شب پریچهر و آقای دکتر

خیلی به داستانای دنباله دار علاقه ندارم اما داستان قبلیم “به پریچهر بگو منو ببخشه” کشید به مطب دکتر بهرام شیرزاد. البته سعی کردم طوری بنویسم که با نخوندن داستان قبلی هم بشه این داستانو خوند. به هر حال امیدوارم ادامشو هم دوست داشته باشین.

بعد از یک هفته از بیمارستان مرخصم کردن. شکل روح شده بودم. نه اشکی می ریختم نه حرفی می زدم. دلم سینا رو می خواست. دلم برای بوی تنش لک زده بود. دلم می خواست باز بشینم تو ماشین کنارش و همین که میشینم هنوز کمربندو نبسته دستامو ببوسه و عاشقانه نگاهم کنه. دلم می خواست باز مثل همیشه به محض دیدنم از اون چشمکای دختر کشش بزنه و برام آهنگ پریچهر رو زمزمه کنه…
می خونم به هوای تو پریچهر
چقدر خالیه جای تو پریچهر
دلم کرده هوایت
وای پریچهر دلم تنگه برایت
وقتی بهش فکر می کردم قلبمو انگار یکی فشار می داد. وقتی فکر می کردم که الان سینا بچه اون زنیکه رو گرفته تو بغلش سمت چپ تنم بی حس میشد.
چشمامو که باز کردم دوباره توی بیمارستان بودم. باز سرم بهم وصل بود. یه کم طول کشید تا یادم بیاد چه اتفاقی افتاده. تکون که خوردم درد پیچید توی دستم. کم کم یادم اومد که وانو پر از آب گرم کردم، نشستم توش، چشمامو بستم، به آخرین باری که سینا رو دیدم و آخرین لبی که از هم گرفتیم فکر کردم و با اطمینان تیغو کشیدم روی مچم. چشمامو باز نکردم تا تصویر چشماش ازم دور نشه، لرز همه تنمو گرفت و دیگه نفهمیدم چی شد…
وقتی بهوش اومدم بابا و مامان بالای سرم بودن. حس کردم پیر شدن. چند روزی تو بیمارستان بستری بودم. با تشخیص افسردگی شدید و احتمال خودکشی دوباره، برام روانشناس تجویز کردن. دلم می خواست خفه اش کنم وقتی با اون دماغ عقابی و عینک گنده اش می نشست جلوم و ژست بچه مثبتا رو می گرفت و مزخرف تحویلم میداد که به زندگی امیدوارم کنه. حالم ازش به هم می خورد. وقتی توی خواب و بیداری تنها جمله ای که از من می شنیدن این بود که “این دفعه اون زنیکه رو می کشم” فهمیدن اوضام خیلی خراب تر از چیزیه که فکرشو می کنن. همه وجودم پر از کینه و حرص و خشم بود. حسی که خواب و خوراکو ازم گرفته بود.
قرار شد پیش دکتر روانپزشکی که از پزشکای همون بیمارستان بود ویزیت بشم. ظاهرا دماغ عقابی دراز بی قواره هم از شاگردای همین جناب دکتر بود و پرونده منو همین مرتیکه دراز گذاشته بود زیر بغل دکتر بهرام شیرزاد.
بابا و مامان تو اتاق انتظار مطب نشستن و من رفتم تو. اخمام تو هم بود. انگار دارم میرم دشمنمو ببینم. حال و حوصله دری وری های دوباره رو نداشتم. خیلی خوشحالتر میشدم اگر میگفتن دیوونه شده و دیگه نمیشه براش کاری کرد.
دکتر یه پیراهن یاسی تنش بود با یه کراوات بنفش که روش طرح های یاسی داشت. خوش تیپ بود و غیرقابل مقایسه با اون نردبون دماغ عقابی. همون جا نزدیک در ایستاده بودم و با اخم خیره نگاهش می کردم. از پشت میزش بلند شد. شلوار پارچه ای خاکستری کم رنگ پاش بود. قدش از سینا بلندتر بود و چهارشونه تر. شقیقه هاش جوگندمی شده بود. یه لبخندی گوشه لبش بود که حرصمو در آورده بود. به مبل سه نفره رو به روی میزش نزدیک شد و در حالی که لبخندش پررنگ تر میشد گفت “نمی شینی؟”
ترجیح دادم بشینم. پاهام نمی تونست بیشتر از چند دقیقه تحملم کنه. وقتی نشست کنارم یه حالی شدم. نفسم بند اومد. امکان نداشت اشتباه کرده باشم. عطر سینا بود. دیور… عطری که عاشقش بودم. عطری که با سینا شناخته بودم. نمیدونم دکتر متوجه تغییر حالتم شد یا نه ولی عکس العملی نشون نداد فقط با همون لبخند گفت “پس پری تو هستی؟”
ضربان قلبم رفته بود بالا. حالم داشت باز خراب میشد. اشکام بی اختیار سرازیر شد. بدون این که حالت نگاهش تغییر کنه گفت “اشک و زاری از دختری که اونجوری رگشو می زنه بعیده!”
به خودم اومدم و باز همون حالت تدافعی اومد سراغم. خندید و گفت “آهان حالا شد. پس معلومه حواست به منه” بعد رفت سراغ پرونده ام. حرفاش تکرار مکررات بود. همشو مو به مو می دونستم. به حرفاش گوش نمی کردم. برام مهم نبود چی می گه. مهم سینا بود که من دیگه نداشتمش و این دیوونه ها اینو نمی فهمیدن.
نمی دونم چقدر طول کشید که بابا و مامان رو خواست. من از اتاق رفتم بیرون. قرصا رو مامان و بابا گاهی با کلی ناز و نوازش و گاهی هم با داد و فریاد به خوردم می دادن. به شدت تحت نظرشون بودم تا مبادا باز کار دست خودم بدم. تو اون شرایط بدتر دنبال فرصتی می گشتم تا خودمو خلاص کنم و نمی تونستم. یه جور لجبازی کور ولی نمیدونستم با کی یا چی.
از طرفی هم تحمل اون وضعیت دیگه برام خیلی سخت بود. خونه پدریم برام مثل زندان شده بود. گاهی انقدر بهم فشار میومد از وضعیت مزخرفی که توش گیر کرده بودم که زار زار گریه می کردم و به سینا بد و بیراه می گفتم. حرص و ناراحتیم که خالی میشد باز ته دلم میمردم براش. به قول سارا شده بودم یه دیوونه تمام عیار.
هفته ای دو بار دکتر شیرزاد رو می دیدم و وضعیتم رو بررسی می کرد. شاید عطر سینا بود که باعث می شد بدون جر و بحث برم مطبش و ساعت ها به حرفاش گوش کنم. با این که در برابر حرفاش سکوت می کردم ولی اهمیت نمی داد و کار خودشو می کرد. بدترین قسمت ماجرا این بود که هفته ای یک بار هم اون نردبون دماغ عقابی و مزخرفاتشو باید تحمل می کردم. حس میکردم شدم موش آزمایشگاهی اون مرتیکه دراز. یه روز که حسابی درمونده و کلافه شده بودم با یه لحن ملتمس به دکتر شیرزاد گفتم “تو رو خدا می شه دیگه این نردبون این جا نیاد؟” دکتر با تعجب از این که من بالاخره دهنمو باز کرده بودم ابروهاش رفت تو هم و گفت “نردبون؟! کدوم نردبون؟!” وقتی فهمید منظورم کیه از خنده منفجر شد. انقدر خندید که منم از خنده اش خنده ام گرفت. بعد در حالی که سرشو تکون میداد گفت “پس حرف زدن و خندیدنم بلدی؟!”
اومد نشست کنارم. لحنش آرومتر و مهربونتر از همیشه بود. اون روز برای اولین بار به حرفاش گوش کردم. برای اولین بار دیدمش. اون روز بهش قول دادم که سعی کنم وضعیتم رو تغییر بدم به شرطی که اون مرتیکه نردبون که همش رو اعصاب من بود دیگه نیاد. یه توافق بین من و دکتر. کم کم بهش اعتماد کردم. شد محرم اسرارم. خیلی حالم بهتر می شد وقتی می دیدمش. شماره موبایلش رو هم بهم داده بود و هر موقع حالم بد می شد و ناامیدی خونم میزد بالا بهش زنگ می زدم یا اس ام اس می دادم.
با مصرف مرتب داروها و تمرین هایی هم که دکتر شیرزاد و دکتر نردبون برام تجویز کرده بودن حالم کم کم بهتر شد. دیگه هفته ای فقط یک بار پیشش می رفتم. تا پنجشنبه برسه حسابی کلافه می شدم. تمام هفته منتظر غروب پنجشنبه بودم. بعضی وقتا که سرش شلوغ بود و نمی تونست اس ام اس یا تماسمو جواب بده دیوونه می شدم. توی اون مدت فهمیده بودم از زنش جدا شده و زنش با دخترشون امریکا زندگی می کنن. خیلی وقتا تو خیال بافیام خودمو زن بهرام تصور می کردم. تو خیالم میبوسیدمش. تو خیالم خودمو تو بغلش تصور می کردم. تو خیالم… اما واقعیت زندگی چیز دیگه ای بود.
چند ماهی تحت مراقبت بودم. سخت بود ولی کم کم با واقعیت کنار اومدم. متاسفانه درد از دست دادن سینا رو نه با قرصا و تمرینای تجویز شده بلکه با خیالپردازی های عاشقانه دخترونه فراموش کردم. دکتر هم تشخیص داد که “پری دیگه دست به کار احمقانه ای نمی زنه” اما خبر از دل من دیوونه و ذهن پریشونم نداشت.
ندیدن دکتر به همم ریخت. شد یه مشکل تازه. یه درد جدید. گاهی براش اس ام اس می دادم و اونم جواب می داد اما دلم براش تنگ میشد. دلم میخواست ببینمش. بالاخره یه روز طاقت نیاوردم و بهش زنگ زدم و گفتم که می خوام ببینمش. استقبال کرد و گفت آخر وقت برم مطب و گفت خوشحال می شه از دیدنم.
اون روز یه مانتوی اسپرت گشاد و کوتاه خاکستری پوشیدم. با شلوار جین خاکستری دمپاگشاد که روی رونش سنگشور شده بود. با این مانتو شلوار شکل دختر بچه های کارتونی می شدم. با شال فیروزه ای و کیف و صندل فیروزه ای. یه گردنبند بلند با سنگای فیروزه ای هم انداختم روی مانتوم. خط چشم فیروزه ای و گوشواره های درشت فیروزه ای و رژ لب کمرنگ صورتی.
دکتر وقتی منو دید خندید و گفت “پری یه وقت چشمت نزنن؟!” منم خندیدم. دلم می خواست بغلش کنم. عطرش باز غم دلمو تازه کرد. ولی دوست داشتم بوشو. دیور برای من گرم یا سرد، شیرین یا تلخ نبود. دیور غمگین ترین عطر زندگیم بود که به بوش معتاد بودم. همونطور که به دیدن دکترم معتاد شده بودم.
دستپاچه بودم و دستام می لرزید. خیره نگاهش می کردم. برام چایی ریخت و نشست کنارم روی همون مبل همیشگی. یه کم اخماش رفت تو هم و گفت “چیزی شده پری؟!” بغض کرده بودم. گفت “می دونی که می شنوم پس نریز تو خودت و بگو ببینم چی امروز این پریچهر فیروزه ای خوشگلو کشونده اینجا؟” حس میکردم از همیشه خوش تیپ تر شده. بیشتر از اون نتونستم تحمل کنم و همزمان با ترکیدن بغضم خودمو انداختم تو بغلش.
صورتشو نمی دیدم ولی تا چند ثانیه هیچ حرکتی نکرد. عطر تنشو می بلعیدم. خودمو محکم چسبونده بودم بهش. کم کم دستاشو دور شونه هام حس کردم. خودمو بیشتر تو آغوشش فرو کردم. آغوشش امن ترین آغوش دنیا بود برای من. کمی تو بغلش نگهم داشت و بعد آروم منو از خودش جدا کرد. با انگشت شصتش اشکامو پاک کرد و باز دستاشو گذاشت روی شونه هام. توی چشماش هم بهت بود هم نگرانی. پیش از این که حرفی بزنه یهو لبامو گذاشتم روی لباش. درست مثل همون بوسه اولی که سینا تو ماشین بی هوا ازم گرفت. دیوونه شده بودم. محکم می بوسیدمش و لباشو می مکیدم. هیچ حرکتی نکرد. با یه حس سرخوردگی لبامو از لباش جدا کردم. رژم مالیده شده بود به لبش. دیگه روی موندن نداشتم. نزدیک در بودم، داشتم تقریبا فرار می کردم که از پشت شونه هامو گرفت و برم گردوند. خیلی بلندتر از من بود. چونه امو گرفت و آورد بالا و توی چشمام زل و زد و در حالی که اخماش تو هم بود گفت “چی کار کردی با خودت؟!”
روی نگاه کردن تو چشماشو نداشتم. سرمو انداختم پایین. مستاصل بودم. اشکام باز گوله گوله ریخت پایین. دوسش داشتم. نه دیوانه وار مثل سینا. خیلی آروم دوسش داشتم. برای اولین بار دکترمو کلافه دیدم. مدام دستشو می کرد توی موهاش. لبشو با دستمال پاک کرد. کتشو برداشت و گفت بریم.
تو ماشین چیزی نمی گفت. عصبی بود. بعدها بهم گفت که بدجوری تو منگنه گذاشته بودمش چون با شرایطی که من داشتم می ترسید هر اقدامی از طرف اون باز منو به پله اول برگردونه.
منو برد خونه اش. وقتی در رو بست با صدایی که هیچ شباهتی به صدای آروم دکتر شیرزاد توی مطب نداشت گفت “نمی دونی چقدر ما اختلاف سنی داریم؟! نمی دونی من یه دختر دارم که فقط چند سال از تو کوچیکتره؟! نمی دونی من چه حسی بهت دارم؟! می دونی داری چی کار می کنی پری؟! میفهمی؟!”
بازم جرات نداشتم تو چشماش نگاه کنم. اشکام مثل اون اواخر همش سرازیر بود. حالم دیگه از این همه اشک و ضعف به هم می خورد. همه توانمو جمع کردم و توی هق هق گریه گفتم “برام مهم نیست. من… من… دوستت دارم. می فهمی؟ دوستت دارم. نمی تونم نبینمت لعنتی نمی تونم… بذار دوستت داشته باشم همین… بذار…” هق هق گریه نذاشت دیگه ادامه بدم.
بغلم کرد. چسبوندم خودمو بهش. سعی کرد متقاعدم کنه. با ناز و نوازش و قربون صدقه. با داد و فریاد و اخم و تخم. میگفت من فقط بهش عادت کردم. می گفت “خیلی از بیمارا به دکترشون علاقه مند میشن چون دکترشون برای شنیدن حرفاشون وقت می ذاره و باعث بهتر شدن حالشون میشه” می گفت “من دکترتم و فقط به من و حرف زدن برام عادت کردی” ولی تو گوشم نمی رفت. بهش گفتم “به من بگو که دوسم نداری بگو تا برم و دیگه نبینی منو”
کلافه شده بود از دستم. کراواتشو شل کرد. مدام دستش توی موهاش بود. در حالی که راه می رفت، گفت “چی بگم؟ چی بگم که نری باز خودتو به کشتن ندی؟! تو هیچ پرونده ای اینجوری نمونده بودم!”
هق هق می کردم و گفتم “چیزی نگو فقط بذار دوستت داشته باشم”
با حرفا و کارای احمقانه و دیوانه وارم در واقع حق انتخابی برای بهرام نذاشته بودم. برام مهم نبود که از ترس خودکشی کردنم باهام همراهی کنه. می خواستم داشته باشمش همونجور که اون زنیکه سینا رو داشت. با این تفاوت که من بهرامو از کسی نمیگرفتم.
همه عشق و محبتی رو که قرار بود به پای سینا بریزم به پای بهرام ریختم. کلید خونه اش دستم بود. می دونستم چه غذاهایی رو دوست داره. بیشتر از 15 سال ازش جوون تر بودم. هر موقع میومد خونه و می دونست من اونجام از دم در داد می زد “کجایی زلزله؟” عشق میکردم با زلزله گفتنش.
برعکسِ سینا، خیلی آروم و صبور بود و شر و شور نداشت. عوضش من حسابی از سرو کولش بالا می رفتم. انقدر بهش محبت کردم و انقدر براش دلبری کردم که کم کم یه چیزایی ته دل اونم تکون خورد. کم کم به خودش و به من اجازه داد به هم نزدیکتر بشیم. کم کم لبامون رسید به هم. به همون جایی که من میخواستم. با این حال رابطمون از حد بوس و بغل و نوازش فراتر نمیرفت. انقدر ازم بزرگتر بود و انقدر جذبه داشت که جرات نکنم از حدی که ناگفته تعیین کرده بود فراتر برم. من گرمای آغوششو می خواستم و حاضر نبودم به هیچ قیمتی از دستش بدم.
تا این که شب تولدش با سارا هماهنگ کردم و به بابا اینا گفتم شب پیش سارا می مونم. براش همون عطر رو گرفتم. همه خونه رو پر از گل و شمع کردم. خودمو کشتم تا فسنجون درست کنم. انگار بار اولمه. صد بار به سارا زنگ زدم و روانیش کردم. یه پیراهن دکولته فیروزه ای حریر بالای زانو پوشیدم. انقدر کوتاه بود که اگه یه کم خم می شدم شورت نیم وجبیم دیده میشد. بالا تنه اش شبیه سوتین سنگ دوزی شده بود و تا روی کمر تنگ بود و بعد دامن چند وجبیش کلوش می شد.
بهرام اون شب ساعت 10 رسید خونه. فکر نمی کرد اون وقت شب اونجا باشم. وقتی برقا رو روشن کرد شوکه شد از دیدن من و از میزی که چیده بودم و همینطور از لباسم. نذاشتم بیشتر فکر کنه. تولد 40 سالگیش رو تبریک گفتم و لبام رفت روی لباش. زودتر از معمول ازم جدا شد و گفت “پری این وقت شب نباید خونه باشی؟!” اینجوری که حرف میزد منو یاد بابام مینداخت.
دلگیر شدم و گفتم “بهرام با سارا هماهنگ کردم” اخماش رفت تو هم و گفت “باشه پس شب می برمت پیش سارا”
می دونستم نباید باهاش مخالفت کنم. تا لباساشو عوض کنه شمعا رو روشن کردم و برقا رو خاموش کردم. وقتی برگشت باز مهربون شده بود. گفت شام عالی شده. وقتی شمع 39 سالگیش رو فوت کرد باز بوسیدمش، اینبار اما خیلی طولانی. اون شب برای اولین بار با هم مشروب خوردیم. از قفسه مشروباش یه شامپاین جدا کرده بودم. کلی اصرار کردم تا با هم مشروب بخوریم. بعد هم گفتم جوری درشو باز کنه که مثل توی فیلما بپاشه هوا. کلی بوسش کردم و التماس کردم تا یه کمشو بپاشه رو من. وقتی داشت می پاشید روم کلی جیغ کشیدم. خندید و گفت “بیخود نمی گم زلزله ای که” یه گیلاس به سلامتی بهرام و یه گیلاس دیگه به سلامتی من رفتیم بالا. بهرام یه گیلاسم تنهایی رفت بالا و به من نگفت به سلامتی کی یا چی رفته. بغلم کرد. لبامو بوسید و گفت “فکر نمی کردم شب تولد 40 سالگیم یه پری کوچولوی خوشگل مثل تو توی بغلم باشه”
کادوشو که دادم یه کم ازش به خودش زد و سرم رفت توی گردنش. داغ داغ شده بودم. اونم حالش بهتر از من نبود. مشروب جفتمونو گرفته بود. صدای نفسای همو می شنیدیم. لبامون باز رفت روی هم. کم کم زبونشو کشید زیر گردنم و شروع کرد به لیس زدن رد شامپاین روی تنم. رو هوا بودم. داغ بودم. سرمو داده بودم عقب و از حس زبون خیس و داغش روی تنم لذت میبردم. بغلم کرد. پاهامو دور کمرش حلقه کردم و همونطور که ایستاده منو گرفته بود تو بغلش زیر گلو و بالای سینه هامو میلیسید. دستمو حلقه کردم دور گردنش که نیفتم. لاله گوشمو به دندون گرفت و آروم زمزمه کرد “نترس نمیندازمت. مثل پر سبکی کوچولوم”
آروم آروم زیپ پشت لباسمو باز کرد. پیراهنم افتاد دور کمرم. سینه های گرد و سربالام افتاد بیرون. چند لحظه نگاهش روی سینه هام خیره موند. بعد سرشو خم کرد و یکی یکی گرفتشون توی دهنش. دستمو از پشت کردم توی موهاش. سینه هامو که میخورد نمیتونستم ساکت بمونم. نمی تونستم آروم بگیرم تو بغلش. همه تنم پیچ و تاب می خورد وقتی لیسم میزد. همونجوری که گردن و سینه هامو میلیسید رفت سمت اتاق خواب. آروم منو گذاشت روی تخت و اومد روم. باز لبامون رفت روی هم. زبون همو محکم می مکیدیم و به هم مهلت نمی دادیم. پاهامو حلقه کردم دور کمرش و به خودم فشارش دادم.
یه لحظه لبش از تنم جدا نمی شد. چقدر حس خوبی داشتم. همه تنمو لیس می زد. کم کم اومد پایین و پیراهنمو از پاهام کشید بیرون. نگاهش، حرکاتش، نفس زدناش… با همیشه فرق کرده بود. داغ کرده بود. منم خیس خیس بودم. آروم بند شورت نیم وجبیمو زد کنار و شروع کرد به مالیدن کسم. چند بار که انگشتشو کشید لای کسم. از حال رفتم…
“بهرااااااااام وااااااااااااااایییییی …”
“جااااااااااانم کوچولوی من؟”
بدون این که شورتمو دربیاره کسمو می مالید. خوب میدونست چی کار باید بکنه. خیلی خوب میدونست کجا رو چی جوری بماله که دیوونم کنه. همونجور که با چشمای خمارش خیره نگاهم می کرد با دست دیگه اش شروع کرد باز کردن کراوات و دکمه های پیراهنش. ولی شلوارشو درنیاورد. دوباره اومد روم و باز شروع کردیم به لب گرفتن. داشتم از هیجان سکس با بهرام میمردم. همین که دستمو بردم سمت کمربندش یهو خودشو کشید عقب. جا خوردم. خم شد روم. هیچ کدوم حرفی نزدیم. دستشو آروم کشید روی گونه ام. خیره نگام میکرد. یه کم اخماش رفته بود تو هم. لبامو گذاشتم روی لباش ولی فایده ای نداشت. به پشت افتاد روی تخت و مچشو گذاشت روی پیشونیش. میدونستم چشه.
آروم صداش کردم “بهراااام؟” تکون نخورد. خودمو خم کردم روش. سینه هامو چسبوندم به تنش. دستشو از روی پیشونیش کنار زدم و انگشتامو بردم توی موهاش. همیشه خوشش میومد با موهاش ور برم. هر چی التماس بود ریختم تو نگام. خیلی جدی و با کلافگی گفت “اینجوری نگام نکن پری!” یه کم جسارت دادم به خودمو دستمو بردم لای پاش. سفت سفت شده بود. چشماشو بست. دستشو گذاشت روی دستم و یه کم نگهش داشت همونجا. بعد خواست دستمو برداره که نذاشتم. پیش از این که چیزی بگه پیشدستی کردم و گفتم “به خدا می دونم چقدر اختلاف سن داریم. تو رو خدا باز شروع نکن. تو رو خدا بهرام حسرت امشبو به دلم نذار. من دوست دارم چرا نمیخوای اینو بفهمی؟ چرا با خودت کنار نمیای؟ چرا هر دومونو عذاب میدی؟ به خدا من برات کوچولو نیستم. به خدا اندازه اندازم” بغض کرده بودم.
بغلم کرد و گفت “میترسم پشیمون بشی. تو هنوز حالت کاملا خوب نشده و خودتم اینو میدونی. فکر میکنی راحته گذشتن از تو؟! نه می تونم داشته باشمت و نه می تونم ازت بگذرم. میکشی منو آخرش پری…”
لحنش نرم شده بود. لبامو گذاشتم رو لباش. با زبونم لباشو از هم باز کردم. دلم می خواست مقاومتشو بشکنم. دلم می خواست شهوتش به منطقش غلبه کنه. دلم می خواست برای یک بار هم که شده منو اون جوری که هستم ببینه و بپذیره. برای یک بار هم که شده اون عذاب وجدان کوفتیشو بذاره کنار. دلم میخواست باهاش سکس کنم حتی اگر بار اول و آخر باشه.
سرمو بردم کنار گوشش و با یه لحن سکسی و کشدار گفتم “دلم میخواد بکنی منووو… همین امشب…” بعد از رو لباش بوسیدمش تا رسیدم به کمربندش. کمربند و دکمه شلوارشو آروم باز کردم. زیپشو با دندونام کشیدم پایین و صورتمو از روی شرت مالیدم به کیر سفت شدش. سرشو داده بود عقب و تند تند نفس میکشید. پیش از این که باز اون روی منطقیش بالا بیاد شورت و شلوارشو با هم از پاش کشیدم بیرون. کیرش از کیر سینا هم بزرگتر بود. از خودم خجالت کشیدم به خاطر مقایسه کردنشون ولی ناخودآگاه بود. بیخیال فکرام شدم. شورت بندی خودمم درآوردم و خوابیدم روش.
لباشو با لبام بستم تا چیزی نگه. لخت و داغ چسبیده بودیم به هم. منو کشید زیرش. انقدر محکم بغلم کرد که حس کردم استخونام داره خورد می شه. وقتی کیرشو روی کسم فشار داد از شدت شهوت بازوهاشو گاز گرفتم. با صدای بلند آه می کشیدم. جان گفتنای کشدارش شهوتی ترم میکرد.
موهاش حسابی به هم ریخته بود. هیچ کدوم مست نبودیم اما هر دو داغ کرده بودیم. تو چشمام خیره شد و گفت “آدمو دیوونه میکنی پری…” هیچی نمی فهمیدم اون لحظه. حتی اگه قرار نبود من و بهرام برای همیشه کنار هم بمونیم هم برام مهم نبود. اون لحظه توی اون اتاق خواب تاریک و روشن با همه وجود می خواستمش. به خودم بیشتر فشارش دادم و گفتم “عاشق دیوونه کردنتم”
لباش رفت روی لبام و آروم کیرشو سر داد دم سوراخ کسم. خیس خیس شده بودم. لذت تو همه تنم پیچید. کمرمو یه کم بلند کردم. سر کیرش درست جلوی سوراخ کسم بود. محکم بغلم کرده بود. یه کم فشارش داد. یه کم دردم گرفت. ولی با لذت همراه بود. می خواستمش. داغی تنشو، عطر تنشو.
“بکن بهرااااااااااااام… می خوامت لعنتیییییییییی… بکن… وااااااااایییییییییییی…”
تو چشماش هم عشق بود هم شهوت. صداش خیلی حشری و تحریک کننده شده بود… “فدات بشم پری”، “کوچولوی من”، “عشقم”، “عسلم”…
بعد کیرشو مالید به چوچولم. داشتم دیوونه میشدم. کیرشو روی کسم فشار میداد و عقب جلو می کرد. هر بار که خودمو جا به جا میکردم تا کیرش بره توی کسم حواسش از من جمع تر بود و نمیذاشت بره تو. یه کشمکش لذتبخش و بی صدا بین من و بهرام. صدای آه کشیدنم بلند تر شده بود. هر چی بهرام بیشتر کیرشو به کسم فشار میداد و میمالید صدای منم بلندتر می شد. انقدر کیرشو به چوچولم مالید و انقدر از لذت آه و اوه کردم که همزمان با ارضا شدن من اونم ارضا شد و آبشو خالی کرد بالای کسم. هر دو خیس عرق بودیم. موقع ارگاسم ناخونامو فرو کرده بودم تو کتفش. حس فوق العاده ای بود. یه لذت آمیخته با حس وحشتناک خواستن. یه لذت خیس و داغ و دلچسب. لذتی که دیوانه وار توی تمام تن آدم پخش میشه. هر چی بیشتر میگذره دلت بیشتر می خواد.
خیس از عرق و شهوت چسبیده بودیم به هم. حال نداشتیم تکون بخوریم. پاهام درد گرفته بود بس که فشارش داده بودم دور کمر بهرام. آروم شروع کرد به بوسیدن و نوازشم. سرمو فرو کردم تو گردنش. سرمو گرفت بالا و تو چشمام نگاه کرد. خواست چیزی بگه اما پیش از این که حرفی بزنه گفتم “تا آخر عمرم پشیمون نمی شم” نگاهش آروم شد. لبخند زد و آروم زیر گوشم گفت “کوچولوی دوست داشتنی من”
دستمو کشیدم به شقیقه های جو گندمیش و نوازشش کردم. دوستش داشتم. نه مثل سینا ولی حالا مطمئن بودم که از همون اولش هم هر چی که بود، عادت نبود. عشق بود اما نه از اون عشقای داغ و آتیشی. عشقی که کم کم تو دل هر دومون جاشو باز کرده بود.
با این که نه فقط اون شب، بلکه هیچ شب دیگه ای هم سکس ما کامل نبود و هیچ وقت بهرام کیرشو توی کون تنگ و کس خیس و پر هوس من نکرد، ولی اون شب برای همیشه یکی از بهترین شبای زندگیم شد که حتی با یادآوری خاطراتش یه حالی میشم و شورتم خیس میشه. با وجود اختلاف سنی زیاد و شرایطمون و یه سری اتفاقاتی که افتاد، نتونستیم برای همیشه با هم بمونیم اما همیشه خیلی آروم و عاشقانه دوسش داشتم و دوسم داشت و هرگز به خاطر اون شب و رابطه امون نه من پشیمون شدم نه بهرام.

نوشته: پریچهر

شب زفاف پریچهر

بازدید 19,970

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

86 پاسخ به “شب پریچهر و آقای دکتر”

  1. قشنگ بود و زیبا…خسته نباشید پریچهر خانم.قلم خوب و گیرایی دارین هرچند داستان های قبلی شما رو نخوندم ولی از خوندن این یکی پشیمون نیستم و براتون آرزوی موفقیت میکنم.قلمتون جاوید و دلتون شاد.

  2. خوشمان آمد باز هم بنویس. . . . . . . . . . . . .مثل همیشه روان و زیبا نوشتی فقط آخراش زود تمومش کردی و همه چی رفت تو ابهام. چیزی هم در مورد ادامه داشتن داستان ننوشتی. لااقل در مورد رابطه جدیدی که پیدا کردید مینوشتی و اینکه دلیل نداشتن سکس کامل رو ذکر میکردی.باز هم بنویس

  3. in roozha dastan ha daran ghashangtar mishan…in natije oon foshae hast ke dadimdg melat joraat nemikonan dastan bad bezaran…ey val bazam benevis

  4. والا داستان قشنگی داشتی خوشم اومد ولی داستاناتون رو یکم کوتاه تر کنید بهتره.

  5. پریچهر…کشتی منو بااین داستانایه سنگین و تاریکت!!!بابا ما دلمون کم غم داره تو هم میای زیرش اتیش روشن میکنی…ای بابا این که نشد زندگی…اه…اه…اه…جون من اگه داستان بعدی در کار بود تم کلی داستان رو امیدوار کننده نسبت به اینده روشن قهرمان داستانت عوض کن…دست گلت درد نکنه D:اما نقد داستان : داستانهایی که تو و هلیا و عالیجناب مینویسین اغلب جزو داستانایی که واقعا دوسشون دارم و ازشون پرینت میگیریم تا واسه همیشه داشته باشمشوناما یه نکته منفی در مورد داستانات اینه که واقعا کلی واسه نوشتن داستانت وقت میذاری و زحمت میکشی ولی اسم داستانات خیلی معمولی و بی حسه و ادمی که با قلمت اشنا نیست رو جذب خوندن نوشتت نمیکنه البته این فقط نظر شخصی بنده حقیره و بس…فقط یه سوال:ایده اصلی و خط مشی کلی داستانت رو از چی یا کی الهام گرفتی؟

  6. وووه دختر چیکار کردی با این آتش دل من…از هرلحظه خوندن داستانت لذت بردم. هیچ چیز کم و زیاد نداشت و همه چیزش اندازه. درست مثل خورشتی که همه چیزش اندازه باشه و خوب جا افتاده باشه. صحنه های روان پریشی رو خیلی خوب تعریف کردی. همینطور رابطه ای که بین تو ودکتر شکل گرفت کاملا منطقی بود. حتی رفتار و برخورد دکتر هم کاملا درست و منطقی بود. از جملات و کلمات بسیار قشنگی استفاده کرده بودی. “دوسش داشتم نه مثل سینا خیلی اروم دوسش داشتم” “رد شامپاین روی تنم رو هوا بودم”و…خیلی خوب و به موقع سکس رو شروع کردی و همینطور خوب و به موقع تموم کردی. مثل داستانهای قبلیت گرفتار افراط و تفریط نشدی. ازینکه پایان همه داستانهاتو میبندی و داستان بعدیت رو با کس دیگه شروع میکنی خوشم میاد. حداقل توی هم تداخل پیدا نمیکنن. ازنظر من تا اینجا بهترین نویسنده سایت هستی. واسه همین بدون اغراق نمره 100 رو واسه این داستان بهت میدم.جا داره از پژمان به خاطر توضیحش در مورد نحوه امتیازدهی تشکر کنم. چون واقعا نمیدونستم که امتیازات چطور محسوب میشن

  7. پری فقط بدون لحظه لحظشو حس کردم و یاد قشنگترین خاطرات سکسیم افتادم فقط با این تفاوت که ما هنوز از هم جدا نشدیم با وجود فاصله سنی زیادمون .ممنون به خاطر داستان زیبات

  8. takavarjoonاگر میخواستم از ادامه ارتباطمون بنویسم میرفت تو مایه های رمان و خیلی طولانی میشد. شاید تو قسمت بعد یه کم از این که چطور تموم کردیم بنویسم.دلیل نداشتن سکس کامل رو وسطای داستان بهش اشاره کردم. بهرام به خاطر اختلاف سنیمون و از از طرفی به خاطر مسئولیتی که در قبال من به عنوان پزشکم داشت به خودش و من اجازه نمیداد سکسمون کامل باشه. به هر حال روانپزشک بود و منو هم به خوبی شناخته بود و منم بهش اعتماد داشتم و اعتراضی نمیکردم. هر چی بود اونقدر خوب بود که جای اعتراض برای من نذاره.و خوشحالم که داستانو دوست داشتی.

  9. جالب بود.خیلی هم جالب بود.آدم رو به خوندن ادامه داستان جذب میکنه و این یعنی داستان خوب.منم نمره 75 رو بهت میدم.منتظر بقیه داستاناتم هستم.موفق باشی پری کوچولو.

  10. Angry Bird ممنون که صادقانه کامنت دادیببخشید بابت تاریک بودن داستانام فکر نمیکردم از دید مخاطبم فضای داستانام تیره باشه شاید به خاطر این که برای خودم عادیهبابت اسم داستانا معتقدم داستان خوب جای خودشو پیدا می کنه و اسم نباید فقط دهن پر کن باشه و باید ربط داشته باشه به داستان. بارها داستان هایی آپ شده که اسم فوق العاده جذابی داشتن اما حتی دو خطشو نمیشه خوند.ایده اصلی داستانا هم از روی اتفاقاتیه که افتاده و سعی میکنم طوری بنویسم و پرو بال بهش بدم که خط داستانی پیدا کنه و از اتفاقات بعضا معمول روزمره که تو زندگی همه میفته فاصله بگیره و مخاطبو جذب کنه.

  11. زیبا، جذاب، دلنشینپریچهر جون اولین داستان دلنشینی بود که تو این سایت خوندم، همون چیزایی داشت که از یه داستان خوب انتظارش هست…

  12. Silver_fuckمرسی که انقدر با دقت داستانو میخونی و به جزئیات توجه داری. با چنین کامنتایی خستگی نوشتن از تنم بیرون میره.

  13. nazgool66 عزیز خوشحالم که دوست داشتی داستانمو و امیدوارم تا هر موقع که دلت میخواد در کنار کسی که دوسش داری بمونی.

  14. vici666مرسی از کامنتتبه زودی ادامه این داستان رو هم مینویسم. البته طوری می نویسم که هر داستان در عین این که مستقل از داستان قبلیه ولی به طور کلی با یک خط منطقی به داستان قبل و بعدش ربط داره.اگر در اولین خط داستان روی اسم داستان قبلی یعنی “به پریچهر بگو منو ببخشه” کلیک کنی هم می تونی قسمت قبل رو بخونی و هم لینک دو داستان قبلیم رو ببینی.

  15. از بقیه دوستانی که کامنت دادن هم ممنونم و خوشحالم که از این داستانم خوششون اومده.

  16. داستانت با اینکه طولانی بود ولی ارزش خوندن داشت قشنگ صحنه ها رو توصیف کرده بودی ممنوناما یه چیز تکاور جون مگه نگفتین که به هر کی بیاد اول کامنت بزاره و بگه اول شدم فحش بدین پس چی شد ؟

  17. آهای نفر اول. . . . . . . . . . . . . . .آهای gazbazese، به تخم آقای دکتر بهرام شیرزاد تو این داستان که اول شدی.این کامنت رو به خاطر گل روی dol tala نوشتم. البته توضیح هم بدم که کسی که اولین کامنت رو میذاره اگه فقط نظرشو بنویسه مشکلی نیست ولی اگه یک جوری با ذوق و شوق بپره تو هوا و بگه اول شدم در اون صورت ما هم باهاش میپریم تو هوا و همون بلایی رو سرش میاریم که به سر شیث رضایی اومد.پس دیگه هی نگید آخ جون اول شدم

  18. سلامپری جان خیلی زیباو گیرا بود ممنون برات بهترین ارزوها رو دارمامیدوارم که دلت شادو لبت خندان باشه

  19. پریچهر خانم ما منتظر داستان های زیر هستیم لطفا زودتر بنویسیدپریچهر و استادپریچهر و اکبر آقا بقالپریچهر و قصاب سبیل کلفتپریچهر و محمود (احمدی نژاد خودمون)پریچهر و علی گدا

  20. مرسی تکاور جون جیگرتو عشقهراستی خبری از اساتید بزرگی چون مکس ماهونی نیست کجاست؟ مرخصی گرفتهمکسی جون بیا دلمون برای گفتار شیوات تنگ شده

  21. داستانت سبک شروع شد اوج گرفت خوابید و خوب تموم شدتوضیحاتت خوب بوددوستان نویسندهوقتی داستان می نویسید جواب رو خصوصی بدید این کامنتا رو شلوغ نکنیدتکاورجون اگه با دقت بیشتری بخونی خیلی از جوابات رو میگیری اما کلا نقدای تو هم خوشم اومد ریزبین و دقیقداستانا داره یه سطحی پیدا می کنهخوشحالم

  22. ممنون پریچهر که کامنتمو جوابیدیمنظورتو از دیدگاهت نسبت به اسمی که واسه داستانت انتخاب میکنی فهمیدم و قبول دارم اما خودت مقایسه کن داستانی که:هم اسمش قشنگه و مناسب با محتواشه و هم حاوی موضوعیه که خواننده رو جذب خودش میکنه که مصداق عینیش رمان هایه معروف ژول ورن هست که داستانش از همه نظر تو ذهن خواننده ای مثل من کامل به نظر میاد ؛ با داستانی که شما کلی واسه موضوع و خط مشی و ادامه داستان زحمت کشیدی و واقعیت و خیال رو با هم ترکیب کردی تا به مذاق ما خوش بیاد که انصافا هم اومد ولی حیفه که اسم داستان یا بهتره بگم رمانت خیلی ساده ، بی روح و خشکه شاید تو اینجا مهم نباشه ولی اگه یه زمانی خواستی به طور جدی داستان بنویسی خیلی اهمیت پیدا میکنه…

  23. اگه نگم داستان خیلی خوبی بود یا از روی حسادته یا از روی نادونیداستان خیلی خوبی بود در ادامه یک داستان خوب. هم عشق داشت هم سکس. اتفاقات خیلی خوب جورچین شده بودن. حال و هوای پریچهر کاملا قابل لمس بود. از اینکه تو غصه عشق قبلی، عاشق یه نفر دیگه شده بود من یکی رو که اذیت نکرد. شخصیتای این دو داستان(سینا و بهرام) طوری ساخته و پرداخته شدن که آدم می پسنده که یه نفر عاشق اونها بشه. با اینکه اگه بیشتر از این مقدار هم مینوشتی باز خسته کننده نبود و می خوندمش، اما خوبه که خیلی بلند نبود. من همیشه به بعضی از جمله های نویسنده های این سایت خیلی احساس پیدا میکنم. مثل اینا:(عطر تنشو می بلعیدم)(دیور برای من گرم یا سرد، شیرین یا تلخ نبود. دیور غمگین ترین عطر زندگیم بود که به بوش معتاد بودم)(حالم دیگه از این همه اشک و ضعف به هم می خورد)(به خدا من برات کوچولو نیستم. به خدا اندازه اندازم)(هر چی التماس بود ریختم تو نگام)خلاصه اینکه از این نوشته اشباع شدم و دلم برای خودم که هرگز یک عاشق واقعی نبودم سوخت.باز هم بنویس. ما با پریچهر همراه هستیم

  24. انسان به خاطر برخورداری هایی که در زندگی دارد انسان نیستبلکه درست به خاطر نیازهایی که در خویش احساس میکند انسان است

  25. مرسی پری جون ادامه بدهمن همه رو خوندم ودنبال میکنم خیلی خوب مینویسی دمت گرمبرای اولین باره که تو این سایت میبینم به یکی از نویسنده ها فحش نمیدن :)نشون میده داستانت کاملا همه رو راضی کرده :star: :love:

  26. من عادت دارم رک نظر بدمخواستم بگم قلمت خوبهولی به ترتیب از قسمت اول تا این قسمت (۴) از جذابیت داستانات کم میشه،انگار یه فیلم خوب را ۱۰ بار ببینییعنی تکراری شدن داستان هات انگار‏ و یه نکته دیگه این که پری قصه ما اینجور عاشق بود که به خاطر سینا دست به خودکشی میزنه ،به نظر من نباید به این زودیا دلبسته یه مرد با اختلاف ۱۵ سال میشد و سکس…!!!این برام عجیب بود

  27. داستان خوبی بود.این از داستان.ولی چند تا انتقاد هم دارم شاید به دردت بخوره.به نظر من دیگه نه مهمونی برو نه دکتر نه هیج جای دیگه.آخه باز یکی رو پیدا میکنی که بش بدی…آخرشم که یا ولت میکنن یا ولشون میکنی یا مجبور میشید جدا شید.دیگه اونجاس که اسم تغییر میکنه و میگن طرف جندس،البته الانم مطمئن نباش که نمیگن…ولی بازم میگم داستانات خیلی بهتر از چرت و پرت های دوستانه که مینویسن.این ریتم داستان و عوض کن تا از یکنواختی در بیاد.یه بار دیگه هم به هر کی گیرت میاد نده.

  28. راستش نمیدونم چرا همه توی این سایت از دخترا و زنها انتظار دارن که ادای تنگها رو در بیارن. هیچکس به نویسنده ی مرد یا پسر گیر نمیده که چرا همه دنیارو داری میکنی ولی تا یه دختر میاد و راحت از روابط جنسی خودش مینویسه همه میان میگن طرف جنده شده. بابا این تفکرات پوچ رو کنار بذارین. زنها هم مثل مردها انسان هستن ونیاز دارن که نیازهای جنسیشون برطرف بشه. مفهوم جنده یا فاحشه که شما روی هرکسی میذارین با کسی که به دلخواه خودش پارتنر سکسیشو انتخاب میکنه فرق داره. در ضمن وقتی یه نویسنده داستانی رو مینویسه حتما نباید واقعی باشه یا برای خودش اتفاق افتاده باشه. ممکنه توی ذهنش این پردازش رو شکل بده. پس تورو خدا اینقدر با این جملات طعنه امیز فضای این سایت رو که داره روز به روز بهتر میشه و با تفکرات دگم ایرانی خودتون خراب نکنید…

  29. پریچهر جانمثل همیشه عالی بود با فضایی کاملا متفاوتمنتظر داستان بعدیت هستمیکی از جذابیت های داستانت اینه که کاملا واقعی به نظر میاد (البته شایدم باشه ) و همین هست که خیلی از خوانندگان رو به اشتباه می ندازه و باعث میشه نظرات جالبی ندن . من از طرف اونا ازت معذرت میخوام. 😉

  30. یه چند وقتی نبودم چه داستانای تخمی بقیر از چندتاشون دادن بیرون.ادمینه عوضی 3ماه هست که داستان فرستادم اما نذاشتیش

  31. قاعدتا باید در باره داستان نظر داد ولی خوب بگذیرم از داستان و بزنیم یکم به حاشیه داستان چون به قدر کافی از داستان تعریف و تمجید شده .قربون روانشاسی نوین مثل NLPو …برم که هر تغیری و بخوای اگه طرف یا کار بلد باشی تو 15دقیقه میتونه ایجاد کنی و رواشناس ها که سهله روانپزشک هاش هم توش موندن که چجوری یه متخصص NLP در مدت خیلی کم و گاهی یک جلسه کتغیراتی رو می تو فرد ایجاد میکنه که یه روانشاس یا روانپزشک تو دو سال نمیتونه

  32. سلام پریچهر خسته نباشی دقیقا مثل داستانای قبلیت عالی و بینقص بود .اگه یادت باشه تو کامنتهایی که واسه داستانای قبلیت گذاشته بودم گفتم که یاد [ارا] وداستاناش میفتم ولی این داستان فقط خودتو وسبک نگارشتو تو ذهنم تداعی کرد واین یعنی اینکه سبک نگارش شما حالا شناخته شده و مختص خودته وبه یه بلوغ کامل در نویسندگی رسیدی وامثال شما و کفتار پیر وتعداد معدودی از دیگر نویسندگان باعث پیشرفت سایت وبالا رفتن سطح کیفی داستانها شده .البته این میون باید از حرکت خوب ادمین که گزینشهای داستانها رو خیلی بهتر از قبل انجام میده هم تشکر کرد چون دیگه کمتر مطالب بی ارزش و سکس با محارم و… رومیذاره اینها همه نشونه پیشرفت بکن توه.پریچهر خانم امیدوارم بازهم داستانایی با همین سبک و سیاق و پر مایه رو با قلم جادوییت به رشته تحریر در بیاری

  33. silver_fuckممنون از کامنتت. برام مهم نیست نظر آدمایی که یک طرفه قضاوت میکنن و به واسطه مرد بودن همه چیزای خوب دنیا رو فقط برای خودشون میخوان. اینا مثل همون آدمایی فکر میکنن که 15 سال پیش به دختری که زیر ابروشو برمیداشت میگفتن جنده. براشون فرقی نمیکنه در چه زمانی زندگی میکنن مخشون فسیل شده کاریش نمیشه کرد.

  34. marde shytonشاید به خاطر اینکه معتقدم داستان باید خط مشی منطقی داشته باشه حتی اگر برگرفته از تخیل نویسنده باشه باید باورپذیر باشه تا به دل خواننده بشینه.

  35. holooیه دور کامنتتو بخون ببین اونی که خله منم یا تو!آره نویسنده همون مهندس برج زهرمارم ولی تو انگار حالت خیلی بده

  36. mamali888ممنون از کامنتتمتاسفانه من نتونستم داستانی از ارا پیدا کنم و تو سایت لوتی سرگیجه گرفتمحتما ارا هم دست به قلمش مثل من خوب بوده ;)به هر حال از شوخی گذشته خوشحالم که از این داستانم خوشت اومد.

  37. Antonio_bandaresخوشحالم که انقدر داستان به دلت نشسته. امیدوارم تو هم یه روز عشقو تجربه کنی و خودت درد و لذت عاشق شدنو حس کنی.

  38. سلام به پريچهر جان و ديگر دوستان منم مثل بقيه خوشم اومد از داستانت،از اينكه داستانهاى خوبي مثل اين و داستان پژمان عزيز روي سايت اومده خيلي خوشحالم و هم به شما پريچهر عزيز و هم به پژمان گل خسته نباشيد ميگم اميدوارم پركارتر از هميشه و روز به روز بهتر از روز پيش باشيد

  39. آدم یه چیزایی میبینه که…استغفرا…این که داستانه،هیچ.ولی نویسنده ی بزرگ تو خودت بگو اون بدبختی که میاد در آینده این دختر رو میگیره چه گناهی کرده؟اسم خودتو گذاشتی نقش اول داستان.اوکی.یه نفر میاد خواستگاریت،جنده گیاتو میشینی واسش تعریف میکنی؟الان حتما میگی طرف هم از این کارا کرده،اگه یه نفر باشه که پاک زندگی کرده چی؟؟؟؟خوشت میاد بیان به ریدمانت تاج گل بدن؟نه؟همه ی این تعریفا به خاطر دختر بودنته.اگه همینو اون دکتر بدبخت می نوشت خواهر و مادرش و آباد میکردن که از یه مریض روانی(البته همینم هستی)سو استفاده کرده.همین قدر بدون که داری دادن و بین دخترا رواج میدی و آخرشم ضربشو پسرا میخورن که باید یک عمر با یه جنده زندگی کنن.البته این کارت هم ریشه در زندگیت داره که مشخصه چی بوده و ادامشم که تعریف کردی.الانم باز نیا زیرش ادا تنگا رو در نیار.اگه هم فقط این 100% داستان باشه نمی تونی انکار کنی که دوست نداری.از قدیم هم گفتن وصف العیش،نصف العیش…

  40. پریچهر تو هم گاییدیا!!!یه داستان نوشتی تو قسمت نظرات ترکوندی از همه بیشتر پیام گذاشتی.بیخیال بابا بکش بیرون دیگه.همه از داستانت خوششون اومد حال کردن بهت هم خسته نباشید گفتن.اگه داستان مینویسی اخرش که نظرات تموم شد بیا یه تشکر کن (والسلام)

  41. قلمت خوب بود اما…اگه داستان زندگیته برات متاسفم زندگی افتضاحی داری اول با یه مهندس بعد با یه دکتر…ایندفعه بیا خودم برات یه داستان برات بسازم که تو گاردین چاپ کنن!

  42. : چند وقت بود توی این سایت که واقعا یکی از سایت های مورد علاقم بود میگشتم و تاحالا هم نظر ندادم ولی به احترام چنین نویسنده عالی نظر میدم و میگم که بسیار عالی بود ولی نتونست کیر منو بلند کنه البته ایراد از چیز ما بوده دیگه!!!:crown منتظر داستان های بعدیت هستیم!!very nice parichehr

  43. برام خیلی جالب شد این بحثی که پسر خاموش شروع کرد اینطور که معلومه کامنتش بد جوری بوی گند جانماز اب کشیدن میده…ها…ها…ها…!!!

  44. بعد مذتها یک داستان با حال سکسی خوندیم واقعا خسته نباشی دکتر هم نوش جونش :hat:

  45. داستان های این سایت رو تقریبا دو سالی میشه که میخونم ولی الان برای داستان تو ثبت نام کردم تا نظر بدم.داستان های دیکه ات رو هم برگشتم و خوندم .تقریبا همه اشون خوب بود به جز داستانت با امیر…قسمت های افسردگی بعد از شکست رو خیلی خوب توصیف کردی.خاطراتم رو باعث شدی مرور کنم. داستان های تو هلیا (فرانگیس) و آرا خیلی دلنشین و ملموس بودند. مرسی:X

  46. angry birdاولا اینقدر کس لیسی نکن که داری آبروی هرچی آدمه میبری…دوما ما جانمازشو ندیدیم چه برسه بخوام آبشم بکشم…بدبخت،کیرم تو مغز نداشتت اگه من اینجام اومدم که فقط از وضعیت مملکتمون که 4 تا کس مغز مثل تو به گوه کشیدن باخبر بشم…منم ادعای پاکی ندارم.اگه بخوام داستان سکسی واقعی بنویسم شاید 7-8 تا خوب از توش بتونم در بیارم…اینم بخش اصلی حرفمه که اگه چشات از جلق زدن کور نشده باشه میبینی که همه هم مثل تو کس لیسی نکردن،پس ببند تا دهنتو خودم پر نکردمداستان هایی هم که گفتی مثل کفتار پیر و … خیلی برام جالب بودن.خودمم قبول دارم.یه نصیحت هم از من داشته باش:ملت از خایه مالی به جایی نرسیدن،تو میخوای با کس لیسی به کجا برسی خدا داند…حالا تو اگه حرفی داری میتونی بیای خصوصی…اگه هم خیلی فشار به راه گوزت اومده بگو بیام رو در رو یه حالی ازت بپرسم…

  47. جوجه کلاغاین حرفایی هم که خوردی صرفا جهت خود گوز کنیت برای نویسنده بود وگرنه من اهل بد و بیراه گفتن به کسی نیستم.اگه تو اینجا کامنت گذاری منم میتونم نظرمو بگم و نظر دادنتم در مورد داستان باشه،نه در مورد نظر من.واسه اون کوچولویی هم که گفتی عرضم به درزت که باید بیای کلفتشو ببینی…از 16 تا 20 سال ریختن تو سایت و منم میام با همچین ادمی سر و کله میزنم…برو عمو جون ایندفعه زیاد رنگیت نمیکنم…برو سر درس و مشقت و به قول مکس ماهوتی سرت تو کامنت خودت باشه…

  48. hadi fuckerاگر به بعضی کامنتا (کامنتایی که برام جالبن و حرفی براشون دارم) جواب میدم به واسطه امکانیه که فضای مجازی به نویسنده میده و به نظرم بهتره آدم از این امکان برای برقراری ارتباط با خواننده ای که وقت گذاشته و داستان رو خونده و کامنت داده استفاده کنه.واقعا نمیفهمم چرا بعضی وقتا باید به همه چی گیر بدیم؟!یعنی تکلیف این که من پای داستانم جواب کامنتایی که برای من نوشته شده رو بدم هم باید یکی دیگه تعیین کنه؟!!!

  49. سلام, داستانهات رو دنبال میکنم, معمولا نویسنده های داستانهای سکسی خیلی عقده ای هستن و حیف اسم نویسنده که بشه روشون گذاشت , ولی چندنفر توی این سایت هستن که داستانهاشون و سبک نوشتنشون رو خیلی قبول دارم. یکیشون شما و یکی هم کفتار پیر بقیه رو هم الان حال ندارم به مغزم فشار بیارم که یادم بیاد! :دیداستان رو حتما ادامه بده , عالی عالی! موفق باشی

  50. به به پریچهر خانوم! پری جان بازم مثل همیشه عالی بود. الان دیگه کاملا اون خلا توی ذهنم پر شده! اول با امیر، بعد با سینا که با هم نامزد کردین، بعد از اون با دکتر شیرزاد و بعد از شیرزاد با شوهرت که سه سال با هم بودین و در سن 28 سالگی با مهندس! درسته؟ حال کردی جان من؟ فقط بازم رعایت نکردی! داستان بدون تاریخ هیچ ارزشی نداره! خب بگو این ماجرایی که داری تعریف میکنی کی، کجا و توی چند سالگی برات اتفاق افتاد که هضمش واسمون راحت تر باشه. امید وارم هرچه زودتر داستان آشنایت با شوهرت رو هم بنویسی و بعد از اون داستانای بعد از مهندس! آخه یادمه گفته بودی با مهندس ماجراهای بسیاری داشتین!!! و بعد از اونم همینجور برو جلو تا برسی به (بعد از 120 سال) عزرائیل! شوخی کردم. راستی اگه اشکالی نداره میشه بگی الان چند سالته؟بعد از اینکه طلاق گرفتی دوباره ازواج کردی؟ مهندس پارسا اون موقه چند سالش بوده که واسه یه دختر 28 ساله میسوخته؟ منتظر داستان بعدیت هستم.

  51. خیییییییییییییییییییییییییییییییییلیییییییییییییییییییییی بااااااااااااااااااااااااااحاااااااااااااااااااااااااااااال بوووووووووووووووودخوشکل توصیف کردی،دمت گرم و سرت خوش

  52. 😀 😀 😀 😀 :Dسکس حماسی (شعر)سر شب بدو،حال من شد خراببرفتم همی سوی میدان ابنه موها مرتب،نه اعصاب خوبنشستم کناری بسان یه چوببه ناگه بدیدم همی جنده ایسوی من همی زد،یک خنده ایهمی قمبلش بود، بسان یه توپشدش کیرمن، سختر از، سنگو چوببرفتم به پیشش چون بر قو بادجواب اکی را همان لحظه دادبگفتم همی جای خالی بودکف ان همی نرمو قالی بودبخندید با ان صدای ظریفبگفت لاغری، نیست من را حریفبگفتم درست است که من لاغرمسلاحم همی هست،چون یاورمبود طول ان بیشتر از یک وجبکه هر دختری را برد در عجببیامد سوی خانه با جانو دلشدم شادوخندان اندک خجلشدم داخل خانه با ان پریدراورد سریع مانتوو روسریمنم کندم از خود،شلوار جینزدم ان پری را سریع بر زمینگرفتم همی لب در ابتدانکردم به لب من همی اکتفالباس برش را زدودم چه زودنفهمید از کی لباسش نبوددوپستان اورا گرفتم به دستبگفتا یواش ،تا خود صبح هستیکی لیس بر این یکی گاز برانصدایش رسید تا به مازندرانکه ناگه بلند شدکردم به زیردر اورد سلاحم بسان یه شیرگرفتش بدستش چشانش گشادز قدو قوارش همی شاد شادکمی کرد بازی کمی ساک زددلم ضعف رفت،پشتم بر خاک زدشدش سفتو محکم، شدش داغ داغبخندیدو گفت، هست همچون چماقبگفتم که اکنون بیا زیر منکه اصرار دارد همی کیر منبگفت اندک اندک فشارم بدههمی تکه تکه خیارم بدهولی قبل ان مال من را بلیسبکن مال من را همی خیس خیسجهیدم در ان لحظه من بهر لیسزدم بر کسش پشت هم ماچو کیسزبانم بکردم درون کسشکشیدم ازماست یک دم رسششده بود کسش همچو رویای خیسخیار منم همچو یک ابلیسabelisبگفتم دگر وقت کس کردن استبه زیر چنارم همی مردن استبگفتا بمیران مرا ای جوانهمی مرگ خواهم ای مهرباننوک کیر خود را بمالیدمشهمی نرم کردم ،از او دمشفشاری بدادم نچندان به اویصدایی در امد ،از او،ای و اویبگفتا یواش در دارد شدیدهمی جنس کیرت بود از حدیددگرطاقتم از سر امد برونبه کردم تا ته، به جای برونتلمبه زدم با تمام توانصدایش رسید تا خود اسماندو پستان او همزمان در دهاندهان باز شد از همه کهکشانهمی گفت ایو همی گفت اههمی گفت مردم یواشتر بگاهکشیدم همی ان خیار از غلافبگفتا که درد داردم زیر نافبگفتم بخواهم تو کونت کنمدر این نصفه شب،نصفه جونت کنمبگفتا که کونم همی هست تنگبمیرم بزیرت سریعو قشنگبگفتم چنان گایمت حال کنیزحال خوش خوب،بال بال کنیبگفتا فقط زود،ارام بکنهمی اندک اندک، کیرت، جام بکندو لپ کونش را ز هم کرد بازهمی کیر من گشته بودش درازگذاشتم نوکش لای ان قاچ کونفشاری بدادم با حسو جوننمیرفت داخل زیاد تنگ بودطرف هم تو گویی در هنگ بودپریدم کمی از درون اتاقکرم را بیاوردم بر کیر داغبمالیدمو بعد بر کون اویچنان نرم گردید همچون لبویکمی کیر خود را فشار دادمیکمی جان و جون انتشار دادمیصدایش در امد بگفت جا بکنهمه قدوبالاش یکجا بکنبگفتم همی چشم امد بگیربگفتا بخواهم در این وقت کیرفشاری بدادم چنان ضربتیکه اصلا ندید با چنین فرمتیزمن بود کردن ز او بود دادگهی گوز میزد گهی گوزو بادز این حالتش لذتم گشت بیشتو گویی زنند بر همه جام نیشبه ناگه بیامد همی اب منپریدم یهو،این همی خواب من

  53. پری جان سلامنگارشت خوب بود فضا سازید عالی بود و بنظرم تاریک نبود جزئیات نه زیاد بود نه مبهم

  54. خیلی وقت بود که راجع به هیچ داستانی نظر نمیدادم.ولی دلم نیومد به این داستان نگم که واقعا عالی بود.خیلی ممنون. حرف نداشت.خسته نباشی عزیزم.عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

  55. Parichehrrمن که مشکلاتتو بهت تو همون کامنت اول گفتم ولی دیدم یابو برت داشته گفتم یه حالیم به خودت بدم…تو اگه خودتم جنده نباشی،افکارت خرابه.ببین چقدر به دادن به این و اون فکر میکنی که این مزخرفات رو سر هم کردی.اگه هم یکم از فکر دادن در بیای میبینی که 1 نفر جواب کامنت منو داده و دلیلشم گفتم چی بوده.در مورد دکتر هم که نظر دادم حقیقت رو گفتم.چون اگه اون مینوشت کامنت های خوبی نمیگرفت.1چیزی این وسط برای من جالب شده که چرا فقط جواب کامنت هایی رو میدی که از داستانت تعریف کردن؟؟؟اونایی که گفتن تخمی بود نظرشون نظر نبود؟؟؟جواب کامنت منم اگه دادی کاملا مشخصه فشار زیادی به کونت اومده،البته جواب نبود،4 خط چرت نوشتی که فشاره کمتر بشه…برای باخبر شدن از جندگی های دسته آدم هایی مثل تو توی کدوم سایت خبری باید برم؟؟؟حتما اونو برام پیغام بزار.حرفای من برای آدمایی مثل تو تمومی نداره ولی در حدی نیستی که بیشتر وقت بذارم.فقط وقتی تنها شدی یکم به شخصیتت فکر کن،ببین چه جور دختری هستی که جات اینجاس.موفق باشی.

  56. خوب بود هرچند به نظرم علمی خیلی بود…تو ایران که از پسر بچه 12 سالش تا پیرمرد 80 سالش کیر تیز کردن واسه آدم و منتظرن فقط فرصتی پیش بیاد که بکننت , بعید میدونم همچین مردی پیدا شه که بری تو بغلش و نخواد بکنتت! قلمت قشنگه…آفرین

  57. اخه نظرات رو که میخونم سه تا در میون مال توئه خوب نباید اینطوری باشه نمیشه که بیای تک تک جواب کامنت همه رو بدی.ولی به هر حال صلاح مملکت خویش خسروان دانند.راستی داستانات رو یکم کوتاه کن

  58. داستانتو خیلی دوست داشتم خیلی عالی بود.خیلی جالبه منم خودم همیشه موقعیت اجتماعی طرف واسم مهمه.داستانتو که خوندم بی اختیار یاد فیلم پرتقال خونی افتادم اونایی که این فیلمو دیدن همچین حسی پیدا نکردن ؟موقعی که من این فیلمو میدیدم همچین چیزاییو تجسم میکردم.بازم بنویس پریچهر جان

  59. parichehr joon ag mishe hamin ja ba shomare gozari esme dastanato bar asase zamane voghoo bgi k b tartib bekhooni akhe intori heif mishe man ino nemikhoonam ta zamani k ghabliasho bekhoonam.mamnoonto behtarin dastan nevise Irani hasti

  60. منم عاشق روانشناسم شدم بيشتر از يك ساله كه بهش علاقمند شدم ولي حتي نميدونم زن داره يا نه نميدونم بايد چيكار كنم! شرايط سختيه ميدونم آينده اي نداره و اتفاقي نمي افته ولي بايد چيكار كنم؟

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید