راوی -داستانی رو که بارها از مادرم شنیدم و حسودی کردم به عشقشون رو با ی کم رویا پردازی میخوام بنویسم ،داستان مربوط به دهه هفتاد میباشد.
داستان مربوط به زنی بسیار زیبا هست
.
.
تنها دو سال بود از ازدواجم میگذشت که متوجه شدم بچه دار نمیشم و کارم شده بود دارو و دعا کردن ،
شوهرم اتوسرویس ماشین سنگین داشت و همه درآمدش رو خرج بچه دار شدنمون میکرد ،
پنج سال از ازدواجم گذشته بود و شوهرم برای اینکه شاگردی تربیت کنه که در مواقع نبودش مغازه رو بچرخونه خواهرزاده خودش سیامک رو که با گرفتن مدرک سیکل ترک تحصیل کرده بود شاگرد خودش کرد و تعلیم داد ،
سیامک با من دوازده سال اختلاف سنی داشت و بچه ای به شدت مسئولیت پذیر و با ادب بود ،
سیا منو زندایی الهه صدا میکرد و خیلی زود قبله پاکی منو همسرم شد و طی هشت سال که شاگرد همسرم بود ناهار و چرت ظهرانه رو خونه ما بود ،این اواخر یک سوم درآمد مغازه برای او شده بود تا بتونه برای آیندش پس اندازی داشته باشه ،
در آن روی داستان این منو همسرم بودیم که بعد از سیزده سال ازدواج از بچه دار شدن ناامید شده بودیم و برای تسکین حال همدیگه میگفتیم اگه خدا بچه نداده سیا رو داده که بهش مهر بورزیم ،
اینقدر مهر سیا به دل ما نشسته بود که قسم مابینمون جون سیا بود ،
هر وقت سوار بر موتور از مغازه برای ناهار میومدن مسافت داخل خونه تا جلوی در ورودی رو چنان با ذوق میرفتم که گویی بچه خودم اومده و تمام خطاب من به سیا عزیز دلم بود ،
در ذهن منو همسرم یک بت ساخته شده بود به نام سیا که طوافش میکردیم ،
فشار های عصبی منو همسرم مال وقتایی بود که دم از بچه دار شدن میزدیم و هر دو در این آرزو میسوختیم ،
هر چقدر جلوتر میرفتیم میفهمیدم رحم من قابلیت باردار شدن رو نداره و عشق بینمون نمیزاشت به جدایی فکر کنیم ،
در ی حادثه در مغازه جفت دستای همسرم زیر ماشین گیر کرد و دستاش با عمل جراحی پلاتین شد و باید دوماهی خونه میموند و اینجا بود که سیا بیش از پیش خودنمایی کرد و هم مغازه رو میچرخوند و هم در کار حمام و دستشویی و… همسرم کمکمون میکرد ،
فشار عصبی همسرم با خونه نشینی زیاد شده بود و از سکته قلبی اول تا سکته آخرش شش ماه بیشتر طول نکشید و آسمانی شد ،
اینبار طی چهل روز تباهی خودم و سیا و دیگر بستگان رو میدیدم ،
سیا حتی یک روز نبود که منو با بغل کردنش چه جلوی چشم بقیه چه در خلوت به گریه نندازه ،
خونه ای ویلایی هشتاد متری با یک در کوچیک و همسایه های خون گرم به من رسید و البته وسایل داخل مغازه اجاره ای که قیمت چندانی نداشت ،
چند روز بعد از چهلم در حالی که سیا با گریه اش گریه ام رو درآورده بود لابلای گریه اش بهم گفت که میخواد مغازه رو تنهایی بچرخونه و من که ایده ای نداشتم و میدونم که میتونست مستقل این کار رو انجام بده و اندک سرمایه ما رو بده ممانعتی نکردم و کارش رو تایید و تحسین کردم ،
فردای اون روز به وقت ناهار صدای موتور سیکلت سیا رو شنیدم و وقتی اومد خونه به رسم قبلی دفتر حساب و کتاب رو آورد و درآمد روزانه رو نوشت و منو صندوق دار درآمدش کرد ،
وقتی توی حرفاش شنیدم که قراره از این به بعد طبق روال قبلی ناهار رو خونه من بخوره اشکم رو از خوشحالی درآورد و بهم این انگیزه رو داد که هر روز کسی هست که باید براش ناهار درست کنم و میتونم مفید باشم ،
هر روز با کلی پول میومد و ناهاری رو که با جون و دل درست میکردم رو با من میخورد ،
ولی کار بزرگتری که انجام داد این بود که سر ماه همونجوری که با همسرم درآمد رو تقسیم میکرد با منم تقسیم کرد و به هیچ وجه حاضر نشد بیشتر از قبل از درآمد مغازه برداره ،
من که یک دهم اون درآمد برام کافی بود شروع کردم به پس انداز کردن تا ی وقت مناسب براش جبران کنم ،
هشت ماه از وفات شوهرم گذشته بود و من کلی پس انداز داشتم و هیچ طوری نمیتونستم براش جبران کنم و هیچ کادویی رو نمیپذیرفت ،
وقت ناهار که میدیدمش و تا رفتنش تماشاش میکردم و دیگه لحظه شماری میکردم تا فردا برسه ،
از بیتابی شروع کردم به دعوت هایی برای شام و اینطور هر روز میتونستم بیشتر این مرد بزرگ رو ببینم ،
در یکی از این ایام که برای شام و حساب و کتاب ماهیانه خونمون بود کار به دیروقت کشید و ازش خواستم که شب رو پیشم بمونه ،
سیا حالا منو برای اینکه یاد داییش نیوفتم زندایی نمیگفت و الهه صدا میزد و من اونو سیا صدا میزدم ،
کنار بخاری تشک دونفره من جمع شده بود رفتم سمتش و پهنش کردم و رفتم که از اتاق خواب تشک دیگه بیارم که سیا با ی جمله عامیانه گفت همین کافیه جفتمون روش میخوابیم ،
مطمئن بودم که از این گفته فقط میخواست زحمتی به من وارد نشه و قصد دیگری نداشت ،سیا کنار من روی تشک دونفره و زیر پتوی دونفره آماده خوابیدن شد و کمی نگذشته بود که صدای افتادن چیزی از توی حیاط اومد ،
سیا بلند شد و توی حیاط و خیابون رو نگاه کرد و برگشت و ازم پرسید قبلاً هم چنین چیزی پیش اومده و در جواب گفتم بله و اونم ناراحت و نگران من شده بود و از همون شب تصمیم گرفت که به جای ناهار شام ها رو با من بخوره و شب رو پیشم بخوابه ،
من که اینقدر از کنارش بودن خوشحال بودم احساس نمیکردم که ی زن سی و چهار ساله بیوه ام ،
با اومدن هرشبش به خونم تشک جداگانه ای براش تدبیر دیدم که بخاطر رفت و آمد بقیه فامیل بعد از رفتنش جمع ش میکردم ،
چند روز که گذشت و متوجه این مسئله شد دیگه نزاشت تشک بیارم و کنار من میخوابید ،
یک روز به وقت خواب بود که موقع حرف زدن تنش رو لمس کردم و با گفتن حرفاش احساساتی شدم و بغلش کردم و دستم رو تا روی سینش رسوندم و شروع به ابراز احساساتم نسبت بهش کردم ،
یک هفته ای گذشته بود که متوجه شدم معتاد بغل کردنش شدم و از این بغل کردن ها لذتی ممنوعهای میبرم ،
نمیتونستم بپذیرم چنین فکری نسبت به سیا دارم و سعی کردم از بغل کردنش فاصله بگیرم ولی دیگه دیر شده بود و حریم ها و حرمت ها شکسته شده بود و روز دومی که با پشت کردن به سمت سیا خوابیده بودم با شروع حرفامون سیا دستش رو روی بازوم و سرش رو نزدیک سرم گذاشت ،تنم زیر دستش به لرزه در اومده بود و حسابی گرم شده بودم ولی به هیچ وجه آمادگیش رو نداشتم ،
از فردای اون روز مثل زن شوهردار خودم رو تمیز و آماده سکس نگه میداشتم ،
سه روز بعد در حالی که یک بلوز قهوه ای دست دوز که یقه تنگی داشت و یک زیپ بیست سانتی پشت گردنش داشت و زیرش سوتین نبسته بودم و یک دامن مشکی بلند که یک شورت مشکی زیرش پوشیده بودم به بستر سیا رفتم و با تعلل سیا از پشت بغلش کردم و اینبار خیلی واضح یک بغل سکسی ازش گرفتم و با نوازش سر و سینش شروع به حرف زدن کردیم و اینبار حسمو در مورد بغل کردن ها پیش کشیدم ،
+وقتی بغلت میکنم یا بغلم میکنی بیشتر دلتنگت می شم انگار ترس از دست دادنت میاد سراغم ،همش فکر میکنم که قراره ازم گرفته بشی ،
دستم رو گرفت و فشرد و گفت قرار نیست ولت کنم ،
آهی بلند کشیدم و برگشتم پشت به سیا دراز کشیدم و گفتم بلاخره که یک روز باید زن بگیری و اون روز دیگه من تنهای تنها میشم ،
اومد و سرش رو پشت سرم گذاشت و دستش رو به بازوم گرفت و گفت اصلأ من غلط بکنم زن بگیرم ،تا ابد پیشت میمونم ،
دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم نه دور از جونت ،بلاخره که یک روز باید برام عروس بیاری ولی تا اون روز منو بغل کن که حسرت بغل کردنت به دلم نمونه ،
با اتمام این جمله دستش رو کشیدم و به حالت مایل به طاق باز توی بغلش جا گرفتم ،
دستش توی دستم بود و از شکم تا زیر سینه هام میکشوندمش ،
جواب حرفهای احساسیم رو با نوازش سرم داد و با تاخیر گفت هم بغلم و هم جونم مال توئه ،
بیشتر به پهلو شدم و گفتم پس بیشتر بغلم کن که از بغلت سیر بشم ،
جواب خواستم رو همراه با چشم داد و تمام فضای خالی بینمون رو پر کرد ،
دستش رو سمت دهنم بردم و بوسه ای به کف دستش زدم ،
سیا نزاشت چیز زیادی از لمس بوسه ام بگذره و موهام رو از گردنم کنار زد و بوسه ای به گردنم زد ،
دستش رو بردم و با لمس سینه ام روی قلبم گذاشتم و گفتم تپش قلبم رو حس میکنی که داره برای تو میزنه ،
با فشار دستش و مکث گفت آره قربون قلب مهربونت برم ،
با گفتن خدا نکنه شروع کردم به پایین دادن دستش و از روی سینم کشوندمش و تا شکمم بردمش و دوباره برش گردوندم رو به بالا ، بار سومی که این کار رو کردم دوباره بوسه ای به گردنم زد و لباش رو نگه داشت منم دستش رو بردم و روی سینم نگه داشتم و شروع کردم به فشار دادن دستش ،کمی بعد بوسه های سیا به بغل گردنم رسید و دستش روی سینم بسته میشد ،
حالا دیگه میتونستم رضایت رو از حرکاتش بفهمم و شروع کردم به بالا دادن بلوزم ،
بلوزم که به زیر دستاش جمع شده بود رو حس کرد و کمک کرد و دستش رو زیر بلوزم و روی سینم گذاشت و یکی یکی چنگشون میزد ،صدای نفس هام تند و تندتر میشد ، با ی دستش شروع کرد به پایین کشیدن زیپم و جای بوسه کردناش رو به مابین شونه هام برد ،
هنوز باورم نمیشد جفتمون تونستیم وارد این مرحله بشیم ،
خودمو فشار دادم به عقب و موفق شدم کیرش رو حس کنم و شروع کردم به بالا دادن دامنم تا سکسی از پشت داشته باشیم ،سیا دوتا بوسه آخر رو بلند شد و به صورتم زد و ازم جدا شد ،
از صدای پرت شدن لباساش فهمیدم داره لخت میشه ،
در پوست خودم نمیگنجیدم و هر لحظه مشتاق تر میشدم که کیرشو داخل بدنم حس کنم ،
سیا اومد و با بالا زدن دامنم تا شکم و کشیدن یک سمت شورتم به پایین طاق بازم کرد تا هم دامنم رو بالاتر بده هم شورتم رو در بیاره ،
چشمام رو بستم تا تموم بشه ولی سیا رو بین پاهام حس کردم ،
چشمام رو که باز کردم سیا رو در اون تاریکی دیدم که با کیر مردونه راست قامتش بین پاهام قرار گرفت و خودشو آماده کردنم میکرد ،
دستش رو دیدم که جلوی دهنش رفت و تفش رو روی کیرش انداخت و شروع کرد به زور زدن کیرش به زیر چوچولم ،
از درد دستم رو بردم و کیرشو به پایین تر هل دادم و بدون کلامی دستم رو روی سینش گذاشتم تا از جر خوردن کسم جلوگیری کنم ،
چند ثانیه ای بیشتر نتونستم جلوی زور سیا رو بگیرم و با دردی که لذیذ هم بود کیرشو تا ته توی کسم کرد و بلافاصله دستاش رو بغلم ستون کرد تا تلمبه هاش رو شروع کنه ،
به تلمبه هاش سرعت داد و بیست الی سی تا تلمبه سرعتی داخل کسم زد و نفس زنان سرعتش رو کم کرد و خودش رو روی بدنم انداخت تا سینه هام رو بخوره ،
با آروم شدن تلمبه هاش و خوردن سینه هام متوجه شدم که چقدر به ارضا شدن نزدیکم و با بستن چشمام ناخواسته دستام و پاهام دور بدنش حلقه شد و با نوازش کمرش گرمای بدن مردونش رو بیشتر حس کردم و مثل دختر نوجوانی با چند آه بلند و لرزشی زیاد که ناشی از لذت زیادم بود تسلیم کیر سیا شدم و با شنیدن صدای نفس های نامنظم سیا و مکثی که از خوردن سینه هام کرده بود منتظر ارضا شدنش شدم و دستام رو که بی جون شده بود رو بالا آوردم و شروع به نوازش سرش کردم و تا آخرین تلمبه هاش سرش رو نوازش کردم و با داغی داخل کسم تمام سلول های بدنم بیحال شد و دستم روی سرش بدون حرکت موند و منتظر عکس العمل بعد از سکس سیا شدم ،
بد جوری بدنم ضعف رفته بود و آب کیرش رو حس میکردم که از کسم سرازیر میشد ،
سیا باید بلند میشد ولی با خوردن سینه هام متوجه رشد کیرش بیرون از کسم شدم که داشت به بدنم فشار میآورد ،
فقط میتونستم در مقابل خواسته های سیا خودمو فدا کنم ،
وقتی دیدم خیلی راحت با رابطمون کنار اومده و هر وقت دوست داره ازم سکس میخواد منم با اینکه خواسته های اون از حوصله خارج بود ولی هر وقت میخواست خودمو در اختیارش میذاشتم ، دغدغه ایام قاعدگیم رو داشتم که تقریباً همون روز اولی که انتظار قاعدگی داشتم یکی از زنای مسن همسایه گفت که فکر کنم حامله ای ،
با پوزخندی به حرفش یاد علایم این چند روز شدم ،
داستان مربوط به زنی بسیار زیبا هست
.
.
تنها دو سال بود از ازدواجم میگذشت که متوجه شدم بچه دار نمیشم و کارم شده بود دارو و دعا کردن ،
شوهرم اتوسرویس ماشین سنگین داشت و همه درآمدش رو خرج بچه دار شدنمون میکرد ،
پنج سال از ازدواجم گذشته بود و شوهرم برای اینکه شاگردی تربیت کنه که در مواقع نبودش مغازه رو بچرخونه خواهرزاده خودش سیامک رو که با گرفتن مدرک سیکل ترک تحصیل کرده بود شاگرد خودش کرد و تعلیم داد ،
سیامک با من دوازده سال اختلاف سنی داشت و بچه ای به شدت مسئولیت پذیر و با ادب بود ،
سیا منو زندایی الهه صدا میکرد و خیلی زود قبله پاکی منو همسرم شد و طی هشت سال که شاگرد همسرم بود ناهار و چرت ظهرانه رو خونه ما بود ،این اواخر یک سوم درآمد مغازه برای او شده بود تا بتونه برای آیندش پس اندازی داشته باشه ،
در آن روی داستان این منو همسرم بودیم که بعد از سیزده سال ازدواج از بچه دار شدن ناامید شده بودیم و برای تسکین حال همدیگه میگفتیم اگه خدا بچه نداده سیا رو داده که بهش مهر بورزیم ،
اینقدر مهر سیا به دل ما نشسته بود که قسم مابینمون جون سیا بود ،
هر وقت سوار بر موتور از مغازه برای ناهار میومدن مسافت داخل خونه تا جلوی در ورودی رو چنان با ذوق میرفتم که گویی بچه خودم اومده و تمام خطاب من به سیا عزیز دلم بود ،
در ذهن منو همسرم یک بت ساخته شده بود به نام سیا که طوافش میکردیم ،
فشار های عصبی منو همسرم مال وقتایی بود که دم از بچه دار شدن میزدیم و هر دو در این آرزو میسوختیم ،
هر چقدر جلوتر میرفتیم میفهمیدم رحم من قابلیت باردار شدن رو نداره و عشق بینمون نمیزاشت به جدایی فکر کنیم ،
در ی حادثه در مغازه جفت دستای همسرم زیر ماشین گیر کرد و دستاش با عمل جراحی پلاتین شد و باید دوماهی خونه میموند و اینجا بود که سیا بیش از پیش خودنمایی کرد و هم مغازه رو میچرخوند و هم در کار حمام و دستشویی و… همسرم کمکمون میکرد ،
فشار عصبی همسرم با خونه نشینی زیاد شده بود و از سکته قلبی اول تا سکته آخرش شش ماه بیشتر طول نکشید و آسمانی شد ،
اینبار طی چهل روز تباهی خودم و سیا و دیگر بستگان رو میدیدم ،
سیا حتی یک روز نبود که منو با بغل کردنش چه جلوی چشم بقیه چه در خلوت به گریه نندازه ،
خونه ای ویلایی هشتاد متری با یک در کوچیک و همسایه های خون گرم به من رسید و البته وسایل داخل مغازه اجاره ای که قیمت چندانی نداشت ،
چند روز بعد از چهلم در حالی که سیا با گریه اش گریه ام رو درآورده بود لابلای گریه اش بهم گفت که میخواد مغازه رو تنهایی بچرخونه و من که ایده ای نداشتم و میدونم که میتونست مستقل این کار رو انجام بده و اندک سرمایه ما رو بده ممانعتی نکردم و کارش رو تایید و تحسین کردم ،
فردای اون روز به وقت ناهار صدای موتور سیکلت سیا رو شنیدم و وقتی اومد خونه به رسم قبلی دفتر حساب و کتاب رو آورد و درآمد روزانه رو نوشت و منو صندوق دار درآمدش کرد ،
وقتی توی حرفاش شنیدم که قراره از این به بعد طبق روال قبلی ناهار رو خونه من بخوره اشکم رو از خوشحالی درآورد و بهم این انگیزه رو داد که هر روز کسی هست که باید براش ناهار درست کنم و میتونم مفید باشم ،
هر روز با کلی پول میومد و ناهاری رو که با جون و دل درست میکردم رو با من میخورد ،
ولی کار بزرگتری که انجام داد این بود که سر ماه همونجوری که با همسرم درآمد رو تقسیم میکرد با منم تقسیم کرد و به هیچ وجه حاضر نشد بیشتر از قبل از درآمد مغازه برداره ،
من که یک دهم اون درآمد برام کافی بود شروع کردم به پس انداز کردن تا ی وقت مناسب براش جبران کنم ،
هشت ماه از وفات شوهرم گذشته بود و من کلی پس انداز داشتم و هیچ طوری نمیتونستم براش جبران کنم و هیچ کادویی رو نمیپذیرفت ،
وقت ناهار که میدیدمش و تا رفتنش تماشاش میکردم و دیگه لحظه شماری میکردم تا فردا برسه ،
از بیتابی شروع کردم به دعوت هایی برای شام و اینطور هر روز میتونستم بیشتر این مرد بزرگ رو ببینم ،
در یکی از این ایام که برای شام و حساب و کتاب ماهیانه خونمون بود کار به دیروقت کشید و ازش خواستم که شب رو پیشم بمونه ،
سیا حالا منو برای اینکه یاد داییش نیوفتم زندایی نمیگفت و الهه صدا میزد و من اونو سیا صدا میزدم ،
کنار بخاری تشک دونفره من جمع شده بود رفتم سمتش و پهنش کردم و رفتم که از اتاق خواب تشک دیگه بیارم که سیا با ی جمله عامیانه گفت همین کافیه جفتمون روش میخوابیم ،
مطمئن بودم که از این گفته فقط میخواست زحمتی به من وارد نشه و قصد دیگری نداشت ،سیا کنار من روی تشک دونفره و زیر پتوی دونفره آماده خوابیدن شد و کمی نگذشته بود که صدای افتادن چیزی از توی حیاط اومد ،
سیا بلند شد و توی حیاط و خیابون رو نگاه کرد و برگشت و ازم پرسید قبلاً هم چنین چیزی پیش اومده و در جواب گفتم بله و اونم ناراحت و نگران من شده بود و از همون شب تصمیم گرفت که به جای ناهار شام ها رو با من بخوره و شب رو پیشم بخوابه ،
من که اینقدر از کنارش بودن خوشحال بودم احساس نمیکردم که ی زن سی و چهار ساله بیوه ام ،
با اومدن هرشبش به خونم تشک جداگانه ای براش تدبیر دیدم که بخاطر رفت و آمد بقیه فامیل بعد از رفتنش جمع ش میکردم ،
چند روز که گذشت و متوجه این مسئله شد دیگه نزاشت تشک بیارم و کنار من میخوابید ،
یک روز به وقت خواب بود که موقع حرف زدن تنش رو لمس کردم و با گفتن حرفاش احساساتی شدم و بغلش کردم و دستم رو تا روی سینش رسوندم و شروع به ابراز احساساتم نسبت بهش کردم ،
یک هفته ای گذشته بود که متوجه شدم معتاد بغل کردنش شدم و از این بغل کردن ها لذتی ممنوعهای میبرم ،
نمیتونستم بپذیرم چنین فکری نسبت به سیا دارم و سعی کردم از بغل کردنش فاصله بگیرم ولی دیگه دیر شده بود و حریم ها و حرمت ها شکسته شده بود و روز دومی که با پشت کردن به سمت سیا خوابیده بودم با شروع حرفامون سیا دستش رو روی بازوم و سرش رو نزدیک سرم گذاشت ،تنم زیر دستش به لرزه در اومده بود و حسابی گرم شده بودم ولی به هیچ وجه آمادگیش رو نداشتم ،
از فردای اون روز مثل زن شوهردار خودم رو تمیز و آماده سکس نگه میداشتم ،
سه روز بعد در حالی که یک بلوز قهوه ای دست دوز که یقه تنگی داشت و یک زیپ بیست سانتی پشت گردنش داشت و زیرش سوتین نبسته بودم و یک دامن مشکی بلند که یک شورت مشکی زیرش پوشیده بودم به بستر سیا رفتم و با تعلل سیا از پشت بغلش کردم و اینبار خیلی واضح یک بغل سکسی ازش گرفتم و با نوازش سر و سینش شروع به حرف زدن کردیم و اینبار حسمو در مورد بغل کردن ها پیش کشیدم ،
+وقتی بغلت میکنم یا بغلم میکنی بیشتر دلتنگت می شم انگار ترس از دست دادنت میاد سراغم ،همش فکر میکنم که قراره ازم گرفته بشی ،
دستم رو گرفت و فشرد و گفت قرار نیست ولت کنم ،
آهی بلند کشیدم و برگشتم پشت به سیا دراز کشیدم و گفتم بلاخره که یک روز باید زن بگیری و اون روز دیگه من تنهای تنها میشم ،
اومد و سرش رو پشت سرم گذاشت و دستش رو به بازوم گرفت و گفت اصلأ من غلط بکنم زن بگیرم ،تا ابد پیشت میمونم ،
دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم نه دور از جونت ،بلاخره که یک روز باید برام عروس بیاری ولی تا اون روز منو بغل کن که حسرت بغل کردنت به دلم نمونه ،
با اتمام این جمله دستش رو کشیدم و به حالت مایل به طاق باز توی بغلش جا گرفتم ،
دستش توی دستم بود و از شکم تا زیر سینه هام میکشوندمش ،
جواب حرفهای احساسیم رو با نوازش سرم داد و با تاخیر گفت هم بغلم و هم جونم مال توئه ،
بیشتر به پهلو شدم و گفتم پس بیشتر بغلم کن که از بغلت سیر بشم ،
جواب خواستم رو همراه با چشم داد و تمام فضای خالی بینمون رو پر کرد ،
دستش رو سمت دهنم بردم و بوسه ای به کف دستش زدم ،
سیا نزاشت چیز زیادی از لمس بوسه ام بگذره و موهام رو از گردنم کنار زد و بوسه ای به گردنم زد ،
دستش رو بردم و با لمس سینه ام روی قلبم گذاشتم و گفتم تپش قلبم رو حس میکنی که داره برای تو میزنه ،
با فشار دستش و مکث گفت آره قربون قلب مهربونت برم ،
با گفتن خدا نکنه شروع کردم به پایین دادن دستش و از روی سینم کشوندمش و تا شکمم بردمش و دوباره برش گردوندم رو به بالا ، بار سومی که این کار رو کردم دوباره بوسه ای به گردنم زد و لباش رو نگه داشت منم دستش رو بردم و روی سینم نگه داشتم و شروع کردم به فشار دادن دستش ،کمی بعد بوسه های سیا به بغل گردنم رسید و دستش روی سینم بسته میشد ،
حالا دیگه میتونستم رضایت رو از حرکاتش بفهمم و شروع کردم به بالا دادن بلوزم ،
بلوزم که به زیر دستاش جمع شده بود رو حس کرد و کمک کرد و دستش رو زیر بلوزم و روی سینم گذاشت و یکی یکی چنگشون میزد ،صدای نفس هام تند و تندتر میشد ، با ی دستش شروع کرد به پایین کشیدن زیپم و جای بوسه کردناش رو به مابین شونه هام برد ،
هنوز باورم نمیشد جفتمون تونستیم وارد این مرحله بشیم ،
خودمو فشار دادم به عقب و موفق شدم کیرش رو حس کنم و شروع کردم به بالا دادن دامنم تا سکسی از پشت داشته باشیم ،سیا دوتا بوسه آخر رو بلند شد و به صورتم زد و ازم جدا شد ،
از صدای پرت شدن لباساش فهمیدم داره لخت میشه ،
در پوست خودم نمیگنجیدم و هر لحظه مشتاق تر میشدم که کیرشو داخل بدنم حس کنم ،
سیا اومد و با بالا زدن دامنم تا شکم و کشیدن یک سمت شورتم به پایین طاق بازم کرد تا هم دامنم رو بالاتر بده هم شورتم رو در بیاره ،
چشمام رو بستم تا تموم بشه ولی سیا رو بین پاهام حس کردم ،
چشمام رو که باز کردم سیا رو در اون تاریکی دیدم که با کیر مردونه راست قامتش بین پاهام قرار گرفت و خودشو آماده کردنم میکرد ،
دستش رو دیدم که جلوی دهنش رفت و تفش رو روی کیرش انداخت و شروع کرد به زور زدن کیرش به زیر چوچولم ،
از درد دستم رو بردم و کیرشو به پایین تر هل دادم و بدون کلامی دستم رو روی سینش گذاشتم تا از جر خوردن کسم جلوگیری کنم ،
چند ثانیه ای بیشتر نتونستم جلوی زور سیا رو بگیرم و با دردی که لذیذ هم بود کیرشو تا ته توی کسم کرد و بلافاصله دستاش رو بغلم ستون کرد تا تلمبه هاش رو شروع کنه ،
به تلمبه هاش سرعت داد و بیست الی سی تا تلمبه سرعتی داخل کسم زد و نفس زنان سرعتش رو کم کرد و خودش رو روی بدنم انداخت تا سینه هام رو بخوره ،
با آروم شدن تلمبه هاش و خوردن سینه هام متوجه شدم که چقدر به ارضا شدن نزدیکم و با بستن چشمام ناخواسته دستام و پاهام دور بدنش حلقه شد و با نوازش کمرش گرمای بدن مردونش رو بیشتر حس کردم و مثل دختر نوجوانی با چند آه بلند و لرزشی زیاد که ناشی از لذت زیادم بود تسلیم کیر سیا شدم و با شنیدن صدای نفس های نامنظم سیا و مکثی که از خوردن سینه هام کرده بود منتظر ارضا شدنش شدم و دستام رو که بی جون شده بود رو بالا آوردم و شروع به نوازش سرش کردم و تا آخرین تلمبه هاش سرش رو نوازش کردم و با داغی داخل کسم تمام سلول های بدنم بیحال شد و دستم روی سرش بدون حرکت موند و منتظر عکس العمل بعد از سکس سیا شدم ،
بد جوری بدنم ضعف رفته بود و آب کیرش رو حس میکردم که از کسم سرازیر میشد ،
سیا باید بلند میشد ولی با خوردن سینه هام متوجه رشد کیرش بیرون از کسم شدم که داشت به بدنم فشار میآورد ،
فقط میتونستم در مقابل خواسته های سیا خودمو فدا کنم ،
وقتی دیدم خیلی راحت با رابطمون کنار اومده و هر وقت دوست داره ازم سکس میخواد منم با اینکه خواسته های اون از حوصله خارج بود ولی هر وقت میخواست خودمو در اختیارش میذاشتم ، دغدغه ایام قاعدگیم رو داشتم که تقریباً همون روز اولی که انتظار قاعدگی داشتم یکی از زنای مسن همسایه گفت که فکر کنم حامله ای ،
با پوزخندی به حرفش یاد علایم این چند روز شدم ،
راوی -بله خانم داستان ما از سکس با خواهر زاده شوهر سابقش به طور معجزه آسایی حامله شد و در کمال ناباوری پسره با عشق فراوان عقدش کرد و جشن مختصری با بچه توی شکمش براش گرفت و تمام این اتفاقات قبل از اولین سال مرحوم افتاد ،
نکته -خیلیا این کار رو ننگ میدونن ولی من چنین شوهری رو برای خودم آرزو میکنم
نوشته: راوی
14 پاسخ به “طعم خیس اندوه اتفاق افتاده”
کس نگو بشر
حالا چرا شاه ترانهی جنتی عطایی رو روی این داستان گذاشتی؟!!!یه آآآه خداحافظ یه فاجعهی ساده
عالیه.همیشه عشق برنده میشه
عالی
خواستی مثلا کردن عاشقانه بنویسی یکمی هم خوب بود ولیدچون مجردی و ناشی خوب از اب در نیومد تو وسط نوشتن و فانتزی کردن زن داییت زرتی ریخت تو شورتت
خیلی هم عالی بود واقعا لذت داره این زندگی که زیبا هم هست . راوی عزیز منم برایت بهترین ها رو آرزو دارم .
خیلی تحریک کننده بود و آدم دنبال راست و دروغش نمیگشت
داستانت رو کامل نخوندم ولی من اگه باشم اول کیرمو تو حلقت فرو میبرم و دو بار مجبور به استفراغ میکنم. بعد کصت رو جر میدم و چنان تلمبه میزنم که شاشت بریزه. دست آخر هم از کون میگامت که بعد بیرون کشیدن کیرم، برینی.
عالی بوددوستان کم لطفی میکنن که چرت مینویسن
خوب وبد
عالی بود
خدا شفات بده
بنظرم عالی بود
نه ماساژ داشت نه آبمیوه، نه کس تنگ و نداده بعد از مرحوم شوهرش، نه لباس میزد بالا و نه خیییلی عناوین داستان های دوستان جقی در سایتدر کل بد نبود😜😜