سیمایِ حشری (۱)

فصل اول { قلبِ زیر ناف تا شعله‌های ولنتاین }
توضیح: این داستان کاملاً غیر واقعی و ساخته‌ی تخیلاته.

تلفن زنگ خورد. سیما لیوان چایی شو رو میز گذاشت و با یه حرکت تنبل گوشی رو از تو کیفش کشید بیرون. اسم فرشته رو صفحه چشمک می‌زد. هنوز دکمه جواب رو نزده، خندش گرفت. فرشته همیشه یه چیزی تو آستینش داشت که روزای معمولی رو به یه ماجرا تبدیل می‌کرد.
_«الو، سلام فرشته! باز چه نقشه‌ای داری؟»
_«سیماااا! بالاخره شماره‌شو گیر آوردم!»
_«شماره کی؟ باز کیو زیر سر داری؟»
فرشته یه آه بلند کشید، یه جوری که انگار داره با یه بچه حرف می‌زنه.
_«وای، خنگ! همون پسره دیگه، تتو کاره! یادته گفتم یه پسره هست کارش حرف نداره؟ شماره‌شو از یه دوست قدیمی نگار گرفتم. حالا گوش کن ببین چی بهت می‌گم.»
_«آهان، همون! خب، بهش گفتی من فقط یه طرح کوچیک می‌خوام؟ یه چیز ساده، زیر نافم. نمی‌خوام مثل تو کل بدنمو نقاشی کنم!»
_«آره بابا، گفتم! ولی فکر کردی بدن تو دفتر نقاشیه که اینا هر چی دلشون بخواد همونو بزنن؟ حالا غر نزن، وقت گرفتم برای سه روز بعد، ساعت شیش عصر. آماده باش، خودم میام دنبالت.»
سیما هنوز داشت می‌خندید که فرشته گوشی رو قطع کرد. نشسته بود رو کاناپه خونه پدریش تو صادقیه، و بوی قورمه‌سبزی مامانش از آشپزخونه می‌اومد. یه لحظه به خودش تو آینه روبه‌رو نگاه کرد. چشمای مشکی و خمارش انگار همیشه یه راز نگفتنی توشون بود. موهاشو کوتاه زده بود و یه طرف صورتش می‌ریخت و یه جور جذابیت پسرونه بهش می‌داد. ته دلش یه هیجان کوچیک حس کرد. تتو زدن براش یه جور ماجراجویی بود، یه قدم کوچیک بیرون از روزمرگی.
سه روز بعد، تو گرمای تیرماه ۱۳۹۷، سیما و فرشته زدن به سمت اکباتان. فرشته پشت فرمون پرایدش بود و هی حرف می‌زد و می‌خندید، با موهای بلند و مشکی که هر چند لحظه یه بار از جلوی چشاش کنار می‌زد.
_«سیما، این پسره می‌گن کارش خیلی تمیزه. اگه خرابکاری کرد، خودم حسابشو می‌رسم!»
سیما فقط می‌خندید و سرشو به شیشه تکیه داده بود و به خیابونای شلوغ تهران نگاه می‌کرد.رسیدن به آپارتمان مجردی امیرعلی. یه ساختمون معمولی تو فاز یک اکباتان، با راهروهای تمیز و آسانسور قدیمی. وقتی زنگ زدن، یه صدای گرم گفت: «بیاین بالا، طبقه سوم.»
درو که باز کرد، سیما یه لحظه غافلگیر شد. پسره قد بلند بود، با یه تی‌شرت مشکی که بازوهای ورزیده‌اشو نشون می‌داد. موهای خرمایی و ریش مرتبش یه جور جذابیت مردونه داشت، ولی چشای قهوه‌ایش بود که انگار آدمو می‌کشید تو خودش.
_«سلام، من امیرعلی‌ام. خوش اومدین.» با یه لبخند دعوتشون کرد داخل. آپارتمانش جمع‌وجور بود، ولی حس خوبی داشت. یه کاناپه خاکستری، یه میز چوبی کوچیک، و چند تا قاب عکس ساده رو دیوار. بوی عطر تلخ مردونه تو فضا پیچیده بود. یه اتاق جدا تو خونه بود که انگار استودیوی کارش بود. داخلش پر بود از وسایل تتو، یه دستگاه حرفه‌ای با سوزن‌های مرتب، چند تا آینه بزرگ با نور سفید، و یه قفسه پر از رنگ و طرح. یه صندلی چرمی وسط اتاق بود که انگار از یه سالن زیبایی اومده بود. رو دیوار چند تا نمونه کار تتو قاب شده بود، پر از خطوط ظریف و طرح‌های خلاقانه. یه گوشه هم یه میز آرایش بود با کلی لوازم میکاپ، قلم‌موهای تمیز، و چند تا پالت رنگ که نشون می‌داد امیر علی فقط تاتو کار نیست؛یه سالن آرایش مردونه تو ابن‌سینا داره، نزدیک خونه پدریش. یه جای شیک که مشتری های ثابت داره و همه از دست‌به‌قیچی‌اش تعریف می‌کنن و تو خونه‌اش به خانما هم خدمات زیبایی مثل میکاپ و رنگ مو می‌ده.سیما تو دلش گفت: «این پسره انگار تو کارش استاده.»
فرشته اول رفت رو صندلی. شلوارشو تا ران کشید پایین و گفت می‌خواد یه طرح گل پیچکی رو کمر و رانش بزنه. امیرعلی با دقت شروع کرد به کار. دستاش با یه ریتم آروم و مطمئن حرکت می‌کردن، انگار نه انگار که سوزن داره رو پوست یکی خط می‌ندازه. سیما یه گوشه نشسته بود و داشت نگاه می‌کرد. هر چند لحظه، نگاهش با امیرعلی گره می‌خورد. یه جور نگاه سنگین، که انگار بیشتر از یه مشتری تو سیما می‌دید.وقتی نوبت سیما شد، یه کم استرس داشت. شلوارشو یه کم کشید پایین، تی‌شرتشو تا زیر سینه‌هاش برد بالا. پوست سفیدش زیر نور لامپا برق می‌زد. گفت: «فقط یه قلب کوچیک با یه فلش، زیر نافم.» امیرعلی سرشو تکون داد و شروع کرد.
وقتی سوزن به پوست سیما خورد، یه درد تیز حس کرد، ولی چیزی که بیشتر توجهشو جلب کرد، نفسای نامنظم امیرعلی بود.
دستای امیرعلی ناخودآگاه لرزید، جوری که فرشته با خنده گفت:
_«امیرعلی، حواست کجاست؟ بِپا سوزن‌ُ نزنی جای دیگَش؟»
امیرعلی خندید، ولی نگاهش به سیما یه جور دیگه بود. انگار نه انگار چند دقیقه پیش داشت رو ران فرشته کار می‌کرد و هیچ تکونی بهش نخورده بود. کار که تموم شد، سیما از آینه به طرح کوچیک قلب نگاه کرد و گفت: «عالیه، مرسی.» ولی ته دلش یه حس عجیب داشت.کار که تموم شد، سیما ازش تشکر کرد و با فرشته اومدن بیرون. تو راه، فرشته هی شوخی می‌کرد: «سیما، دیدی چطور نگات می‌کرد؟ این پسره انگار دلشو باخت!» سیما خندید و گفت: «برو بابا، توهم زدی!» ولی ته دلش یه حس عجیب داشت. یه جرقه کوچیک، مثل یه شمع که تازه روشن شده باشه.

چند روز بعد، یه پیام رو گوشی سیما اومد: «سلام، من امیرعلی‌ام. میشه ازت یه خواهش کنم؟ می‌تونی مدل میکاپ من بشی؟ برای نمونه کار می‌خوام بذارم تو پیج اینستام.» سیما یه لحظه مکث کرد. قلبش تندتر زد. یه حس شیطنت‌آمیز بهش می‌گفت قبول کنه، ولی یه کم ناز کرد. آخرش نوشت: «باشه، کی بیام؟» قرار شد آخر هفته بره همون خونه تو اکباتان.
وقتی رسید، امیرعلی با یه تی‌شرت خاکستری و یه لبخند گشاد درو باز کرد. موهاش یه کم به‌هم‌ریخته بود، انگار تازه از سالن برگشته بود. بردش تو همون اتاق کار. بوی عطر تلخش با بوی الکل ضدعفونی مخلوط شده بود. سه ساعت تمام رو صورتش کار کرد. انگشتاش گه‌گاه به پوستش می‌خورد، و هر بار یه موج گرما تو بدن سیما می‌دوید. آخرش که کار تموم شد، سیما خودشو تو آینه دید. چشمای خمارش با سایه و خط چشم انگار زنده‌تر شده بودن، لباش با یه رژ قرمز برق می‌زد. خندید و گفت:
_«امیرعلی، این دیگه کیه؟ من که نیستم !»
امیرعلی با یه لبخند عمیق گفت:
_«خودتی، فقط یه کم جادوی من با زیباییت ترکیب شد.» بعد پیشنهاد داد شامو با هم بخورن.امیرعلی پیتزا و نوشابه سفارش داد و نشستن رو کاناپه. حرفای معمولی می‌زدن، از کار، از تهران، از شوخی‌های روزمره. ولی یه چیزی تو نگاه قهوه‌ای امیرعلی بود که نمی‌ذاشت سیما راحت باشه. انگار هر کلمه‌ش یه لایه عمیق‌تر داشت. وقتی خواست بره، امیرعلی جلوشو گرفت. نزدیکش شد، چشاشو بست و لباشو آورد نزدیک گوشش. با یه صدای آروم، که انگار از ته قلبش می‌اومد، گفت:
_«سیما، نمی‌دونم چی شده، ولی از اون روز که دیدمت، دیگه به هیچی نمی‌تونم فکر کنم.»
قلب سیما انگار یه لحظه وایساد. از جسارتش خوشش اومد، از اون حس خامی که تو صداش بود. دستشو آروم کشید رو صورتش، ریش زبرش زیر انگشتاش حس خوبی داشت. با یه لبخند شیطون گفت:
_«آخی! خجالتی‌ام که هستی. باشه، فکرامو می‌کنم.» چشای امیرعلی برق زد، انگار دنیا رو بهش داده بودن. فرداش، سیما بهش پیام داد:
_«آقای خجالتی، می‌تونی اون لمس صورتتو به‌عنوان جواب مثبت من بگیری؟»
چند دقیقه بعد، جوابش اومد: «عاااااششققتتممم 😍»
این شد شروع رابطه‌شون. یه رابطه آروم، پر از لحظه‌های قشنگ. پیاده‌روی تو پارک های تهران، قهوه خوردن تو کافه‌های دنج، و خنده‌های از ته دل.

چند ماه بعد، امیرعلی رسماً ازش خواستگاری کرد.سیما با شوق قبول کرد ولی چون سیما سه سال ازش بزرگتر بود، مادر و خواهر کوچیک امیرعلی اولش مخالف بودن، ولی پدرش و خواهر بزرگترش، که از عشق تو چشای امیرعلی خوششون اومده بود، راضی بودن.
بالاخره با کلی بالا و پایین، عروسی گرفتن،یه آپارتمان نقلی تو غرب تهران اجاره کردن و رفتن خونه خودشون،که حالا پر بود از عطر عشقشون.

سیما و امیرعلی قبل از ازدواج چند باری تو حال و هوای شهوت غرق شده بودن. لمس‌های داغ، مالیدن‌های پر حرارت، ساک زدن‌هایی که نفساشون رو بند می‌آورد، ولی هیچ‌وقت سکس کامل نکرده بودن. سیما، با ۲۷ سال، هنوز باکره بود، یه جور غرور زنانه که تو وجودش ریشه داشت. شب عروسی، اما، انقدر جونش ازش کشیده شده بود که با همون لباس عروس سفید، مثل یه ملکه خسته، رو تخت ولو شد و چشماشو بست. صبح که بیدار شد، لباس عروس رو با کلی مکافات از تنش کند و رفت زیر دوش. آب داغ که روی پوست سفید و نرمش سر خورد، خستگی مراسم انگار بخار شد و رفت هوا. آرایش عروسیش، که خود امیر علی با انگشتای هنرمندش رو صورتش کشیده بود،رو هنوز پاک نکرده بود. از حموم که اومد، جلوی میز توالت نشست و با وسواس خط چشم و رژ سرخش رو تازه کرد.

امیرعلی برای چند تا کار ریزه‌میزه بیرون رفته بود و قرار بود ظهر با ناهار برگرده. سیما قلبش تند می‌زد، استرس و هوس تو وجودش باهم کشتی می‌گرفتن. خستگی عروسی و تدارکاتش هنوز تو تنش بود، ولی با خودش زمزمه کرد: «همه اینا رو می‌ذارم کنار. امروز زن امیر می‌شم، با همه وجودم.» عشقش به امیرعلی از همون نگاهای سنگین تو خونه اکباتان شعله کشیده بود، از همون روزی که دستاش موقع تتو زدن لرزیده بود. ظهر شد و امیرعلی (که سیما دیگه اکثراً صداش می‌کرد امیر) با یه بسته کباب برگشت. نشستن و ناهار خوردن، با خنده و گپای معمولی. امیر با همون لبخند دلبریش گفت:
_ «من میرم یه دوش بگیرم، خسته‌م.» سیما می‌دونست داره ملاحظه‌ش رو می‌کنه. حتی یه کلمه از سکس یا پرده بکارتش نگفت، انگار نمی‌خواست هوسش رو به زور بهش تحمیل کنه.
سیما راهشو کشید تو اتاق خواب،یه شورت و سوتین مشکی تنش کرد که با پوست سفیدش یه پارادوکس شهوت‌انگیز و دیوونه‌کننده درست می‌کرد. تو آینه زل زد به خودش؛ موهای کوتاه خامه‌ای که یه طرف صورتش ریخته بود، چشمای خمار و لبایی که انگار دعوت به گناه می‌کردن.
رو تختشون ولو شد قلبش تو سینه‌ش می‌کوبید، ولی یه ولع عجیب تو رگاش می‌دوید. امیر از حموم اومد، حوله دور کمرش پیچیده بود، بدن ورزشکارش زیر نور کم اتاق برق می‌زد. سیما با ناز صداش کرد: «امیر، بیا اینجا پیشم.» وقتی پاشو گذاشت تو اتاق، سیما یهو حوله‌ش رو کشید. حوله افتاد و امیرعلی لخت و عریان جلوی چشماش ایستاد با کیر بزرگش که حتی تو حالت عادی هم ترسناک بود.
بعد پتو رو که کنار زد تا کنارش بخوابه، چشماش یه برق بکن تو زدن، انگار داشت با نگاهش پوستشو می‌درید. هیچی نگفت، فقط لبای سرخ سیما رو با ولع بوسید. بوسه‌هاش عمیق‌تر شد، لباشو مکید، انگار می‌خواست تموم وجودشو ببلعه. رفت سراغ گردنش، گازای ریز گرفت و لیس زد. سوتینش رو با یه حرکت باز کرد و سینه‌های گرد و سربالا شو تو دستاش گرفت. نوک سینه‌هاشو لیس زد، مکید، با زبونش بازی کرد. سیما غرق لذت بود، آهش بلند شد. اینکه حالا زن امیره و تو بغلش داره ذوب می‌شه، دیوونه‌ش می‌کرد. امیرعلی دستشو برد پایین، از رو شورت کُسشو چنگ زد، مالید، انگار داشت آتیششو شعله‌ور می‌کرد. سیما خیس شد، یه آه شهوتی از لباش پرید. امیرعلی وقتی خواست شورتشو دربیاره، سیما کمرشو بالا آورد، انگار خودشو تسلیم هوسش کرد. حالا لخت لخت تو بغلش بود، پوست سفیدش زیر دستای داغ امیر می‌سوخت. استرسش به اوج رسیده بود، ولی ولعش بیشتر. امیر رفت بین پاهاش، کُس خیسشو بوسید، با زبونش شیارشو لیس زد. کلیتوریسشو بین لباش گرفت و مکید، انگار داشت روحشو می‌کشید. ناله‌های سیما بلندتر شد، بدنش میلرزید. ریتم امیر تندتر شد، با حرص کُسشو می‌خورد، زبونش تو شیار کُسش بازی می‌کرد. سیما حس کرد یه انفجار تو بدنش داره نزدیک می‌شه. با ناله‌های بلند و شهوتی ارضا شد، بدنش مثل موج دریا لرزید و نفساش به زور بالا اومد.چند لحظه بعد، امیر رو کشید رو خودش، لباشو با حرص خورد، انگار می‌خواست تموم شهوتشو تو اون بوسه خالی کنه. با صدایی که از استرس و هوس می لرزید، گفت: «امیر، فقط این بار زود تمومش کن. قول می‌دم بعداً جوری حالتو جا بیارم که دیوونه شی.» اشک تو چشماش جمع شد، قلبش داشت از سینه‌ش می‌پرید. امیر بغلش کرد، موهای خامه‌ایشو نوازش کرد، آروم زمزمه کرد: «عشقم، نترس.» وقتی یکم حالش بهتر شد، سیما با یه لبخند لرزون گفت: «شروع کن.» امیر ژل روان‌کننده رو به کُس خیسش و کیر گنده‌ش مالید. برای اینکه فضا سبک بشه، سیما با خنده گفت: «امییییر، این دسته‌بیل چیه وصل کردی به خودت؟ کوچکتر بود کارِت راه نمی‌افتاد؟»
امیر قهقهه زد، سیما هم خندش گرفت و چشماشو بست، آماده برای اون لحظه.امیر کیرشو چند بار به شیار کُسش کشید، با دست هدایت کرد سمت سوراخ کُسش. وقتی سرش وارد شد، نفس سیما بند اومد. بازوهای ورزشکاری امیر رو محکم چنگ زد، تو چشماش زل زد، پر از عشق و ترس. امیر همون یه ذره رو چند بار عقب و جلو کرد، انگار داشت آماده‌ش می‌کرد. بعد یهو فشار داد. از انگشتای پای سیما تا مغزش آتیش گرفت، یه درد سوزان با یه لذت عجیب قاطی شد. حس کرد کُسش داغ شد. امیر کیرشو کشید بیرون و با دستمال کاغذی تمیزش کرد. دستمال رو بهش نشون داد؛ چند لکه خون غلیظ روش بود. سیما بغض کرد، ولی یه حس رهایی تو وجودش دوید. بلند شد، رفت دستشویی و خودشو شست. انگشتشو آروم تو کُسش کرد، یه لبخند شیطون رو لباش نشست. با حوله خشکش کرد و برگشت به اتاق،
انگار نه انگار چند دقیقه پیش اون زن شکننده بود.امیر رو کشید و نشوند لبه تخت. خودش بین پاهاش زانو زد، مثل یه الهه که آماده پرستشه. کیرشو چند بار بوسید، با زبونش نوکشو لیس زد، انگار داشت باهاش عشقبازی می‌کرد. سرشو تو دهنش فرو کرد، با دستش از ته گرفت و شروع کرد به مکیدن. سرشو عقب و جلو می‌کرد، تا نصف کیر گنده‌شو تو دهنش جا می‌داد. چند دقیقه بعد، با دستش به سینه‌ش فشار آورد و امیرعلی به پشت روی تخت ولو شد. سیما مثل یه گربه وحشی رفت رو پاهاش، کیرشو با دست گرفت و آروم،تو کُسِ خیسش کرد. با حرکات کمر و کون برجسته‌ش تلمبه زد، انگار داشت تموم وجودشو بهش می‌داد. آه‌های امیر بلند شد، ناله‌های شهوتی شون اتاقو پر کرد. وقتی نفس‌های امیر نامنظم شد، سیما با یه صدای کشدار و شهوتی زمزمه کرد: «امیر، داره میاد، نه؟» امیر با سر تأیید کرد. کیرشو کشید بیرون و سیما سریع گرفتش تو مشتش و بالا پایین کرد. چند ثانیه بعد، امیر با نعره‌های بلند ارضا شد، آبش مثل فواره رو دستای سیما پاشید.

سه ماه از ازدواجشون گذشته بود و سیما هنوز نتونسته بود کیر غول‌پیکر امیر رو کامل تو کُسش جا بده. یه کم بیشتر از نصفش که فرو می‌رفت، حس می‌کرد داره از وسط نصف می‌شه. این موضوع اعتماد به نفسشو تو رختخواب داغون کرده بود. عاشق امیر بود و می‌خواست دیوونه‌وار به اوج لذت برسونتش، ولی انگار یه چیزی کم بود…
تو همون روزا، یه کارمند جدید به اسم آذر پاشو گذاشت تو شرکت. زنی ۳۵ ساله با ابروهای پهن، چشمای درشت و روشن که انگار نگاه آدمو سوراخ می‌کردن، دماغ عملی و لبای برجسته ژل‌زده که مثل یه دعوت‌نامه گناه بودن. چهره‌ش سرکش بود، ولی اوج هوس‌انگیزیش کون پهن و برجسته‌ش بود، مثل پورن‌استارا. سینه‌هاش هم بزرگ و پر بودن، یه جور ابهت شهوتی بهش می‌دادن. برخلاف ظاهر مغرورش، تو یه هفته با سیما صمیمی شد، انگار سال‌ها بود همو می‌شناختن. آذر اصالتاً کُرد بود و پنج سال پیش شوهرش تو تصادف مرده بود. یه آپارتمان تو پیروزی و یه پرشیا ازش براش مونده بود.
روزا می‌گذشت و مشکل سیما تو رختخواب بیشتر عذابش می‌داد. از یه طرف، هر روز با آذر صمیمی‌تر می‌شد، انگار یه راز مشترکی بینشون داشت جوانه می‌زد. یه روز آذر با یه لبخند شیطون گفت: «سیما، می‌خوام برم خرید. لباسام کهنه شدن. بیا باهم بریم، یه حال و هوایی عوض کنیم.» سیما که دلش یه تنوع داغ می‌خواست، گفت: «چرا که نه؟ می‌چرخیم و گپ می‌زنیم.» ساعت چهار شرکت تعطیل شد و راه افتادن سمت ۱۵ خرداد. آخرای پاییز بود و هوا سرد و نمناک. آذر پرشین شو پارک کرد و پیاده شدن. چند تا مغازه گشتن و آذر چند دست لباس خونگی گرفت. جلوی یه مغازه لباس زیر فروشی، آذر چشماش برق زد و گفت: «یه لحظه بیا، می‌خوام یه چیزایی بگیرم .» فروشنده یه پسر تینیجر خوش‌قیافه بود که چند بار به آذر تیکه انداخت، انگار می‌خواست لاس بزنه. یه جا آذر با خنده گفت: «خاله‌جون، اون شورتک‌ها تو کون من جا می‌شن؟» سیما قهقهه زد، پسره حسابی تو لاک رفت. آذر چند تا شورت توری، سوتین‌های سکسی، شورتک و ساپورت خرید. سیما با تصور بدن تپل و هوس‌انگیز آذر تو اون لباس زیرا، حس کرد یه گرمای عجیب تو تنش دوید.وقتی از مغازه زدن بیرون، آذر با خنده گفت: «این بچه‌های امروزی چقدر پررو شدن! این اعتماد به نفس و از کجا میارن؟ من بخوام با این باشم،طفلک باید به جای کیرش، سرشو کاندوم بکشه بکنه تو کُس و کون من!» سیما بلند خندید، ولی یه لحظه حس کرد کُسش نبض زد، انگار حرفای خام آذر داشت آتیش زیر خاکسترشو بیدار می‌کرد.
سیما با شیطنت گفت: «انگار خدابیامرز حسابی حالتو جا آورده، نه؟ گنده بوده؟» آذر با یه لبخند کثیف و طنزگونه گفت: «آره، لامصب جرم می‌داد. هِی، یادش بخیر.»
سیما و آذر یه ساعت دیگه تو خیابونای شلوغ ۱۵ خرداد چرخیدن، با کلی خنده و شوخی، انگار دو تا دوست قدیمی‌ان که هیچ راز پنهونی از هم ندارن. آخرش آذر سیما رو تا خونه‌شون رسوند و خودش گازشو گرفت سمت خونه‌اش.
سیما که رسید خونه، لباساشو یه ضرب کند و پرت کرد یه گوشه. خواست بره حموم که چشمش افتاد به شورتش؛ خیسِ خیس،بود با خودش فکر کرد: «این دیگه چه مدلشه؟ من چرا با تصور آذر تو اون شورت و سوتین های توری این‌جوری شدم؟»
زیر دوش ایستاد، آب داغ رو پوست سفید و نرمش سر می‌خورد، ولی فکرش جای دیگه بود. چرا تصویر کون تپل و سینه‌های پر آذر این‌قدر آتیشش زده بود؟ تو همین فکرا بود که یهو به خودش اومد و دید پشتش رو تکیه‌ داده به دیوار حموم، پاهاشو باز کرده و داره کُس خیسشو با انگشتاش می‌ماله. ناله‌های آرومش با صدای شرشر آب قاطی شده بود. یه لحظه یه فانتزی کثیف تو ذهنش جرقه زد؛ نه تنها عصبانی نشد، بلکه کُسش انگار شعله کشید. دو تا انگشتشو فرو کرد تو خودش و تصور کرد آذر دمر تو بغلشه و امیر با اون کیر کلفت و غول‌پیکرش داره کُس و کونشو جر می‌ده. سرعت انگشتاش تندتر شد، ناله‌هاش بلندتر. بدنش لرزید و با یه آه شهوتی ارضا شد، انگار تموم وجودش خالی شد. خودشو شست و از حموم اومد بیرون، ولی اون فانتزی تا شب مثل یه سایه تو سرش چرخید.
فردا که تو شرکت چشمش به آذر افتاد، کُسش دوباره نبض زد، انگار یه نیروی نامریی داشت دیوونه‌ش می‌کرد. با خودش گفت: «خدایا، این دیگه چیه؟ من با این حسای لعنتی چی‌کار کنم؟»
چند وقت خیلی سعی کرد سرکوب شون کنه، جنگید ،با خودش میگفت اینا فقط یه هوس گذراست، ولی اون فکرای کثیف قوی‌تر از این حرفا بودن. شبایی که با امیر سکس می‌کرد، دیگه حتی از درد کیر بزرگش لذت می‌برد. تا ته فرو می‌کرد تو کُسش، چشماشو می‌بست و غرق فانتزی‌هاش می‌شد. تصور آذر، بدنش، ناله‌هاش، همه‌چیز شهوتشو صد برابر می‌کرد. ولی این فقط حریص‌ترش می‌کرد، انگار هیچ‌وقت سیر نمی‌شد.
یه روز قبل ولنتاین، سیما تصمیمشو گرفت. به بهانه اینکه آذر تو ولنتاین تنها نمونه، دعوتش کرد شام بیاد خونه‌شون. ته دلش می‌خواست رفتار امیر رو جلوی آذر ببینه، ببینه اونم مثل خودش یه جرقه‌ای تو نگاهش داره یا نه. روز مهمونی، وقتی از شرکت زدن بیرون، آذر گفت: «سیما، من برم خونه یه دوش بگیرم و حاضر شم، میام.» سیما یه لحظه بدون فکر، با یه لبخند شیطون گفت: «آذر، اگه یه چیزی ازت بخوام، بدون سؤال قبول می‌کنی؟» آذر یه ابروشو انداخت بالا، با یه نگاه کنجکاو گفت: «حتماً، عزیزم! بگو.» سیما زل زد تو چشماش: «امشب تا جایی که می‌تونی لباس لختی بپوش بیا خونه‌مون.» آذر یه کم جا خورد، ولی سریع خودشو جمع کرد، یه چشمک زد و گفت: «چشم، سیما جون.»
از هم جدا شدن، ولی تو راه خونه، سیما فقط به این فکر می‌کرد که حالا که آذر اینو قبول کرده، چرا تا تهش نره؟ مرگ یه بار، شیون هم یه بار، یا می‌گه آره یا که میگه نه.گوشیشو برداشت و با قلبی که تند می‌زد، پیام داد: «آذر جون، اگه ازت بخوام امشب بمونی و با من و شوهرم سه‌تایی باهم باشیم، در مورد من چی فکر می‌کنی؟» چند دقیقه بعد، جواب اومد: «عزیزم، می‌گم خوش به حال شوهرت که زنی مثل تو داره که می‌خواد یه کادوی خاص ولنتاین بهش بده که تا آخر عمر یادش نره…» سیما با خوندن پیام انگار بار سنگینی از رو شونه‌هاش برداشته شد. یه نفس عمیق کشید و حس کرد کُسش دوباره خیس شد، فقط با فکرِ شب.رسید خونه و دست به کار شد. جوجه‌کباب درست کرد، با کلی سالاد و دسر های رنگارنگ. قرار بود آذر ساعت ۹ بیاد. یه ساعت قبل، امیر رسید، دوش گرفت و آماده شد. سیما یه شلوار لی روشن و یه پیرهن سرمه‌ای یقه‌باز بهش داد که هیکل ورزشکاریشو حسابی نشون می‌داد. عطر تلخشو زد و انگار آماده یه شب آتشین بود. ساعت ۵ دقیقه به ۹، آیفون زنگ خورد. سیما در واحد رو باز کرد و قلبش تندتر کوبید. آذر از آسانسور پیاده شد، با یه پالتوی مشکی بلند و بوت‌های براق، موهای بلندش رو دم‌اسبی بسته بود. انگار یه الهه با ابهت و هوس‌انگیز قدم گذاشته بود تو خونه. بوت‌هاشو درآورد، با سیما و امیر سلام کرد و یه جعبه کادویی داد به سیما. گفت: «بهتر از این به ذهنم نرسید.» سیما جعبه رو باز کرد و یه شیشه ویسکی هنسی دید. با ذوق به امیر نشونش داد و گفت: «نگفتم آذر کارش درسته؟»
سیما گفت: «خوب بچه ها قبل شام یا بعدش؟»
هر دو گفتن بعد شام بهتره، سیما ویسکی رو برد گذاشت یخچال. از آشپزخونه داد زد: «امیر، عشقم، پالتوی آذر جونو بگیر، راحت باشه.»امیر رفت سمت آذر و سیما از آشپزخونه زل زده بود بهشون. آذر با یه عشوه کُشنده پالتوشو درآورد و وااای، همون چیزی بود که سیما می‌خواست. یه لباس مجلسی خاکستری، پشت‌باز با بندای نازک، انقدر کوتاه که اگه می‌نشست، شورتش داد می‌زد من اینجام. بدن تپل و سینه‌های پرش انگار از لباس می‌خواستن بپرن بیرون. امیر پالتوشو گرفت و یه نگاه از سر تا پاش بهش انداخت، انگار چشماش گرسنه بودن. سیما اومد تو هال، نشستن و گپ زدن. امیر چای و میوه آورد،داشتن گپ می‌زدن ولی سیما حواسش به خط نگاه امیر بود. چند بار یواشکی به آذر چشمک زد که اونم نگاهای دزدکی امیر رو ببینه.سیما پاشد بره چای تازه بریزه که آذر دنبالش اومد تو آشپزخونه. با یه لحن جدی گفت: «سیما، مطمئنی از این تصمیم؟ این شوخی نیستا.» سیما زل زد تو چشماش: «آره، خیلی وقته بهش فکر کردم. از هر جهت سنجیدم. نگران نباش.» آذر لبخند شیطونی زد: «باشه، حالا می‌خوای آروم آروم به امیر بگیم یا غافلگیرش کنیم؟» سیما مکث کرد و گفت: «می‌خوام یه کاری کنیم پشماش بریزه.» آذر با یه قهقهه شیطانی گفت: «اوکی، حله. بعد شام می‌ریم تو اتاقتون، اولش نمیاد دنبالمون. اونجا می‌گم چی‌کار کنیم.»شامو خوردن، کلی خندیدن و گپ زدن. بعد شام، سیما بساط ویسکی رو چید. چند تا شات زدن و بدنشون داغ شد، انگار آتیش زیر پوستشون روشن شده بود. آذر یه چشمک به سیما زد. سیما پاشد، آذر هم دنبالش. به امیر گفت: «عشقم، ما یه لحظه می‌ریم تو اتاق، میایم.»وارد اتاق شدن و آذر مثل یه گرگ گرسنه پرید سمت سیما. لباشو با یه حرص و ولع وحشیانه مکید، انگار اون ماه‌ها تو کفِ سیما بوده. سیما هم همراهش شد، غرق اون لحظه داغ. بعد چند دقیقه لب‌بازی، آذر لباسای هر دوتاشونو کند و پرت کرد یه گوشه. سیما رو هل داد رو تخت و خودش پرید روش. روی تخت خود سیما و امیر، آذر مثل یه مرد هوس‌ران سینه‌های پر و گرد سیما رو می‌مکید و می‌خورد. یه کم درد داشت، ولی شهوتش دیوونه‌کننده بود. صدای ملچ‌ملوچ لبای آذر و سینه‌های سیما کل اتاقو پر کرده بود. آذر یه لحظه زل زد تو چشمای خمار سیما، سینه‌هاشو تو مشتش چنگ زد و با یه صدای کشدار و شهوتی گفت: «اووووف، لعنتی، نمی‌دونی چند بار با خیال این سینه‌ها جق زدم!» سیما با شیطنت گفت: «الکی می‌گی؟» آذر انگشت اشاره‌شو گذاشت تو دهن سیما، اونم با ولع مکیدش. همزمان زمزمه کرد: «بنظرت الان وقت شوخیه؟ قربون چشای خمارت بشه آذر» و دوباره پرید به سینه‌هاش، نوک سینه‌هاشو مکید و گازای ریز گرفت. شهوت سیما دو برابر شد، یه آه بلند کشید که انگار از ته وجودش بود. کلاً یادشون رفته بود امیر تو خونه‌ست.
یهو سیما چشمش افتاد به امیر که تو چارچوب در وایستاده، چشماش از حدقه زده بیرون و دهنش بازه. بی‌اختیار خندش گرفت. آذر که غرق سینه‌های سیما بود، چیزی نفهمید. سیما زیر چونشو گرفت و سرشو چرخوند سمت در. آذر با یه «پوووف» بلند ترکید از خنده، از رو سیما غلتید و به پشت ولو شد رو تخت. سیما سریع نشست و پاهای توپُر آذرو از هم باز کرد. کُس آذر برق می‌زد، تمیز و عمل‌شده، انگار یه اثر هنری بود. دهن خود سیما آب افتاده بود، چه برسه به امیر که برجستگی شلوارش داد می‌زد کیرش داره بیدار می‌شه. سیما کُس آذر رو یه چنگ نرم زد و با یه لبخند کثیف به امیر گفت: «عشقم، کادوی ولنتاین تو دوست داری؟» آذر انقدر خندید که اشکاش در اومد، داشت با دست پاکشون می‌کرد.سیما با شیطنت گفت: «چته، امیر؟»
امیر با همون قیافه ماتش قدم گذاشت تو اتاق و گفت: «سیما، دوربین مخفیه؟» آذر دوباره قهقهه زد. سیما با یه صدای شهوتی گفت: «نه، عشقم. این کادوته. کُس و کونشو جر بده، یه جوری که یه هفته تو شرکت گشاد راه بره، منم بهش بخندم.» یخ امیر کم‌کم داشت آب می‌شد. زل زده بود به آذر که مثل یه طعمه هوس‌انگیز رو تخت ولو بود. آذر پاشد، رفت جلوی امیر و مثل یه گربه وحشی تی‌شرتشو از سرش کشید و پرت کرد یه گوشه. کمربندشو باز کرد، دکمه‌های شلوار جینشو وا کرد و شلوار و شورتشو یه ضرب تا زانوهاش کشید پایین. کیر امیر مثل فنر پرید بیرون. آذر چشماش گرد شد، کیر نیمه‌سیخ رو گرفت تو دستش و با یه «اووووف» شهوتی، سرشو با لبای پروتزیش بوسید و فرو کرد تو دهنش.با ولع شروع کرد به مکیدن، زبونشو دور کیر می‌چرخوند، سرشو عقب و جلو می‌کرد. هر بار بیشتر فرو می‌کرد، انگار داشت کیر غول‌پیکر امیر رو می‌بلعید. چند دقیقه بیشتر طول نکشید که کل کیر رو غیبش کرد، تا ته حلقش می‌برد و درمی‌آورد. کاری که سیما تو یه سال و نیم، از شیطونیای دوران دوستی تا حالا، نتونسته بود بکنه، آذر تو چند دقیقه کرد.
لامصب حرفه‌ای بود،واقعاً حرفه‌ای. امیر سرشو گرفت، ثابت نگه داشت و شروع کرد به تلمبه زدن تو دهنش. آذر چند بار عوق زد، ولی کوتاه نیومد. دو دقیقه نکشید که امیر کیرشو کشید بیرون، گرفت جلوی صورت آذر و با چند نعره بلند ارضا شد. آبش مثل فواره پاشید رو صورت، سینه‌ها، گردن و حتی موهای آذر و انگار یه اثر هنری خلق کرد.

ادامه دارد…

نوشته: سیما

بازدید 3,016

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

3 پاسخ به “سیمایِ حشری (۱)”

  1. یکی از محترم ترین نویسند ها در بکن تو افرادی هستن که همان اول می گن تخیلی استلطفا به این نویسنده ها فقط لایک و دیسلایک بدید و بهشون توهین نکنید.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید