فینال من و دختر عمه در رختخواب

خانواده های ما خیلی مذهبی بودند و از اونجایی که مادرم تک دختر و فرزند شهید بود در نتیجه از طرف مادر به جز یه مادربزرگ، فامیل دیگری نداشتیم. در نتیجه از همون بچگی ما همیشه در جمع فامیلی خانواده پدریم بودیم. خانواده پدریم هم بسیار پرجمعیت بودند ۲ عمو و ۵ عمه داشتم. از نظر سنی پدرم با عمه هانیه نزدیک به هم بودند و تقریبا در یک محدوده زمانی نزدیک به هم هم ازدواج کرده بودند و به همین دلیل من و نرگس جونم هم توی یک سال دنیا اومده بودیم و تنها چندماه با هم اختلاف داشتیم که یعنی من یه کم فقط یکم از اون بزرگتر بودم. از اونجا که خانواده های ما مذهبی بودند بین پسر و دختر فاصله جدی وجود داشت طوری که در تمام سالهای بچگی با وجود آن همه دور همی های دائم در خانه مامان جان (مادربزرگ) من و نرگس معمولا از هم دور بودیم. و الان که دارم فکر میکنم در واقع همیشه بعد از دوران عروسیش بوده که یه خورده یخمون باز شده و بگو مگویی با هم داشتیم… از عروسیش هم بالغ بر ۱۰ سال میگذره… خلاصه اما من از همون بچگی توی نخش بودم یه دختر سبزه مبزه و برنزه و بی مو و سکسی که باسن جنیفریش هر نگاهی رو نوازش میکرد.

همین چند ماه پیش پدربزرگم فوت شد و توی مراسم مختلف ختم پس از مدتها دوباره دیدمش و به راستی زیباتر از همیشه شده بود حالا که سنی ازمون گذشته بود به نسبت عاقل تر شده بودیم و مثل آدمهای عادی تازه یاد گرفته بودیم که با هم میتونیم معاشرت کنیم و به راستی ما همزاد هم بودیم در بسیاری مسائل فکری و رفتاری مشابه هم هستیم. اون خیلی وقته که ازدواج کرده و دوتا دختر کوچولوی خوشگل هم داره اما من چند سال پیش دوران عقد رو ناتمام رها کردم (طلاق دادم و پدر بیچاره ام مهریه عروسش رو هم همون موقع نقد سلفید.) دیگه هم دور و بر ازدواج نرفتم و خب خدا رو شکر شغلم هم طوریه که دور و برم تا دلتون بخواد زنهای خوشگل و سکسی هستند و این سالهایی که مشغول به کار بودم هر وقت اراده کردم با بهترین و زیباترین خانوما خوابیدم اما تمام دنیا برای من یک طرف و نرگس طرف دیگه است. (توی کار کیف و کفش زنونه هستم). سرتونو درد نیارم همین اواخر برای بار نخست پس از مراسمات ختم گذرم به سر خاک پدربزرگ افتاد و رفتم و اونجا و حدود شاید ۵ دقیقه به نوشته های روی قبرش خیره ماندم و خاطراتی که خودم از پدربزرگ داشتم رو مرور کردم. وقتی که بر می گشتم در راه بازگشت بزرگترین شانس زندگی بهم رو کرد، نرگس رو دیدم او هم سر خاک پدربزرگ آمده بود، خوش شانسی من فراتر از این مقدار بود … او تنهای تنها آمده بود، برای اولین بار در عمرم با او تنها روبرو می شدم ، تا بحال چنین اتفاقی برای ما نیفتاده بود…

+به به سلام، حال شما، مشتاق دیدار.
-اوا، سلام، چطورین؟
+متشکرم، تنها اومدی، دخترای گلت کجان پس؟ (میدونستم شوهرش از اوناست که همیشه خدا سر کاره)
-خب محیط گورستان برای دختر بچه هام مناسب نیست اونا رو نیاوردم.
+داری میری پیش بابابزرگ، میام که تنها نباشی
-ولی آخه داشتی برمیگشتی…
+مهم نیست، بابت بازار نگرانی ای ندارم، فروشنده هام کاملا مورد اعتمادم هستند. هم امروز وقتم آزاده. خب چی کارا می کنی؟
-هیچی سرگرم خانواده ام هستم و بگو مگوهای دیگر…
پس از خوش و بش های خانوادگی بحث رو بردم به دوران دانشجویی…
+توام تحصیلاتت رو تا لیسانس ادامه دادی آره؟ (البته از اون زمونا خیلی سال گذشته)
-آره، البته ارشد هم رشته و دانشگاه خوب پذیرفته شدم اما شوهرم با ادامه تحصیلم موافق نبود.
( خب یه حدسایی دارم میزنم که اوضاع با شوهرش زیاد نمیتونه خوب باشه)
… او هم از دوران دانشجویی من پرسید
+اصلا خاطره خوشی ندارم، افتضاح بود، چرت، مسخره، بی ثمر…
-اوا، چرا؟
+ای بابا، چی بگم آخه؟
-نمیدونم، هرچی…
+نمیدونم چرا دخترای دور و برمون درب و داغون بودند… در تمام اون سالها شاید تنها به یکی دوتا دختر خیلی معمولی کمی نزدیک شدم اما توجه کن خیلی معمولی بطوریکه تو در برابر اونا ملکه زیبایی هستی، اصلا قابل مقایسه نیستند با هم (اینا رو که میگفتم گل از گلش می شکفت و کیف میکرد که دارم از خوشگلیش تعریف میکنم… به راستی هم او در میان همه دخترهای فامیل درجه یک بود، من حتی وقتی سنم کم بود دلم میخواست که با او ازدواج کنم اما هیچوقت روم نشد که حرفشو بزنم
)
همینطور دقایقی به این صحبت ها ادامه دادیم، دلیلی نمیبینم وارد جزئیات بیشتر بشم…
کم کم باید بر می گشتیم …
+خب میری خونه، من میرسونمت
-نه مزاحمت نمیشم…
+مراحمی…
تمام مدتی که در ماشین بودیم ضبط روشن بود و هیچ حرفی نمی زدیم و در میان ترانه ها ترانه ای که توصیف افکار من در باب او بود ” خورشیدم، خانومم، من با تو آرومم… رویامی، دنیامی، دستاتو می بوسم…”
بالاخره به خانه او رسیدیم، فاصله گورستان تا خانه او کم نبود، شاید نیمی از شهر، شاید هم بیشتر
+واقعا خوشحال شدم که دیدمت، غیر منتظره بود…
-لطف داری ، ممنون که محبتت زیاد بود
+موقع خداحافظی دست بدیم یا چی؟
-جا خورد، گفته بودم که در فامیل ما از این خبرا نبود، لبخند می زد اما مات و مبهوت بود از جمله ای که شنیده، کمی ترس برم داشته بود نکنه برای خودم دردسر درست کردم، اما نه لحظاتی بعد دیدم دستای نازنینش توی دستامه، دستانی که گرم بود و پر از زندگی… خدافظ اِبی
+خنده ام گرفت، آخه بعد سی و اندی سال این بار نخست بود که او به طور مخفف نام منو به زبان آورده بود (ابراهیم: ابی)
فقط پیش از خداحافظی بهش گفتم… این همه سال که من توی کار کفش بودم چی شد هیچوقت سمت ما نیومدی؟
گفت چشم میام ایشالا و دیگه خدافظی کرد و رفت
… تعارف نکرد که بیا خونه… خب کاملا برام طبیعی بود.
من زیاد توی مغازه نمی مونم ، فقط سر می زنم و خریدها رو انجام میدم و چک ها رو پاس میکنم، تمام کارها با فروشنده هامه اما خب معمولا همون دور و اطراف مغازه کس چرخ می زنم یا با باقی کسبه این برو اون بر می رم… چند روز گذشته بود و خب خوشبختانه زیاد از مغازه دور نبودم که مجید (فروشنده ارشدم) بهم زنگ زد: آقا ابراهیم کجایی؟ یه خانوم محترم اومدند مغازه و سراغ شما رو می گیرند…
نپرسیدم کیه و گفتم، اکی میام…
به مغازه رسیدم و اصلا توی فکر نرگس نبودم، یادم شده بود خاطره های سر خاک و خدافظی و دستان گرمش رو… اما حالا، نه، دوباره نرگس من،…
+سلام و درود ، احوال شما، خیلی خوش اومدین
-اوا، سلام‌، خوبین، شما که هیچوقت هم مغازه نیستی؟
+شرمنده ام ، واقعا شرمنده ام، اگر خبر داشتم که امروز میای حتما مغازه میموندم، وای راستی من اصلا یادم شد اون روز شمارمو بدم.
-خب مهم نیست، راس راسی کارهای شیکی دارید، مغازتون هم خیلی قشنگه
+همه اش متعلق به شماست
اجناس رو انداز برانداز می کرد، خب او برای خرید آمده بود، خودم شخصا فروشنده او شده بودم و فروشنده هام به مشتریان و امور دیگر مشغول بودند… هر کفشی رو که بر می داشت خودم پاش می کردم و قوزک پا و مچ های پاش رو لمس میکردم، کیف ها رو خودم به شانه او می انداختم… من با زنان زیادی بوده ام اما برای او هنوز همان پسر آفتاب و مهتاب ندیده بودم، من از بچگی فقط یک عشق داشتم، در دنیا برای من گویی او تنها دختر بود.
کیف، کفش اسپرت، پاشنه بلند و صندل… از هر کدام بالاخره و با وسواس زیاد انتخاب نموده بود، با هم به سمت صندوق می رفتیم که براش داخل جعبه و مشما بزاریم… کارتشو در آورد… و من : نرگس جان؟ با ما هم؟ اصلا حرفشو هم نزن… و او : وای نه ، این چه حرفیه، و اصرار به پرداخت… چهار تیکه جنس که سهل من حاضر بودم خودم رو فدای او کنم.
+خیلی خیلی خوب کاری کردی که مغازه خودت اومدی، از این به بعد بیشتر بیا و هر موقع اومدی قدمت روی چشمامه، حتما هم روز پیشش بهم زنگ بزن که خودم مغازه باشم چون من اصلا برنامه هام مشخص نیست… میری خونه؟
-آره ، (گوشیش دستشه و داره با اسنپ ور میره)
+نیازی به اسنپ نیست … من میرسونمت…
-اوا، نه بابا به خاطر من نمیخواد خودتو از کار بندازی…
+نه همه چی مرتبه، بچه ها کاملا حرفه ای هستند ، خب بریم…
-آره ، بازم کلی ممنون، کاش اجازه میدادی حساب کنم آخه اینطوری خیلی شرمنده شدم…
+چه حرفیه عزیز من، همه این سالها برام سوال بود که چرا حتی یکبار مغازمون نیومدی و هرچی میخوای از خودمون بخری!!
حالا دیگه برعکس روزی که از سر خاک بر می گشتیم داخل ماشین صدای ضبط رو بسیار کم کرده بودم که با هم حرف بزنیم… به اندازه تمام سالهایی که از هم دور مانده بودیم…

-خب اصلا چرا این همه سنت گذشت و دوباره ازدواج نکردی، چرا عاقبت تو و مریم اون شد؟ اینطور که من شنیده بودم ماجرای عشق و عاشقی تو و اون که زبانزد خاص و عام شده بود و بخاطر هم با خانواده هاتون درگیر شده بودید؟
+ای بابا ، ای بابا… چی بگم از کجا بگم؟ عشق و عاشقی؟ مریم؟ برای من هیچ عشقی در میان نبود توی شرایط بدی قرار گرفتم و راه پس و پیش نداشتم… چهار سال باهم بودیم و همه کار با هم کرده بودیم ، یه دختر عوضی بود که فقط عاشق پول من و بابام بود، منم جوون بودم و خام و بعد ۴ سال دوستی عقد کردیم اما خب دوران عقدمون به ۱ سال هم نرسید، آخرش کارمون به طلاق رسید و اون بچه گدا هم مهریه رو گرفت و رفت پی زندگی خودش الانم آمارشو دارم که چه کثافت کاری ها که نمیکنه. اشتباه کردم نرگس، اشتباه، کلا زندگی من اشتباه بود ، من اون روزا که جوون بودم جرات نداشتم حرف دلمو به کسی بزنم البته خب وقتی پای مریم توی زندگیم باز شد دیگه برای گفتن حرف دلم خیلی دیر شده بود، اصلا فایده ای نداشت، حرفی نمانده بود که بشه بزنم… (او چند سال پیش از آن ازدواج کرده بود)
-متوجه نمیشم، یعنی چی؟
بیخیال، نمیشه گفت ، ازم نخواه که چیزی بگم…
-( توی فکر فرو میره، شاید کمی ناراحت شده… ) یعنی دختر دیگه ای رو دوست داشتی؟
+لبانم به هم دوخته، دست راستم روی فرمون، دست چپم روی شقیقه ام، چشمها خیره به چراغ قرمز، هیچ حرفی ندارم…
-اوا، ابراهیم، چراغ سبز شد، چته تو، راه بیفت
+ها، نرگس، چی گفتی؟
-صدای بوق پشت سرت رو نمی شنوی؟ چراغ سبز شده، راه بیفت.
+راه میافتم، اما نه قبلش چی گفتی، دوباره بگو، چی ازم پرسیدی
-اوم هیچی، پرسیدم دختر دیگه ای رو دوست داشتی؟
+(چشم هام حال و روز خوشی ندارند ، رعد و برق زده اما بارانی در کار نیست ، نباید شکننده تر از این به نظر بیام) آره خب، یه دختر که همیشه دوسش داشتم ، خیلی بیشتر از اون چیزی که در تصورت بگنجه)
-خب اون چی شد؟
+اصلا چیزی نبوده که بشه ، بین من و او همیشه فاصله بود
-اون کی بوده؟ من میشناسمش؟
+هاهاهاها ؟ نه تو از کجا میخوای بشناسیش ؟ منم خودمو نمیشناسم
-داره دوزاریش میفته، ابراهیم تو هم خودتو نمیشناسی؟ وایسا ببینم چی داری میگی یعنی چی این حرفا؟ من الان متوجه نمیشم… چه خبره اینجا… مگه منم خودمو نمیشناسم ؟ یعنی من ؟ یعنی من اون دختر مورد نظرت بودم؟
+آه داد و بیداد، نرگسِ من تو رو جان دوتا دختر گلت هر حرفی که امروز داریم می زنیم همینجا با هم چالش می کنیم برای من هم شر درست نکن، خودت که میدونی من توی فامیل همیشه گاو پیشونی سفید بودم… تو رو هم به جون دخترات قسم دادم، خودتم میدونی که منم اونا رو چقدر دوست دارم و هر وقت که دیدمشون با چه عشقی بغلشون کردم و ناز و نوازششون کردم…
از توی کیفش چند تا دستمال کاغذی در آورده، گریه میکنه و بی قراره، خیلی بی رحمی ابراهیم، اون همه سال بچگی و نوجوانی، ما همیشه پیش هم بودیم تو هیچ وقت کلمه ای با من حرف نزدی، خودت هم خوب میدونی دلیلش چی بود، نگو توی خانواده های مذهبی بودیم و این چرت و پرتا نه این داستانا نیست… همش بخاطر اون روزی بود که توی حیاط خونه مامان جان فوتبال بازی می کردیم و اتفاقاتی که بعدش افتاد، زمانی که فقط ۶ سالمون بود، بیشعور اون چه غلطی بود که تو کردی؟ ها؟ با خودت چی فکر کردی اون روز؟ آخه مگه یه بچه ۶ ساله چیزی سرش میشه از اون چیزا ؟ ها ؟ … و دستشو میاره و محکم چندتا ضربه به سینه ام میزنه… بی رحم، شیطون صفت… آخه تو اصلا میدونی عشق چی هست؟ تو بیشعور فکر میکنی تمام این سالها من خاطره اون روز اصلا از ذهنم پاک شد؟
آروم دستمو از روی شونه هاش رد میکنم و میارمش که توی بغلم بگیرم… نرگس جان، عزیزِ من، آروم باش، عزیز دلم، (داره توی بغلم گریه میکنه) جونم ، جونم، تمومش کن نرگس ، بخدا منم پر گریه ام، منم پر هق هق ام… نکن اینطور… من که گفتم نباید چیزی بگم… گفتم که این حرفا گفتنی نیست…
توضیح ماجراهای حاشیه ای فوتبال : خب همون دکتر بازی ها و مسخره بازی هایی که همه توی فامیل خودشون داشتند.
+نرگس، شرمندتم، منو ببخش، اما بدون هنوزم دختر رویاهای من تویی، هیچ شبی نبوده که با حسرت آغوش تو به رختخواب نرفته باشم.
-نه ابراهیم، من هیچ وقت نتونستم ببخشمت، نه به خاطر اینکه توی ۶ سالگیمون تو‌ منو بغل گرفتی دستاتو از پشت دور شکمم پیچوندی ، اینکه یه هو از پشت دامن حس کردم یه سیخ کوچولو‌ داره با باسنم ور میره… که اصلا نمیدونستم چی هست و چه اتفاقی افتاده… من دلم از این پره که اون همه سال تو چرا دیگه هیچوقت به من چیزی نگفتی؟ چرا وقتی بزرگتر شدیم، راجع به اتفاقی که اون روزافتاد نیومدی باهام حرف بزنی، بی معرفت من که داداش نداشتم تو چرا منو مثل خواهرت نمی دونستی، چرا بین ما این همه فاصله بود، چرا پیش از اینکه من ازدواج کنم بهم نگفتی که بهم حس داری ؟ و چرا حالا داری میگی؟ چرا فکر نمیکنی که منم یه زنم و ممکنه خیلی حس ها داشتم، خیلی جنگ ها با خودم، خیلی حسرتها، و خیلی چیزای دیگه، تو اصلا اون موقع که من ازدواج کردم خودت شاهد بودی که فامیل چه نگاه های مسخره ای به شوهرم داشتند کسی اونو داخل آدم حساب نمی کرد…
( شوهرش یه مرد ضعیف جثه و لاغر مردنی بود)
+هرچی که بهم بگی حق داری نرگسم… اصلا بازم من و بزن ، عقده تمام این سالها رو خالی کن.
-ابیِ طفلکِ من، ببین چطور معصومانه داره باهام حرف میزنه…!

و دوباره همون آهنگ و دستان من که ولوم رو میچرخونه میبره بالا تا توی گوش کل شهر بپیچه “

زیبایی، محجوبی، مغروری، جذابی
چشماتو میبندی، با لبخند می خوانی

تا وقتی اینجایی، این خونه پابرجاست
ما با هم خوشبختیم، دنیای ما زیباست

و حالا پس از سالها حسرت و خون دل ، یار به روی من آغوش گشوده و من دست از بند بند وجود او بر نمی دارم، یار را به خانه ام می برم و با او برنامه ها دارم و اولین سکس واقعی من و او اتفاق می افتد … اگر دوست دارید وقایع سکس رو هم با آب و تاب براتون بنویسم در کامنت نظریات تونو بنویسید تا با به باقی داستان و ماجراهای رختخوابی ادامه بدم. ببخشید که داستانم تا اینجا سکسی نشد و همه اش شد مقدمه ، اما فینالمون تماما سکسه، آماده اید بریم فینال؟

نوشته: ابی

بازدید 6,379

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

11 پاسخ به “فینال من و دختر عمه در رختخواب”

  1. پس بیخود نیست که اون پیرمرد متوهم و ابله غاصب مقام رهبری فکر میکنه از انسانها بالاتره!وقتی پایین‌دستیا اینجوری فکر میکنن: … و مثل آدمهای عادی تازه یاد گرفته بودیم که…!عجب،یعنی شما مذهبیا همه‌تون همینجوری فکر میکنین؟که از آدمهای معمولی و عادی بالاترین؟اونم چون مثلا دین‌پرستین؟!اصلا پس تو این سایت چه میکنین خب؟ سوای اینها مگه نمیگفتین…ول کن بابا بیفایده‌ست!

  2. داستان قشنگی بود ولی به درد اینجا نمیخورهخواهشا تو داستان هاتون کمتر واسه خودتون نوشابه باز کنید

  3. این داستان اشتباه فرستادی، باید توی برنامه ایتا میذاشتی.قشنگ مینویسی ولی ناقص

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید