و بخوايد كه گذشتشو بدونيد و كمكش كنيد تازه ميشيم ١-١انقدر نگيد متاسفممن يكيو نجات دادمشما هم فقط لب و دهن نباشيدهمتون ١٠٠ بدين تا كون همين مدوزا نزارين ولش نميكنين
می دونی چرا بد بختی هات بیشتر و بیشتر شد؟چون خونه ای که توش پول این چیزا بره خیر نمیاد
مدوزای عزیز لایک تقدیم بابت نگارش عالیدیس لایک تقدیم بابت قضاوت در مورد والدین،آیا قبل از قربانی کردن خود از پدر مادر پرسیدید؟سختی زندگی، عدم توانایی پدر مادر در اجرای مسئولیت قبول.میگفتید پدر و مادر نتوانستند از پس کمترین مسئولیت خود در قبل رفاه بنده بر بیایند و من تنفروشی کردم قابل درکتر بود تا اینکه فرافکنانه تن فروشی خود را معلول نجات پدر مادر بدانید،شاید زندان و مرگ برای آنها شیرینتر از راه نجات شما بود.در کل بحال آدمیت باید گریست که تنها راه چاره تن فروشی میشودممنون از قلم پر دردتزنده باشی
فقط یچی میتونم بگم(((دمت گرم)))عالی بود
خوشم اومد 👏 😎
عالی نوشتی