زن سلکون خان سال اول کرونایی میمیره دو تا بچه دیگشم یکی تو ایران یکی تو آمریکا مرده بودن. پیره سگای فامیل میخواستن براش زن بگیرن ولی چون میدونست اینا از ترس درست شدن وارث جدید و برای بالا کشیدن اموالش عمدا میرن یه پیرزن کیری همسن خودش براش میگیرن نه تنها زیر بار نمیره ، وقتی فشار و حرفو حدیث فامیل زیاد میشه اول در خونشو به روی همه میبنده هر کسی هم میومده دیدنش به بهانه کرونا راهش نمیداده و پشت اف اف داد میزده زنم که مرد میخواین منم بمیرم؟؟ حتی واکسن هم که میاد میگه کرونا هنوز تموم نشده و اگر کسی شعور داشته باشه دیدو بازدید نمیره! به گفته خودش فامیل فقط برای گرفتن قرض الپس نده سراغش میومدن زمان زنده بودن زنش به زور میداده ولی چک میگرفته فامیل کیری هم چون میدونستن حاج خانوم نمیزاره این چکا رو نقد کنه میدادن وقتی خانوم میمیره این همه چکا رو میخوابونه به حساب و در خونشم رو همه میبنده!! پیرزن خدمتکارشون رو هم که به قول خودش تنها پیرزن ایران بوده که از زن خودش پیری/کیری تر بوده و به زور زنش اونجا بوده رو میفرسته بره شهرستان و از شرش خلاص میشه! تو آشناهاشون بیوه زن 37-38 ساله ای بوده که بسیار کس بوده شغلش آرایشگری بوده و میومده خونه موهای حاج خانوم رو درست میکرده. این بهش نظر داشته ولی حاج خانوم همیشه 4 چشمی مواظبش بوده .سلکون خان بهش زنگ میزنه میگه کاسبی چطوره! میگه حاجی به خاطر کرونا هیچ مشتری ندارم. اونم به بهانه اصلاح سر کچلش میکشونتش خونه میگه من یه خدمتکار میخوام اگه با سکس مشکلی نداری اینجا میمونی کارای خونه رو میکنی من حقوق میدم ولی شبا باید بمونی این میگه دخترامو چیکار کنم حاجی دیوس میگه یه جلسه بیارشون من گولشون میزنم که مثلا به عنوان پرستار باید بمونی دواهامو بدی! وقتی میان میبینه حدسش درست بوده و عین مامانشون اینام کسن و بسیار شیطون! میگه بری خونه بیای ممکنه مبتلا به کرونا بشی هم اینا رو مریض کنی هم منو! همتون بمونید تا مریضی تموم بشه! خلاصه اینام یه چمدون میارن و میمونن حاجی هم اول مادره و در محور زمان جفت دخترا رو شروع میکنه کردن مادره میفهمه صداش در میاد سلکون میگه خرجتون رو کامل دارم میدم حقوقتم سر جای خودشه پول توجیبی شون رو هم میدم شهریه مدرسه و دانشگاه این دو تا هم با من. به من ندن میرن به دوست پسر مفتی میدن! مادر قبول نمیکنه و میرن ولی دخترا با حاجی در ارتباط بودن با اسنپ میومدن میدادن میرفتن! در محور زمان حاجی از طریق این دخترا با چند دختر دیگه که جای نتیجه اش بودن ولی دنبال ساپورت بودن آشنا میشه دانشگاه ها حضوری میشه حاجی از طریق دختر اولی با چند تا دختر شهرستانی خوشگل که بسیار شیطون بودن آشنا میشه و اینا رو از خوابگاه میاره بیرون که با خودش زندگی کنن کار به جایی میرسه که سلکون در خونه باغ فرمانیه اش با هشت دختر زندگی میکرده و به معنای کلمه زندگی میکرده!!
از اون طرف فامیل های حاجی هرچی خودشون رو میکشتن هیچ کس رو از دم در راه نمیداده و میگفته من پیرم! مریضی هم کم شده ولی نرفته! میخواید حالمو بپرسین تلفن بزنین! شرکتو هم جمع کردم در آمد ندارم پس دیگه به هیچ کس قرض نمیدم!!
حتی برادر خودشم 4 سال بوده ندیده بوده تا اینکه برادر زاده اش که امسال میخواد بره دانشگاه تصمیم میگیره که اگر بخواد تو دانشگاه یه کس مطرح باشه باید با ماشین خودش بره دانشگاه! از اونجا که باباش یه مغازه دار ساده است تصمیم میگیره مثل بقیه فامیل مشکلاتشو با پول عمو سلکونش حل کنه پا میشه میاد دم در وقتی میرسه از شانس سلکون خان یکی از کس های شهرستانی مقیم خونش که روزا اگر کلاس داشتن دانشگاه درس میخوندن و بعد از ظهرا کارای خونه رو میکردن و به سلکون خان خدمات میدادن داشته از شهرستان میومده وقتی میرسه در میزنه باز میکنن این که میخواسته بره تو برادر زاده هم میره داخل میگه تو کی هستی در بزن اینم میگه برو بابا این جاخونه عمومه! خلاصه به زور میره داخل خونه باغ و هر چی دختر میخواسته بیرونش کنه گوش نمیکرده و تند تند میرفته جلو و بی خبر وارد عمارت میشه میبینه سلکون خان جلو تلویزیون لم داده رو کاناپه شلوار و شورت نداره دو تا دختر هم دارن براش میخورن این داد میزنه عمو؟؟؟؟؟؟؟ اونم بر میگرده یهو اینو میبینه سریع کوسن رو میزاره رو چیزش میگه تو اینجا چه گهی میخوری. برو بیرون! اما این در کمال پررویی میگه بعد از سالها عموی عزیزم رو دیدم کجا برم! هی این مودبانه میگفته گمشو اون نمیرفته آخر میگه چیکار داری؟ میگه بابام ماشین نمیخره شما چند تا ماشین تو حیاط داری اون بی ام و بنفشه که مال دخترت بوده رو بزن به نام من! منم جای دخترت! سلکون خان که جون به عزرائیل نمیداده هم نمیخواسته بی ام و مفت بده هم میدونسته نده این جنده خانوم آبروشو تو کل فامیل میبره و همه میفهمن چرا مهمون راه نمیده و با همه قطع رابطه کرده! سلکون خان میگه شما برای روندن این ماشین خیلی جوون و بی تجربه ای اول به بابات بگو یه پراید برات بگیره بعد که حرفه ای شدی یه کاری میکنیم ولی جنده خانوم که میدونسته ممکنه دیگه همچین فرصتی پیش نیاد زیر بار نمیرفته! آخرش میگه نمیخوام برادرم رو دور بزنم برو از بابات اجازه بگیر اون رضایت داد یه کاریش میکنیم! جنده خانوم بالاخره میره و سلکون خان موفق میشه شورتشو بکشه بالا!
تو دو روز بعد دختر هی زنگ میزده اینم تماسو رد میکرده. تا اینکه تصمیم میگیره بیاد استخر از شانس تخمی منم صف همون روز تصمیم میگیرم برم استخر همیشگی که با حاجی اون وقتا میرفتیم . استخر های سمت ما قدرت جکوزیشون در حد قدرت ایران در منطقه است ولی اونجا جکوزی پر فشار و با قدرتی رو داره انگار یه پری دریایی داره ماساژت میده ورودیش گرونه ولی خوب ماهی یه باره رفتم تو جکوزی بودم که یه مشت آب یخ ریخت روم! برگشتم که ضمن فرستادن فاتحه مخصوص به روح مهندسی که حوضچه آب سردو بغل جکوزی گذاشته دو تا فاتحه هم خرج یارو کنم که دیدم ای داد! سلکون خان داره لبخند میزنه!! امیدوار بودم منو نشناخته باشه ولی با نیش باز کیریش اومد نشست تو جکوزی گفت حال مارو نمیپرسی؟ از جزئیات زندگیش توسط خاکشیر (اردشیر) اطلاع کامل داشتم یه چیزایی رو هم خود کونیش گفت. و بعد ادامه داد بریم بوفه کارت دارم! گفتم همینجا بگو گفت مهمون منی! گفتم شما تو کل بازار معروفی به اینکه در طول چهل سال حضور مقتدرانه ات همه رو مهمون کردی ولی موقع پرداخت صورت حساب همیشه اون بدبختا بودن که مهمونت کردن! شایعه است حتی موقعی که مهمون خونت میومده ، آخرش دم در با صورتحساب و کارتخون وای میسی تا پول چاییا رو نگیری نمیزاری کسی بره خونش! و…! کلی که حیثیت یارو رو گچی کردم و پایه دعواهای آینده رو با آشناهای بازاریش گذاشتم گفت حرفم طولانیه! گفتم خوب بگو همینجا! وقتی تموم شد گفتم ماشین به اسم کیه؟ گفت خودم! گفتم داری اشتباه میکنی! ماشین به اسم دختر مرحومته! حدس میزنم اون یکی ماشین هم به اسم پسرت و آخری هم به اسم همسرت باشه! گفت نه همش به اسم خودمه! گفتم ولی من از اینجا دارم سنداشو میبینم به اسم اوناست! سر کچلشو خاروند گفت چی میگی؟ گفتم اینطور که من میبینم چون ماشین ها مال خودت نیست نمیتونی سندشو به اسم کسی بزنی! سند ها هم تو صندوق امانات بانکه حالشو نداری بری بیاری به علاوه مجبور هم نیستی چیزیو به کسی ثابت کنی! کتاب های جان گریشام رو بخونی اینجحور وقتا به نقل از استادش در دانشکده حقوق یل یه توصیه داره! انکار کن! انکار کن! انکار کن!! یعنی کلا بزن زیر همه چی! زیر بار هیچی نرو! اینطور که من میبینم برادرزاده ات به دیدنت اومده مثل یک عموی مهربان ازش پذیرایی کردی! تهش گفته ماشین دخترتو به نامش بزنی! وقتی با حوصله حرفاشو شنیدی با ملایمت بهش گفتی چون تو هرگز دلت نیومده انحصار وراثت کنی و اسم زیبای دخترت رو از رو چیزی برداری مدارک به نام غیر است! درضمن نه حوصله انحصار وراثت برای بچه هاتو داری نه پولشو! تازه دلتم نمیاد یادشون رو از چیزی یا جایی پاک کنی اونم به خاطر مال دنیا! (اینجاش خودمم داشت گریم میگرفت!!). به علاوه دختری که به عمرش رانندگی نکرده نباید پشت ماشین سنگین بشینه باید با پراید و یا یک ماشین ارزانتر شروع کنه ماشین سنگینی مثل بی ام و یعنی صد در صد تصادف و اگر طوری بشه که حتما میشه تو نمیتونی تو چشمای برادرت نگاه کنی! خودت داغ عزیز دیدی پس تا جایی که دستت میرسه هرگز کاری نمیکنی که حتی بدترین دشمنت داغ عزیز ببینه! درضمن یکی از کارگرای سابقت خودش و زنش مردن تو هم در کمال مردانگی دخترهای یتیمشو آوردی خونه ات به شرطی که هرگز از خونه خارج نشن که مریضی نیارن . کارهای خونه رو میکنن و تو هم خرجشون رو میدی و حتی به شرط انلاین برداشتن کلاسها هزینه تحصیلشون رو هم تقبل کردی ، ثوابش رو هم هدیه کردی به روح همسر مرحومت! باور کن اینقدر تحت تاثیر بزرگواری نداشته ات قرار گرفتم که اگر پیشونیتم عین بقیه صورت اینقدر کیری نبود پامیشدم دو تا ماچتم میکردم!! دو تا زد پشت دستش نوچ نوچ کرد گفت حاجی میگفت تو خود شیطانی من باورم نمیشد تف تو اون ذات خبیثت کنن! گفتم چرا فحش میدی حالا! گفت یه عمر تو بازارم چرا اینا به فکر خودم نرسید؟ گفتم تو هیچی به اون مغز پیر خشک شده ات نمیرسه! گفت مثلا چی به ذهن تو رسیده که به فکر من نرسید؟ گفتم اصلا اینایی که الان بهت گفتمو ولش! توی خنگ اگر عقل داشتی بی ام و و ماشین پسرت رو میفروختی یه ون سبز میخریدی! چون این دخترا مسیرشون همه یه جا است و یه دانشگاه میرن خودت میرفتی دنبالشون عصرا میاوردیشون هم یه بادی به کله ات میخورد هم به اسم سرویس اختصاصی بانوان بقیه همکلاسیای دخترشون رو سوار میکردی که ببینی بینشون چیزی هست که خوشت بیاد؟؟ هرکیو پسندیدی به دخترا بگی یکیشون به این بهانه که دارم میرم خونه عموم نیاوران راه دوره میخوام تنها نرم بیا با هم بریم اسنپ میگیرم بعدشم کافه مهمون من دختره رو بکشونه خونه زارو زندگیتو ببینه بعدم با پول وسوسه و به حرمسرات اضافش کنی!
فرزندم!! این دخترای فعلی بالاخره یه روزی درسشون تموم میشه بر میگردن شهر خودشون شما هم تازه مزه “کس نتیجه” رفته زیر زبونت نمیخوام دوباره عزادار بشی؟ سوالی گفت کس نتیجه؟ گفتم یعنی کسی که جای نتیجه ات است ماموت خان! سنت از اونام ( ماموت ها) بیشتره ده برابر من داری حال میکنی! همینجور که هی داشت با یه دستش میزد پشت اون یکی دستش و نوچ نوچ میکرد ادامه دادم اینجوری هم کسی برای ماشین ها نقشه نمیکشه هم چند میلیارد میاد به حسابت! کسی پرسید هم میگی همه شو به یه موسسه خیریه اهدا کردی که وکیل موسسه کاراشو انجام بده بفروشن پولش هم برای دانش آموزای بی پول هزینه میشه (البته برای کردنشون!!) ، تو هرگز تو عمرت از لحظه ای که شروع کردی دارو ندار و شیره جونتو خرج محصلا میکنی خوشحال تر نبودی! میدونی که الان اگر بمیری هم در کمال شادی و آرامش ( و البته با شلوار پایین ) مردی ! با دستش گیجگاهشو مالید گفت خاک بر سر من که اون اردشیر نفهمو استخدام کردم! اگه یه روزی خواستم دوباره شرکتو را بندازم میای واسه من کار کنی؟ گفتم یعنی الان؟ گفت الان که نه شاید چند ماه دیگه! گفتم مگه میخوای چند ماه دیگم زنده بمونی؟؟!!! شاکی شد گفت خیلیم کار خوبی کردم استخدامت نکردم حاجی میگفت صد سال پیرش کردی باورم نمیشد! کونشو از آب بیرون کشید و رفت پرید تو استخر! منم رفتم سونای بخار عینک شنا زدم شروع کردم اکالیپتوس رو به داخل ریه هام کشیدن!
- از میان ابرهای مبهم بخار ندای هلگوز رو میشنیدم که وحی میکرد ای برگزیده! در میان خدایان بیشمار تاریخ هرگز هیچکدام پیامبری چون مال من نداشته اند و خشنودم! با امواج ذهنم پاسخ دادم اگر تو خدای درستو حسابی بودی پیغمبرت از زور فلاکت استخر مردونه نمیرفت! به جناح چپم که خشنودی!!
از سونا بیرون اومدم دیدم مثل طلبکارا وایساده! گفتم اسکروججججججججججج! توهم بوفه رفتن از جیب منو از مخت بیرون کن! گفت زر نزن ناخلف! نقشه ات به درد عمه ات میخوره! گفتم چرا؟ گفت وقتی همکلاسیای دخترا بیان خونه ببینن من همون راننده ام نمیگن اگه عموت اینقدر پولداره چرا مسافرکشی میکنه؟ گفتم چرا! تو هم اول با دو انگشت چشماتو میمالی بعد آهی جگر سوز که هیچ هنر پیشه هندی تو عمرش نکشیده میکشی! و میگی میخواستی با ماشین خودت هر روز بیای دنبالش ولی برادر زاده ات میگه همکلاسیام میگن بچه ننم! آبروم میره! برای همینم بی ام و تو فروختی این ون رو خریدی که هم هر روز بیای دنبالش که صحیح و سالم برسه خونه شرمنده برادرت نشی! هم همه فکر کنن مسافر کشی وجهه برادرزاده ات حفظ بشه! با این همه ثروت و موقعیت اجتماعی تن به این نمایش دادی تا غرور یک دختر پایمال نشه!! خودت کسکشت هم فکر نمیکردی اینقدر بزرگوار باشی!! اینبار چیزی نگفت در حالی که صدای سوت کشیدن مغزش رو میشنیدم نوچ نوچ کنان فقط زد رو دستش و رفت زد رو دستش و رفت! زد رو دستش و رفت!!
ساعت یازده بود که از استخر اومدم بیرون به جای اسنپ گرفتن پیاده رفتم حال خوشی داشتم که نمیخواستم با گرفتن اسنپ و زود رسیدن تموم بشه… به پارک بزرگ نزدیک استخر رسیدم دخترای جوون اون ساعت شب اینجا و اونجا بساط کرده بودن پسرا هم داشتن خودشونو میکشتن که کسی بهشون محل بزاره ، نوستالوژی هزار باره ولی تازه زندگی در ایران… تابستون تموم شده بود ولی انگار کسی دوست نداشت باهاش خداحافظی کنه… از کنارشون رد شدم بعد پارک یه ایستگاه بی ارتی رو دیدم ولی مثل همیشه نگهبان نداشت از اینکه دو مرد و چند تا دختر جوون رو صندلی ها نشسته بودن احتمال دادم اتوبوس این ساعت شب هم بیاد چند دقیقه بعد سوار اتوبوسی بسیار شیک و نو با دسته های آویزان به رنگ آبی اقیانوسی شدم…راننده ضبط رو با صدای بلند روشن کرده بود و مسافران رو به آهنگی قدیمی از دوران بهار کشورمون مهمان میکرد…صدایی زیبا از حنجره دختری که شاید سالهاست در سرزمینی بسیار دور زیر خاک خفته… به اطراف نگاه کردم دیواره هایی نو و درخشان که انگار حبابی کوچکو رنگی رو بی صدا از سیاهی اطراف عبور میداد… نور و لطافت از میان تاریکی و بیرحمی… اتوبوس به انتهای مسیر رسید و راننده بدون شکافتن آرامش مسافران با خاموش کردن چراغ ها و آهنگ به همه شب به خیر گفت. لختی شیرین بدن تاز از آب در اومده ام ازم میخواست که شب رو همونجا روی صندلی بمونم ولی مثل همیشه هر زیبایی انتهایی داره… از جام پاشدم کودکی رو دیدم که جعبه مقوایی پر از آدامس و بیسکوئیتش رو به طرفم گرفت چشماش تو نور ماه برق میزد چند تا اسکناس داخل جعبه اش گذاشتم جعبه رو بالاتر اورد ، بدون اینکه چیزی بردارم با لبخندی کوتاه بهش شب به خیر گفتم… لبخندی که شاید هرگز ندید… پیاده شدم و در تاریکی راه افتادم اما تنها نبودم ، غم آخرین آهنگ هنوز منو همراهی میکرد… کمی جلوتر داروخانه ای رو دیدم که باز بود دختری غمگین روی چهار پایه چوبی پشت در شیشه ای نشسته بود تکه ای از صورت و پیشانیش روی شیشه آرام گرفته بود… به نگاهی مهمانش کردم… انگار هزار گریه درونش زندانی شده بود… لعنت به پاییز که اینقدر ایرانه… به چهره اش خیره شدم چند ثانیه به هم نگاه کردیم پاشد درو باز کرد ماسکم رو برداشتم چهره اش بازتر شد… کنار رفت چند ورق قرص که نیازی بهش نداشتم و یک مسواک و خرده ریز های دیگه برداشتم در سکوت کارت کشید و کارتخون رو به سمتم بر گردوند رمزو زدم فیشو به سمتم دراز کرد. نگرفتم به جاش الدر پرتقالی/انبه ای رو روی شیشه ویترین با نوک انگشت به سمتش سر دادم و با حرکت سر ازش خداحافظی کردم. نه اون چیزی گفت نه من شاید به هدیه های کوچک عادت داشت شاید هم دیگه هیچ چیز خوشحالش نمیکرد…
بیرون از داروخانه کنار خیابون تاکسی زرد رنگی برام توقف کرد گفتم سرخه حصار و سوار شدم پیرمرد آهنگی از خواننده قدیمی دیگری گذاشت. انگار امشب بهار قسم خورده بود از گذشته های دور پاییز رو تسخیر کنه…کسی چه میدونست شاید درون این پیرمرد جوانی زندگی میکرد که یکروز از نزدیک اجرای این آهنگ رو دیده بود و حالا با شنیدن دوباره اش میخواست باور کند که تاریکی هیچ وقت بر این سرزمین مسلط نشده… سرم رو روی شیشه گذاشتم و اجازه دادم نور کم سو شده ستاره های زمینی منو هرچند برای مدتی کوتاه به گذشته ببرن…زمانی که عشق جرم و دین هنوز بازیچه نبود…
تهران پاییز 1403
moode:
13 پاسخ به “سلکون خان!”
پس چند نفر تو داستان گم شدن یا غیب شدن🤣🤣🤣
قشنگ بود ممنون
در محور زمان ریدی با این داستان نوشتنت
فرزندم 👏👏👏👏👏
فضای جالبی رو به تصویر کشیدی. مرسی👏🙏
ریدی دخترشاه
👌🏼👌🏼
نگارشت خوب بود، اما روم به دیفال (دیوار به گویش لاتی)، جسارت اگه نباشه، یه سری انقدر شیفته نگارش خودشونن که در اون غرق میشن و این استنباط رو دارن که خواننده هم داره مثل خودشون بی وزن روی جملات و تن و وزن کلماتشون سیال در هوا سر میخوره و نعشه میشه! اما صادقانه بگم، من یکی که دارم تو این متن گوز معلق میخورم!متن، همخونی، ربط، قافیه، و حتی پیام واضح هم نداره! حاج خنس که از کون سوزن میرفت تو، حالا انقدر لارج شده که از دروازه هم رد نمیشه! خونشو پلمپ و بیمه غرض الپسنده کرده، اما کل هزینه یه کلاس کوس دانشگاهی رو فدای کیرش میکنه؟ همون حاجی که چهل سال پیش کیرشو پیچید لای تراول صدی و کنار دلارای طبقه رد گم کنی فریزر خونش گذاشت؟نه، همخونی نداره، داشم! همخونی که نداره هیچ، کمرم نداره! فتحلی شاه، شاه کیر ایران هم که یک سوم جمعیت ایران تخم و ترکه اون دیوثن، هم کمرشو نداشت صبح تا شب رو سرسره کوسبازی حرمسراش بکپه!گوز معلق آخرمم رو هم رو موج غم و حسرتی که از آهنگای طاغوت میگرفتی خوردم! یه مثله کاربردی تو پارتیها و تولدها هست که میگه: داداش قدیمی بزار قرش بدیم!خوشگلا باید برقصن. 😂یه نمه از توش بیایی بیرون، عالی میشه، و شاید یه لقمه از اون افکار قشنگت گیر مام بیاد!موفق باشی
کاربر vam680 فیکه و تصویر هاتونو کپی میکنههشدار.هشدار
ممنون ازت شاه. بخصوص اهنگ آخرش🤣🤣🤣
خدایان نخواهند بخشید این مال پرستی حاجی بازاریها را
خواستم بهت ایوالا بگمبا اینکه نصفه بالایی داستان اصلی بود اما خب هیچ چیز خوبی توش نبوداما برعکسنصف دوم( بعد از بیرون اومدنت از استخر)یه متن بینظیر، پر از توصیف و احساسجوری که خودمو میونش دیدممثل یکی از مسافران خسته اتوبوسکه داره از دور نگاهت میکنهتکه دوم همون متنی بود که از شما انتظار میرفت
هم خوب بود هم بد… کمی پراکندهگویی کردی ولی تصاویر ذهنی زیبایی رو خلق کردی… گرچه از فضای سکسی سایت کمی دور بود ولی درکل میشه به قلمت امیدوار بود