بر خواب- جایی از هُشیواری و رویا لمیده ام،
مستانه می آید!
بی پوششی که فاصله اندازد؛
میان داغِ تنش؛
با باغِ تشنگی ی بی قرارِ من.
می آید؛
با کَبک هایِ وحشی ی پستان هاش؛
با لرزشی خفیف پایینِ پلک هاش،
چشمانش چشمه هایِ تمنّا
با اشتیاقی که در هیچ غزل در نمی آید؛
بازوان نیلوفر می کند؛
بر گردنم،
لب بر لبم می دوزد،
تابستان می شود!
و سینه ام در داغِ رگ کرده ی پستانهاش می تپد
صورت می فشارم بر نرمی ی شکمش
دست هام بر جادویِ سرینش درنگ می کنند
و می فشارم این سیتارِ جادو را
به بی قرار ترین سینه ای که شعله ور است
و می نوازمش به خوش ترین نوازشِ انگشتان
و آه…
خدای من!
در فواصلِ نُت ها؛
صدایِ سکوت می آید
و سیتارَم به ترنُمی که به هیج ترانه ای نمی
ماند
چشمانِ مرا به تاراج می برد
می نوازمش آن گونه؛
که کویر را در خوابِ باران بیدار می کند،
و طوطیان قفس را به رویایِ جنگل های دور می
برد.
می نوازم اورا به آهنگی غریب؛
او در لرزشی سرخوش آرام می گیرد.
و من هنوز در خوابِ او آواز می خوانم.
مستانه می آید!
بی پوششی که فاصله اندازد؛
میان داغِ تنش؛
با باغِ تشنگی ی بی قرارِ من.
می آید؛
با کَبک هایِ وحشی ی پستان هاش؛
با لرزشی خفیف پایینِ پلک هاش،
چشمانش چشمه هایِ تمنّا
با اشتیاقی که در هیچ غزل در نمی آید؛
بازوان نیلوفر می کند؛
بر گردنم،
لب بر لبم می دوزد،
تابستان می شود!
و سینه ام در داغِ رگ کرده ی پستانهاش می تپد
صورت می فشارم بر نرمی ی شکمش
دست هام بر جادویِ سرینش درنگ می کنند
و می فشارم این سیتارِ جادو را
به بی قرار ترین سینه ای که شعله ور است
و می نوازمش به خوش ترین نوازشِ انگشتان
و آه…
خدای من!
در فواصلِ نُت ها؛
صدایِ سکوت می آید
و سیتارَم به ترنُمی که به هیج ترانه ای نمی
ماند
چشمانِ مرا به تاراج می برد
می نوازمش آن گونه؛
که کویر را در خوابِ باران بیدار می کند،
و طوطیان قفس را به رویایِ جنگل های دور می
برد.
می نوازم اورا به آهنگی غریب؛
او در لرزشی سرخوش آرام می گیرد.
و من هنوز در خوابِ او آواز می خوانم.
شعر از: خسرو باقر پور
اسن- تير ١٣٩٤
ارسال: بابك
منبع: اخبار روز
5 پاسخ به “عشق بازی نخستين (شعر)”
اگه تو شاعری من بچه کونکن بیا بشین سرش املت درست کنbiggrin
احسان هات فرمود:
احسان هات دستت طلا خیلی خندیدم بخصوص اخراشgood
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
خیرببینی احسانخیلی وقت بوداینطوری نخندیده بودمlol