سالهای آخر دانشگاه به خاطر بازدید از چند مرکز علمی با استاد و هم کلاسیا عازم غرب ایران شدیم. اخرای شب تو اتوبوس چادرمو باز کردم و چون تعدادمون کم بود، هر کسی دو تا صندلی نصیبش شده بود. بشدت از قضایای اون روز حشری بودم و چون صندلی های اخر بودم، زیر مانتو کمی شلوارمو پایین کشیدم و شروع به خودارضایی کردم. چون آخرای شب بود اکثرا خواب بودن و با خیال نبودن کسی اطرافم در حال مالیدن کسم بودم که فقط چند لحظه کوتاه چشامو بستم. با صدای ضعیف استادم که کنارم واستاده بود از وحشت خشکم زد. مات و مبهوت مونده بودم و شلوارم تا زانو پایین و دستم لای کسم. نگاهی به بدنم کرد و اروم در گوشم گفت نگران نباش و مهم نیست. اروم اشاره کرد برم صندلی طرف شیشه و کنارم نشست. دختر چادری مظلوم کلاس، در حال خودارضایی و دست لای کس گیرش افتاده بود. دستمو از لای کوسم در اوردم و تا خواستم شلوارمو درست کنم، آروم دستمو گرفت و انگشتایی که از مالیدن کوسم پر اب کوسم بود رو آروم داخل دهنش فرو کرد و مکید. ابمو میک میزد و دستشو روی رونم میکشید. کاملا قفل شده بودم و حسی بین شهوت و ترس تمام وجودمو گرفته بود. اروم انگشتاشو لیز داد تا به کوسم رسوند و تا کوسمو لمس کرد عین برق گرفته ها تن و بدنم لرزید. دیگه با لمس و مالش کوسم کامل تسلیم شدم و دلم سکس میخواست. دستشو گرفتم و اروم بوسیدم. کمی خودمو به سمت شیشه خم کردم تا دستشو به سوراخ کونم رسوند و انگشتم کرد. تمام حسای جنون و جندگی و شهوت و خماری توووم چرخ میزد. بیشتر از این نمیشد کاری کرد و نگرانی از توجه بقیه و نگاههای راننده از آینه، جفتمونو وادار کرد که کارو تموم کنیم. اما اروم در گوشم گفت شورتتو در بیار، تا در اوردم روی صورتش مالید و گذاشت جیبش و رفت. خودمو مراتب کردم و تمام صحنه هاشو مجددا مرور کردم تا کم کم خوابم برد. فرداش بعد بازدید رفتیم جایی که پیش بینی کرده بودن و منم اتاقی کوچیک نصیبم شد. تمام مدت بازدید منتظر بودم استاد حرفی بزنه یا لمسم کنه که بدون هیچ کاری رسیدیم محل اسکان. اخرای شب چادر سر کردم و به هوای خرید خوردنی رفتم مغازه اونجا که استادمو دیدم، سلامی کردیم و موقع برگشت کنارای اتاقم اروم از روی چادر کونمو لمس کرد و گفت اجازه میدی امشب بیام. نگاش کردم و لبخند زدم و تا رسیدیم اتاقم، درب رو باز کردم و داخل شدم و منتظرش شدم. اومد داخل و همون اول فانتزی که تو ذهنم بود و جلوش اجرا کردم. با همون چادر جلوش زانو زدم و سجده کردم و روی پاهاشو بوسیدم. خیلی خوشش اومد و رفت روی تختم نشست و گفت دیگه چه سورپرایزی امشب واسم داری. گفتم اگر اجازه بدین امشب برده شما باشم. با لبخندش جوابمو داد و منم جلوش چادرمو باز کردمو و مانتومو کناری گذاشتم. با سوتین زیر مانتو و اون جین تنگ واقعا جذاب شده بودم. اول ازتون میخوام با همین سوتین و جین تنگ روی پاتون خم بشم و منو با دست خودتون شلاق بزنین. بدون حرفی روی پاش خم شدم و کونمو قمبل کردم و با لمس کونم زیر جین عین دیوونه ها له له میزدم. با هر اسپنکی نفسم میگرفت و بیشتر میخواستم. همه این سالها برای اینکه برده استادم باشم لحظه شماری میکردم و حالا من، زینب، زینب مذهبی شده بودم برده استادم. انگشتشو توی دهنم فرو میکرد و همزمان کونمو لمس میکرد. ازم خواست جلوش واستم و لخت بشم تا بدنمو ببینه. اطاعت کردم و لخت شدم و طبق امرش جلوش با چادر اما زیرش لخت سجده کردم و گاهی چادرمو کنار میزدم و پستونام یا کوسم یا کونم یا رونامو نمایش میدادم. اروم لخت با چادر روی سرم که گیره به گردنم بود، جلوش نشستم و خایه های استادمو لیسیدم و زبونمو تا نوک کیرش بردم. اروم شروع به ساک زدن کردم و سر کیرشو با همه وجودم موک میزدم. طبق فرمان استاد جان، با چادر داگی شدم و اول چادر رو از روی کونم کنار زد و حالی به کونم با شلاق داد و بعدم پشتم زانو زد و کیرشو سانت به سانت توی سوراخ کونم جا داد تا اینکه همشو توم کرد. دختر افتاب مهتاب ندیده ای نبودم، اما چون ظاهر مذهبی داشتم کمتر کسی میدونست این کون چه ها دیده زیر کیر. اروم تلمبه میزد و مدام می گفت چادرت نیفته جنده من. حس فوق العاده ای داشتم که با هزار مشکل چادرمو نگه داشته بودم، اگرچه فقط روی سرم بود و تمام بدنم لخت زیر کیر و شلاق استادم بود. پستونام تلو تلو میخورد و با هر ضربه کیرش، سوراخ کونم گشاد و گشادتر میشد. صدای ناله اروم و خفه جفتمون، شالاپ شالاپ برخورد بدنش به کونم، چنگ به موهای بافته شدم و فحش های ریزی که میداد تا گرمی و شهوت آب داغ کیرشو توی عمق سوراخ کونم حس کردم. همه آبشو توم پاشید و دانشجوی بردشو زیر کیرش برده و اسیرش کرد. اخرش شورتم تو اتوبوس که تقدیمش کردم، کونمو به باد داد و رسما کونی استادم شدم.
نوشته: زینب جان
15 پاسخ به “شورت زینب و کونی که بر باد رفت”
کیرم تو دهنت زینب
اقا زینب لطفا ننویس ، عنمون گرفت😂
دايركت ميدي كونيه من بشي؟
زینب اهل تبریزی درسته!؟منم امیرحسینتونستی از پیام خصوصی بهم پیام بده
سفر بعدى منم ميام جفتتونو ميكنم😃
نویسنده داستان:پسری که باعروسک جنسی سکس می کند ودر خیال خود می پندارد این کص واقعی است نه پلاستیکی
وای دلم خواست
داستان تخمی بود دادایکم حجم کس شعرات رو کم کن
سلام اقا هستم از تهران
انگار خارجی ها کستان مینویسن اینجا هیچ چیزش به فرهنگ ما نمیخوره ننویس لطفا
وقتی یه پسر کونی خودش و جای دختر جا میزنه ولی نمیدونه اون مدرسه ای که توش کون دادهما خواهر مدیرشم گاییدیم.
خیلی دانشجوهای دختر دوس دارن برده استاد دلخواهشون باشن. چیز عجیبی نیست. منم هستم ولی بهم راه نمیده. حاضرم التماسش کنم و بردش باشم ولی اصلاً راه نمیده. میترسم ازش که مستقیم بهش بگم.
باز یه پسر کونی که آمده عقده گشایی کنه با چادر حماسه خلق کرد.باشه دستت درد نکنه لطفاً دیگه ننویس
هیچوقت داستان های ارباب و برده بهم فاز نمیده
اهل کجایی؟چه رشته ای درس میخوندی که بازدید عملی رفتید؟