*
نازداری… شاهکاری… می دونی تک خالی… دخترکی… خشگلکی… شیطونک با نمکی…
تاتا با بی حوصلگی رو به شراره گفت: کمش کن اون صدای ضبطو. همینجاس رسیدیم. اون تو که بریم به اندازه کافی سر و صدای موزیک هست.
شراره سرعتش را کم کرد و در تاریکی کوچه کنار جدول، ماشین را پارک کرد. نگاهی به ساختمان انداخت و گفت: تا حالا اینجا نیومدم. امنه؟
- از چی می ترسی. بزن بریم تو. منکه فقط می خوام بخورم. نه حوصله تورو دارم. نه اون رفیق شاسکولت آتنا. گفته باشم هی گیر ندی بیا برقص و ازین چرت و پرتاها.
شراره صورتش را کج کرد و گفت: تاتا میدونی که تو نرقصی منم روم نمی شه برقصم. بخدا جز تو و آتنا کسی رو نمی شناسم. - فعلا پیاده شو بریم.
شراره از ماشین پیاده شد و کنار تاتا ایستاد و باهم و به آرامی و با کفش های پاشنه بلند به سمت در حرکت کردند. کوچه خلوت بود. از محوطه پلکانی چمنکاری شده ورودی گذشتند و نزدیک در ورودی ساختمان که ویلایی و قدیمی ساز بود، شراره شماره آتنا را گرفت تا به پیشوازش بیاید. وقتی شراره آتنا را دید به آرامی دستانش را گرفت و گفت: واااای دختر این چه تیپیه؟ مگه اون تو چه خبره.
آتنا اندام موزون و کشیده ای داشت. یک لباس یکسره تا زیر باسنش داشت که وسطش تا روی ناف باز بود و کنار هر دو سینه اش نمایان بود. همگی وارد ساختمان شدند. سر و صدای زیاد دی جی و موزیک قبل از هرچیزی توجه آنها را جلب کرد. آنچیزی که داخل خانه بود بزرگتر از نمای بیرونش نشان میداد. پذیرایی پر بود از صندلی های تک نفره و گوشه اش هم چند کاناپه چرمی بود. که چند دختر و پسر روی آنها نشسته بودند. رقص نور در آن تاریکی موج های زیبایی از سایه ی انسانها به راه انداخته بود که در محل مخصوص رقص مشغول بودند. آتنا با دست پله ها را نشان داد که در آنجا می توانستند لباسهایشان را عوض کنند. تاتا زیر گوش شراره گفت که قبل از هرچیز میخواهد به سرویس برود و حوصله کنار آتنا بودن را ندارد و از شراره جدا شد.شراره به طبقه بالا رفت. اتاقهای زیادی آنجا بود. بهمراه آتنا وارد یکی از آنها شدند. - اینجا اتاق کیه؟
- چه بدونم. خونه مادربزرگ سهراب بوده. بعد فوتشون دسته سهرابه.
- آتنا اینجا امنه دیگه؟
- آره بابا خیالت جمع باشه. دربیار مانتوتو ببینم چی پوشیدی.
شراره اول شال و سپس مانتویش را از تن درآورد. زیر مانتو یک تاپ سفید با نگین های طلایی به شکل مارک آرمانی داشت که یقه گرد و بازش کمی از چاک سینه های درشتش را نشان می داد و یک شلوار جین فاق کوتاه چسبان که چند محل پارگی روی ران و زانویش بود به پا داشت. آتنا با دیدن او جلو آمد و دستی به سینه هایش کشید و گفت: همیشه به این قمبلیات حسودیم می شد. خیلی خشگل شدی. بهتره زیاد دور و بره فرید نپلکی چون میدونم دیوونش می کنی. - با فرید به کجا رسوندی؟
- هوووم… پسر خوبیه. می خوام فعلا باهاش بمونم.
- سکسم داشتین؟
- یه بار. اونم خونه داییش.
- خوب بود؟
- بد نبود.
- اووو پس بهت ساخته.
- اما تو یه چیز دیگه ای.
- خففففه شو. جنده. راستی این سهراب همونکه اون سری ماشین به ماشین بودیم کنار فرید نشسته بوده؟
- خوب یادته.
- نه بابا. آخه اصلا ندیدمش.
- آره همونه. منتها حواست باشه. دوس دختر سابقشم امشب هست. یه کاری نکنی امشب اینجا گیس و گیس کشی بشه. بذا این دم آخری بهشون خوش بگذره.
- دم آخری چرا؟
- آخه امشب یجورایی گودبای پارتی سهرابم هست. فردا میخواد قاچاقی بره ترکیه.
- حالا چرا قاچاقی؟
- داستانش مفصله. فقط زیاد بش نخ نده که مهدیه بدجور قاطی می کنه. بذار فردا بشه. بره گورشو گم کنه.
- تو چته؟
- هیچی. فقط دور و برش نباش. شر میشه واست. از من گفتن بود.
- باشه بابا. اینهمه پسر. بالاخره یکی پیدا میشه با ما برقصه.
- بریم پایین.
- این چیه پوشیدی؟!!
شراره با تعجب به تاتا زل زد، که کنار سنگ اوپن آشپزخانه که به حالت بار درآمده بود، ایستاده بود. - قشنگ نیست؟
- خیلی تابلو شدی تاتا.
- مهم نیست. گفتم که فقط میخوام بخورم. میدونی که هیچی واسم مهم نیست.
- حتی من؟!
- میدونی که همیشه مراقبتم شرر.
تاتا یک پیراهن چهارخانه قرمز و سفید سبک مردانه به تن داشت که پایینش را روی ناف گره زده بود و سوتین مشکی اش گویی با دامن چین دار بسیار کوتاهش ست شده. - لباساتو کجا گذاشتی؟
- نمی دونم. یه جایی اون پشت کنار سرویس انداختم.
صدایی موزیک دوباره بلند شده بود. شراره که گویی به سختی صدای تاتا را می شنید کمی بلندتر صحبت میکرد. مشغول گپ زدن و نوشیدن کمی مشروب بودن که از دور متوجه حرکت پسری به سمتشان شد. تاتا گفت: گمونم سهراب همینه. من حوصلشو ندارم. میرم وسط. سرم بدجور سنگینه. - زشته. بمون یه سلام بکن.
- حوصلشو ندارم.
تاتا از شراره جدا شد. شراره کمی گیلاس تاتا را که مشروب در آن بود از خودش دور کرد. سهراب پیراهن سرمه ای و جلیقه اسپرت مشکی به تن داشت. هیکلش پر بود و قد متوسطی داشت که از شراره بلندتر بود. وقتی به او نزدیک شد گفت: شما باید شراره جان باشید؟ - بله.
- خیلی ممنونم که اومدید. راستش تعریفتون رو از آتنا زیاد شنیدم.
- شما لطف دارین. آتنا عادتشه که زیادی غلو کنه.
- یعنی دختر بدی هستین؟
- چی؟ متوجه نشدم.
- مثله اینکه صدا اذیتتون میکنه. میخواید بریم تو تراس. چون منم میخوام یه سیگار بکشم.
- تراس؟
- آره. از اون سمت.
- باشه.
شراره گیلاسش را برداشت و سهراب هم به گیلاس تاتا اشاره کرد و گفت: این مال کیه؟ شراره نگاهی به وسط سالن جایی که تاتا مشغول رقص با خودش بود انداخت. دامنش بدجور بالا و پایین می رفت. وقتی تاتا را اینگونه می دید از خودش می پرسید چطور با این دختر دوست شده است. بی اختیار رو به سهراب گفت: هیشکی. - پس برش میدارم. آخه اینجا بود گفتم شاید کسی پیشتون بوده.
سپس هردو به راهنمایی سهراب به سمت در پشت ساختمان رفتند. تراس با نرده های بتنی قدیمی تزیین شده بود. سر و صدای کمتری به گوش می رسید. دختر و پسر دیگری هم گوشه ای از تراس ایستاده بودند. - سیگار؟
- ممنون. میخوام اول گیلاسمو تموم کنم.
سهراب سیگاری برای خودش روشن کرد و گفت: گردنبند قشنگیه.
شراره متوجه گردنش شد و گفت: بله. یادگار مادرمه. وقتی هشت سالم بود فوت کرد. - متاسفم.
- ممنونم.
- چی خوندین؟
- امممم راستش… انصراف دادم. سه ترم دندونپزشکی خوندم اما … ادامه ندادم.
- وااااووو چرا؟ این دیوونگیه.
- دقیقا. فک کنم دیوونه ام.
شراره حرکات سهراب را زیر نظر داشت. از غرور کمی که در حرکاتش بود و کم حرفی اش خوشش آمده بود. گفت: شنیدم فردا میخواید برید. - اهوم.
- دلیل خاصی داره؟
سهراب مکثی کرد. به تاریکی و شاخ و برگ درختان سیاه خیره شد. گفت: پیچیده ست. - مشکلی واستون پیش اومده؟
شراره سعی داشت تا سپری از خودش در برابر سهراب داشته باشد. میدانست اندام و چهره اش جذاب است اما هیچگاه سعی نکرده بود تا از آن بعنوان سلاحی استفاده کند و بالعکس همیشه با شرم و سنگینی خاصی با انسانهای اطرافش بخصوص پسرها برخورد میکرد. سهراب گفت: اگه نرم مشکل پیش میاد. - می فهمم. مشکلات همیشه پشت سرمون هستن و ما فقط یه قدم باهاشون فاصله داریم. اگه بایستیم به ما می رسن.
سهراب چرخید و نگاهی به ورودی تراس کرد. متوجه حضور پنهانی مهدیه پشت سرش شد و گفت: دقیقا…
شراره گفت: حالا کجا می رین؟ - فعلا ترکیه. اما اونجا نمی مونم…
مشغول گپ زدن بود که موبایلش زنگ خورد. - ببخشید باید حتما جواب بدم.
- اشکالی نداره. راحت باشید.
شراره گوشهایش را تیز کرد. دستش را در جیبش کرد و موبایلش را درآورد و خودش را مشغول نشان داد.
” کی گفته که میاد؟… اشکالی نداره… هیچ کس هنو جای اون لیست رو نمی دونه… اون؟!! میخواد مهمونی منو خراب کنه؟ میدونه که اگه اینکارو بکنه به ثانیه نمیکشه که لیست میرسه به دست مامورا… باشه.حواسم بهش هست. اگه رسول اومد باهاش حرف میزنم… هنوز کلی بهم بدهکاره… فرستادن من اونور آبم جزیی از بدهیشه… خدافظ” - ببخشید. دوس داری برقصیم؟
- امم … راستش من راجع به مهدیه شنیدم. پس صحیح نیست.
- هیچ غلطی نمی تونه بکنه.
- ترجیح میدم اینکارو نکنم.
- اگه از مهدیه میترسین باید بگم اون فقط سر و صدا میکنه. پاش بیفته واقعا کاری از دستش برنمیاد. جدی میگم. خیلی ترسو هستش.
- چرا بینتون بهم خورد؟
- واسه اینکه حدشو نمی دونست. راستش فکر میکرد شده مدیر برنامه هام. دوس داشت همه چیرو کنترل کنه. بخشی از مشکلاتم بخاطر دخالتش تو کارام بود.
- پس شما یکی رو میخواید که فقط آبتو توش خالی کنی.
- جاااان؟!
- ببخشید که رک گفتم.
- نه اتفاقا من از آدمهای رک خوشم میاد.
- ممنونم. اما من گیلاسم تموم شده. میرم برای خودم بریزم.
- اون وسط میبینمت.
شراره همینطور که به سمت در ساختمان می رفت گفت: قول نمی دم…
وارد ساختمان که شد متوجه نگاه سنگین دختری با لباس قرمز شد. سرش را بلند کرد. هردو بهم خیره شدند. شراره خواست از کنارش بگذرد که مهدیه مچ دستش را گرفت و گفت: باره آخرت باشه جنده. - ببخشید؟!!!
- خودتو نزن به اون راه. این کلاه واس سرت گشاده جنده جون. تو لیاقتت همون باباته.
در همین لحظه شراره چکیده محکمی به گوش مهدیه زد و مهدیه هم بلافاصله به سمت او حمله ور شد. سهراب از پشت او را گرفت و جدا کرد. شراره با چشمان گریان به سمت سن رقص و بار رفت. دلش می خواست تاتا را پیدا کند. - معلومه داری چه غلطی می کنی؟
- اون داره گولت می زنه سهراب.
- به تو چه ربطی داره. بعدشم اون فقط مهمون منه.
- منم مهمونتم. چرا بهم سیگار تعارف نمی کنی!
- شما صاحبخونه ای. مثله اینکه یادت رفته چه ادعای مالکیتی رو همه چی داری.
- از اون جنده دوری کن. بفهم.
- بهتره راجع به آدما بهتر صحبت کنی.
- اما اون واقعا جندست. حتی با پدرشم رابطه داشته.
- چی؟!!! چی داری می گی؟ تو اصلا اونو از کجا میشناسی؟
- خیلی مونده مهدیه رو بشناسی. حتی اگه یه ملکول ماده از کنارت رد بشه من پروفایلشو درمیارم.
- بهرحال من میخوام امشب خوش باشم. پس پا رو دمم نذار.
مهدیه صورتش را به گوش سهراب نزدیک کرد و گفت: حواست باشه خوشیت به قیمت ناخوشی من تموم نشه…
اگر کسی آن دو را در وسط سن رقص در کنار هم می دید حتما حدس می زد که لزبین باشند. شراره چنان تنش را به تن تاتا می کشید که گویی میخواهد تمام فشارها و سختیهای زند گی اش را به تن تاتا ببخشد. چون می دانست تاتا بیخیال ترین موجود روی کره خاکیست گویی که تنها بخاطر حمایت و مراقبت از شراره به این دنیا آمده.شراره دستانش را دور پهلوی لخت تاتا می گذاشت و لبان خسته اش را در آن رقص نور و صحنه تاریک در میان جمعیت به گردن تاتا می کشید. دلش می خواست تمام غم ناشی از صحبتهای مهدیه را به تاتا منتقل کند. همیشه همینطور بود. برای تاتا درد دل میکرد و آرام می شد. هنگام ترس استرس و اضطراب به او پناه می برد. از همان دوران کودکی.
آتنا که مشغول رقص با فرید بود، متوجه نگاههای خاص فرید به شراره شد. با دیدن اوضاع روبه فرید گفت: هووووی چته؟ کجارو می بینی؟
- هیچی. فقط داشتم به شراره نگاه می کردم. چرا اینجوری می رقصه؟
- چجوری می رقصه؟ شما حواست اینجا باشه.
سپس از فرید جدا شد و به سمت شراره رفت. شراره با دستانش تاتا را به سمتی هل داد و به سمت آتنا چرخید. آتنا با ریتم آهنگ دستانش را حرکت می داد و گفت: خسته نشدی بسکه اینجوری رقصیدی؟ یکی ببینتت فکر میکنه خل و چلی. یعنی هیچ پسری اینجا در حده سهراب نیس؟ - چی؟ نمی شنوم.
- هیچی. میگم مگه نگفتم دور سهراب نباش.
- اون گفت بریم رو تراس. سیگار. میخواس سیگار بکشه. ندیدی مارو؟
- نه با فرید بالا بودیم. توروخدا مواظب باش. مهدیه منم بازخواست کرد.
- حرف اونو پیشم نزن. مطمئن باش بخاطر اونم که شده یه شب با سهراب میخوابم.
- خواهشا امشب نباشه.
آتنا رفت و دوباره دستانش را دور گردن فرید حلقه کرد و روی او را از شراره برگرداند. تاتا به سمت شراره آمد و گفت: چی می گفت؟ - چرت. خسته شدم از همشون. مطمئنم خود آتنا جریان زندگیمو برای مهدیه گفته. اینطورکه فهمیدم فریدم برای سهراب کار میکنه. همه دارن از کونش میخورن. اما چشم دیدنشو ندارن. اونم یه جای کار گه زده. داره فرار میکنه.
- از هیچکدومشون خوشم نیومد.
- اما سهراب …
- سهراب چی؟
- انگار اونم مثه من درد کشیدس. نمیدونم تو صداش خستگی رو حس می کنم. اونم میخواد مثه من از همه چی بکنه و بره…
- داره گولت می زنه. یادته بچه گیات. چقدر زود گول باباتو می خوردی. سهراب داره منو یاد پدرت میندازه. حتی اونموقع هم می گفتی انگار بابام خسته س.
- اما واقعا بود.
- اون فقط یه دایم الخمر بی مصرف بود
- بخاطر فوت مادرم به اون روز افتاده بود.
- اما هردو مون میدونیم بخاطر مرگ مادرت به تو تجاوز نکرد
شراره سکوت کرد و بی اختیار وسط جمعیت ایستاد. تاتا با دیدنش ادامه داد: - غصه نخور. بیخیال. بیا برقصیم.
- نمیتونم. سرم داره گیج میره. میترسم تاتا
- از چی؟
- از حالم. اینقدر عصبی شدم از حرفهای مهدیه که حواسم نبود چقدر دارم میخورم.
- میخوای بالا بیاری؟
- نه. بازم میخوام. کاش یکم سیگاری داشتم.واقعا نیاز دارم.
- خب برو از سهراب بگیر.
- تو الان باید بگی بسه. دیگه نخور. نکش.
تاتا دستانش را دور گردن شراره انداخت و زیر گوشش گفت: من چیزی که دوستم دوست داره بشنوه میگم.
شراره دوباره به سمت بار رفت و گیلاس دیگری برای خودش ریخت و با چاقوی باریک و بلندی که روی اوپن بود لیمویی را نصف کرد و کمی میک زد. چاقو را روی اوپن گذاشت و گیلاسی هم برای تاتا پر کرد و به وسط سن برگشت. چشمانش سنگین بود. تاتا را پیدا نکرد. دستی از پشت به روی شانه اش زد. - مرسی.
شراره متوجه حضور سهراب پشت سرش شد. سهراب یکی از گیلاسهای در دست شراره را گرفت و گفت: از کجا میدونستی میخوام بیام.
شراره که به شدت سرگیجه داشت سرش را میچرخاند تا تاتا را پیدا کند. به سختی گفت: اما … مال تو نبود… - به سلامتی.
شراره خودش را بیشتربه سهراب تکیه داد تا تعادلش بهم نخورد. سهراب هم کمی دستانش را به دور شراره برد. در همان حال شراره با مستی خوشایندی گفت: گل داری؟ - می کشی؟
- بدجور میخوام.
- باید بالا باشه. میخوای یدونه واست بپیچم رو تراس بکشیم؟
- نه. بریم همون بالا. بکشیم.
- اما…
- خواهش میکنم.
سهراب دست شراره را گرفت و به سمت پلکان رفتند. با احتیاط از پله ها بالا می رفتند. شراره سرش را چرخاند. نگاهی به همه کرد. آتنا که روبروی فرید می رقصید، با نگاه سردی او را بدرقه کرد. مهدیه را دید که روی کاناپه همچون ببری زخمی چمباتمه زده و منتظر فرصتی برای حمله است و تاتا که روی صندلی پشت بار نشسته بود و فقط به سهراب خیره بود. سهراب متوجه پیامی روی گوشی اش شد که نوشته بود؛ رسول اومده. بهتره آفتابی نشی.
با تردید نگاهی به راهروی ورودی خانه انداخت و سپس بهمراه شراره وارد یکی از اتاقها شدند. سهراب در راقفل کرد. شراره خودش را روی تخت رها کرد. میدانست که نباید این اتفاق می افتاد اما حس می کرد کنترل همه چیز ازدستش خارج است. سهراب کاغذ سفیدی به دور علفها پیچیده بود. آنرا روشن کرد و به شراره داد. شراره روی لبه تخت کنار سهراب نشست. هر دو مشغول کشیدن بودند. سهراب هم زیاد خورده بود. احساس خوشایندی داشت. بلند خندید و گفت: چه حس خوبیه… که تو با منی همیشه…
شراره سکوت کرد. دوباره حسی که بعد از مستی به سراغش می آمد را گرفته بود. نگاهی به سهراب انداخت. دوست داشت سهراب دستانش را محکم فشار دهد.سهراب به سمت او چرخید. به آرامی با دست راستش بازوی چپ شراره را نوازش کرد. شراره لبخند گردی زد. سهراب دستش را تا میانه های موهایش پیش برد و سپس پشت سرش را گرفت. صورتش را به صورت خودش نزدیک کرد.لبانش را روی لبهای شراره گذاشت و مشغول خوردن شد. شراره آهی کشید و شل شد. سهراب لبهایش را می خورد و میک می زد. دستش را پشت کمر شراره محکم کرد و او را به سمت خودش کشید و بغل کرد. موهای شراره به روی صورت سهراب پخش شد. سهراب خودش را به روی تخت کشید و پهن شد و شراره دستانش را دو طرف سهراب ستون کرد. لبها کارشان را بلد بودند. شراره داغ شده بود. نفس زنان کمی از سهراب فاصله گرفت و گفت: نه… این نباید اتفاق بیفته… - چی شده؟
- ما نباید…
- هیسسسس…
سهراب دستانش را دور کمر شراره پیچید و او را روی خودش انداخت. کمرش را می مالید و سپس از دو طرف تاپ سفید شراره را گرفت و از تنش درآورد. سوتین سفیدی بسته بود. سینه های فوق العاده شراره تنها جایی بود که سهراب دلش میخواست به آنجا فرار کند. شراره را کمی به بالا هل داد و خودش پایین تر رفت تا صورتش بین سینه های شراره قرار بگیرد. فقط صدای اوممممم مممممم برخورد دهان و صورت سهراب با چاک سینه شراره شنیده می شد. شراره بی حال و مست خودش را به روی سهراب انداخته بود و ناله های خفیفی از انتهای گلویش شنیده می شد. سهراب به سختی سگک سوتین را باز کرد و همچو زندانی خودش را از بین سینه ها خلاص کرد و مشغول خوردن نوک صورتی و بیرون زده سینه شراره شد. با صدای بلندتری گفت: این پستونا مال کیه؟
شراره گویی که موظف به پاسخ دادن است. با صدای خماری گفت: ماله… تو…ه…
سهراب با ولع بیشتری مشغول خوردن شد. سینه های بزرگ شراره حالا در این وضعیت بیشتر افتاده بودند و سهراب هر کدام را که میخورد دو دستی به چنگ می کشید و هووووورت کشان نوکش را به اعماق دهانش فرو می کرد. شراره خودش را از سهراب جدا کرد. جلیقه ی سهراب را درآورد و دکمه های پیراهنش را باز کرد. سهراب که می دید شراره آماده شده است کمی آرامتر شد. اما همچنان استرس حضور رسول را داشت. اما خیالش جمع بود که با وجود آن لیست رسول کاری به کارش ندارد و از مرز گذشتن و رفتن سهراب بیشتر به نفعشان بود. در همین افکار بود که متوجه حرکت زبان شراره روی نوک سینه های مردانه اش شد. میک می زد و با انگشتانش با موهای سینه اش باز میکرد. شراره به حالت چهار دست و پا روی سهراب بود و از اندام او لذت می برد. سهراب هم سینه های شراره را چنگ می زد و سعی داشت تا دستش را به دکمه شلوار شراره برساند. شراره پایین تر رفت و شلوار سهراب را باز کرد و به روی زانویش کشید. از بین موهای بلند و پریشانش نگاهی به سهراب انداخت که ناله می کرد و کمی صورتش را به سمت شراره خم کرده بود. از روی شرت کیر سفت شده سهراب را لیسید. تخمهایش را مالید و با عوض شدن تن ناله سهراب دوباره اینکار را تکرار کرد. از کنار شرت پاهایش را لیسید و وارد شد.شرت را به کناری زد تا کلاهک کیر را به لبانش برساند. بی طاقت شد. شرت را کامل پایین کشید و بهمراه شلوار از پای سهراب درآورد. لای سینه هایش را به کیر سهراب مالید و سپس دهانش را به دور آن گرفت. سهراب فکرش از هرچیزی خالی شده بود. وقتی شراره با زبانش تخمهای سهراب را لیس می زد، بی اختیار ناله می کرد. شراره کیر سهراب را کامل در دهانش نگه می داشت و وقتی خارج می کرد آب دهانش به دور آن بود و از اطراف دهانش سرازیر می شد. سهراب نمی خواست همه چی در همین حالت تمام شود. شراره را بلند کرد و او را به روی تخت خواباند. بالشتی زیر شکمش گذاشت و کونش را بالاتر آورد. دکمه باز شده شلوار تنگش را کامل جدا کرد و به سختی آن را از پای شراره خارج کرد و به گوشه اتاق انداخت. ضربه محکمی به روی کونش زد و مشغول لیسیدن آن شد. اندکی بعد شراره که سرش سنگین و در دلش آشوبی به پا بود شرتش را به پایین هل داد و لای کسش را برای سهراب باز کرد. سهراب هم در همان حالت کیرش را خیس کرد و لای خط کس شراره گذاشت. اما کس شراره خیس تر از کیر سهراب بود. سهراب کیرش را به داخل کس شراره فرستاد. داغی کس شراره حال سهراب را دگرگون کرد. نیرویی در سهراب موجب شد تا او دوباره این عمل را انجام دهد. سهراب مشغول تلمبه زدن شد.شراره صورتش را به درون ملافه و تشک فرو برد تا صدای ناله اش را کسی نشنود. اما دلش می خواست همه بشنوند و ببینند. سرش را چرخاند تا چهره مردانه و عرق کرده سهراب را ببیند. اما چشمانش خوب نمی دید. احساس کرد در نور کم اتاق که به واسطه شب خواب آویز شده به دیوار بود، در میان چهارچوب کسی ایستاده. بیشتر خیره شد. سایه شبیه تاتا بود که به او زل زده بود. هربار که با تلمبه های سهراب، هیکل ظریف و زنانه شراره عقب و جلو می شد تصویر سایه عوض میشد. گویی لحظه ای به تاتا و لحظه ای شبیه به مهدیه بود. اندکی که گذشت سهراب حالت را عوض کرد و شراره را به روی خودش کشید. شراره کیر سهراب را روی کسش تنظیم کرد و بالا و پایین رفتنش را آغاز کرد. خبری از سایه نبود. در بسته بود. با خیال آسوده تری دستانش را روی شانه سهراب ستون کرد و کونش را بالا و پایین می کرد. سهراب گویی که آماده ی شدن بود. نگاههایشان بهم پیچید. شراره از فرط لذت به روی سهراب افتاد و آرام کنار گوشش با ناله گفت: بریز همون تو…
سهراب هم فریادی زد و همه آبش را درون کس شراره خالی کرد. فریاد همرا با خنده ای کشید و گفت: - می خوامت شراره… تا همیشه می خوامت.
- ه…ه…ههه…
شراره فقط نفس می کشید و صدای نفسهایش به گوش سهراب می پیچید.چند دقیقه به همان حال سپری شد. سهراب آرام او را از خودش جدا کرد و گوشه ای از اتاق دستمال را برداشت و کیرش را تمیز کرد و بعد به روی تخت آمد تا بین پاهای شراره را تمیز کند. شراره صورت سهراب را بین دستانش گرفت و گفت: باهات میام. - بریم پایین؟
- نه. باهات میام ترکیه.
- فردا؟ داری راجع به فردا صحبت میکنی؟
- آره. تصمیم خودمو گرفتم.
- اما…
- اینجا چیزی واسه موندن ندارم.
- داری شوخی می کنی با من؟
- نه. واقعا ازت خوشم اومده. میام باهات.
- اما… من گفتم فقط یه نفرم.
- حالا زنگ بزن بگو دو نفر شدی.
- شراره…
- از من لذت نبردی؟
- چرا… اما من چیزی ازت نمی دونم.
- تو الان آبت تو بدن منه. من چیزای زیادی ازت با خودم دارم.
هردو خندیدند و شراره لبانش را به سهراب داد. سهراب هم او را سفت در آغوش گرفت. - صبح ساعت هفت جلوی بیلبورد تبلیغاتیای شهرک باش. فقطم یه ساک با خودت بیار. وسایل ضروری.
- میخوام باهات همه چیرو تجربه کنم سهراب.
- نمیدونم کارمون درسته یا نه. پدرت چی؟
- اون حتی الانشم متوجه نشده من خونه نیستم.
- یه سیگار از رو میز بهم میدی؟
شراره پاکت سیگار و فندک را به سهراب داد و گفت لباس می پوشم میرم تا دسشویی. تو کجا می ری؟ - من اینجام. برو و زود برگرد.
شراره لباسهایش را پوشید و در را باز کرد و از اتاق خارج شد. سرش هنوز گیج می رفت. کمی روی پاگرد تلو تلو خورد و متوجه نگاههای مهدیه پایین راه پله شد. بی اختیار از کنارش گذشت و وارد سرویس شد. دلش می خواست تاتا را پیدا کند. باید به خانه برگردد و ساکش را جمع کند.
ساعت چند دقیقه ای به هفت صبح مانده بود که شراره با مانتویی اسپرت و کوله ای به پشت و کیف کوچکی در دست زیر تابلوها منتظر بود. کمی قدم زد. ساعت از هفت گذشت. شماره سهراب را گرفت. اما خاموش بود. ساعت هفت و نیم شد اما از سهراب خبری نشد.ترافیک میدان سنگینتر شده بود و مردم روز خود را آغاز کرده بودند. شراره هم میخواست زندگی تازه ای آغاز کند.
- خانم شراره سروش نیا؟
شراره خوشحال و بی اختیار به سمت صدا برگشت. مردی با چهره ای جدی و عبوس در کنار زنی با چادر جلویش بودند. - بله. خودم هستم.
زن دستبندی در دستش بود و قصد داشت به دور دستان شراره ببندد. مرد گفت: شما به جرم قتل سهراب عظیمی بازدداشت هستید خانم. باید با ما بیاید کلانتری. - قتل؟!!! حتما اشتباهی شده. اون الان داره میاد اینجا. ما اینجا قرار داریم.
- خانم محترم جسد ایشون دیشب ساعت 12:30 در منزل مادربزرگشون روی تخت اتاق خواب بصورت لخت و با نه ضربه چاقو به شکم و پهلوش پیدا شده. فکر نمی کنم با این وضعیت بتونه خودشو به اینجا برسونه.
- اما به جز من و اون کسی نمی دونست من میام اینجا. پس حتما اون به شما گفته.
- ما از دیشب کار تحقیق رو شروع کردیم. شما رو از صبح تعقیب کردیم و دیدیم که اینجا منتظرید و چون کسی نیومده وارد عمل شدیم. لطفا سوار شید.
زن دستان شراره را گرفت و او را به سمت ماشین هدایت کرد.
سهراب کشته شده بود و شراره متهم ردیف اول بود. دنیا به سرش خراب شد. هیچ آغازی برای او وجود نداشت…
- دوستان خوبم در بکن تو سلام. این داستان رو تا همینجا نگه می دارم. تا کمی متفاوت باشه. چون می خوام اینبار شما دست به کار بشید و تو پیدا کردن قاتل کمکم کنید. این زیر تو بخش نظرات می تونید حدس خودتون رو با دلیل بگید که قاتل کی می تونه باشه و ماجرا از چه قراره. خوشحال می شم که تو این سری هم مشارکت کنید و در کنارم باشید. با سپاس*
نوشته: دکتر-13
44 پاسخ به “شراره”
ناموسا فک کردم اثر ادبی بود. فازت چیه اخه . ننویس جان بیبیت.
اعصابم بهم ر یخت…چرا اینطوری شد!؟؟!احتمالا مهدیه کشته بخاطر حسادت زنانهیا رسول بابت مشکلی که داشتن
خب اقای دکتر از اون جایی که گفتید بعد خارج شدن شراره مهدیه اون دیده اینا امکان داره نسبت به رفتار های قبلش این کارو کرده باشه اما بازم یکم دقیق تر فکر میکنیم شاید کار رسول باشه شاید اون بخاطر حرس نفرت این کارو کرده باشه مورد دوم تاتا امکان داره این کارو کرده باشه شاید ماجرا از شراره شنیده اصلا دوست نداشته اونو از دست بده اما در نتیجه اخلاقی مغزی امکان داره کار رسول باشه یا مهدیه کم تر میشه بگی کار تاتا باشه امید وارم کمک تون کرده باشه
داستان بدی نبود حتی میتونست ادامش بهتر از اینا بشه ولی اخرش گوه شد توش و شد جناحی،از داستانای قتل و کاراگاه بازی متنفرم،حس خوب داستانت وقتی میرسه آخرش بدجوری خراب میشه.بقیشو ننویس که هر جور ادامه بدی دلچسب و خوندنی نمیشه
فکر می کنم کار رسول باشه. از اون جهت که به سهراب بدهکار بود و فرستادن سهراب به اون طرف اب هم بخشی از بدهیش بوده.
سلام و سپاس از همه دوستان.نمی گم کدوم حدس درسته یا غلطه. اما فکر میکنم دوستان دیگه تا امروز با شیوه نگارش من آشنا شدن. پس دلم میخواد با توجه و ظرافت بیشتری بخونید. خیلی جاها صحبتها و اتفاقاتی می افته که شمارو به پیدا کردن قاتل و اصل ماجرا نزدیک می کنه. نظرم اینه دوباره بخونید.
آقای امید F7حالا داستان گوه زده شد توش یا گه. اینکه جناحی شده یا جناهی یا جنائی این دیگه به سواد تو بستگی داره. ولی من آخرش اشاره کردم که قصد ندارم ادامه بدم. میخوام یه چالشی باشه و داستان متفاوت باشه و خواننده کمی فکر کنه. شما می تونی ادامشو نخونی.
X69نظرتو دوست داشتم. جالب بود. با اینکه موضوع خیلی به غریضه اصلی نزدیک نیست اما می دونم از کدوم نگاهها حرف میزنی. یکم روش فکر کنی گمونم متوجه اصل ماجرا بشی. مرسی اساطیر.
چرا ناراحتی حالا،به اعصاب خودت مسلط باش آقای دکتر،بالاخره اینم یه جور نظره،البته حق با توئه دوست من، من نباید از اون کلمه استفاده میکردم و جا داره از محضر محترمتون معذرت خواهی کنم استاد عزیز،باید بذاری به پای جو بد اینجا،ولی در کل انتقاد پذیر باشین آقای دکتر و نویسنده ی محترم بکن تو ،موفق باشین دوست گرامی
قشنگ بود . مثل من
دکتر عزیز ممنون بابت داستان سکسی-جنایی-معمایی که نوشتیب نظر من که کشته شدنش ب دست مهدیه یا رسول یه جورایی کلیشه ایه.شاید کار تاتا باشه.شایدم آتنا و فرید-من داستان رو با کشته شدن سهراب به دست تاتا تو ذهنم خاتمش دادم…
ویتامین جان مرسی.چیزی راجع به جوابت فعلا نمیگم. اما یکم دقت کن… یه گره ای هست که ببینم می تونی بازش کنی.
Aallii bod doktor…man hads mizanam mahdiye bashe…hamon shab bade mehmoni ba sohrab khabide va zir zabonesh keshide k sharare ro ham ba khodesh mikhste bebare…badesh az hesadat sohrabo mikoshe o be polic majera ro mige ta az sharare entegham begire…khayli khob bood
هه خب داستان یک بار دگه خوندم امکان داره کار اون شخصی باشه که تو تراس باهاش تلفونی حرف زد اون نیست اخه طرف دنبال لیست بود شاید کار اونه یک سوال ایا جوابی دارد یا داستان نوشتید منتظر جوابید کاشی فیلمی مثل این میساختن جارب بود یعنی سریالی چند قسمتی که بعد مثلا پلیس دنبال این ماجرا بود جالب میشد
khaste nabashi doctor janb nazare man k ba tavajo b gozashte talkhe sharRe darmore tajavoz, va masrafe mavade mokhadder tu otaq in ghatl tavasot khodesh ettefaq oftade
من میگم شراره بوده بخاطر استفاده از گل توهم زده ولی خب شراره هم گناه داره تجاوز توسط پدرشsorry2بهرحال خیلی زیبا بود و ذهنم درگیر کردهclapping
عامو نخوندم تا اخرش اولش خعلی خوشم اومد سیچه ای اسما گزاشته بیدی این انتن و مانتن تاتا و ماتا و دلتا عامو خوب نبید موضوع به این قشنگی ریدمال کردی تازه الکی طولش میدادی هی باید شخصیت هارو واضح تر معرفی میکردی امید وارم دفه ی بعدی بهتر بنویسی عاااامو
مرسی از همه بچه ها. یه مشورت: من داستان رو طوری نوشتم که تا همینجا هم میتونید حدس بزنید قاتل کیه و نیازی به قسمت بعد نیست. اما میتونم تو یه قسمت دیگه گره داستان رو باز کنم. منتها میخوام همچنان ذهنتون درگیر باشه. چون هنوز متوجه یه موضوع نشدین. بعضی بچه ها به یه چیزایی اشاره کردن. ببینید پارگراف اول و یه سری مسایل ریز که تو داستان هست خیلی بهتون کمک می کنه. به بعضی اتفاقا و صحبتها که میشه بیشتر دقت کنید. یه چیزی غیر عادیه.
خيلي خوب نوشتي به نظرم بايد كار تاتا باشه چون اول مهموني گفت ميدوني كه هميشه مراقبتم شرر
غرق داستان شدم ، عاليداستان خوب از اونجا مشخص مي شود كه به خواننده اجازه مي دهد همه چيز را جلوي خود تصوير كند.خوب اينجوري اگه باشه جالب ميشه :مهديه بطور پنهاني با فريد ارتباط برقرار كرده و نقشه اي براي خراب كردن كارهاش و گرفتن جا و مكانش كشيدن و بي اعتباريش تهديد ليست رو هم مهديه در ذهن سهراب انداخته.آتنا دوست ظاهري فريد هست اما در اصل جاسوس و دوست رسول، رسول از توطئه مهديه و فريد باخبر شده و آتنا كه دست راست رسول بوده را مامور جاسوسي كردهكه همه آمار ها رو به رسول ميده و حالا كه فريد و مهديه كارها رو خراب كردن اونا تصميم گرفتن كه سهراب رو بكشن و توطئه مهديه و فريد رو برملا كنن تا اونا به عنوان قاتل گرفته بشن و شر همشون يكجا كم شه تا اينجا مخاطب سه بار مضنون رو عوض كرده اول مهديه بعد فريد و بعدش آتنا و در انتها متوجه ميشن كه آتنا هم كه با هم دستي رسول قصد كشتن سهراب را داشتن و به همين دليل هم آتنا به سهراب خبر داده كه رسول اومده و اون رو يك جاي خلوت به گير انداخته و درضمن شراره رو هم تشويق به سكس با سهراب كرده موقعي كه مياد سهراب رو بكشه در كمال تعجب ميبينه كشته شده ، (بعد از سكس سهراب جمله اي گفته كه شراره پدرش رو جلوي چشماي خودش ديده) و در ضمن بخاطر ناراحتي شديد و مشكل رواني اصلا نميتونه بخاطر بياره كه شب قبل سهراب رو به قتل رسونده.
مرسی ار اظهار نظر جالبت. واقعا شگفت آور بود. الان بالاخره قاتل رو چه کسی معرفی کردی؟!منتها توام اون نکته ای که بود رو متوجه نشدی. تو همچین داستانی نویسنده سعی میکنه با بعضی جمله ها بعضی اطلاعات رو به خواننده برسونه. مثلا وقتی سهراب میگه: مهدیه یه ترسوس و فقط جیغ و داد میکنه. این یعنی نویسنده میخواد بگه رو مهدیه واسه انجام قتل اونم با نه ضربه حساب باز نکنید. یا اونو جز مضنونین آخر قرار بدید. اینم یه راهنمایی.
کار کار انگلیسیهاست
سلامداستان جالبه اما چيزي كه برام عجيبه اينه كه چطور هيچكس حتي اساطير كه ادعاي نويسندگي داره متوجه نشده كه شخصيت تاتا اصلا وجود خارجي نداره و در واقع توهم شرارست چون اگه دقت كنيد ميفهميد كه فقط توسط شراره ديده ميشه و البته خيلي دلايل ديگه داره مثل صحنه رقص و برداشت آتنا و فريد كه چون شراره داشته با خودش ميرقصيده فكر ميكنن ديوونه شده!!! اما در مورد قاتل بايد دوباره داستانو بخونم تا بفهمم بعيد نيست كه خود شراره قاتل بوده باشه چون رو ويد بوده و شايد حتي سكسش هم با سهراب فقط ساخته و پرداخته ذهنش بوده باشه
والا به نظر من كه خود شراره قاتله چون اولا يه جا تاتا بهش ميگه سهراب منو ياد بابات ميندازه كه چون تاتا صداي درون خود شرارست اين حرف نشون دهنده احساس واقعي شراره به سهرابه بعدم تو پاراگراف اول شراره از اينكه همه ميخوان باهاش بخوابن گله ميكنه و احساس ميكنه كه همه فقط به خاطر سكس ميخوانش و اشاره ميكنه كه با سكس احساس آزاديشو از دست ميده ( چون بچگي نكرده و ميخواد كه هنوز بچه باشه) سوم هم اينكه رو ويد بوده من خودم وقتي ويد ميزنم چيزهايي رو احساس ميكنم كه بيش از حد واقعي هستن اونقدر واقعين كه نميتونم تحملشون كنم و وقتي به مردم نگاه ميكنم انگار اعماقشون رو مي بينم و خودم هم خيلي واقعي تر ميشم اونايي كه ويد زدن ميفهمن چي ميگم تو نميتوني كه خودت نباشي و كارهايي رو ميكني كه واقعا دوست داري زمان برات كشدار ميشه و يه سري توهم هاي احساسي پيدا ميكني و ممكنه كه وقتي اثرش ميپره ديگه اصلا يادت نياد چيكار كردي من خيلي احساس ميكنم كه سكسش هم توهم بوده چون كسي رو ميشناسم كه يه بار رو ويد تو خيالش با من سكس كرد و كاملا هم ارضا شد بدون اينكه حتي به خودش دست بزنه قسمتي كه ميگه اين نبايد اتفاق بيفته يعني راضي نيست و احساس ميكنه بزور داره انجام ميشه اين قضيه
مرسی از اظهار نظر جالبه بچه ها. راستش یکم انگار سمت و سو نظرات عوض شد. منم نمیگم درسته یا غلطه. اما میخوام نظراتتون رو بشنوم همچنان. احساس میکنم باید همچنان داستان رو بخونید دوباره.
دکتر؟!قاتل مهدیه هستش که چون آدم فرصت طلب البته به دنبال اقتدار هستش، بعد از نو امید شدن از سهراب با رسول همکاری کرده و قتل با اون چاقویی که شراره میوه رو برید اتفاق افتاده :))دکتر جان شما ادمینی یه کمکی هم بکن داستان ما رو صفحه برههمینطور شما جناب x69دارم از سایت ناامید میشم
آقای دکتراین داستانتون بدجوری ذهن همه رو درگیرکرده میشه بقیش بزاری تا دیوونه نشدیمkiss2
دوستان این داستان رو تک قسمتی نوشتم. نمی دونم اگه دوس دارید قسمت پایانی شو بنویسم و اونجا همه چی رو مشخص کنم. راجع به این مورد هم همفکری بدید.
الآن یه ساعته دارم گریه میکنمو خاطراته نه تا نوزده سالگیمو با خودم مرور میکنمکاش هیچوقت این داستان رو نمینوشتیولی عالی و فوق العاده نوشتیمرسیبه نظر من شراره چون دوس داره تا ابد با سهراب باشه فکر میکنه با قتلش میتونه به خواستش برسهالبته به نظر من
biggrin
دکترادامشو بنویسدر ضمن یه جوابی هم درباره کامنت بالای من بدی بد نیستداستان من آخرش چی میشه
کیر تاتا مارتینو تو کونت
به نظر من قاتل خود شراره است و تو پراگراف اول مى گه دوست نداره كسى بغلش كنه و دوست داره ازاد باشه پس سكس نمى خاد و الت قتاله همون چاقويي كه رو اپن بوده
Kingعزیز چیزی راجع به نظرت نمیگم. اما یکم بیشتر دقت کن حتما می فهمی.راجع به داستانتم ادمین سایت باید بذاره. من فقط داستانامو در اختیار سایت میذارم. همین نمیدونم باید چیکار کنی.
دوستان راجع به قسمت دوم و کیفیتش هیچ قولی نمی دم. چون من این داستانو تک قسمتی نوشتم. رو چفت و بست قسمت دومش قول نمیدم. اما خب اگه نوشتم سعی میکنم خوب و جذاب باشه.
دکتر احیایا این یارو قاتله بابایه شراره نبوده؟
assassinمرسی از نظر متفاوتت. جالب بود.
سلامبنظر من با توجه به حساسیت و علاقه تاتا به تو از دست ندادنت و نداشتن شرایط مناسبی که گفتی فقط مینونه کار اون باشه
دوستان عزیزاگه به انتهای داستان توجه کنید لخت در رختخواب به قتل رسیده
آمودیم جق بزنیما!! رمان نوشتی واس خودت ! یه انتشارات خوب پیدا کنی نونت تو روغنه!و من الشرو توفیق!
دکتر 3 ماه شدا نمیخوای ادامشو بدی؟
من فک میکنم اگه قاتل شراره باشه داستان شبیه خیلی از داستانایه دیگه میشه…وسطای سکس سایه ی تاتا بود که برای شراره نمایان میشه…قاتل شراره هست اما نه همون شراره ای که ما میدونیمشاید از لحاظ جسمی شراره باشهاما در اصل…این تاتا هست که ساخته ی ذهن شراره هست و تاتا هست که کنترل ذهن شراره رو به دست میگیره و تاتا هست که سهرابو میکشهتاتا در جسم شراره….
همونطور که گفتم اگه نظر من درست باشه داستان تکراری میشهداستانایه زیادی به این سبک دیدم:شخصیت اول یه نفرو برای خودش میسازه که بقیه نمیبیننتویه داستان یه اشاره های ریزی به این میشه که اون یه نفر ساخته ی ذهن شخصیت اوله اما معمولا خیلیا متوجه نمیشن تا اخرایه داستان…اخرایه داستانم قاتل میشه همون یه نفر در جسم شخصیت اول…
یه احتمال دیگه هم هست که قاتل پدر شراره باشه…مشخصه که مهدیه از هم از این که شراره با پدرش رابطه داشته خبر داره و هم از این که شراره با سهرا ب سکس داشتهیه جورایی میتونه به یه روشی مهدیه پدر شراره رو از رابطه ی شراره با سهراب خبر دار کرده باشه و…اما خب اینجوری داستان مزخرف میشه