شهوترانی با زن زیبای دایی کمال (۲ و پایانی)

داستان:
فردا صبح کمی دیر از خواب بیدار شدم
صدای بقیه از توی آشپزخونه میومد که داشتن صبحونه میخوردن ماجرای دیشب رو به خاطر آوردم و اینکه یه نگرانی ته دلم داشتم که چی میشه
کسی ندیده باشه
الان برخوردم با بقیه از جمله سیما باید چجوری باشه نگاهش کنم یا نه
انتظار چه برخوردی ازش دارم

احتمالا عذاب وجدان داره و دیگه نمیخواد حتی بهم نگاه کنه
خودمم از کاری که در حق داییم کرده بودم خجالت میکشیدم اما واقعا کرم از زنش بود
دوما زمانی که حشری میشم سخت میشه کنترل کنم خودمو

امیدوارم بودم به خیر بگذره و دیگه هم تکرار نشه

پاشدم رفتم تو حیاط دستشویی و روشویی گوشه ی حیاط بود و فاصله نسبتا زیادی با خونه داشت در حد بیست سی متر
بعد از شستن دست و صورتم مستقیم از تراس وارد آشپزخانه شدم که یه اتاق بزرگ بود و همه نشسته بودن

سلام و صبح بخیر گفتم و پای سفره نشستم

چند لحظه ای از نگاه به صورت سیما میترسیدم بعدش دلو زدم به دریا و نگاهش کردم
یه لحظه نگاهم کرد و خیلی عادی یه لبخند زد و گفت
-سیاوش جان چه خروپفی میکردی دیشب
+ببخشید زندایی واقعا شرمنده م دکتر هم رفتم اما خب گاهی باز اینجوری بقیه رو عذاب میدم
-نه بابا منم خوابم سنگینه صبح که بیدار شدم متوجه خروپف شدم

یهو دایی کمالم گفت اره منم متوجه نشدم نگران نباش
دایی کمال داییه خوب و مهربونیه داشتم به این فکر میکردم که من چرا این کارو باهاش کردم
به هر صورت بود صبحونه تموم شد و با پیشنهاد مادرم قرار شد ناهار درست کنیم ‌و بریم اتاقی که سر زمین کشاورزی داشتیم بخوریم
اتاق کوچیکی بود و وسط زمین پدربزرگم بود که تابستون ها موقع محصول دهی باغ ازش استفاده میشد و پاییز و زمستون هم اگه خیلی سرد نبود گاهی میرفتیم

خانوما مشغول غذا پختن شدن منم کمک پدر بزرگم گوسفندا رو بیرون کردیم یکم راهشون بردیم تا لب چشمه آب بخورن و برشون گردونیم تو سوله ی کوچیکی که درش از پشت حیاط پدربزرگم باز میشد

همچنان از برخورد با سیما هراس داشتم و نمیدونستم که قراره چه واکنشی در آینده داشته باشه با اینکه صبح بهم اوکی داده بود اما هنوز دل تو دلم نبود و تمام ترسم برطرف نشده بود و نگاهمو ازش می دزدیدم تا باهاش چشم تو چشم نشم

بعد از ناهار که برگشتیم دیگه عصر شده بود و تی وی رو روشن کردیم که فوتبال ببینیم
با اینکه تیم مورد علاقه م نبود اما برای دیدن باخت احتمالیش میدیدم

پدر بزرگم پاشد رفت و سیما که از ظرف شستن تو آشپزخونه برمیگشت همینجوری که داشت از خرابی آبگرمکن و سرویس شدن دهنش با آب سرد با خنده و کنایه می گفت کنار من و جای پدر بزرگم نشست و باعث شد من خودمو کمی جمع و جور کنم
شاید یکمی هم معذب شدم
حواسمو مثلا به فوتبال دیدن پرت کردم که چیزی نگم و نگاش نکنم
اونم چیزی نمیگفت و دستاشو زیر کرسی برده بود تا کرمش بشه
یکی دو دقیقه گذشته بود که دستشو آروم روی رون پام گذاشت
کسی نمیدید اما من با یه لبخند سرد نگاش کردم که گفت
-دستام یخ زد
+خسته نباشی واقعا
-مرسی
دستاشو کمی روی رون پام اروم میکشید و داشتم تحریک میشدم که دستمو رو دستش گذاشتم که نکنه و ادامه نده

-آخیش دستام داره گرم میشه

کیر منم داشت سفت و سفت تر میشد
همه خیلی عادی بودن و جوری رفتار میکرد و دستشو تکون میداد که کسی متوجه نمیشد
دستمو روی دستش نگه داشته بودم و تیکه دادم
یهو دستشو برگردوند و دستامون زیر لحاف گره خورد تو هم
نمیدونستم چیکار باید کنم
از یه طرف میترسیدم
از طرفی بهم حال میداد و حس شهوت اجازه نمی داد دستشو پس بزنم
یه چند دقیقه ای توی همون حالت بودم که دیدم گوشیشو بیرون اورد و شروع کرد برام تایپ کرد توی سکرت چت تلگرام

منم دستشو رها کردم و گوشیمو بیرون اوردم تا ببینم چی داره مینویسه برام
ـسیاوش …چته …چرا نگاهم نمیکنی
+چون خوشگلی میترسم باز وسوسه شم
-ای زبون باز اگه وسوسه شی چی میشه مگه
+همون اتفاقی که دیشب افتاد
-خب بیفته مگه بد بود ؟
+نه بد نبود ولی داییم چی میشه اون مرد خوبیه دوس ندارم بهش بد کنم میفهمی ؟
-اره میفهمم ولی وقتی اون به من بد میکنه چیکار کنم
+چرا چه بدی بهت کرده
-بین خودمون میمونه ؟
+اره
-قول شرف
+اره چی شده جون به لبم کردی
-داییت اینجورم که تو میبینی معصوم نیست
+یعنی چی
-یعنی خان داییت دو ساله داره بهم خیانت میکنه و من ب روت نمیارم
+مزخرف میگی
-مدرک دارم
+کو بفرست
-الان صبر کن

یه عالمه عکس برام فرستاد از چت های داییم با یه ادمی که دایی کمال بهش گفته بود من عاشقتم و فلان ابراز علاقه و این چیزا
گفته بود من هیچ حسی به سیما ندارم و به خاطر وضعیت مالی خوب باباش و اینکه تک دختره گرفتمش .

باورم نمیشد یعنی دایی کمال من همچین آدمی بود و من نمیدونستم

یه جایی از پیاماشون دختره گفته بود که عشقم ما کی به هم میرسیم

دایی کمال جواب داده بود سیما جز باباش کسیو نداره عشقم وقتی بابای سیما مثل سگ بیفته زمین بمیره با نقشه ای که دارم اموال سیما رو به نام خودم میزنم و میریم زندگیمون رو با هم میسازیم

انگار سطل آب یخ ریخته بودن رو سرم باورم نمیشد
کیرم کاملا خوابیده بود
بهش پیام دادم
+چرا طلاق نمیگیری ازش وقتی میبینی اینجوریه ؟؟
-نه طلاق لطفه در حقش که بره با کسی که دلش میخواد و فقط سر من بیکلاه میمونه که بهش اعتماد کردم به علاوه من بابام فشار خون داره نمیتونه تحمل کنه غصه میخوره میترسم ازش که از دست بدمش
+چند وقته فهمیدی خودت ؟
-یکماهی میشه
+پس چجور میگی دو ساله با همن
-از تاریخچه تراکنش های بانکی که واسش پول میزنه از تاریخچه پیام هاشون از استعلام تماس هاشون و تحقیقاتی که کردم
+خوب آرامش خودتو حفظ کردی و چیزی نگفتی بهش؟
-وقتی برنامه داشته باشی احساسات لازمت نمیشه و نیازی به خشم نداری

+یعنی چی میخوای چیکار کنی
-میخوام منم لذت ببرم از زندگیم همونجور که اون داره میبره
+اگه بقیه بفهمن چی
-اگه باهوش باشیم کسی نمیفهمه البته حرکت دیشب اصلا هوشمندانه نبود اما خب
+میدونی که با خوشگلی و جذابیت تو پسر برات زیاده چرا من ؟
-دو تا دلیل داره یکی چون خوشم میاد ازت یکیم مطمئن ترین آدم برای این کاری چون پای آبروی خودتم در میونه و من خیالم راحته و مطمئنا نمیخوای خانواده ت بدونن با زنداییت میخوابی

اینو گفت و دستشو دوباره روی رونم گذاشت شروع به نوازش کردم
بعد از دو دیقه هیچی جز سکوت وجود نداشت بینمون و گوشی ها رو کنار گذاشته بودیم

کیرم دوباره از حرکات دستش روی پام داشت راست میشد
نگاش کردم
خیلی خوشگل و خانوم بود

چجوری دلش اومد دایی کمال که به این عروسک خیانت کنه

دلیلش هرچی بود اینو میدونستم که من دیگه طرف دایی کمال نبودم بلکه طرف زنش بودم

دستشو اروم زیر کش شلوار گرم کنم برد .و کیر راست شده م رو گرفت تو دستش

منم دستمو آروم گذاشتم روی شکمش و کم کم بردم پایین از کش شلوار و دامنی که پاش بود عبور دادم و به کس خوشگلش رسوندم .
کسی که دیشب با تمام توانم گاییده بودمش
کمی کیر منو و منم کص اونو‌ مالیدیم اما چون مکان و زمان مناسب این کار نبود اول اون و بعد من تصمیم گرفتیم که صرف نظر کنیم و با تایم بهتری موکول کنیم این شهوترانی رو

بعد از شام هم ما و هم اونا به شهر برگشتیم تا برای روز کاری شنبه اماده شیم
من رفتم دوش گرفتم و وقتی برگشتم یه نوتیف رو گوشیم بود
بعد از باز کردن قفل گوشی دیدم سیما بهم پیام داده که بهم زنگ بزن
در اتاقمو‌ بستم بهش زنگ زدم جواب دادم
+سلام
ـسلام سیاوش
+خیر باشه سیما جون چیزی شده
-خیره ایشالا تو فردا ساعت چند کلاس داری
+من دو بعد از ظهر
-خب پس تقریبا دوازده ظهر حرکت میکنی یک ساعت تو راهی یک ساعتم واسه اماده شدن برای کلاس
+تقریبا اره
-میتونی ۹صبح اینجا باشی ؟
+اره حتما
-پس میبینمت
+میبینمت خدافظ

چشمام یهو از ذوق درخشید
اخ که چه کیفی میداد بدون حس عذاب وجدان کس سیما جون رو کردن

اون شب نمیدونم چجوری خوابم برد ساعت هشت صبح بیدار شدم
صبحونه خوردم و به بهونه دیدن دوستام از خونه بیرون زدم و ده دقیقه به ساعت نه دم خونه کماله لاشی بودم
زنگ زدم درو باز کرد و رفتم بالا
یه لباس مشکی تنش بود که از بالای سینه هاش فقط دو تا بند داشت و از پایین هم تا بالای زانوش بود
خونه بوی عود میداد و سفیدی تن سیما تو اون لباس مشکی دو چندان خودشو نشون میداد
باهاش دست دادم و دستمو محکم فشار داد و محکم بغلم کرد منم محکم تر تو‌ بغلم فشردمش
و دستمو گرفت رفتیم توی پذیرایی …

بهم گفت صبحونه برات بیارم که گفتم خوردم و تشکر کردم
-پس اگه واسه خوردن صبحونه نیومدی اومدی چه کنی اینجا
+اومدم یه چیز دیگه بخورم
-چی مثلا
+خانومه این خونه کیه اومدم اونو‌ بخورم
-ای شیطون تو گلوت گیر نکنه خانومه خونه

یه ربع ساعتی بود که داشتم باهاش لاس میزدم و ازش تعریف میکردم .
سرشو کامل روی سینه م گذاشته بود و داشتم موهای صافش رو نوازش میکردم
بازو هاشو نوازش میکردم
با اسپیکر خونه یه آهنگ ملایم بی کلام گذاشته بود که فضا رو کاملا رمانتیک کرده بود

بالاخره اولین بوسه رو به پیشونیش زدم که سرشو اورد بالا و با یه لبخندی تو چشمام نگاه کرد
بوس بعدی و نگاه بعدی
به خودم جرات دادم و بوس بعدی رو همونجوری که داشت نگاهم میکرد از لباش گرفتم که اونم همراهیم کرد تو بوسیدن
و بعد از چند تا بوس لبای همو محکم بین لب هم گرفتیم و شروع کردیم به خوردن وحشیانه لب هم

دستاشو دو طرف سرم گرفته بود و با ولع تمام داشت لبامو تیکه پاره میکرد
وقتی که دید داره خسته میشه اومد از روبرو تو بغلم نشست و شروع کردیم دوباره لبای همو میخوردیم دستمو رو تمام تنش میچرخوندم بازوهاش پهلو هاش و سینه های خوش فرمش همشون رو میمالیدم

اونم دستش بیکار نبود رو تنم میچرخید با یه دستش اروم کیرمو از رو شلوار میمالید و ولعش برای فرو کردن زبونش تو دهنم و میک زدن زبونم تمومی نداشت

دست انداختم لباس مشکیش کامل از تنش کشیدم بیرون و ممه های خوشگل سایز ۷۵ که نوک صورتی و سر بالا بودن بدون هیچ پوشش افتادن بیرون و حالا فقط یه شورت تو تن خوشگل سیما بود
اونم پلیور منو‌ از تنم بیرون آورد سینه های خوشگلشو چسبوند به سینه های من
سینه هاشو میمالیدم و میچلوندم با هر دودستم

آوردمش بالاتر و نوک سینه هاشو تو دهنم گذاشتم و میک میزدم و مثل وحشی ها به جون سینه های خوش فرمش افتاده بودم
سیما هم فقط آه و ناله میکرد و لذت میبرد

از پشت دستمو تو شورتش بردم و دو تا لپ کونشو تو دستم گرفتم و از هم باز کردم و میچلوندم
خودش سینه هاشو نوبتی تو دهنم میزاشت و گاهی لبامو میخورد و به کمر و کونش قوس میداد.
انگشت شصتم با اولین چیزی که برخورد کرد سوراخ کونش بود و بعدم همون مسیرو ادامه دادم تا به کلوچه ی خیسش برسم که حسابی خیس شده بود

ازش خواستم روی مبل بشینه تا بتونم شورتشو در بیارم

بعد از اینکه شورتشو در اوردم از تنش در حالی که خودم فقط یه شلوار جین تنم بود به سرعت شلوار و شرت خودمم بیرون آوردم و کیرم مثل سنگ سفت شده بود و تمنا میکرد که اونو وارد کس تمیز و شیو شده ی سیما کنم

اما نه هنوز زود بود
این کس خوشگل و باید حسابی میخورم و شیره وجود سیما رو میکشیدم و سیراب میشدم

از رون های خوش استیل سفید و سکسی سیما شروع به بوسه کردم
پاهاشو که روی شونه هام گذاشت یه حس غروری بهم دست داد که بالاخره تونستم یه زن رو رام خودم کنم و فاتح اون بشم
همینجوری بوسیدم تا رسیدم به کلوچه ی کوچیک و خیس سیما
یه کس کوچیک با لبه های صورتی تمیز و شیو شده که دل هر مردی رو میبره و خوشحال بودم که این کس نصیب من شده

شروع کردم به لیسیدن از سوراخ کون تا کلیتوریس سیما
اونم ناله هاش به آسمون رفته بود و تو اوج لذت بود زبونمو تو کصش فرو میکردم و دوباره لیسیدن از سوراخ کون تا بالای کصش رو ادامه میدادم

مثل وحشیا کصشو لیس میزدم و میخوردم
مثل وحشیا میک میزدم کصشو و سیما فقط ناله میکرد
نفساش به شماره افتاده بود و یه لحظه پاهاشو قفل کرد دور سرم و ثابت موند و کمرشو چند باری توی دهنم فشار داد و بعد فشارشو به سرم کمتر کرد و چند تا نفس عمیق کشید

-داری چیکار میکنی با من سیاوش
+دوست داشتی ؟
-آره دیوونم کردی
+ارضا شدی
-مگه ندیدی
+حال داد ؟
-آره خیلی
+ولی من نمیتونم این کصو بیخیال شم بازم میخوام بخورم
-نظرت چیه 69شیم
+عالیه اینجا یا روی تخت
-بریم رو تخت
+سریع از زیر کونش دو خم شو گرفتم و عین شکارچیا انداختمش رو شونه م و با قدم های یلند رفتم سمت اتاق
اتاقشون هیچ پنجره ای نداشت و تاریک بود
اما توش عود روشن بود و بوی خوبی میداد
گذاشتمش رو تخت و سریع پوزیشن 69 رو گرفتیم
سیما خوابید و کیرمو تو دهنش گذاشت منم مشغول لیس زدن و مکیدن آب کصش بودم خیلی به سوراخ کونش دسترسی نداشتم تو این حالت اما کصشو حسابی انگشت میکردم و میخوردم
و خودم هم تو دهن داغ سیما کمر میزدم و جفتمون رو ابرا بودیم
ده دقیقه ای همینجوری ادامه دادیم که آبم داشت کم کم میومد که به سیما گفتم ولی قبل از اینکه کیرمو از دهنش بیرون بکشم با دستاش کمرمو محکم گرفت که یعنی تکون نخورم

منم چند ثانیه بعد تمام آب کمرمو تو دهنش پمپ کردم
و بعد از چند ثانیه سیما کیرمو از دهنش در اورد و شروع به لیسیدن کرد و میگفتتت آخیش چه آب گوارایی بود چ خوشمزه بود

باورم نمیشد که آبمو تا قطره اخر خورده و با این کار حس شهوت و علاقمو به خودش ده برابر کرد

بعد از ارضا شدن کنارش دراز کشیدم و سرشو رو سینم گذاشت و موهاشو نوازش میکردم

با خودم فکر کردم خیلی دوس داشتنی بود این زن
بهش گفتم
+خیلی دوست داشتنی هستی سیما
-واقعا مرسی عزیزدلم
+اره خیلی خوشم ازت میاد
-خوشت میاد چون باهات خوابیدم ؟
+نه باهام نمیخوابیدی هم دوست داشتم
-راستی سیاوش وضع دوس دختری چطوره با کیا تیک میزنی چند تا تعریف کن ببینم
+والا یکی از همکلاسیام هست یکی دو ترمه با همیم
-خوشگله
+بدک نیست ولی به گرد پای رقیبش نمیرسه
-رقیبش کیه
+تو دیگه
-دیوونه یعنی من الان رقیب اونم ؟
+اره ولی من تک پرم با یکیتون میمونم تهش
-الکی میگی …تو بخاطر من با اون به هم نمیزنی
+چرا نمیکنم اینکارو؟ازش خوشگلتر و جذاب تر که هستی سکسی ترم هستی دقیقا چرا نباید تو رو انتخاب کنم
-یعنی واسه من ولش میکنی
+اگه تو‌ بخوای آره قشنگم
-مگه دیوونم که نخوام منم نمیخوام تو رو با کسی شریک باشم
اینو گفت و با ی لبخند قشنگ لبشو رو لبم گذاشت و با دستش کیرمو شروع کرد به مالیدن و کیرم دوباره بعد از پنج دقیقه ساک بی وقفه ی سیما راست شد

خوابوندمش
پاهاشو رو شونه هام گذاشتم و سر کیرم روی کس کوچولو و قشنگش میکشیدم
با دستای ظریفش سر کیرمو گرفت و هدایت کرد داخل کصش آروم فشار دادم و تمام 16سانتشو میلی متر به میلی متر تو کس تنگ سیما فرو کردم
دیگه نه استرسی بود نه سرمای روستا نع ترس از شنیدن صدا توسط بقیه
یه آه سکسی از ته دل کشید و شروع به ناله کرد منم داشتم از گاییدن زنه زیبای دایی کمال لذت میبردم

روش خیمه زدم و همزمان که تو کس تنگش تلمبه میزدم لبامو به لباش چسبوندم و با وارد شدن زبونش تو دهنم لذت گاییدنش دو چندان شد
محکم تو کص داغ ‌و تنگش تلمبه میزدم و با تمام سلول هاش داشت ازین تلمبه ها لذت میبرد
بعد از چند دقیقه بهش گفتم داگی بشه
تو حالت داگی تسلط بهتری روی باسن زیباش داشتم و لذت بیشتری از ورود کیرم به کص تنگش میبردم
علاوه بر این سوراخ کون تنگ و قشنگش هم در دسترسم بود و مدام با انگشت شصتم براش میمالیدمش و گاهی یه بند انگشتمو توش فرو میکردم

خسته شد و دمر خوابید و منم تمام وزنمو‌ روش انداختم ‌ و وحشیانه تو کصش تلمبه میزدم آه و ناله هاش فضای اتاقو‌ پر کرده بود و گاهی به فریاد میرسید
ازم میخواست تند تر بکنمش
-اخ سیاوش …بکن منو‌ …بکن دوست دخترتو …بکن زنداییتو …ازین به بعد کصم فقط مال توئه …

داشت با این حرفاش حشری و دیوونم میکرددد

اهههههههه سیما …خوشگلم …فقط زیر من بخواب …تنت مال منه فقط

آرهههه فقط زیر خواب توم
فقط به تو کص میدم
فقط زیر تو میخوابم
چه حالی میده زیرت خوابیدم و تو عمق تنم تلمبه میزنی
جرم بده تو رو خدا
کصمو گشادش کن

اینا رو گفت و بدنش به لرزه افتاد و با چنگ داشت ملحفه ی تخت رو جر میداد

بعد از چند لحظه که اروم شد منم شدت تلمبه هامو بیشتر کردم چند دیقه بعد با فشار ته مونده ی آبمو رو کونش خالی کردم و ولو شدم کنارش
چه لذتی داد
چه حالی کردیم با هم
محکم تو آغوشم گرفتمش و ازش تشکر کردم
لبامو میبوسید و اومد دراز کشید روی تنم
موهاشو نوازش میکردم و میبوسیدمش

بعد از تقریبا بیست دقیقهای که اینجوری کنار هم دراز کشیده بودیم پا شدیم رفتیم حموم دوش گرفتیم خودمون رو شستیم
لباس هامون رو پوشیدیم

یه سری خرت و پرت و خوراکی آماده کرده بود یکمی از اونا خوردیم و ساعت رو دیدم حدود یازده و نیم بود و وقت رفتن بود

یه بوس عاشقانه دم در موقع خروج من از خونه دایی کمال چیزی بود که قرار بود حسن ختامی بر پایان هفته رویایی من باشه
اما در واقع آغاز یه ماجراجویی بود
با کسی که حالا دیگه خودمو مالکش میدونستم

رابطه ی منو سیما بارها و‌بارها تکرار شده و از هر فرصتی واسه با هم بودن استفاده میکنیم و لذت میبریم چند باری تا لبه ی پرتگاه بگایی پیش رفتیم اما بگا نرفتیم هر بار سعی کردیم بیشتر باگ های برنامه ریزی هامون رو برطرف کنیم و ضریب خطامون رو پایین بیاریم

چند بار شده که خواستیم تمومش کنیم این رابطه رو اما وابستگی شدید باعث شده به هم برگردیم و الان نمیدونم که چه اتفاقی ممکنه در آینده بیفته و دوست ندارم راجع به آینده فکری کنم …

نوشته: لک لک تنها

بازدید 13,553

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

10 پاسخ به “شهوترانی با زن زیبای دایی کمال (۲ و پایانی)”

  1. نمی‌دونم ازاین همه کسشعرنوشتن تکراری خسته نمیشین؟ همش یک راهی پیدا میکنین وجدان خودتون رو راحت و حس خوبی به خواننده بدین تا فحش کش نشین :؛ دایی کمال دوساله خیانت می‌کنه بخاطرهمین زندایی منم مثل سگ بهم کص میده…؛

  2. دمت گرم خیلی خوب نوشته بودی بعد از مدتها یه داستان خوب و سرو کون درست خوندم ممنون

  3. بدک نبود ولی خب منتظر آینده هستی مطمئن باش یکی دو سال دیگه خسته میشی از همدیگه بعد زن دایی با یکی دیگه رفیق میشه کس میده و هم میری دنبال کس کلک بازی‌های دیگه از این برنامه‌ها من زیاد داشتم

  4. اونایی که خودشونو عاقل میدونن میگن این داستان الکی بود و…، شما اگه خیلی زرنگ بودین متوجه میشدین ۹۹ درصد این سایت فیکه، یدونه داستان واقعی بهمون نشون بدین تا به این بنده خدا فحش بدیم… داستانت قشنگ بود آرزوی موفقیت🙏

  5. دییوس مگ تو خونه ریده بودین ک ۵۰۰بار گفتی عود روشن بود یا کس زنداییت ترشیده بود و بوی ترشی کلم میداد ک هی میگی عود روشن بود.نمیدونم چرا همسران چ مرد و چ زن اینقدر نسبت ب هم بی تفاوت و سرد شدن مگ شماها همونایی نیستین ک با ی لبخند همسرتون عاشقش شدین و ازدواج کردین؟چیشد پس.بقول ی بزرگ ننه جنده ای همه تخم مرغا توشون ی شکله حالا یکی کمرنگ و یکی پر رنگ.خودم این روابط ممنوعه ر‌و خیلی دوست دارم ولی نمیدنم چرا وقتی موقه عمل ک میشه ی حسی یا ی نیرویی اجازه نمیده.کاش بتونیم جنس مخالف رو ب چشم ی رفیق جنس موافق نگاه کنیم و تا وقتی مست نشدیم و خودش قبول نکرده کونش نزاریم.😂😂😂اخیرا هم اینقد داستان کسوشر آپلود میشه ک سر کیرمون شمبه لیله سبز میشه.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید