سلام داستانم طولانی هست ببخشید
از بچگی تو کفش بودم از من 5 سال بزرگتره
داستان من از همون بچگی شروع میشه یادمه 10 سالم بود که یه روز رفتیم خونه ی خالم اون موقع بچه بودمو چیزی از سکسو شهوت نمی دونستم , اما پریا 15 سالش بودو تازه سن شهوتش شروع شده بود
پریا همیشه با من بازی میکرد ,برام شعر می خوند و داستان میگفت .اون روز منو برد تو اتاقش ,اتاقش 1 طبقه بالاتر بود
هیچ کسم کاریمون نداشت همین که رفتیم توی اتاقش درو بستو قفل کرد گفتم چرا درو قفل کردی گفت می خوام یه بازی جدید بکنیم برا همین نمیخوام کسی مزاحممون بشه اخه بازیش خیلی قشنگه
خلاصه من بیخیال شدم .رفت روی تختش که سمت راست اتاقش بود نشست و به من گفت بیا پیشم
منم رفتم یه چیزیو تو چشاش میدیدم اما نمیدونستم چیه (بزرگتر که شدم فهمیدم شهوته) بم گفت میخوای شیر بخوری؟گفتم نه دوست ندارم گفت چرا شیر که خیلی خوشمزست مگه نی نی که بودی شیر نمی خوردی ؟شاید شیر مامانت بد مزه بوده دوست نداشتی حالا بیا شیر منو بخور خوشت میاد منم که بچه زرنگی بودم گفتم تو که شیر نداری فقط مامانا شیر دارن
گفت اره اما این بازیه
منم قبول کردم دستمو گرفت گذاشت روی مه مه های کوچیکش اندازه لیمو بود گفت بمال منم مالیدم اما خیلی محکم که دردش گرفتو گفت اروم تر بد تی شرتشو در اورد یه کرست سفید با خالای قرمز تنش بود اونو هم در اورد تا مه مه هاشو دیدم یه حالی شدم اون موقع کیرم که دول بود راست شد.دوتا سینه کوچیکو گرد که خودش سفید بود خیلی سفید و سرشم صورتی که روش خودنمایی میکرد بخاطر شهوتش سرش سینه هاش زده بود بیرون
سرمو گرفت و گفت سر مه مه هامو اروم مک بزن یوقت گاز نگیریا افرین پسر خوب .منم سر سینشو گذاشتم توی دهنمو مثل ابنبات مک زدم دستشو برده بود تو دامنش داشت یه کاری میکرد که من کنجکاو شدم گفتم چیکار میکنی گفت میخوای ببینی؟گفتم اره دامنشو در اورد شرتش با سوتینش فرق داشت یه شرت قرمز پوشیده بود
تا شرتشم از پاش در اورد یه چیزی دیدم که تا اون موقع ندیده بودم یکم مو داشت که اون حالمو بد کرد یکم دشتمو کشید رو کسش که خیلی بدم اومد یه مایع چسبناک موند به دستم یهو گفت اینم میخوری که من گفتم نه دیگه نمیخوام بازی کنم و رفتم
از این موصوع چند سال گذشت که من بزرگ شدمو فهمیدم سکس چیه 16 سالم بود و تو کف کسو کون پریا اخه تو لباس بدنش خیلی زیبا و شهوت انگیز بود. کونش خیلی خوش فرم و بزرگ بود جوری که میخواست شلوارو پاره کنه با اینکه بالا تنش زیاد تو چشم نبود اما بازم سکسی بود با پوست سفیدیم که داشت ادمو دیونه میکرد
روزا میگذشتو منم تو کف پریا بودم همه کاری میکردم که اونو دید بزنمو براش راست کنم تا اینکه 17 سالم شدو اونم ازدواج کرد ضد حال بدی بود چون بخاطر اون کارش تو بچگیم باهام همیشه میگفتم بالاخره امروز کارشو میگیرمو بش میگم
ازدواج که کرد با شوهرش رفتن کانادا زندگی کنند اما چون با هم تفاهم نداشتن ازهم جدا شدنو پریا برگشت
چون هم یه زن تنها بود هم خیلی هات تصمیم گرفتم بش کمک کنم اما بازم روشو نداشتم بش بگم تا اینکه یه روز تابستون زنگم زدو گفت بیا کولرمو راه بنداز . رفتم خونش تا رفتم تو شوک شدم یه تاپ پوشیده بود که نافو شکم خوشگلش معلوم بود خدایا چی میدیدم چقدر سفید بود یه شلوارکم پوشیده بود که کونش افتاده بود توش . منم بد راست کردم.اطمینان داشتم که فهمیده تو نخشم.خلاصه کولرو درست کرم اومدم باش خداحافظی کنم اما خدا خدا میکردم که یه اتفاقی بیافته بکنمش که با یه لحن نازی گفت کجا هنوز کارت دارم منم قند تو دلم اب شد اما گفت این پرده هارم برام نصب کن سقف خونش خیلی بلند بود چیزیم نبود که بتونم دستمو برسونم به میل پرده که خودش گفت یه کاری کن این میزو بزار زیر پات منم بزار روی کولت که من وصل کنم منم از خدا خواسته گفتم باشه نشست روی کولم وای که چقد کونش توپ بود نرمی کونش کیرمو راست کرد اولش برای تعادلش رونشو گرفته بودم واقعا گوشت خوبی به تن داشته دیگه دووم نیاوردم دستمو بردم زیر کونش که گفت چیکار میکنی گفتم دستم خسته شد گفت خب بزارم زمین منم منت گذاشتم گفتم نه کار دارم باید برم کوسش که درست پشت گردنم بود عرق کرده بود خیلی گرم بود اخه منم داشتم از شق درد میمردم کارمون که تموم شد گذاشتمش زمین که کیر راست شده ی منو دید اخه شلوار لی پوشیده بودم گفت این چیه چرا اینجوری شده منم خر گفتم هیچی دستشویی دارم رفتم دستشوی و ازش خداحافظی کردم که برم همین که اومدم بیرون خیلی به خودم فحش دادم
ساعت 7:30 شب بود و هنوز تو فکرش بودم که گوشیم زنگ خورد خودش بود جواب دادم
من:بله
پریا:سلام فرزاد شب میای اینجا هم بخوابی هم شام بخوریم با هم حالم خوب نیست
من:باشه میام شام بگیرم دیگه
پریا:اره دستت درد نکنه
خداقظی کردم سریع خودمو اماده کردمو روبراه با اینکه به خودم میگفتم زور نزن اتفاقی نمی افته
شامو خریدم و رفتم زنگو زدم رفتم تو باورتون نمیشه تا دیدمش میخواستم سکته بزنم یه لباس زیر سکسی ست سفید که سفیدی خودشو دوبرابر میکرد پوشیده بود بالا تنش کامل معلوم نبود فقط دستاشو تخت سینش مه مه هاشو پوشونده بو اما پایینش توری بود شرتشم نخ در بهشتی بود
دیگه به ارزوم رسیدم شامو گذاشتم رو میزو رفتم بغلش کردم لبامو گذاشتم رو لباش این تو کف موندنا باعث شد یه جورایی عاشقش بشم عاشقانه لباشو میخوردم دستمو گذاشتم روی شرتشو کسشو میمالیدم اه و اوهش راه افتاد بلندش کردم بردمش تو اتاقش پرتش کردم روی تختشو خودمم افتادم روشو شروع کردم به خوردن سینه هاش از روی اون لباسش .لباسرو در اوردم و مه مه ی راستو گذاشتم تو دهنم و با دست چپم اون یکی سینشو میمالیدم سر سینه هاش مثل بچگیش بود اما سینه هاش بزرگترو خوش فرم تر شده بود دستشو روی شلوارم میکشیدو میگفت جون چه کیری زود بکن تو کسم منم گفتم حالا زود حشرو تو چشاش میدیدم لباسمو در اوردم بدنمو نوازش میکرد با اون دستای مینیاتوری خوشگلش سینه هاشو دوباره خوردم و در همون حال خوردن شروع کردم به لیش زدن بدنش با خواستم با دندونام شرتشو در بیارم اما نتونستم گفت بکن دیگه دارم میمیرم میخوام کیرتو حس کنم ولی بازم گفتم نه با اینکه از شق درد داشتم میمردم شرتشو در اوردم وای چه کسی یه مو هم نداشت اما خیس بود با یه دستمال تمیزش کردمو شروع کردم به لیس زدن که انگشتاشو برد اوی موهامو اه و اوهش راه افتاد داشتم میخوردم که دیدم ناله هاش داره زیاد میشه گفت بکن دیگه داره ابم میاد منم شلوارمو کندم کیرم داشت میترکید تا در اوردم مثل وحشیا افتاد به ساک زدن کیرم یکم که ساک زد خوابوندمشو کیرمو گذاشتم تو کسش وای که چقد تنگ و داغ بود داشتم اتیش میگرفتم شروع کردم به تلمبه زدن که صداش رفت بالا بعد از چند دقیقه ابش اومد بی حال شد کلی قربون صدقم رفت ولی من هنوز ارضا نشده بودم گفتم میخوام از پشت بکنمت گفت باشه برگشتو کسشو باز کرد گفت بکن گفتم منظورم کونت بود اخه چند سال بود تو فکر کونش بودم گفت نه درد داره کلی خواهش کردم تا بالا خره اجازه داد تا سر کیرمو کردم تو کونش پرید بالا که گرفتمش و تا ته کردم تو کونش یه جیغ کشید اما من محل ندادمو ادامه دادم به تقه زدن وای که چقدر تنگ بود التماس میکرد اما التماساش بیشتر منو تحریک میکرد که جرش بدم بعد از 2 ,3 دقیقه ابم اومد که ریختم توی کونش تا ریختم گفت ای جون
ببخشید که طولانی بود
از بچگی تو کفش بودم از من 5 سال بزرگتره
داستان من از همون بچگی شروع میشه یادمه 10 سالم بود که یه روز رفتیم خونه ی خالم اون موقع بچه بودمو چیزی از سکسو شهوت نمی دونستم , اما پریا 15 سالش بودو تازه سن شهوتش شروع شده بود
پریا همیشه با من بازی میکرد ,برام شعر می خوند و داستان میگفت .اون روز منو برد تو اتاقش ,اتاقش 1 طبقه بالاتر بود
هیچ کسم کاریمون نداشت همین که رفتیم توی اتاقش درو بستو قفل کرد گفتم چرا درو قفل کردی گفت می خوام یه بازی جدید بکنیم برا همین نمیخوام کسی مزاحممون بشه اخه بازیش خیلی قشنگه
خلاصه من بیخیال شدم .رفت روی تختش که سمت راست اتاقش بود نشست و به من گفت بیا پیشم
منم رفتم یه چیزیو تو چشاش میدیدم اما نمیدونستم چیه (بزرگتر که شدم فهمیدم شهوته) بم گفت میخوای شیر بخوری؟گفتم نه دوست ندارم گفت چرا شیر که خیلی خوشمزست مگه نی نی که بودی شیر نمی خوردی ؟شاید شیر مامانت بد مزه بوده دوست نداشتی حالا بیا شیر منو بخور خوشت میاد منم که بچه زرنگی بودم گفتم تو که شیر نداری فقط مامانا شیر دارن
گفت اره اما این بازیه
منم قبول کردم دستمو گرفت گذاشت روی مه مه های کوچیکش اندازه لیمو بود گفت بمال منم مالیدم اما خیلی محکم که دردش گرفتو گفت اروم تر بد تی شرتشو در اورد یه کرست سفید با خالای قرمز تنش بود اونو هم در اورد تا مه مه هاشو دیدم یه حالی شدم اون موقع کیرم که دول بود راست شد.دوتا سینه کوچیکو گرد که خودش سفید بود خیلی سفید و سرشم صورتی که روش خودنمایی میکرد بخاطر شهوتش سرش سینه هاش زده بود بیرون
سرمو گرفت و گفت سر مه مه هامو اروم مک بزن یوقت گاز نگیریا افرین پسر خوب .منم سر سینشو گذاشتم توی دهنمو مثل ابنبات مک زدم دستشو برده بود تو دامنش داشت یه کاری میکرد که من کنجکاو شدم گفتم چیکار میکنی گفت میخوای ببینی؟گفتم اره دامنشو در اورد شرتش با سوتینش فرق داشت یه شرت قرمز پوشیده بود
تا شرتشم از پاش در اورد یه چیزی دیدم که تا اون موقع ندیده بودم یکم مو داشت که اون حالمو بد کرد یکم دشتمو کشید رو کسش که خیلی بدم اومد یه مایع چسبناک موند به دستم یهو گفت اینم میخوری که من گفتم نه دیگه نمیخوام بازی کنم و رفتم
از این موصوع چند سال گذشت که من بزرگ شدمو فهمیدم سکس چیه 16 سالم بود و تو کف کسو کون پریا اخه تو لباس بدنش خیلی زیبا و شهوت انگیز بود. کونش خیلی خوش فرم و بزرگ بود جوری که میخواست شلوارو پاره کنه با اینکه بالا تنش زیاد تو چشم نبود اما بازم سکسی بود با پوست سفیدیم که داشت ادمو دیونه میکرد
روزا میگذشتو منم تو کف پریا بودم همه کاری میکردم که اونو دید بزنمو براش راست کنم تا اینکه 17 سالم شدو اونم ازدواج کرد ضد حال بدی بود چون بخاطر اون کارش تو بچگیم باهام همیشه میگفتم بالاخره امروز کارشو میگیرمو بش میگم
ازدواج که کرد با شوهرش رفتن کانادا زندگی کنند اما چون با هم تفاهم نداشتن ازهم جدا شدنو پریا برگشت
چون هم یه زن تنها بود هم خیلی هات تصمیم گرفتم بش کمک کنم اما بازم روشو نداشتم بش بگم تا اینکه یه روز تابستون زنگم زدو گفت بیا کولرمو راه بنداز . رفتم خونش تا رفتم تو شوک شدم یه تاپ پوشیده بود که نافو شکم خوشگلش معلوم بود خدایا چی میدیدم چقدر سفید بود یه شلوارکم پوشیده بود که کونش افتاده بود توش . منم بد راست کردم.اطمینان داشتم که فهمیده تو نخشم.خلاصه کولرو درست کرم اومدم باش خداحافظی کنم اما خدا خدا میکردم که یه اتفاقی بیافته بکنمش که با یه لحن نازی گفت کجا هنوز کارت دارم منم قند تو دلم اب شد اما گفت این پرده هارم برام نصب کن سقف خونش خیلی بلند بود چیزیم نبود که بتونم دستمو برسونم به میل پرده که خودش گفت یه کاری کن این میزو بزار زیر پات منم بزار روی کولت که من وصل کنم منم از خدا خواسته گفتم باشه نشست روی کولم وای که چقد کونش توپ بود نرمی کونش کیرمو راست کرد اولش برای تعادلش رونشو گرفته بودم واقعا گوشت خوبی به تن داشته دیگه دووم نیاوردم دستمو بردم زیر کونش که گفت چیکار میکنی گفتم دستم خسته شد گفت خب بزارم زمین منم منت گذاشتم گفتم نه کار دارم باید برم کوسش که درست پشت گردنم بود عرق کرده بود خیلی گرم بود اخه منم داشتم از شق درد میمردم کارمون که تموم شد گذاشتمش زمین که کیر راست شده ی منو دید اخه شلوار لی پوشیده بودم گفت این چیه چرا اینجوری شده منم خر گفتم هیچی دستشویی دارم رفتم دستشوی و ازش خداحافظی کردم که برم همین که اومدم بیرون خیلی به خودم فحش دادم
ساعت 7:30 شب بود و هنوز تو فکرش بودم که گوشیم زنگ خورد خودش بود جواب دادم
من:بله
پریا:سلام فرزاد شب میای اینجا هم بخوابی هم شام بخوریم با هم حالم خوب نیست
من:باشه میام شام بگیرم دیگه
پریا:اره دستت درد نکنه
خداقظی کردم سریع خودمو اماده کردمو روبراه با اینکه به خودم میگفتم زور نزن اتفاقی نمی افته
شامو خریدم و رفتم زنگو زدم رفتم تو باورتون نمیشه تا دیدمش میخواستم سکته بزنم یه لباس زیر سکسی ست سفید که سفیدی خودشو دوبرابر میکرد پوشیده بود بالا تنش کامل معلوم نبود فقط دستاشو تخت سینش مه مه هاشو پوشونده بو اما پایینش توری بود شرتشم نخ در بهشتی بود
دیگه به ارزوم رسیدم شامو گذاشتم رو میزو رفتم بغلش کردم لبامو گذاشتم رو لباش این تو کف موندنا باعث شد یه جورایی عاشقش بشم عاشقانه لباشو میخوردم دستمو گذاشتم روی شرتشو کسشو میمالیدم اه و اوهش راه افتاد بلندش کردم بردمش تو اتاقش پرتش کردم روی تختشو خودمم افتادم روشو شروع کردم به خوردن سینه هاش از روی اون لباسش .لباسرو در اوردم و مه مه ی راستو گذاشتم تو دهنم و با دست چپم اون یکی سینشو میمالیدم سر سینه هاش مثل بچگیش بود اما سینه هاش بزرگترو خوش فرم تر شده بود دستشو روی شلوارم میکشیدو میگفت جون چه کیری زود بکن تو کسم منم گفتم حالا زود حشرو تو چشاش میدیدم لباسمو در اوردم بدنمو نوازش میکرد با اون دستای مینیاتوری خوشگلش سینه هاشو دوباره خوردم و در همون حال خوردن شروع کردم به لیش زدن بدنش با خواستم با دندونام شرتشو در بیارم اما نتونستم گفت بکن دیگه دارم میمیرم میخوام کیرتو حس کنم ولی بازم گفتم نه با اینکه از شق درد داشتم میمردم شرتشو در اوردم وای چه کسی یه مو هم نداشت اما خیس بود با یه دستمال تمیزش کردمو شروع کردم به لیس زدن که انگشتاشو برد اوی موهامو اه و اوهش راه افتاد داشتم میخوردم که دیدم ناله هاش داره زیاد میشه گفت بکن دیگه داره ابم میاد منم شلوارمو کندم کیرم داشت میترکید تا در اوردم مثل وحشیا افتاد به ساک زدن کیرم یکم که ساک زد خوابوندمشو کیرمو گذاشتم تو کسش وای که چقد تنگ و داغ بود داشتم اتیش میگرفتم شروع کردم به تلمبه زدن که صداش رفت بالا بعد از چند دقیقه ابش اومد بی حال شد کلی قربون صدقم رفت ولی من هنوز ارضا نشده بودم گفتم میخوام از پشت بکنمت گفت باشه برگشتو کسشو باز کرد گفت بکن گفتم منظورم کونت بود اخه چند سال بود تو فکر کونش بودم گفت نه درد داره کلی خواهش کردم تا بالا خره اجازه داد تا سر کیرمو کردم تو کونش پرید بالا که گرفتمش و تا ته کردم تو کونش یه جیغ کشید اما من محل ندادمو ادامه دادم به تقه زدن وای که چقدر تنگ بود التماس میکرد اما التماساش بیشتر منو تحریک میکرد که جرش بدم بعد از 2 ,3 دقیقه ابم اومد که ریختم توی کونش تا ریختم گفت ای جون
ببخشید که طولانی بود
نوشته: ffd
15 پاسخ به “سکس با پریا بعد از ۱۱ سال”
11 سال صبر…چه شود…خدا اجرت بده فکر کنم خیلی لیاقت داشتی آخه خدا در حد حضرت ایوب دونستت.نوشتن و نگارشت رو بهتر کن.جا برای پیشرفت دارینوشته ات نمره ی 40 حقشهبعضی جاها هم زیاده روی کرده بودی و میرفتی تو جاده ی توهمبهش ادبیات داستانی بده نه که صرفا یه چیز کشکی بنویسی و بدی بیرون
چند تا پیشنهاد:1: شامپوتو عوض کن2:شامپو مولتی ویتا گلرنگ برا شما خو3: کیر همه تو کونت جز کیرمن4: میدونی کیرمن چی شد رفت تو کون وکس اون دختره
با سلام. داستانت خوب بود دادا خوشم اومد.نوش جونت ایشالا کسش گوشت بشه بچسبه به تنت .بازم بنویس ولی یکم داستان رو واقعی تر نشون بده
داستانت خوب بود ولی اولشو بد نوشتی
نميدونم چه موقع فرهنگ سکس تو جامعه ما ميخاد جا بيوفته آخه ديوانه چطور ميتونى از زجر کشيدن کسى که دارى باهاش سکس ميکنى لذت ببرى چطور ميتونى کسى رو بکنى که از کارت درد ميکشه يا گريه ميکنه.؟ داستانت خوب بود ولى آخرش ريدى رگه هايى از ديگر آزارى داشت. بهتر بنويس
خوب بود ولی نه زیاد تعریفیبه نظرم میتونستی بهتر بنویسی یکم با عجله نوشته بودیاز صحنه های سکسی سرسری نگذر و سعی کن توصیفات سکسی داستانت جذاب تر باشه.اون جا که کوچیک بودی رو باور نکردم. یعنی یک درصد احتمال نداد بچگی کنی بری به کسی بگی؟
آدم داستان ” روژان ” رو که میخونه دیگه نمیخواد پای هیچ داستانی کامنت بذاره!!!دختر 21 ساله ازدواج میکنه میره کانادا بعد میفهمه که تفاهم نداره یکسال بعدش طلاق گرفته بر میگرده ایران!!!توام که یه جورایی عاشقش شده بودی و 17 سالتم بیشتر نبود و عملاً صفر کیلومتر… فقط التماسهاش موقع سکس بیشتر تحریکت میکرد! درست مثه یه بیمار جنسی که بقدری تجربه سکس داشته که دیگه سکس نرمال واسش ارضاء کننده نیست و داره با یه جنده که از فرط دادن عقب جلوش عین اتوبان یادگارامام شده سکس میکنه!!!
آخه چرا انقدر دروغ؟!
یادی کنیم از اقا تکاور و ادامه بدیم…: اینجا رو داشته باش:“گفت میخوای شیر بخوری؟گفتم نه دوست ندارم گفت چرا شیر که خیلی خوشمزست مگه نی نی که بودی شیر نمی خوردی ؟شاید شیر مامانت بد مزه بوده دوست نداشتی حالا بیا شیر منو بخور خوشت میاد منم که بچه زرنگی بودم گفتم تو که شیر نداری فقط مامانا شیر دارنگفت اره اما این بازیه”=“گفت میخوای اینو بخوری؟ گفتم این چیه؟ گفت لیمو ترش…گفتم :نه دوست ندارم لیمو ترش بخورم…ولی وقتی خوردم فهمیدم که لیمو شیرین بوده.از اونایی که مامانم تو بچگیهام بهم میداده…”یا اینجا رو: “کیر راست شده ی منو دید اخه شلوار لی پوشیده بودم گفت این چیه چرا اینجوری شده منم خر گفتم هیچی دستشویی دارم “=“گفت این چیه؟ گفتم: این موز گفت :پس چرا سبزه؟ گفتم چون قورباغه روش ریده…” چوله چیه نوشتی؟ مباحث بی ربط، دروغای کله شاخی… نمره ی شمام منفی 20 درجه ی سانتیگراد زیرسرمای سیبری…کیرماموت تو دهنت.
اقایون و خانوما یه چیزی لازم به ذکر که بدونین من فقط صرفا یه داستان نوشتم نه یک خاطره واقعیو اینکه من ویرایشش کرده بودم نمیدونم چرا عوض نشدهعلاقه ی زیادی به نویسندگی دارم قول میدم تو داستان های بعدی بهتر بنویسم
معلم.غلط املایی زیاد داشتی از هر کدوم سه خط می نویسی مفهوم شد بچه H)
خوب نبود بهتر بنویس. . . . . . . . . . .داستانت جذابیتی نداشت. همه چی رو سرسری نوشته بودی و همین باعث شد تخماتیک از آب در بیاد. قرار نیست هر کسی دلش خواست بیاد نویسنده بشه. اول برو کتاب بخون تا فن و فوت داستان نویسی رو یاد بگیری. فعلا وقت ندارم باید برم سر کار. شب که برگشتم برات یک شعر هم میگم و اینجا میذارم. احتمالا کونت به گا میره. منتظر شعرم باش. فعلا تا اطلاع ثانوی ننویس.
آخه کون سفت توعمرت رنگ کس هم ندیدی بعدش هم کسی که بزاره راحت بکنیش فرقی باجنده نداره
شعری برای تو . . . . . . . . . . . . . . .
کونی فیلم پریارو دیدی اومدی کسشر بافتی؟ 🙁 (clap)