سلام دوستان بکن تو.خیلی داستان خوندم اینجا. خوب داشته. بد هم داشته. این دیگه برمیگرده به سلیقه مخاطب که چه برداشتی از حرفای نویسنده داستان کنه . اولین باره مینویسم.
من راستشو مینویسم. اگه دوست داشتین ادامه میدم.
الان که دیگه یه مرد میان سالم. ولی اون زمان یه جوان با تیپ متوسط به بالا چون به سر و وضعم میرسیدم… اندام متوسط. ماشینم نداشتم. پولدارم نبودم.
سال ۸۹ بود. زمستون سرد اصفهان. رفته بودم ماموریت. حدودا ۶ ماهی بود که اونجا بودم و بدجوری تو کف سکس. البته یه ناخنک هایی زده بودم به دخترای اصفهان ولی اون موقع ها تا به یکی میگفتی سلام . میگفت بیا منو بگیر. . اون موقع تازه شده بود ۲۷ سالم و دو سالی بود استخدام شرکت شده بودم. شرکت ما یه مجموعه خیلی بزرگه که به کارکنانش خانه سازمانی هم میده. شرکت دوتا اپارتمان کامل رو داخل یه شهرک مسکونی خریده بود و داده بود به کارمندان شرکت. دو واحد همفقط مخصوص مامورهایی بود که میامدن اصفهان.
سوز سرد میاد. بخاطر یه سری چکاپ سالیانه رفته بودم بیمارستان نزدیک خونه. تو راهرو بیمارستان بودم که دوتا چشم خوشگل توجهمو جلب کرد. یه زن حدودا ۳۲ تا ۳۳ ساله با یه بچه ۴ ساله کنارش. منتظر بودن دارو بگیرن جلو داروخانه.
دو دل شدم که برم تو کارش و مخشو بزنم یا نه. البته اون که وا داده بود و بدجوری با نگاهش آمار میداد.
دلو زدم به دریا. گفتم باداباد.
تو سرم خیلی فکرا اومد که نکنم اینکارو . متاهله. شوهر داره . خطرناکه. و خیلی چیزای دیگه. ولی قدرت شهوت بیشتر از عقل بود. گفتم اشنا میشم باهاش. شاید اصلا مطلقه بود. گناه هم نداره که هیچ. ثواب هم داره😄.
دورتر وایسادم. راهرو شلوغ بود. منم یه گوشه وایسادم و نگاهش کردم. تو همون نگاه هامون همه حرفا رد و بدل شد. اشاره زدم به تلفن. اونم سر تکون داد . شمارمو نوشتم رو کاغذ و داشتممیرفتم بدم بهش یه زنه اومد باهاش سلام علیک کردن و خوش و بش کردن که بعدا فهمیدم همسایشون بود. خلاصش کنم که هرچی این پا اونپا کردم دیدم همسایشون جدا نمیشه ازش. داشتمبیخیال میشدم. یه دوری زدم تو بیمارستان و برگشتمکه دیدم رفته و اونجا نیست.
اینور اونورو گشتم تا رسیدمجلو درب بیمارستان. دیدمش اونجا که منتظر ماشین بود. رفتم نزدیکش ایستادم. از شانس بد رئیس شرکتمون زد جلوم کنار و گفت کجایی مهندس. دنبالت میگشتم امروز از صبح. بیا بالا بریم که کلی کار داریم. گفتم شما برو من میامکه قبول نکرد و اجبارا سوار ماشین رییس شرکت شدم. داشتم سوار میشدم شنیدم که اون خانم گفت بخشکی ای شانس
منم موندم تو کفش
تقریبا آخرای ماموریتم تو اصفهان بود که یه روز دم ورودی شهرک وایساده بودم منتظر تاکسی که دیدم اون خانومه از کنارم رد شد و رفت سمت ایستگاه اتوبوس.
بیخیال شرکت شدم و زنگزدم مرخصی ساعتی گرفتم و افتادم دنبالش. یه صدا زدم و برگشت و لبخند اومد رو لباش. کنارش تو ایستگاه نشستم. گفت بیا دنبالم. اینجا کاری نکن که خیلی تابلویه.
اتوبوس اومد. سوار شدیم. رفتیم سمت چهارباغ بالا و دروازه شیراز.
تیپ و اندامش خوب بود. خیلی بالا نبود ولی مرتب و آراسته بود.
رفتیم کوه صفه و تو پارکپایین کوه نشستیم و و گپزدن. اولین کاری که کردمشمارشو گرفتم که دوباره گمش نکنم.
یکی دو ساعتی حرف و قدم و رفتیم تو یه کافه که تخت داشت نشستیم یه قوری چای گرفتم و ادامه حرفا. از خودش گفت که باشوهرش اختلاف داره و اذیتش میکنه. خودشون اهل یزد بودن. ولی بخاطر کار شوهرش اومده بودن اصفهان. کمی که گفت فهمیدمکه شوهرش یکی از پرسنل شرکت خودمونه . بخاطر همین کمی جا خوردم و ترسیدم که ابروریزی بشه ولی خب خیلی دلممیخواست باهاش ادامه بدم چون خیلی خوشم اومد ازش. رفتیم بالای کوه دستشوکه گرفتم انگار اتیش بود.
از اون زنهای داااغ و حشری بود.
رفتیم لابلای درختا و تپه ها خودمونو گم و گور کردیم و لبامو گزاشتم رو لباش. اونم همراهی کرد و لبامو خورد و زبونشو گذاشت رو زبونم و کلی باهم لب بازی. کمی مالوندمش و بهش گفتم جور میکنم بریم یه جای خلوت بیشتر باهم باشیم. اونم استقبال کرد و خیلی خوشحال شد و اوکی داد.
چند روز باهاش چت و پیامبازی میکردم و سر صحبت رو به سکس کشوندم و دیدمکه اونم خیلی پایه و هاته. اینقدر در مورد سکس قشنگحرف میزد و تو حس میرفت و چتهای تصویری و عکس هاشو می فرستاد که همیشه ارضام میکرد تو چت هامون.
قرار شد یه روز بچه هاشو بزاره خونه و من مرخصی ساعتی بگیرم بریم یه سوییت اجاره کنم و همه حرفایی که تو چت هامون گفته بودیم عملی کنیم .
امروز و فردا کردیم و یه روز اون نیامد. یه روز من نشد برم و در نهایت یهویی رفت یزد . مادرش سکته کرده بود . و رفت مراقبت از مادرش.
تو اون سه هفته خیلی بهم وابسته شده بود و منم ازش خوشم اومده بود.
وقتی هم برگشت دیگه دیر شده بود و ماموریتم تموم شده بود من داشتم برمیگشتم تهران.تهران یه سوئیت کوچیک سمت یافت آباد خریده بودم و همونجا زندگی میکردم.
ارتباطمو باهاش ادامه دادم تا اگه روزی رفتماصفهان ببینمش. بعد یه سال رابطه مجازی و از دور خیلی کمرنگ باهم حرف میزدیم و شده بود هفته ای یه بار و دوهفته یه بار. ماهی یه بار. چند باری همباهم قهر کردیم و گاهی تا ۶ ماهم همقهر و بیخبر از هممیموندیم . تا اینکه من منتقل شدم به شعبه اراک شرکتمون. در حالی که حدودا ۷ سال از شروع رابطمون میگذشت.
من راستشو مینویسم. اگه دوست داشتین ادامه میدم.
الان که دیگه یه مرد میان سالم. ولی اون زمان یه جوان با تیپ متوسط به بالا چون به سر و وضعم میرسیدم… اندام متوسط. ماشینم نداشتم. پولدارم نبودم.
سال ۸۹ بود. زمستون سرد اصفهان. رفته بودم ماموریت. حدودا ۶ ماهی بود که اونجا بودم و بدجوری تو کف سکس. البته یه ناخنک هایی زده بودم به دخترای اصفهان ولی اون موقع ها تا به یکی میگفتی سلام . میگفت بیا منو بگیر. . اون موقع تازه شده بود ۲۷ سالم و دو سالی بود استخدام شرکت شده بودم. شرکت ما یه مجموعه خیلی بزرگه که به کارکنانش خانه سازمانی هم میده. شرکت دوتا اپارتمان کامل رو داخل یه شهرک مسکونی خریده بود و داده بود به کارمندان شرکت. دو واحد همفقط مخصوص مامورهایی بود که میامدن اصفهان.
سوز سرد میاد. بخاطر یه سری چکاپ سالیانه رفته بودم بیمارستان نزدیک خونه. تو راهرو بیمارستان بودم که دوتا چشم خوشگل توجهمو جلب کرد. یه زن حدودا ۳۲ تا ۳۳ ساله با یه بچه ۴ ساله کنارش. منتظر بودن دارو بگیرن جلو داروخانه.
دو دل شدم که برم تو کارش و مخشو بزنم یا نه. البته اون که وا داده بود و بدجوری با نگاهش آمار میداد.
دلو زدم به دریا. گفتم باداباد.
تو سرم خیلی فکرا اومد که نکنم اینکارو . متاهله. شوهر داره . خطرناکه. و خیلی چیزای دیگه. ولی قدرت شهوت بیشتر از عقل بود. گفتم اشنا میشم باهاش. شاید اصلا مطلقه بود. گناه هم نداره که هیچ. ثواب هم داره😄.
دورتر وایسادم. راهرو شلوغ بود. منم یه گوشه وایسادم و نگاهش کردم. تو همون نگاه هامون همه حرفا رد و بدل شد. اشاره زدم به تلفن. اونم سر تکون داد . شمارمو نوشتم رو کاغذ و داشتممیرفتم بدم بهش یه زنه اومد باهاش سلام علیک کردن و خوش و بش کردن که بعدا فهمیدم همسایشون بود. خلاصش کنم که هرچی این پا اونپا کردم دیدم همسایشون جدا نمیشه ازش. داشتمبیخیال میشدم. یه دوری زدم تو بیمارستان و برگشتمکه دیدم رفته و اونجا نیست.
اینور اونورو گشتم تا رسیدمجلو درب بیمارستان. دیدمش اونجا که منتظر ماشین بود. رفتم نزدیکش ایستادم. از شانس بد رئیس شرکتمون زد جلوم کنار و گفت کجایی مهندس. دنبالت میگشتم امروز از صبح. بیا بالا بریم که کلی کار داریم. گفتم شما برو من میامکه قبول نکرد و اجبارا سوار ماشین رییس شرکت شدم. داشتم سوار میشدم شنیدم که اون خانم گفت بخشکی ای شانس
منم موندم تو کفش
تقریبا آخرای ماموریتم تو اصفهان بود که یه روز دم ورودی شهرک وایساده بودم منتظر تاکسی که دیدم اون خانومه از کنارم رد شد و رفت سمت ایستگاه اتوبوس.
بیخیال شرکت شدم و زنگزدم مرخصی ساعتی گرفتم و افتادم دنبالش. یه صدا زدم و برگشت و لبخند اومد رو لباش. کنارش تو ایستگاه نشستم. گفت بیا دنبالم. اینجا کاری نکن که خیلی تابلویه.
اتوبوس اومد. سوار شدیم. رفتیم سمت چهارباغ بالا و دروازه شیراز.
تیپ و اندامش خوب بود. خیلی بالا نبود ولی مرتب و آراسته بود.
رفتیم کوه صفه و تو پارکپایین کوه نشستیم و و گپزدن. اولین کاری که کردمشمارشو گرفتم که دوباره گمش نکنم.
یکی دو ساعتی حرف و قدم و رفتیم تو یه کافه که تخت داشت نشستیم یه قوری چای گرفتم و ادامه حرفا. از خودش گفت که باشوهرش اختلاف داره و اذیتش میکنه. خودشون اهل یزد بودن. ولی بخاطر کار شوهرش اومده بودن اصفهان. کمی که گفت فهمیدمکه شوهرش یکی از پرسنل شرکت خودمونه . بخاطر همین کمی جا خوردم و ترسیدم که ابروریزی بشه ولی خب خیلی دلممیخواست باهاش ادامه بدم چون خیلی خوشم اومد ازش. رفتیم بالای کوه دستشوکه گرفتم انگار اتیش بود.
از اون زنهای داااغ و حشری بود.
رفتیم لابلای درختا و تپه ها خودمونو گم و گور کردیم و لبامو گزاشتم رو لباش. اونم همراهی کرد و لبامو خورد و زبونشو گذاشت رو زبونم و کلی باهم لب بازی. کمی مالوندمش و بهش گفتم جور میکنم بریم یه جای خلوت بیشتر باهم باشیم. اونم استقبال کرد و خیلی خوشحال شد و اوکی داد.
چند روز باهاش چت و پیامبازی میکردم و سر صحبت رو به سکس کشوندم و دیدمکه اونم خیلی پایه و هاته. اینقدر در مورد سکس قشنگحرف میزد و تو حس میرفت و چتهای تصویری و عکس هاشو می فرستاد که همیشه ارضام میکرد تو چت هامون.
قرار شد یه روز بچه هاشو بزاره خونه و من مرخصی ساعتی بگیرم بریم یه سوییت اجاره کنم و همه حرفایی که تو چت هامون گفته بودیم عملی کنیم .
امروز و فردا کردیم و یه روز اون نیامد. یه روز من نشد برم و در نهایت یهویی رفت یزد . مادرش سکته کرده بود . و رفت مراقبت از مادرش.
تو اون سه هفته خیلی بهم وابسته شده بود و منم ازش خوشم اومده بود.
وقتی هم برگشت دیگه دیر شده بود و ماموریتم تموم شده بود من داشتم برمیگشتم تهران.تهران یه سوئیت کوچیک سمت یافت آباد خریده بودم و همونجا زندگی میکردم.
ارتباطمو باهاش ادامه دادم تا اگه روزی رفتماصفهان ببینمش. بعد یه سال رابطه مجازی و از دور خیلی کمرنگ باهم حرف میزدیم و شده بود هفته ای یه بار و دوهفته یه بار. ماهی یه بار. چند باری همباهم قهر کردیم و گاهی تا ۶ ماهم همقهر و بیخبر از هممیموندیم . تا اینکه من منتقل شدم به شعبه اراک شرکتمون. در حالی که حدودا ۷ سال از شروع رابطمون میگذشت.
سال ۹۶ بود که یه روز گفت شوهرم انتقالی زده به تهران. داریممیاییم تهران
و این شد شروع یه فاز جدید از رابطه ما.
اگه دوست داشتین بقیشو بگم
نوشته: شبحسوار
6 پاسخ به “سکس پس از ۱۱ سال انتظار (۱)”
کصشعر بافتی برای ما و این شد قسمت اول؟!!!
بگو
کوسخل وقتی داشتی سوار ماشین میشدی شماره رو بنداز رو زمین،خیلی کسشعر بود دگ ادامه نده
جناب با سپاس از اینکه وقت گذاشتین و داستان نوشتین،فرمودید که سال ۹۶ بعد از ۷ سال اون خانم رو دیدین.یعنی آشنایی شما سال ۸۹ بوده.جسارتا اون زمان هنوز امکان رد و بدل کردن عکس از راه شبکه های اجتماعی، فراهم نبوده قربان.
من اومدم چیزی بنویسم دیدم بقیه زحمتش رو کشیدن در کل کس خواهرت و زنت جقی دروغ گو کونت گذاشتن تو اصفهان زنتم گاییدن ترسیدی جوابشون رو بدی اومدی اینجا چرت وپرت نوشتی
شرکتمون شرکتمون چیه قشنگ معلومه نظامی ای خایه نمیکنی بگی