بزرگترین بچه خونوادهام… البته اگه بشه اسم این خرابشده رو گذاشت خانواده! بابامو که یادم میاد، یا نشئه بود یا خمار. این نفله، مادرم رو بدبخت کرد، ما رو هم ساخت که تعداد تلفات حماقتش بیشتر شه. قدیمیها گفتن “پولدار مغزش کار میکنه، بیپول کیرش.” مادرم خیاطه؛ از صبح تا شب سوزن میزد که یه لقمه نون بذاره تو دهن ما. این بیمصرفم خرج موادشو ازش میکشید بیرون.
میگن خدا هیچ کاریش بیحکمت نیست، ولی من یکی هیچ حکمت خاصی ندیدم. انگار این دنیا رو آزمایشگاهی ساختن و سیکیم خیاری رو رو خانواده ما تست کردن. قربونت برم، خدایا! این همه پولدار تو دنیا هستن، گیر یه بچهان، بعد تو گیر دادی به ننه و بابای من که دوقلو پشت دوقلو تحویل بدی؟ بعد از من، یه جفت دوقلوی دختر اومد، بعدشم یه جفت دوقلوی پسر. خلاصه، شانس که نداریم، هیچی؛ فک کنم حتی تو تقسیم عقل و مال و حال، از سهم ما زدین!
با هر گندی بود، دیپلم گرفتم؛ ولی از ۱۰-۱۱ سالگی مجبور شدم برم سر کار که کمکحال ننه باشم. هر کاری هم کردم، تهش پولی نبود. اما خب، زرنگ بودم، یه کمم سرم بوی قرمهسبزی میداد. حالا یه بچه عقدهای که تو اون وضعیت بزرگ شه و آرزوی یه چیزای پیشپاافتاده داشته باشه، تهش چی میشه؟ دزد. بله، من شدم دزد.
از کیک و کلوچه شروع کردم تا اینکه با “کرم” آشنا شدم. کرم شاگرد اوس صادق صافکار بود. البته صافکار که چه عرض کنم، هلدینگ حقهبازی بود واسه خودش. یه روز کرم منو برد پیش اوس صادق که مثلاً صافکاری یاد بگیرم. بهش گفت: “بچه زرنگیه، به کارمون میاد.” نگو اینا از قبل نقشه داشتن!
کرم لاشیه شاگرد اوس صادق بود، ولی بیشتر لاشخور بود تا شاگرد! کارش این بود که تو محل دنبال خوراک میگشت واسه تیم اوس صادق. حالا تیم چیه؟ بیا برات بگم.
این صافکاری بیشتر یه پوششه، تا یکی دیگه از کارای اوس صادق و شاگرداش. توش اوس صادق و هفتتا شاگرد کار میکنن که منم یهشونم. حالا نمیخوام همهشونو معرفی کنم، همون دو سه نفر که به داستان ربط دارن کافیه. تو صافکاری اصلاً ماشین درست حسابی تعمیر نمیکنیم، چون اصلاً کارمون این نیست. همیشه دو تا ماشین قراضه داریم تو مغازه واسه این که کسی شک نکنه. دوتا وانت هم داریم که برای کار اصلیمونه، یعنی همون دزدی های خودمون.
ما هر کدوممون یه تخصص داریم؛ یکی قفل ماشین باز میکنه، اونم از هر مدلی باشه. خارجی، چینی، ایرانی، زیر سی ثانیه پراید رو باز میکنه. یکی دیگه گاوصندوق باز میکنه، ولی نه خیلی حرفهای؛ کار راه میافته. یکی کیف قاپه، یکی تیغزنه. خلاصه هر کدوممون یه هنری داریم که به کار میاد.
تو محل، ۴-۵ تا بلبل بیشتر نداریم. این بلبلا امارگیر و امارفروشن هستن، یعنی چی؟ یعنی هرکدوم از این بلبلا یه سری نوچه دارن که بهشون میگن “گنجشک.” این گنجشکا از صبح تا شب تو محلههای بالا پرسه میزنن. حالا فکر نکن همهشون تریپ بروسلی موتور سوارن. نه حاجی! یه بچه خوشگل کافهنشین با گرمکن تاناکورا هم داریم که کارش اینه که تو محل خوب جا بندازه. اینا آمار خونه، مغازه، یا هر چیزی که پول در میاره میدن به بالاسریشون که یکی از همین بلبلاست.
کلاً تو تیم بلبلا، از این ۴-۵ تا، دوتاشون درصدی کار میکنن؛ یعنی از ۱۰ تا ۲۰ درصد سهم دزدی رو برمیدارن. اون سهتای دیگه آمارفروشن که بیشتر ریسک دارن. حالا اگه یه وقت خواستی دزدی کنی (که ایشالا نکنید!) با بلبل درصدی کار کن. اینا نه تو زرد میافتن، نه آمار غلط میدن، نه احتمال داره لو برن.
ما هفت نفر، ششتاییمون تو دوتا خونه جدا میمونیم؛ سه نفر یه خونه، سه نفر یه خونه دیگه. اون یکی کوچیکتره که یه جورایی آبدارچی اوس صادقه، شبها تو مغازه میمونه. فقط واسه حموم میاد یکی از خونهها که برگرده مغازه. نکبتی هم هست؛ همیشه بو گوه میده!
کارای کوچیک مثل جیببری و تیغزنی هر روز داریم؛ یه موبایل، یه کیف، این چیزای دمدستی. ولی پروژههای بزرگ از سمت بلبلا میاد. وقتی آمار میرسه دست اوس صادق، اول یه سری آهنقراضه یا میوه و هندوانه بار وانت میکنیم. بعد دوتا از بچهها، که معمولاً یکیشون منم، میریم سمت آدرس، جا رو دید میزنیم. وقتی مطمئن شدیم، همون شب عمل میکنیم.
خونه ویلایی یا مغازه زدن راحتتره، ولی اگه آمار آپارتمان هم بیاد و پر باشه، میریم میزنیم. البته تو آپارتمان خونه خالی نمیکنیم؛ فقط پول، طلا، یا چیزای کوچیک گرونقیمت مثل ساعت و عتیقه میبریم. اینجوری سر و صدا و رفتوآمد زیاد نشه. ولی خونه ویلایی یا ویلا، اگه اوضاعش خوب باشه، جارو میکنیم از تهران تا لواسان و کل شمال!
بریم سر اصل مطلب! فکر کنم به اندازه کافی اطلاعات از این شغل شریف من دادم خدمتتون. خلاصهش این که شغلیه مثل هر شغل دیگهای ممکنه شرافت نداشته باشه، ولی ریسکش بالاست و پول ریسکش رو میگیرم. حالا یه وقت فکر نکنید که خیلی خوشحالم یا مفتخر به این شغلم! نه عمو! اجبار دنیاست. شاید اگه بابای درست و حسابی داشتم الان دکتر یا مهندس بودم. خداوکیلی بچه زرنگی بودم تو درسام، تو این شیرکش خونه دیپلم ریاضی گرفتم، نا سلامتی!
بزارید سالار رو معرفی کنم براتون. من تو بچگی وقتی که قرار بود ختنه بشم، ننه و بابام دعوا میکنن. ننه میره شهرستان پیش باباش. این وسط من میمونم، یه سالار ختنه نشده! خلاصه تا اومدن برگشتن، پول نداشتن. بعدش که پولش جور شد، من بزرگ شده بودم دیگه ، در حدى بودم که میدونستم جریانو و چندتا نمونه همسایه رو دیده بودم ،در حدش باشم، خلاصه هر وقت مهندس ختنه کن میاوردن من همیشه فرار میکردم. خلاصه من موندم با این سالار ختنه نشده که ماشالله خدا هر چی از قیافه و شانس نداد به من ، ولی سالار بزرگى نصیبمون کرد. البته از بچگی که تغذیه درستى نداشتم و همیشه هم کار میکردم، براى همین بدنم خیلی تخت شده و عضلاني!
حالا بریم سر اصل مطلب. اسفند ماه بود، همین ۱۰-۱۱ ماه پیش، اواخرش قبل عید. آمار رسید به خونه ویلایی سمت شهرک غرب. رفتن مسافرت! پولدار جماعت خر نیست، دوربین و آژیر و از این کُسشعرها رو داره که ما دردشو بلدیم. یا خیلی از وسایلشونو خونه نمیذارن، ولی خوب، باز خالی که میکنی، خیلی میشه! خلاصه من و آرش اقدس (حالا چرا اقدس؟ بچه اقدسیه تهرانه، یه خانواده پولدار که چند سال پیش میافته رو مواد. باباش هر کار میکنه، ترک نمیکنه. آخرش سیکشو میزنه میگه هروقت ادم شدی، بیا. اینم اومد خورد به پست ما. حالا ترکها یعنی خیلی ساله تمیزه، ولی لج کرده مونده. البته ناگفته نماند دلش گیر دختر اوس صادقه، بد خوشگله، ولی آخرش نمیدونم این کونه دختر میذاره یا اوس صادق کونه آرش؟)
آرش رفیق فاب من بود. کلاً پروژهها با هم بودیم. هم خونه بودیم، یه همخونه دیگه هم داشتیم که اسمش علی قلقى بود. علی قلقى بیشتر کارش با ماشین بود، خونه نمیفرستادش اوس صادق. من و آرش و یه بچه خوشگل به اسم مرتضی ابنه (ابنه همون کونی میشه) که بچه خوشگلی بود، عین این بهرام شهرام رادانه! سفید، چشمای آبی، مو بور! نمیدونم ننهشو کی کرده اینطوری در اومده! مرتضی بچه فرضی بود، یه جور سوگولی اوس صادقه. البته من خودم ندیدم، ولی بقیه بچهها میگفتن به اوس صادق میده که واسه همین هواشو داشت.
عروسی کرده یه زن توپر خوب هم داره. تمام هزینههاشو اوس صادق داد. البته باز ناگفته نمونه که اوس صادق زن مرتضی رو هم میکرده. یه جوری کار و هزینه از اوس صادق بوده. زنش هم شریکی بوده. تو ادامه میرسم به زن مرتضی!
جونم بهتون بگه که وقتى داشتیم از دیوار میپردیم داخل ( بالا سر دیوار نرده داشت از اون باید رد میشدیم بد میپردیم تو حیاط این وسط من و آرش رفتیم ولى مرتضى لباسش گرفت رو نوک نرده از بالا افتاد رو کف زمین اون موقع بدنش گرم بود نفهمید،اما سر و صدای زیادی کرد از شانس گوه ما خونه رو به یکى سپرده بودن که بیاد ،وقتى ما رو دیوار بودیم دیده چن نفر رفتن بالا بلافاصله زنگ زده ١١٠ ماهم از همه جا بیخبر درو باز کردیم با هزار بدبختي مشغول گشتن تو خونه بودیم که یهو فهمیدیم که باید فلنگو ببندیم ، از حیاط پشت رفتیم رو دیوار و سریع پریدیم بیرون و یا على تا میتونی فرار کنن این وسط مرتضى تازه دردش زیاد شده بود و نتونست بیاد رو دیوار ،ماهم طبق پروتکل اوس صادق اگه یکى گیر کرد لو نمیده اگر لو داد شیکمش سفره میشه ، اگر گیر افتادید هرکسى تونست فرار کنه منتظر هم نباشید ، خلاصه مرتضى همون دو سه ماه اول ازدواجش گرفتنش و افتاد زندان ! صاحبخانه هم مثل اینکه از این آدم کله گنده ای بود که وصل بود و تا ته مرتضى رو در نیاورد ول نکرد .
من شده بودم مامور بدرقه پرنسس مرتضى به زندان طبق فرمایشات اوس صادق هر بار میبردمش زندان ملاقت میاوردمش ،این وسط تعداد ملاقتا زیاد میشد کم کم صمیمیت من و مارال هم بیشتر میشد ، مارال یه دختر توپر با صورت معمولى ولى بدنى بشدت جذاب یه نیوشا ضیغمی بود بدنش ! البته خیلى شهوتى خیلى ، چندین بار تو تاکسي که سوار می شدیم روناى کلفتشو طورى به پام میچسبوند که تمام بدنم عرق می کرد اوایل معذب بودم خوب چشم به ناموس همکار نداشتم که نون و نمکى خورده بودیم اما چه کنم این زشت بودن من عقده شده بود که دست یه زن رو بگیرم ! فک نکنید کوس ندیده بودم ها نه عمو جک و جنده کم نکرده بودم ولى خوب جک و جنده تو لول محل و درامد ما بیشتر یه سوراخ گرم بودن تا زن !این مارال هم بی شرف کارشو بلد بود خیلى خوب داشت منو تحریک میکرد یبار از دهنم پرید شلوار پارچه مشکى خیلی بهت میاد، ناکس فهمید که بد سیخ کردم روش از اون روز همیشه همانطور لباس میپوشید طوري پاچه رو مینداخت بیرون که من کروکودیل که هیچ خود شهرام رادن درجا سیخ میکرد روش !
این مالیدنای ما کم کم بیشتر شد و کار به پیام دادن و سکس چت رسید اخر سر دیگه مغزم وا داد و ازش سکس خواستم و قبول کرد بیاد خونه ما اما این وسط مشکلى بود اول نمیشد ارش و على قلقلی رو با هم پیچوند دوم اینکه اگر می کردم و کسى میدونست اوس صادق دهنمو جر میداد ناسلامتی زن خودش بود به اسم مرتضي به کام خودش ! باید یه شاهدى جور میکردم این وسط فقط ارش قابل اعتماد بود جریانو بهش گفتم که اولش مخالفت شدیدى کرد که خطریه اون زن جندس دردسر میشه و فلان خلاصه مخشو زدم که قبول کرد ، برنامه این بود وقتی فهمیدیم على میره شمال من مارال رو هماهنگ کنم بیداد و ارش هم هم از بیرون بیاد مارو رو کار ببینه که هم شاهد بازى بود هم خودش میکرد که میشد قاطى بازى هم مارال دستش بسته تر میشد .
روز موعد فرا رسید و مارال اومد تو یه مانتو مشکى بلند و گشاد با آرایش زیاد درو باز کردم سریع اومد تو و بلافاصله مانتوشو کند و رفت سمت اوپن آشپزخانه ، دقیقا همون شلوار مورد علاقه منو پوشیده بود که کونش داشت جر واجرش میکرد و یه پیرهن مشکلى حذب انگار میدونست عین گاواى اسپانیاى که قرمز دیونشون میکنه من رو هم رنگ سیاه وحشى میکنه !
طورى تکیه داده بود سمت اشپز خونه و پشتش سمت من بود ، دیگه معطلي جایز نبود بلافاصله وفتم از پشت گرفتمش گفت
مارال؛ اووف چه وحشى شدى کروکودیل
من؛ میدونی چن وقته منتظر این صحنه هستم
مارال؛ حالا اینقدر هم هول نباش
اون داشت حرف میزد دستامو حلقه کردم دور شکمش قشنگ چسبوندم به کونش عجب کونی بود انگار یه بالشت طبی رو بغل کرده بودم ! کم کم شروع کردم از پشت گردنشو خوردن
مارال؛ نه بابا بلدى من فکر کردم خیلی بوقى
خوردن گردن و گوش هاشو اینقدر کردم همزمان کیرمو میمالوندم به کونش و با دستام از رو لباس سینه هاشو میمالیدم دیگه صداى خندها و مسخره بازى ها مارال جاشو به اه و ناله هاى خيلى کوتاه داده بود ، دست انداختم از پشت سوتینشو باز کردم که شل بشه بتونم دست کنم و زیر لباس بگیرمشون ، بعدش دکمه شلوار و زیبشو باز کردم یه دستمو بردم سمت کوسش یه دستم از زیر پیرهن بردم داخل سینشو گرفته بودم از پشت هم فشارش میدادم به اوپن هم زمان هم گردنشو میخوردم کم کم صداى ناله هاش بلند شد
مارال ؛ نکن الان میام ، زود بکن توش دارم میمیرم
کوسش طورى اب انداخت بود که دستم کامل انگار بچه شاشیده روش ، دستمو در اوردم جلوى صورتش گذاشتم دهنم باز تف زدم و بردم داخل اینبار انگشتمو هم کردم داخل کوسش ، باید طورى کار میکردم که راس ٤٥ دقیقه من و مارال لخت رو هم باشیم که اقدس اومد داخل مارو ببینه ، پس باید یک بار اینطوری ارضاش میکردم ، سرعتمو بیشتر کردم و یهو یه دادى کشید و لرزید شل و شد کم مونده بیفته به زور نگهش داشتم .
گذاشتمش زمین چشماش نیمه بسته بود از شدت خماری دراز کشید
مارال ؛ پدرسگ گفتم دارم میام بکن توش
اروم رفتم روش نگاش کردم کم کم لباشو بوسیدم یه چند لحظه بعد همراهى کرد و کم کم باز جون گرفت همونطوري از بالا شروع کردم به درآوردن لباسش و خوردن سینه هاش ، انصافا سینه هاى سفت و سر حالى داشت با زبونم حسابى رو شکمش مانور دادم باز صداش بلند شده بود ولى شروع کرده بود به فحاشى که زود بکن توش
منم لخت شدم تا کیرمو دید گفت
مارال ؛ مرتضى راست میگفت مال کروکودیل اکبنده دو برابر همه ماهاست ، عجب خر کیرى هستى بى قیافه !
دو سه بار مالوندمش به صورتش و گرفتم جلوى دهنش شروع کردن به بوسیدنش کم کم گذاشت دهنش عجب ساکى زد به معناى کامل کلمه مجلسی پر تف انگار از بچگى کارش ساک زدن بوده ، حالا نوبت من بود کوسش رو بخورم شلوارشو مشیدم بیرون یه کوس تپل با موهای ریز افتاد بیرون طورى افتادم به جونش که نفسش در نمیومد درست وقتي سرم وسط پاهاشه یهو ارش طبق نقشه اومد تو !
مارال جنده خانوم طورى دوید لباسشو گرفت جلوى خودش که ارش تقصیر من نیست منو به زور کشیده اینجا !!
عجب زنیکه هفت خطى بود ولى نمیدونست از اول تو تله کروکودیل بوده !! نه فقط اون بلکه ارش هم جزى از بازى من بود یه جورى تضمین بود .
ارش طبق نقشه اول شروع کرد به فحش دادن به جفتمون بعد كمي اداهاى مارال تموم کرد شروع کرد به تمنا کردن که تو رو خدا نگى به کسى که آرش گفت شرط داره منم باید بکنم ، جنده از خداش بود زیرمون بخوابه ولى شروع کرد به فحش ادا که فک کردم تو آدمی میخواى منو از دست این وحشى در بیارى الان تو هم میخواى خیانت کنى به دوستت که تو زندانه !
ارش گفت جنده یا الان به من هم میدی یا به شوهر اصلیت میگم جفتتونو کاردى میکنه که اوس صادق باشه ! این برگ برنده بود که مارال وا داد .
ارش بلافاصله لخت شد و کیرشو اورد گرفت جلوى دهن مارال اونم با ادا که نشون بده از سر ناچارى شروع کردن به خوردن و من هم رفتم باز بین پاهاش و خوردن کوسش تو چند دقیقه طورى عوض شد انگار نه انگار داشت مثلا ناراحت بود از این اتفاق طورى داشت به خودش میپچید انگار به ارزوش رسیده ، قرار شد جفتمون یکى از کون یکى از کوس هم زمان بکنیم که به من گفت عمرا از پشت بهت بدم ارش تو از پشت بزن محید هم من میشینم رو کیرش ، چند دقیقه تلنبه زدیم راستش چون حرفه نبودیم زیاد حال نداد به ارش گفتم برو کنار من از پشت بکنم کوس ولى قصد کونشو داشتم ، دستاشو گفتم ارش اماده باش بگیرتش منم کمى مالیدم رو کوسش که شل کنه یهو سرشو گذاشتم تو کونش کمى مقاوت کرد ولى همراه شد به سختى تا وسطش بردم تو گذاشتم کمى جا باز کنه کشیدم بیرون باز کردم داخل چنبارى تکرار کردم یهو تا ته کردم توش یه دادى کشید میخواست بره جلو که در بیاد ولى محکم گرفتیمش به زور نگه داشته بودیم کمى اروم شد منم تکون میخوردم و بعد شروع کردم تلنبه زدن واقعا جر خورده بود داشت گریه میکرد ارش هم کیرشو کرد دهنش و همونجور ابش اومد منم کشیدم بیرون کاندوم گذاشتم تو کوسش که اونم حال کنه حسابى کردمش و همونطور تو کوسش البته تو کاندوم ارضا شدم ، بعد از این ماجرا من سه بار تنهاى با مارال سکس کردم ولى ارش دیگه نیومد همین چند وقت پیش شوهرش ازاد شد البته صادق ازادش کرد !
نوشته: استخر
12 پاسخ به “شغل شریف دزدى”
روزگار تو رو به این روز نینداخته، خودت لاشی و آشغال بودی. واقعا جای انگلهای اجتماع مثل تو، توی زندانه. شاشیدم تو زندگی کثیفت.
خخخ خندیدم هااااا ولی پر از ایراد بود. ببین دوست خوبم یک سری توضیحات پرانتزی واقعا اضافی بود . پرتگاه زیاد داشت پرتگاههایی که خوانشگر رو دق میداد حین خوانش دست بکیر میشی سیخ یهو پرت میشی فصای خنده یهو باز سیخ فضای فیلمهای بگیر و ببند دزد و پلیس. تهش اما فضای سکسیت که محور این سایته خیلی ساده و بی روح بود یه ویرایش خفن لازم داره اما دستمریزاد
زندگی ومحل شما متر شش و نیم رو رد کرده از بر و بچ شما یه فیلمنامه درمیاد متر ده و نیم البته به دلاراگه اسکار نگیره ، خرس طلایی رو شاخشهاگه به اصغر فرهادی بدین که حتما اسمشو میزارهاوس صادق،کروکودیل، آرش و دیگران
اگه داستانت واقعیه یه پیام به من بده
قشر زحمت کش جامعه هم دل داره😂😂😂
داستانت مثل بنزهای کلاس c بودچراغهای جلوش عالیدرب راننده خوبدرب عقب معمولیصندوق عقب افتضاح
تو نمیکردی یکی دیگه میکردنوش جونت
اولش که با فاز لاتی و لوطی طور شروع کردی که انصافا خوبم بود گفتم به عجب داستان خفنیه ولی قسمت سکسیش که اصل کاری باشرو خراب کردی مث سرازیری داستانت افت کرد ، بیشتر دل بده به کار نویسنده خوبی هستی
کیرم؛توکوس وکون همتون.
همینقدر بچه ای که نمیدونی ختنه که میکنن پوست اضافه رو میبرن نه اصل کاری رو!!!کوسخول جان فکر میکنه اگه ختنه نکنن کیرشون بزرگتر میشه 😁 😂
اگزوز وانت تو کون آدم خالی بند، بلبل وگنجشک های محلتون نوک بزنن به شیار کونت، زیرخواب اوس صادق اوس جعفر بودی نقل تلمبه های قدرتی بوده حالا تو بگو کردم ولی جای دادنت حالا حالا خوب نمیشه.
دزد ناموس کم داشتیم، پای آفتابه دزدها هم به بکن تو باز شد. خاک تو سرت احمقت. بالاخره تو هم میوفتی زندان و زنت میشه هرزه ی رفقای با مرامت.