داستان من و نیلو هم از همین جنس بود!
از وقتی شده بودم سرپرست کارگاه، همه تلاشم رو میکردم تا رویه سرپرستهای سابق رو کنار بذارم و با پرسنل رابطه دوستانهای داشته باشم. دوست داشتم فضای کارگاه جوری باشه که همه احساس راحتی کنند و از کنار هم بودن لذت ببریم. موفق هم بودم چون روی کار و رفتار بقیه تاثیر گذاشته و اتفاقا تولید کارگاه هم افزایش پیدا کرد. که همین هم باعث شد تقریبا تمام اختیارات کارگاه رو دیگه به من سپرده بشه.
مسائل دیگر رو کاری ندارم و میرم سراغ موضوع اصلی.
برای بستهبندی محصول، چهار پنج تا همکار خانم داشتیم که یکیشون نیلو بود. یک دختر ترکهایه زرنگ و باهوش اما به همون اندازه شیطون و شرور، که تازه دیپلمش رو گرفته بود.به خاطر هوش بالاش خیلی زود چموخم کار رو بدست آورد و منم تصمیم گرفتم که بذارمش جای سابق خودم، یعنی مسئول چک نهایی محصول و برچسبزنی قطعات که محل کارش اتاق کناری دفتر بود.
همانطور که گفتم رابطه خوبی با همه داشتم و لی با نیلو یک شکل دیگه بود، با وجودی که هشت سال ازم کوچیکتر بود، گاهی کارمون به شوخی و کلکل میرسید، البته از جنس کلکلهای خواهر و برادری که مدام بهم توک میزنند و رد میشوند.
یک سال بعد از شروع به کارش، یک خواستگار براش اومد و با همون ازدواج کرد. بنا به مصلحت، من فاصلهم رو بیشتر کردم و خیال میکردم اونم همین کار رو میکنه، و لی نه، چیزی از آتیش سوزوندنها شیطنتش کم نشد. شاید تنها تغییرش نسبت به قبل، این بود که دیگه آرایش میکرد و از اون حالت بکری قبل از ازدواج خارج شده بود. هنوزم دردسرهاش رو داشت و گاهوبیگاه سربهسرم همدیگه میذاشتیم.
تقریبا دوسالی بعد از ازدواجش، یک روز یکی از دستگاهها از صبح ایراد عجیبی پیدا کرده و اعصابم رو بهم ریخته بود. عصر که مثل همیشه رفته بودم تا خودم هم رندوم چند تا محصول رو قبل از بسته بندی چک کنم. من روی صندلی نشسته و مشغول بودم، نیلو هم در حال صحبت، کنارم ایستاده بود. منتهی نه مثل آدم!
حین حرف زدن هی با نوک کفش به پایه صندلی میزد. دوسه بار عصبی نگاش کردم که یعنی بس کن، ولی انگار از اینکه اعصابم رو خورد کرده، سر ذوق اومده بود و همینطور به کارش ادامه میداد. بعد از چهار پنج دقیقه تحمل و هی چپچپ نگاه کردن، وقتی باز تکرار کرد، یهو پر از حرص دستم رو بردم که بازوش رو بگیرم و یکی بزنم توی سرش ولی… قبل از رسیدن دستم به بازوش، یک طرف بدنش رو عقب کشید و به جای بازو ، دستم رفت روی سینهش!
خودم هم نفهمیدم چرا یکباره تصمیم به برخورد فیزیکی گرفتم و اصلا چرا مثل مواقع دیگه فقط یکی نزدم توی سرش و بیخیال بشم؟ ناخواسته یا شایدم فقط به خاطر اینکه کم نیارم و حرصم رو خالی کنم، یهو همون قسمت رو گرفتم و یک فشار دادم!
فشار زیادی نبود و سریع هم رهاش کردم، ولی با این حال جیغی کشید و رنگش مثل لبو سرخ شد! خوشبختانه همه دستگاهها روشن بود و از بچهها هم کسی اون اطراف نبود. در حالیکه نیلو شوکه شده بود، با حرص یک هم توی سرش زدم و با لبخند زورکی و در حال دور شدن، گفتم: خو لعنتی دو دقیقه مثل آدم آروم بگیر!
این که بگم از دست زدن به یکی از نقاط خصوصیش، عذاب وجدان داشتم دروغه، چون حس دو گانهای بود و همزمان ته دلم یک حس عجیب و غریب دیگه هم در حال شکل گرفتن بود و افکارم رو منحرف میکرد. شاید اگه دوسه سال پیش این اتفاق افتاده رخ میداد، باز هم تکرارش میکردم، ولی الان دیگه شرایط فرق داشت!
تاغروب دیگه بهش نزدیک نشدم و اونم فقط موقع رفتن، مثل همه اومد خداحافظی کرد. البته با توجه به شناختی که ازش داشتم، تمام مدت منتظر تلافیش بودم، اما عکسالعملی نشوش نداد تا شب که ساعت از نه گذشته، پیام داد و نوشت: کثافتِ بیشعور، الان رضا(شوهرش) اینو ببینه، چی بهش بگم؟
نفهمیدم منظورش چیه و میخواستم بنویسم چی رو ببینه؟ ولی به جاش نوشتم: بگو از بس کرم میریزم، که همه رو دیوونه کردهام!
جوابی نداد و منم دیگه ادامه ندادم. چند روزی از نزدیک شدن و شوخی فیزیکی پرهیز کرد، اما درست زمانی که فکر میکردم همه چیز به حالت عادی برگشته، یک روز که اومد توی دفتر برچسب بگیره!
بدون اینکه نگاش کنم، به قفسه پشت سر اشاره کردم و گفتم: خودت بردار!
یک رول برداشت، اما همین که خواست بره، ناغافل چنگ محکمی هم توی موهای من زد و چنان کشید که گردنم چند سانتیمتری کش اومد. شوکه شدم ولی خب نیازی به فکر کردن و پرسیدن چرایی کارش نبود و قبل از اینکه به خودم بیام، فرار کرد.
با وجودی که درد و سوزش شدیدی توی سرم پیچیده بود، از حرکتش خندهم گرفته و چندثانیهای با صدای بلند میخندیدم. دروغ چرا از شوخی و شیطنتهاش خوشم میومد و از کلکل کردن باهاش کیف میکردم، چون جنبهش رو داشت. اما خب محیط کوچیک بود و دوست نداشتم با زیادهروی، حرف و حدیثی مخصوصا برای نیلو پیش بیاد. کلی تهدید کردم و خطونشان کشیدم، ولی از تلافی کردن دوباره و ادامه دادن به این شوخی منصرف شدم.
هرچند که شیطنتهای نیلو تمومی نداشت و نذاشت که اوضاع آروم بمونه. فکر کنم سه ماهی از این موضوع گذشته و توی شلوغیهای اسفند بودیم، که یک روز باز شیطنتهاش از حد گذشت. از صبح، با دیدن چند تار موی سفید توی موهام، گیر داده بود که بذار من بِکَنمشون!
مثل خیلی مواقع دیگه هی گفتم؛ بس کن، یکی میاد میبینه و حرف ازش درمیاد. ولی خب، نکن و اخم و حتی تهدید هم فایده ای نداشت و هی دستش میومد به طرف موهام. آخرش هم یک بار که رفته بودم یک لیست ازش بگیرم، همین که حواسم پرت شد ناغافل دستش رفت لای موهام و دوسه تار مو رو با هم کند!
دیدید یهو به آدم شوک وارد میشه؟ دقیقا همون اتفاق افتاد. قبل از اینکه فرار کنه، دستم رفت روی گلوش و همزمان با یک فشار کوچولو، سیلی تقریبا محکمی به پشت باسنش زدم و عصبی گفتم: نکن، مگه کونت میخاره؟!
نیلو به خاطر فشار روی گلوش دقایقی توی شوک بود، اما من از لحظاتی بعد که به خودم اومدم، بیشتر از کارم، بابت حرفم پشیمون بودم. تا غروب روم نمیشد نگاش کنم. ولی در عوض، خجالت و حیای نیلو فقط تا عصر همون روز دوام آورد و از صبح روز بعد، برگشت به تنظیمات کارخانه. دیگه مثل دفعات قبلی، برای تلافی کردن صبر نکرد و اول صبحی در حالی که با موبایل حرف میزدم، یهو خطکش پنجاه سانتی استیل، مثل شلاق روی پشتم فرود اومد!
مطمئنم که قصد زدن با اون شدت رو نداشت و ناخواسته بود، اما چنان دردی توی پشتم پیچید که گوشی از دستم افتاد و مثل مار به پیچ و تاب افتادم! عصبانی و خشمگین برگشتم به طرفش، منتهی قبل از اینکه دستم بهش برسه باز فرار کرد. بلافاصله گوشی رو برداشتم و با عذرخواهی از کسی که پشت خط بود، تماس رو قطع کردم.
خودش فهمید چه گندی زده و سعی کرد با عذرخواهی از عصبانیت من کم کنه، منم هرچند که اخمام در هم بود اما تا بعد از ناهار سعی کردم عادی رفتار کنم، اونم حواسش جمع بود که نزدیک نشه و گیر نیفته. بالاخره ساعت سه اون فرصت طلایی که منتظرش بودم، از راه رسید. یک لیست برداشتم و رفتم توی اتاقش. گذاشتم روی میزی که محصولات آماده رو میذاشت و با لحنی جدی گفتم: گمشو بیا اینجا!
هرچند که با تردید، ولی اومد و منم با علامت زدن چندتا آیتم، گفتم: اینا رو تا قبل از چهار آماده کن!
در حالیکه چسبیده بود به میز، حواسش پرت لیست شد و منم وانمود کردم که دارم میرم، اما یهو برگشتم. ساعدم رو گذاشتم پشت کمرش و اونقدر فشار دادم که سینهاش چسبید به صفحه میز! و در حالیکه ترسیده و هی میگفت غلط کردم، یکباره شروع کردم به سیلی زدنهای محکم و پیدرپی روی باسنش! نفمیدم چندتا زدم ولی یک جوری میزدم که دست خودم هم درد گرفت. خوشبختانه ترس از بیرون رفتن صدا، خودش رو مجبور کرده بود تا جلوی دهنش رو بگیره
البته لحظه آخر کمی هم از حد گذشتم و نوک انگشتام رو به سمت لای پاهاش منحرف کردم و همزمان با مالیدن، سرم رو پایین برم و با خندهای عصبی گفتم: از خدا میخوام که فقط یکبار دیگه وحشی بازی دربیاری ، تا چنان بلایی سرت بیارم که زمینو چنگ بزنی!
بادیدن چشمان پر از اشک و صورت مچاله شدهاش از همون لحظه دچار عذاب وجدان وحشتناکی شدم و تا غروب حالم بد بود، اونم دیگه از اتاق بیرون نیومد و حتی کاراش رو تحویل نداد و خداحافظی نکرد. شب اینقدر حالم بد بود که میخواستم پیام بدم و عذرخواهی کنم ولی ترسیدم شوهرش ببینه و براش دردسر بشه. صبح روز بعد اول وقت رفتم پیشش و عذرخواهی کردم ولی جواب نداد وبعد از اون هم سرد رفتار میکرد، قهر نبود ولی فقط چند کلمه اونم در رابطه با کار حرف میزد. کمکم داشتم به این نتیجه میرسیدم که شاید واقعا ترسیده و از این به بعد همین فاصله رو حفظ میکنه، که به روزهای آخر اسفند رسیدیم.
اگر اشتباه نکنم عید روز دوشنبه بود. با توجه به جلو بودن کار، رئیس گفت روز شنبه رو تعطیل کنید. البته خودم نه، چون باید کارهای چند روز آخر رو آمار گرفته و به انبار دفتر مرکزی تحویل میدادم!
ظهر پنجشنبه همگی خداحافظی کردند و رفتند، اما شاید هنوز از شهرک خارج نشده بودند که یک پیام از نیلو اومد، نوشته بود: هر چند که ازت خوشم نمیاد، ولی اگه میخوای شنبه بیام کمکت!
از خدام بود که یکی باشه تا زودتر کارها رو جمع کنم، اما راستش، از پیشنهادش جا خوردم، چون هنوز ده روز از اون ماجرا نگذشته و هنوزم رفتارش سرد و سرسنگین بود. دوباره با خودم گفتم شاید دلش سوخته و از سر لطف داره تعارف میکنه، یا شایدم میخواد بگه قهر نیست! به همین خاطر نوشتم؛ نه بابا، برو خوش بگذره، آخر سالی شاید کاری داشته باشی و بخوای خونه تکونی کنید!
چند دقیقه بعد دیدم نوشته: نه، کاری ندارم و رضا هم که سر کاره، اگه میخوای تا بیام!
در سایه افکار جورواجور، نوشتم: باشه، اگه کاری نداری بیا، ممنون!
دیگه جوابی نداد و منم فقط نوشتم: پس اگه اومدی، ناهار نیار!
شنبه صبح مثل همیشه سر ساعت هشت رسید و مشغول شدیم، البته دیگه لباس فرم نپوشیده بودیم. قرار شد اون محصولات باقی مونده توی کارگاه رو لیست کنه و منم ورود و خروج کالا رو توی سیستم وارد کنم.
دو سه ساعتی همه چیز عادی بود و هر دو سرگرم کار بودیم، اما ساعت از یازده گذشته، اومد توی دفتر و کنار میز ایستاد. نگاهی بهش انداختم و پرسیدم؛ تموم شد؟
گفت: نه، میخوام بزنم تو گوشِت!
زل زدم بهش و با خنده گفتم: بزنی تو گوشم، مگه کرم داری؟
بدون تغییری در حالت چهرهش: چون خیلی از دستت عصبانیم!
صدای خندهم بالاتر رفت و خندهکنان گفتم: دوباره شروع نکن، برو سر کارت!
اما خیال رفتن نداشت و جدیجدی پیله کرده بود که؛ تا نزنم، نمیرم!
با اخمی زورکی، زل زدم بهش و گفتم: اصلا نمیخوام کار کنی، جمع کن برو خونهتون! ولی اینم کارساز نشد و یهو دستش رو دیدم که داره میاد به طرف صورتم!
اِ عجب خریه! سرم رو عقب کشیدم ولی بازم انگشتاش به جلوی صورتم برخورد کرد! خوشبختانه فقط کشیده شد و اونم از ترس پا به فرار گذاشت. رفت بیرون ولی درست زمانی که نباید، از شکل دویدنش خندهم گرفت! همین باعث شد که بیست دقیقه دوباره برگرده و باز: اون قبول نیست تو سرتُ عقب کشیدی، باید یکی دیگه بزنم!
اخم و تلاشم برای جدی بودن، فقط سه ثانیه، دوام آورد! در حالیکه حواسم به دستاش بود، به حالت تهدید کمی صدام رو بالا بردم و گفتم: دختر، مگه عقل تو سرت نیست؟ برو سر کارت تا کار دست خودت ندادی! و با خنده: ببین ایندفعه کسی نیست و تا بلایی سرت نیارم بیخیال نمیشم ها!
برخلاف من، اون اصلا خندهش نمیگرفت، پرید تو حرفم: تو غلط میکنی. آشغال، تا سه روز پشتم درد میکرد. اگر به رضا نگفتم، فقط دلم برات سوخت! اگه نذاری بزنم ایندفعه بهش میگم. و در حالی که من میخندیدم: خودت بذار یکی محکم بزنم تا دلم خنک شه!
شوخی و جدی سه چهار دقیقهای این بحث ادامه پیدا کرد، اما برای این که بیخیال بشه، گفتم: باشه بزن ولی مسئولیتش با خودته!
نامرد هنوز حرفم تموم نشده، کف دستش چسبید به صورت و شروع به دویدن کرد!
انصافا ارزش تلافی نداشت، شاید فقط میخواستم کم نیارم که… به در نرسیده از پشت موهاش رو گرفتم و با موهای توی دستم، برگشتم و اونم از ترس کشیده شدن موهاش دنبالم راه افتاد.
قبل از رسیدن به میز، خودش رو انداخت روی مبل چرمی دست دومی که برای مهمون یا ارباب رجوع گذاشته بودیم. موهاش رو ول کردم و وانمود کرد که میخوام بزنمش!
در حالی که دستش رو به عنوان گارد جلوی صورتش گرفته بود، خنده کنان: احسان، دستت بهم بخوره، به قرآن زنگ میزنم به رضا!
نه من قصد زدن داشتم و نه قسم اون واقعی بود. همیشه بعد از اینکه انگولکی میکرد و گیر میافتاد، برای نجات خودش همین تهدید رو میکرد، که تاثیری هم نداشت و ایندفعه هم فقط منو جریتر کرد!
در حالیکه نشسته بود روی مبل و صورتش رو پایین گرفته بود، به شکل سوار شدن، روی پاهاش نشستم و همزمان که سرش رو به عقب هل دادم، گفتم: هر غلطی میخوای بکن!
با دوتا انگشت زیر چونهش رو گرفتم و صورتم رو تا چند سانتیمتری صورتش بردم و خیره به چشماش با حرص گفتم؛ مگه اون دفعه بهت نگفتم که اگه یک دفعه دیگه وحشی بازی دربیاری، جرت میدم!
منظورم از جر دادن اذیت کردن و زدن مثل همیشه بود، اما اولین بار بود که همچین حرکتی ازم سر زده و تا این حد صورتامون به هم نزدیک شده بود! نفسامون روی صورت هم مینشست و همین باعث شده بود که حالیبه حالی بشم و نیلو هم جا خورده و فقط بروبر نگاه میکرد!
با همون لحن دوباره گفتم: نگفتم؟! اما یهو در اقدامی غیر عادی، قبل از اینکه نیلو حرفی بزنه، لبم رو به لبش چسبوندم و لبش رو بوسیدم!
شوک این بوسه با عث کار افتادن سنسورها شد. من با عجله بلند شدم و نیلو هم شوکه از حرکت من، مثل کسی که برق گرفتهش چند ثانیه بی حرکت موند، یهو بلند شد و با عجله و بدون حرف از اتاق بیرون رفت! نیمساعتی هر دو توی اتاقها خودمون رو حبس کرده و کاری به کار هم نداشتیم، اما لااقل برای من، لذت اون بوسه یهویی و اتفاق افتاده چیزی نبود که بشه همه چیز رو به قبلش برگردوند!
بعد از اینکه فهمیدم ساعت از دوازده گذشته، داشتم آماده میشدم که برم از رستوران ناهار بگیرم و برگردم، که یهو نیلو با یک حال پریشون و درحالیکه شالش افتاده بود، اومد تو دفتر و بدون مقدمه: احسان، اگه رضا بفهمه منو میکشه!
زل زدم بهش و مشغول مرور حرفاش شدم. راست میگفت، مرتکب یک اشتباه نابخشودنی شده بودیم، ولی چرا نمیگه؛ چرا این کار رو کردی، کارت اشتباه بود یا حتی دعوا کنه؟ فقط نگران اینه که رضا بفهمه؟ یعنی ممکنه اونم دگر گون شده و حس و حال منو داره؟
مغزم درست فرمان نمیداد. رفتم جلو و روبروش ایستادم. دستاهای لرزونم با احتیاط روی بازوهاش قرار گرفت و بعد از اینکه عکسالعملی ازش ندیدم، همزمان با بالا و پایین کشیدن دستام روی بازوهاش، گفتم؛ رضا از کجا میخواد بفهمه؟
کلمه نمیدونم روی لبهاش نصف و نیمه موند و دوباره لبامون بهم چسبید!
پرو خالی شدن قفسه سینهش رو با نفسهای سنگینی که توی صورتم میخورد، کاملا حس میکردم و صدای و کوبیدن قلبش رو میشنیدم. اینبار بوسهم طولانیتر شد و بعدش هم لب پایینش رو توی دهنم کشیدم و چند ثانیه بین لبام گرفتم. با چشیدن طعم بزاق دهنش، انگار شهوتم به اوج رسید و دیگه کار از کار گذشت!
دستام از روی بازوهاش به بالا کشیده شد و همراه با بازی لبام، مشغول نوازش صورتش شدند. نمیدونم، شاید نیلو هنوز توی شوک بود که هیچ تلاشی برای ممانعت و جدا شدن نمی کرد! در حالیکه من داشتم عطشم رو با خوردن لبای بیرمقش برطرف میکردم، اون خیره به چشمام و نفس زنان، فقط نظارهگر بود و کاری نمیکرد.
خوردن و لب گرفتنمون در همون وضعیت، هرچند که با سرعت ولی دوسه دقیقهای طول کشید و کمکم دستام رفت پایین و روی پهلوهاش و بعد از لحظاتی دور کمرش چرخید و محکم در آغوش گرفتم، بعد از تموم شدن لب گرفت، رفتم سراغ دکمههای مانتوش. مانتو رو که از تنش در میآوردم، لباش رو از بین لبام بیرون کشید و با استرس: احسان مطمئنی کسی نمیاد؟!
حرفش بی حساب نبود و ریسک بزرگی بود چون رئیس مون گاهوبیگاه و سرزده میومد، اما اینبار خیالم راحت بود که از روز پنجشنبه رفته مسافرت و اطمینان داشتم که حداقل یک هفته ده روزی اونجا نیست. همزمان که بهش اطمینان میدادم ، تیشرت و سوتین مشکیش رو هم در آوردم و حالا دیگه بالاتنه سفید و شهوتناکش کاملا لخت در مقابل چشمان حریص من، قرار گرفته بود. برای لحظاتی نگاهم پر از عطش، روی سینه های خوشگل و هنوز دخترانهش، میخکوب ماند و بعد از جا گرفتن سینههاش توی دستام، رفتم پایین و رو دو زانو ایستادم. با اولین تماس لبام با نوک سینههاش، بالاخره نیلو از اون حالت مجسمهوارش خارج شد و همراه با یک نفس کشدار، کف دستای عرق کرده و تبدارشرو روی گردن من گذاشت و دیگه همه چیز رو فراموش کردیم!
دیری نپایید که دکمه و زیپ شلوار ش هم باز شد و لبای من به زیر شکم و روی شورتش رسید. عجیب بود، کار جسمی نمیکردم و لی هرچی جلوتر میرفتم نفسام سنگین تر میشد و احساس میکردم که دارم گُر میگیرم. از اون طرفم سر کیرم کم مونده بود به زانوهام برسه و داشت شلوارم رو جر میداد!
وقتی که داشتم شلوار و شورت نیلو رو پایین میکشیدم، دستام آشکارا میلرزید و احساس میکردم که دارم پس میفتم. تا زیر باسنش، پایین کشیدم و زبونم هم به کمک لبام اومده و همراه با هم مشغول شدند. همزمان که لب و دهنم روی تپه ونوس و دره بهشتش میچرخید، شلوار، شورت و کفشای نیلو هم از پاش درومد و حالا دیگه اون دخترک سرکش و ترکهای، مثل یک بره در اختیارم بود. با فشار دستاش به سرم، که داشت به سمت کُسش هدایتم میکرد، نشون میداد که اونم در اوج لذته و داره کیف میکنه! مایع لزجی که از کُسش سرازیر شده بود، توسط لب و دهن من تا روی سوراخ پشتش هم کش اومد و …
بوی شامپویی که حتی از لای چاک باسنش به مشامم میرسید نشون میداد که صبح همون روز دوش گرفته و ارزش لیسیدن هر نقطه از بدنش رو داره! بعد از سه چهار دقیقه که سر من لای پاهای نیلو گیر افتاده و حسابی مشغول لفتولیس بود و نیلو هم دیگه از جیغ کشیدن و ناله کردن ابایی نداشت، با ناز و عشوه: وای، احسان بسه دارم میمیرم!
خودمم نمیخواستم ادامه بدم و میخواستم حالا که از همه خط قرمزها عبور کردهایم، کیرم هم به نوایی برسه و دلی از عزا دربیاره! به سرعت بلند شدم سرپا و مانتوی خودش رو مثل ملافه روی همون مبل چرمی پهن کردم و ازش خواستم رو به دیوار روی دو زانو بایسته. برای اولین بار بدون کلکل، و سرتق بازی گوش کرد و انجام داد. البته تمام حواسش به عقب بود که داشت به دست و کیر مثل چوب شده من که از شلوار بیرون افتاده بود، نگاه میکرد. کیرم رو براندازی کرد و به صورت دستوری؛ احسان خوب خیسش کن!
خب این یعنی اینکه خیال خوردن نداره، منم برای بار اول نمیخواستم که رمش بدم! همراه با تکان دادن سرم، با آب دهن خودم خیسش کردم و بالاخره کلاهک کیرم دروازه بهشتش رو بوسید. دوسه بار نوکش رو از روی چاک کس تا روی سوراخ کونش کشیدم و کمی هم به ترشحات خودش آغشته کردم. آروم با سوراخ کسش تنظیم کردم و کمی فشار دادم.
با ورود کلاهک، یک تکون خفیف به باسنش داد و اینبار خواهش گونه: احسان تو رو خدا یواش بکن!
دوطرف باسنش رو محکم گرفتم و گفتم؛ چشم،ولی فقط چشم! چون فشار و یکدفعه کیرم رو تا انتها کردم توش!
صدای جیغش تا چسبیدن تخمام به کسش کش اومد! یک ای جــــــــــــــــــــــــــــــون بلند از سر لذت گفتم و یهو نیلو شروع کرد فحش دادن! چندتایی فحش داد و کمی غر زد، ولی خیلی زود باهاش کنار اومد و ازم خواست که ادامه بدم. بعد از شروع به تلنبه زدن تازه رفتم سر وقت لباسهای خودم و همانطور در حال جلو عقب کردن پیراهن و زیر پوشم رو درآوردم. دوسه دقیقهای، بدون حرف و با ریتمی یکنواخت من فقط تلنبه میزدم و نیلو هم آه و ناله میکرد. البته دستام بیکار نبودند و همزمان رو باسن، کمر و پهلوهاش میچرخید و نوازش میکرد، گاهی هم میرفت روی شکمش و با سینههاش بازی میکردم.
در حالی که من هنوزم سرعتم رو تند نکرده بودم و نیلو هم چیزی نگفته بود، یهو یک پاش مثل گرفتگی عضله صاف شد و کش اومد و نیلو با صدای بلند و شبیه جیغ، پشت سر هم تکرار کرد: تندتند بکن!
این شکل از ارضاع شدن رو توی فیلما هم ندیده بودم و برام عجیب بود ولی ضرباتم رو تند و محکمتر کردم و اونم کمی دیوونه بازی درآورد و جیغ و داد کرد، اما همین که بدنش شل شد ، آب منم راه افتاد! دستپاچه کیرم رو درآوردم و شروع کردم به جق زدن. به گمونم یکی دو قطره هم داخل کسش و چندتایی هم روی مانتوش ریخت. ولی بیشترش رو روی گودی کمر و باسنش خالی کردم!!
آخرین قطره آبم که ریخت، بیحال رو مبل ولو شدم و بی توجه به اینکه هنوز شلوار پامه، نیلو رو از پشت در آغوش کشیدم و با چرخیدن سر نیلو، دوباره مشغول لب گرفتن شدیم!
ده دقیقه بعد که فارغ از دنیا هنوز غرق لذت بودیم یهو زنگ موبایل نیلو به صدا درومد و نیلو مثل برق از جا پرید و رفت که تلفنش رو جواب بده. منم مشغول تمیز کردن آثار دسته گلی که به آب داده بودیم شدم! سه دقیقه بعد نیلو برگشت، اما نیلوی چند دقیقه پیش نبود و یه جوری گریه میکرد که قلبم اومده بود توی دهنم! گفت که رضا بوده و…
ناهارمون رو خوردیم و تا ساعت چهار هم با هم بودیم، ولی گریه و اشکش لحظهای بند نمیومد و یکباره گفت بعد از عید دیگه نمیاد!
تلاشم برای حرف زدن و منصرف کردن از تصمیم بی فایده بود و حتی جواب تبریک عیدم رو هم نداد. اما روز هفتم فروردین در حالی که کاملا نا امید شده و خیال میکردم همه چیز تموم شده، اول صبح که بیدار شدم، دیدم پیام داده: احسان، رضا گیر داده با خواهراش بریم مسافرت، اگر من دوسه روز دیر بیام، اشکال داره؟
کلی خندیدم ولی از ترس اینکه رضا پیامهاش رو ببینه، نوشتم: برو، ولی برگشتی باید پنجشنبهها تا دیروقت بمونی که نبودت رو جبران کنی!
نیمساعت بعد انگار تازه دوزاریش افتاده کلی شکلک خنده فرستاد نوشت: خیلی غلط کردی!
پایان
ممنون که خوندید
نوشته: احسان
20 پاسخ به “شیرینِ گَس”
خوبه چک زد تو گوشش که کسش کردی😂اگر با مشت میزد کونش میزاشتی🤣🤣🤣
ایول احسان
خوب بود
قشنگ بود
یاد خاطرات شرکت افتادم یادش بخیر 😀
کاش کونش هم میزاشتی، آخه دخترای کرمدار رو باید از کون بکنی تا روشون کم بشه، روی هم خوب بود، دمت چیز🤣🤣👏👏
کسی که به ناموس بقیه به هر شکلی چشم داشته باشه از سگ کمتره،البته که من وادادن یه زن به این سادگی رو چه تو محل کار چه هرجای دیگهای، نه دیدم نه شنیدم
بیشتر دخترا تو کار همین هستن چه مجرد چه متأهل
خوب بود
بعد سه چهار روز اومدم سایت اولین داستانی که خوندم یه ترو تمیزش بود ، بیشتر بنویس واسمون
با اینکه از داستانهای خیانت متنفرم اما خیلی خوب نوشته بودی و ریتم داستان فضاسازی و شخصیت سازیت عالی بود و با اینکه مشخص بود این دختر کونش میخاره اما عالی نوشتی و تا آخرش کامل ریتمو نگه داشتی امیدوارم بنویسی قسمت دومش رو
حس میکنم این داستان قبلا خوندم. داستان قشنگ نوشته شده بود.
عالی نوشتی دقیقا همون حسی که باید رو منتقل کرد 👍 👌
عاااااااااااااااالی بودمن واقعا لذت بردمکاملا باور پذیر بود برام و من به چشم یک خاطره میبینمش ؛ بدون ذره ای اغراق و یا دروغممکنه واقعیت نداشته باشه ولی قطعا با واقعیت فرقی ندارهبازم بنویس برامون
لذت بردم
👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏
عالی بود
کاش همراه با داستان اون حالت هایی که سکس کردید رو با Ai درست کنی و بزاری چون یجاهایی اصن نمیفهمیدم چطور رو هم بودید
کسکش طولانی بود
بعد از عید برگشت یا ن؟