سلام . از روزی که رضا منو خونشون برد و لباسهای زنشو تنم کردم دیگه به کلی روحیه ام عوض شد . انگار بار سنگینی از روی بدنم برداشته بودن . دیگه رضا میدونست که حسم زنانه است . و من هم به او کاملا اعتماد کرده بودم. روزها یکی پس از دیگری میگذشت و رضا هر چند روز یک بار با من تماس میگرفت و صحبت میکردیم . من و رضا اونقدر به هم علاقه مند بودیم که رضا خصوصی ترین مسائل زندگی اش را به من میگفت حتی جزئیات سکس با خانومش رو واسم مو به مو میگفت. نمیدونم منظورش چی بود شاید میخواست من مثل خانومش بشم و یا حتی بهتر از خانومش . مثلا میگفت خیلی به سکس مقعدی علاقه دارم ولی خانومم اصلا تمایلی نداره . حتی یک بار وقتی به او پیشنهاد داده بود ، چند روزی قهر کرده بود .
رضا میگفت من فقط آرزومه یک بار با خانومم سکس مقعدی رو تجربه کنم .
بالاخره صبح یک روز تابستونی گوشی ام زنگ خورد . و وقتی روی صفحه گوشی ام رو نگاه کردم رضا بود . خیلی با عجله جواب دادم . طبق معمول رضا میخواست بیاد پیشم . بهم گفت نیم ساعت دیگه در خونتونم . خیلی سریع دوش گرفتم و خودمو واسه رفتن پیش رضا آماده کردم . رضا گفته بود که میام دنبالت . قبل از اینکه در خونه رو بزنه به او زنگ زدم که دارم میام .
وقتی اومدم دم در رضا رو دیدم که خوشتیپ تر از همیشه با لبخندی از سر شوق بر لبانش بهم سلام کرد .
سوار شدم و بعد از خوش و بش علی دستش رو روی پایم گذاشت و گفت عزیزم نمیخواهی من و تو یه شب تنها باشیم .
من هم که خیلی خجالتی بودم گفتم هر وقت تو بگی من میام پیشت . فقط یه خواهشی دارم . رضا گفت چه خواهشی ؟؟
گفتم نمیخوام حضور من برای تو باعث دردسر بشه ! و دوم اینکه باید واسم کمی لباس بخری !! رضا گفت همین !!
از بابت خانومم خیالت راحت او نمیفهمه.
خب حالا بگو ببینم لباس چی واست بگیرم !؟؟
صورتم از خجالت قرمز شده بود ، بی اختیار گفتم لباس زیر …
رضا گفت ای به روی چشم … حتما میخرم واست خانومم …
وقتی میگفت خانومم ، قند توی دلم آب میشد .
ولی از طرفی هم لباسهای خانومش هم عالی بود . و بیشتر دلم میخواست لباسهای زهرا را بپوشم . چون زهرا هم چادری بود و هم زیبا ، از طرفی لباسهای او بوی زنانگی می داد . دلم میخواست وقتی لباسهای زهرا رو تنم میکنم ، رضا حس کنه خانومش کنارش هست .
چند ساعتی با رضا توی خیابون گشت زدیم . و و رضا کلی صحبت کرد . حس کردم رضا تنها کسی هست که میتونم بهش احترام بزارم . از طرفی خیلی از رضا خوشم اومده بود . چون هم خوشتیپ بود و هم پولدار .
ساعت ۱۰ بود که رضا منو دم خونمون پیاده ام کرد . اصلا نمیخواستم از رضا جدا بشم . انگار داشتم با او وابسته میشدم .
ادامه دارد …
رضا میگفت من فقط آرزومه یک بار با خانومم سکس مقعدی رو تجربه کنم .
بالاخره صبح یک روز تابستونی گوشی ام زنگ خورد . و وقتی روی صفحه گوشی ام رو نگاه کردم رضا بود . خیلی با عجله جواب دادم . طبق معمول رضا میخواست بیاد پیشم . بهم گفت نیم ساعت دیگه در خونتونم . خیلی سریع دوش گرفتم و خودمو واسه رفتن پیش رضا آماده کردم . رضا گفته بود که میام دنبالت . قبل از اینکه در خونه رو بزنه به او زنگ زدم که دارم میام .
وقتی اومدم دم در رضا رو دیدم که خوشتیپ تر از همیشه با لبخندی از سر شوق بر لبانش بهم سلام کرد .
سوار شدم و بعد از خوش و بش علی دستش رو روی پایم گذاشت و گفت عزیزم نمیخواهی من و تو یه شب تنها باشیم .
من هم که خیلی خجالتی بودم گفتم هر وقت تو بگی من میام پیشت . فقط یه خواهشی دارم . رضا گفت چه خواهشی ؟؟
گفتم نمیخوام حضور من برای تو باعث دردسر بشه ! و دوم اینکه باید واسم کمی لباس بخری !! رضا گفت همین !!
از بابت خانومم خیالت راحت او نمیفهمه.
خب حالا بگو ببینم لباس چی واست بگیرم !؟؟
صورتم از خجالت قرمز شده بود ، بی اختیار گفتم لباس زیر …
رضا گفت ای به روی چشم … حتما میخرم واست خانومم …
وقتی میگفت خانومم ، قند توی دلم آب میشد .
ولی از طرفی هم لباسهای خانومش هم عالی بود . و بیشتر دلم میخواست لباسهای زهرا را بپوشم . چون زهرا هم چادری بود و هم زیبا ، از طرفی لباسهای او بوی زنانگی می داد . دلم میخواست وقتی لباسهای زهرا رو تنم میکنم ، رضا حس کنه خانومش کنارش هست .
چند ساعتی با رضا توی خیابون گشت زدیم . و و رضا کلی صحبت کرد . حس کردم رضا تنها کسی هست که میتونم بهش احترام بزارم . از طرفی خیلی از رضا خوشم اومده بود . چون هم خوشتیپ بود و هم پولدار .
ساعت ۱۰ بود که رضا منو دم خونمون پیاده ام کرد . اصلا نمیخواستم از رضا جدا بشم . انگار داشتم با او وابسته میشدم .
ادامه دارد …
نوشته: چادری
4 پاسخ به “علی داشت کم کم منو علاقمند میکرد”
بی شرف بلاخره علی بود یا رضا
بنظرم انقد دادی ک یادت رفته این خاطره مال رضا بوده؛ نه علی 😀
خیلی چرت نوشتی معلومه هذیان هم میگی علی یا رضا !؟
کس مشنگ خب مگه جایزه میدن بنویسی؟!