سفر به عمق یک تابو

سلام به دوستان بکن تو
من پرهام هستم و 30 سالمه. 181 قد و وزن خودمم 75. در حدی که بدن سالمی داشته باشم ورزش میکنم. وگرنه اونطوری که فکر کنیم بدن عضله‌ای و شکم شش تیکه داشته باشم نه. ساکن تهران هستم و با پدر و مادرم زندگی میکنم. اصالتاً اهل همدان هستم و این ماجرایی که تصمیم گرفتم اینجا در موردش بنویسم، همین یکی دو ماه اخیر اتفاق افتاد و تازه تازه‌اس.
بیشتر اقوام و خانواده ما همدان زندگی می‌کنن. روابط صمیمی و زیادی هم با فامیل داریم. طوری که هر ماه حداقل یک بار میریم همدان و به مادربزرگم و خاله هام یا خانواده پدرم سر میزنیم.
یه دختر خاله دارم به اسم فاطمه. حدودا 40 سالشه خیلی دختر خوشگل و خانمی‌ـه. چند سالی هست از همسرش جدا شده و یه دختر 8 ساله داره که پیش همسرش زندگی می‌کنه ولی خب گاهی میاد پیش فاطمه. همدان سالن آرایش داره و یه زندگی کاملاً مستقل برای خودش درست کرده و به خاطر شغل‌ـش زیاد میاد تهران. طبیعتاً همیشه هم میاد خونه ما.
دوران دانشجویی‌ـش هم که تهران بود، حدود 4 سال تقریباً خونه ما زندگی می‌کرد و یه جورایی همیشه مثل خواهرم بوده و بسیار صمیمی هستیم.
خلاصه سرتونو درد نیارم. تا قبل از اردیبهشت امسال (1404)، حتی یکبار هم نگاه چپ بهش نداشتم. با اینکه خیلی صورت خوشگلی داره و با اون هیکل سکسی، تو خونه همیشه لباس‌های راحت می‌پوشه، ولی هرگز روابطمون به اون شکل نبود که هیزی کنم و نگاه بدی بهش داشته باشم. اگرچه همیشه تحسینش می‌کردم به خاطر استایل و سبک آرایشش و … از این خانم‌هاس که خیلی به خودش می‌رسه.
اما اوایل اردیبهشت ماه، اومد تهران و چند روزی خونه ما بود. بعد از 2-3 روز، جمعه ظهر داشتیم صحبت می‌کردیم که وقتی گفت می‌خوام عصر برگردم همدان، از اونجایی که دختر‌ خاله‌ام کلی جنس خریده بود و بار زیادی داشت، با خودم گفتم من که می‌خوام هفته‌ی دیگه برم همدان، خب زودتر میرم که دوتایی با ماشین من بریم و فاطمه هم به دردسر نیفته. گفتم بمون شب باهم بریم. منم می‌خوام بیام همدان مادرجون اینارو ببینم. از عید ندیدمشون. مامانم یکم مذهبی‌ـه و همون لحظه گفت اگه می‌خوای بری، الان برید که هوا روشنه تا نخورید به تاریکی شب تو جاده.
ولی با شناختی که از مادرم دارم، معلوم بود چرا اینو می‌گه و دلیلش روشنی هوا نبود. می‌دونست اگه دیر وقت برسیم، همه خواب هستن و نمی‌تونم برم خونه کسی دیگه، و مجبورم شب برم خونه فاطمه بخوابم. و می‌دونید دیگه معتقد هستن دختر و پسر نامحرم زیر یک سقف به گناه آلوده میشن. که خب البته آخر داستان متوجه می‌شید پر بیراه هم نمی‌گفت.
خلاصه که می‌دونست من با رانندگی تو شب خیلی راحت ترم و زیاد اصرار نکرد. از طرفی هم می‌خواستم برم باشگاه که از تمرینم عقب نیفتم. خلاصه اینطوری شد که قرار شد من کارامو انجام بدم و بعد از شام، با هم حرکت کنیم.
ساعت تقریباً 9 شب بود، یه دوش گرفتم و راه افتادیم. من یه 206 هاچ‌بک دارم و بخاطر صندوق کم جا و کوچیکش، همه بار و چمدون فاطمه رو گذاشتیم روی صندلی عقب و حرکت کردیم.
مسیر تهران تا همدان 4 یا 5 ساعتی طول می‌کشه اگر با سرعت استاندارد و مجاز حرکت کنی. خوشبختانه تو تهران به ترافیک نخوردیم و ساعت حدود 10 اول جاده ساوه بودیم و همینطوری که موزیک پخش می‌شد، گپ می‌زدیم و تو مسیر همدان بودیم.
بعد از تقریباً 3 ساعت رانندگی، رسیدیم به یه مجموعه خدمات رفاهی و پیچیدم داخل محوطه‌اش که هم بنزین بزنم، هم یکم قدم بزنم که خستگی از تنم بره بیرون. فاطمه هم رفت از سرویس بهداشتی استفاده کنه و وقتی برگشت، دیدم جلوی لباسش کاملاً خیس شده.
موضوع رو زدیم به خنده و متوجه شدم ظاهراً شیر آب سرویس خراب بوده و بعد از اینکه آب رو باز می‌کنه دستشو بشوره، سر تا پا خیس میشه. یه شلوار مام‌فیت، یه تیشرت سفید جذب تنش بود و یه پیراهن بلند هم روی اینا پوشیده بود که قشنگ خیس شده بود و بدنش و رنگ مشکی سوتینش پیدا بود. آب پاشیده بود از روی سینه تا یکم پایین کمرش خیس خیس بود.
همونطور که می‌خندیدم پرسیدم:
= لباس داری عوض کنی؟ یخ می‌کنی تو ماشین. (توی اون تایم روزها گرم بود ولی شب‌ها سرد میشد بخصوص توی جاده)
+گفت اینجا که نمیشه، شلوغه. اینجا یه بلوزی چیزی از تو چمدون درمیارم، بریم تو مسیر یه جای خلوت صبر کن تا عوض کنم.
پیراهنشو درآورد و با تیشرت نشست تو ماشین و حرکت کردم و یکم جلوتر، تو یه پارکینگ ایستادم و از ماشین پیاده شدم تا راحت باشه. شلوارش زیاد خیس نشده بود. فقط تیشرت رو عوض کرد و یه پیراهن پوشید و صدام کرد و راه افتادیم.
یه چند دقیقه‌ای که گذشت هی میگفت شیشه رو بده بالا و یخ کردم و …
گفتم مگه خیسی هنوز؟ گفت آره بابا. سوتین‌ـم اسفنجی‌ـه و آب کشیده. (سینه‌های بزرگی نداره، شاید سایز 65 باشه، خیلی نمیشناسم سایز و اینارو)
حرفش هنوز تموم نشده بود که افتاد به تقلا تا سوتینشو باز کنه.
(باهم راحت بودیم ولی تا حالا هیچوقت صحبت سوتین و این چیزا پیش نیومده بود برای همین من یکم معذب شده بودم.).
فکر کن نشسته بود کنار من و داشت سوتینشو باز می‌کرد و من نه می‌تونستم صورتمو برگردونم نه کاری کنم. دکمه‌های پیراهن کامل باز بود و بدن لختشو زیر چشمی می‌تونستم ببینم ولی خب کاملاً به جلو خیره شده بودم. سوتین رو که باز کرد، یه نفس راحت کشید و همینطوری انداختش صندلی عقب. دکمه‌هاشو بست و صندلی رو که خوابونده بود برگردوند سر جاش و نشست.
شوخی می‌کردم باهاش ولی راستش چون تکیه داده بود و پیراهن جمع شده بود زیرش و چسبیده بود به بدنش چند بار نوک سینه‌اش توجه منو جلب کرد و برای اولین‌بار زیر چشمی فاطمه‌رو دید زدم. با اینکه بارها تو خونه ما تاپ و شلوارک پوشیده و سوتین هم نداشته، منم زیاد دیده بودمش تو این حالت.
ولی اینبار یه تفاوتی داشت. اینکه نوک سینه‌هاش تیز و سفت شده بود و از زیر پیراهنش قشنگ معلوم بود. شاید بخاطر سرما بود یا چیز دیگه نمی‌دونم، ولی به هرحال خیلی خودنمایی می‌کرد و منم چندباری سوسکی هی نگاه کردم. و راستش یه کوچولو کیرم راست شد اینقدر این صحنه برام سکسی بود.
ولی خب خوشبختانه مجبور نشدم کیرمو جابجا کنم و خودمو کنترل کردم تا بالاخره گرم صحبت شدیم و کیرمو تحت کنترل درآوردم.
اما این موضوع سرآغاز افکار سکسی من بود تا خود همدان. هربار بین تعریف‌ها به فاطمه نگاه می‌کردم، ناخودآگاه چشمام می‌رفت سمت سینه‌هاش. حتی یکبار یه بهانه جور کردم که دست بزنم به بدنش. برای همین پرسیدم گرمت شد؟ ( و همزمان اول دستمو گذاشتم روی ران پاش و بعد بازوشو گرفتم تو دستم) که به طور باور نکردنی گرم بود.
با شوخی و خنده گفتم دختر چقدر داغی!!
حرفمو تائید کرد و با یه کوچولو لوندی و عشوه گفت: آره واقعاً نمی‌دونم چرا یهو آتش افتاد به جونم.
شیشه رو یکم دادم پایین (در حد 2-3 سانت) و دستمو گذاشتم روی فرمون که همون لحظه (یعنی چند ثانیه بعد از اینکه من به بدنش دست زدم و بازوشو گرفتم)، در حالی که دستشو گذاشت روی دستم، گفت:
آخیش، دست تو چقدر سرده. دستمو گرفت و کشید به سمت خودش و گذاشت روی پای چپش.
= یکم دستتو بذار اینجا خنکی دستت بهم مزه داد.
همینطوری بی حرکت دستمو گذاشتم روی پاش و همزمان یه حول و ولایی افتاد به جونم که نگو. دمای بدنش هی بیشتر و بیشتر میشد و منم داشتم با نفس خودم می‌جنگیدم که چنگ نزنم و دستمو حرکت ندم روی رونش.
همینطوری جاده رو تماشا می‌کردم و فضای تو ماشین یکم سنگین شد. با صدای نفس کشیدن فاطمه به خودم اومدم دیدم شاید 10 دقیقه‌اس که دستمو گذاشتم روی پاش و در سکوت دارم رانندگی می‌کنم. اونم چیزی نمی‌گفت.
جَو یه جوری بود که دیگه برام روشن بود که فاطمه یه فکرایی تو سرشه و قصد و قرضی داره، و تقریباً مطمئن شده بودم که اون افکار سکسی تو سر فاطمه هم هست. من تنها نیستم.
ولی خب از اینکه این ماجرا آخر و عاقبت خوشی نداشته باشه ترسیدم و به شوخی گفتم دیگه خنکی دست منم از بین رفت، دستمو برداشتم و دوباره گذاشتم روی فرمان. فاطمه هیچی نگفت و فقط جلو رو نگاه می‌کرد و یه نفس عمیق به نشانه تائید حرف من کشید.
اصلاً نگاهش، دمای بدنش، نفس کشیدنش … همه داشت داد میزد که حشری شده. داشت با نگاهش التماس می‌کرد انگار. ولی خب اولاً که دختر خاله‌ام بود و تو خواب هم نمی‌دیدم همچین لحظاتی رو باهاش تجربه کنم که بخوام با لذت جنسی بدنشو لمس کنم. دوماً یک درصد اگر اشتباه می‌کردم یا یک درصد اگر می‌خواست منو امتحان کنه چی؟
چند دقیقه بیشتر نگذشت که اینبار، فاطمه دستشو گذاشت روی پای من و با لحنی جدی ولی یکم بی‌حال گفت:
= تو رانندگی‌تو بکن.
همین یک جمله… و دیگه چیزی نگفت.
(راستش با تغییر مود یهویی که یکم بی‌حال شد حتی این احتمال رو دادم و با خودم گفتم نکنه واقعاً حالش خوب نیست!) چون هنوزم نمی‌تونستم به خودم بقبولونم این رفتار جنسی هست و می‌ترسیدم رابطه‌مون خراب بشه.
ولی خیلی یه جوری دستشو روی رون پای راستم حرکت میداد و گه‌گاهی یه کوچولو چنگ مینداخت به پام.
و اینکارو اینقدر در سکوت ادامه داد که واقعاً فضای تو ماشین کاملاً سکسی شده بود و بوی شهوت میداد. دیگه حرکات و گرمای دستش و صدای نفس کشیدنش باعث شد منم تسلیم شهوت بشم و از یه جایی به بعد کیرم راست شده بود. و فاطمه هم همینطور که کف دستشو روی رون پام جلو و عقب می‌کرد، متوجه برآمدگی شلوارم شد و خیلی سوسکی و غیر مستقیم سعی می‌کرد بیشتر دستشو برسونه به اون برآمدگی.
فضا طوری بود که مشخص بود هردوتامون به یک چیز فکر می‌کنیم ولی در عین حال جرات نداشتیم فراتر از این بریم. راستشو بخوای همین تابو بودن ماجرا و میوه ممنوعه بودن، بیشتر منو دیوونه کرده بود. تمام وجودم داشت جیغ میزد که لامصب توام یجای بدنشو لمس کنم یا دستشو بگیر ولی منطقم نمی‌ذاشت.
برای همین مثل میخ نشسته بودم پشت فرمان و تا خود همدان رانندگی کردم. و تمام مدت، حتی وقتی از پلیس راه رد شدیم، فاطمه یوری نشسته بود و طوری که به صندلی راننده نزدیکتر باشه، دستش روی پای من بود و نوازش می‌کرد.
اون یکی دستش هم بیکار، بین پاهاش بود. یعنی پاهاشو چسبونده بود به همدیگه و دستشو بین دوتا زانو گذاشته بود. ( نه اینکه خودشو بماله)
تا اینکه ساعت تقریباً 2:30 یا 3 بود رسیدیم ورودی شهر همدان و صدامو صاف کردم و پرسیدم مستقیم بریم خونه؟ اصل منظورم این بود که اونم تایید کنه دوتایی بریم خونه‌اش ولی طوری بیان کردم که انگار دارم می‌پرسم خریدی چیزی شاید لازم باشه که بسیار آرام و بدون اینکه حرکتی اضافه بکنه، گفت: آره عزیزم، بریم خونه.
همدان شهر کوچکی و اون وقت شب خیلی خلوته. از ورودی شهر تا خونه فاطمه (طرفای سعیدیه)، 5 دقیقه بیشتر نبود. اما حتی تا خیابون که به خونه‌اش ختم می‌شد هم دستشو از روی پای من برنداشت.
نزدیک خونش که شدیم یه نفس عمیق معنادار کشید، با یه منظور خاصی ران پای منو محکم گرفت تو مشتش و بعد ازم جدا شد. بلند شد یکم خودشو مرتب کرد و ریموت پارکینگ رو از کیفش درآورد. از دور درب پارکینگ رو باز کرد و تا رسیدیم، ماشینو زدم تو پارکینگ و در حد دو دقیقه، فاطمه گفت وسایلو بزار فردا میاریم. بعدش هم به شکل غیر منتظره‌ای سریع پیاده شد و رفت بالا. منم یکم نشستم تو ماشین کیرم بخوابه. و هم زمان به اتفاقی که افتاده بود فکر می‌کردم.
راستش یه نفس عمیق از روی رضایت کشیدم که فراتر از نوازش نرفت ولی همچنان نگران بودم تو خونه که تنهاییم چه اتفاقی ممکنه بیفته.
بعد از چند دقیقه کیف خودمو برداشتم و رفتم بالا.
در واحد باز بود. فاطمه تو اتاق بود با صدای در متوجه حضور من شد. منم کیفمو گذاشتم یه گوشه و رفتم نشستم روی مبل.
بعد از چند دقیقه فاطمه اومد بیرون و رفت به سمت آشپزخونه. از جلوم که رد شد دوباره نوک سینه‌هاش نظرمو جلب کرد ولی سریع نگاهمو دزدیدم.
= خسته رانندگی نباشی عزیزم
+مرسی
آرایششو پاک کرده بود. (که از نظر من بدون آرایش زیباترین بود و همیشه بهش می‌گفتم). یه سارافون قرمز با گل‌های سفید تنش بود که اصلاً گشاد نبود و تقریباً فورم بدنشو نشون میداد. از فرم سینه‌ها مشخص بود سوتین نداره. سینه‌هاش هم نه خیلی بزرگه نه کوچیک. با هیکل و قد و قواره‌ش تناسب داره. (مثلاً هم قد و هیکل بهاره افشاری)
شونه‌ها و پاهاش لخت بود و اینبار وقتی رد شد و پشتش بهم بود، برای اولین بار نگاه خریدارانه به بدنش داشتم و پوست سفیدش جلب توجه می‌کرد. گردی باسنش نگاهمو دزدیده بود. ولی به خودم نهیب زدم و رشته افکارمو پاره کردم که یهو کیرم راست نشه دوباره.
پرسید چای می‌خوری دم کنم؟
منم دیدم ادامه پیدا کنه، ممکنه کار به جای باریک بکشه. برای فرار از موقعیت گفتم نه! هم خیلی خسته‌ام، هم خوابم میاد. فاطمه در جواب گفت:
= پس تو اتاق من بخواب. من میرم روی تخت شیدا (دخترش).
منم سریع طوری که مشخص بود دارم از موقعیت فرار می‌کنم، شب بخیر گفتم و کیفمو برداشتم و رفتم تو اتاق فاطمه. شلوارکمو از تو کیف درآوردم و پوشیدم و چراغ رو که خاموش کردم، به نظرم بی‌ادبی اومد که در اتاق رو ببندم، برای همین رفتم خوابیدم روی تخت و چشمامو بستم و منتظر شدم ببینم فاطمه کی میره بخوابه.
پشت به در، به پهلو خوابیده بودم که اگه اومد تو اتاق و چشمامو باز کردم منو نبینه. ولی نور چراغ تو پذیرایی افتاده بود و در حالی که به اتفاقات تو مسیر فکر می‌کردم، منتظر بودم چراغ‌ها خاموش بشن.
تا اینکه کمتر از یک ربع بعد، چراغ‌هارو خاموش کرد و بر خلاف اینکه انتظار داشتم بره اتاق دخترش، اومد تو اتاق خودش که من بودم. به پهلو دراز کشیده بودم و پشتم بهش بود ولی متوجه حضورش میشدم با اینکه خیلی آهسته سعی داشت در کمد رو باز کنه و داشت یه کارایی می‌کرد و منم خودمو زده بودم به خواب و بی حرکت بودم. همه جا تاریک بود ولی بخاطر نور چراغ خواب، سایه‌اش میفتاد تو اتاق.
با صدای خیلی آروم گفت:
= پرهام خوابیدی؟
با اینکه بند بند وجودم می‌گفت پاشو بغلش کن، نازشو بکش، از فرصت استفاده کن و یه حال اساسی به جفتتون بده، ولی جوابی ندادم.
از اتاق رفت بیرون و منم با اینکه شهوت همه وجودمو گرفته بود، گفتم دیگه تموم شد. اگر فرصتی هم بود از دست رفت.
خوابم نمی‌برد و داشتم خیال پردازی می‌کردم و تصور می‌کردم که اگر یکم بیشتر پیش می‌رفتیم ممکن بود همون تو جاده به یه جاهای ختم بشه. خودمو سرزنش می‌کردم که بابا این زن دو سه ساله جدا شده. تشنه سکسه… توام که خیلی وقته سکس نداشتی. پس چه مرگته!؟
ولی با خودم تو یه جنگ درونی بودم و منطقم مقاومت می‌کرد.
تا اینکه با صدای قدم هاش رشته افکارم پاره شد و متوجه حضور دوباره‌اش شدم.
بر خلاف دفعه اول، اینبار نزدیک و نزدیک‌تر میشد.
دوبار خیلی آهسته صدام کرد:
= پرهام…
جوابی ندادم، که یهو احساس کردم داره می‌خزه توی تخت.
مثل مرده طوری بی حرکت شده بودم که انگار تو خواب عمیقم. شرم و حیا باعث شده بود خشکم بزنه.
یه تخت کینگ سایز داره. و من وسط تخت خوابیده بودم. به محض اینکه خودشو روی تخت جا کرد، اومد زیر پتو و از پشت بغلم کرد.
می‌دونست بیدارم. سرشو گذاشته بود نزدیک گردنم و نفس‌های گرمش می‌خورد بهم. دست‌ـشو آروم از دور کمرم آورد جلو و برد زیر تیشرتم. سینه و شکممو به آرومی نوازش می‌کرد و لب‌ـشو آروم آورد کنار گوشم:
= می‌دونم بیداری…
بدنش چنان حرارتی داشت که منو خلع سلاح کرده بود. پاهامو که جمع کرده بودم، دراز کردم و اونم دستشو برد به سمت کیرم. و همین که با یه کیر راست و آماده روبرو شد، اگر یه ذره شک تو دلش بود که شاید خواب باشم برطرف شد و با اطمینان بیشتر، یکم از روی شلوار کیرمو مالید و بعد دستشو از زیر شلوار رسوند به کیرم. همزمان تو گوشم با صدای خیلی آروم و شهوتی گفت:
آخ … پرهام دارم می‌میرم از شهوت …
من که دیگه بیشتر از این نمی‌تونستم مقاومت کنم، دستمو بردم پشتم و سعی کردم بدنشو نوازش کنم. اونم شروع کرد کیرمو عقب و جلو کردن.
چند دقیقه گذشت و دیدم اینطوری من هیچ کاری نمی‌تونم انجام بدم. آروم برگشتم به سمت فاطمه و همزمان چرخوندمش، طوری که اون دراز کشید روی کمرش. خم شدم روش و صورتمو بردم نزدیک صورتش. یکم به چشم‌های خمار و شهلاش خیره شدم. کاری که داشتیم می‌کردیم حتی تو رویاهای هر دوتامون هم قفل بود و باورمون نمیشد ولی شهوت بیش از حد فاطمه، هوش از سر هر دوتامون پرونده بود و منم حشری تر از اون بودم که منطقی فکر کنم. برای همین بعد از اینکه به چشم همدیگر خیره شدیم و یکم حرف‌های نگفته تو نگاهمون رد و بدل شد، یه بوسه به صورتش زدم و سعی کردم دستمو بفرستم زیر سرش.
حالا من دستم چپمو انداختم زیر گردنش و در حالی که لبمو بردم به سمت لبش، دست راستمو از روی بدنش به آرومی حرکت دادم و رسوندم به بین پاهاش.
همینطور که لبامون توی هم قفل بود و زبونمونو تو دهن همدیگه می‌چرخوندیم، یکم سارافون رو زدم بالا و دستمو گذاشتم روی کص‌ـش. شورت نداشت. و همین باعث شد اگر حتی یک ذره ته دلم می‌خواستم منطقی با شرایط برخورد کنم، خلع سلاح بشم و برم تو دل ماجرا.
یکم پاهاشو از هم باز کردم و به محض اینکه با انگشت دو طرف کلیت‌ـش رو لمس کردم، لبمو گاز گرفت و یه جیغ ریز کشید.
شروع کردم به مالیدن کص‌ـش و طوری که در کسری از ثانیه خیس شد و بدون تلاش زیادی چنان به اوج شهوت رسید که با حرکت دست من روی کلیت‌ـش، بدنش هم تکون میداد و با چشم‌های خمار و نفس‌های بکن تو، با من همراهی می‌کرد.
دستاش روی سینه‌هاش بود و انقدر غرق لذت بود که نمی‌تونست تو لب گرفتن با من همراهی کنه و لبمو محکم می‌مکید. برای همین منم از لبش جدا شدم و رفتم سراغ گردن و گوشش و شروع کردم به لیسیدن و می‌خوردم و همزمان رفتم به سمت سینه و شکم تا اینکه خودمو رسوندم وسط پاهاش.
شاید 5 دقیقه زمان برد که هم زمان هم کص‌ـشو ماساژ بدم، هم بدنشو بلیسم و بیام پایین.
پاهاشو از هم باز کردم و سرمو بردم بین پاهاش. دهنمو باز کردم. مثل وکیوم کصشو گذاشتم تو دهنم و مکیدم. گاهی زبونمو می‌کشیدم به کناره های رون پاهاش و گاهی یه لیس حسابی از پایین تا بالا به کص‌ـش می‌زدم و با حرکات بدنش میتونستم مطمئن باشم حسابی داره لذت می‌بره.
یه کس کوچیک گوشتی، بدون لبه، طوری که باید یکم از هم بازش می‌کردی تا چوچول یا کلیتش معلوم بشه. بدنش انعطاف خوبی داشت. پاهاشو روی هوا از هم باز کرده بودم و دوتا دستمو گذاشته بودم دوطرفه با ولع داشتم براش می‌لیسیدم و فاطمه هم در اوج شهوت بود.
دستشو انداخته بود زیر پاهاش که رو هوا از همدیگه باز نگهشون داره. اینقدر نامنظم و تند تند نفس می‌کشید که منم لذت می‌بردم.
همینطور که با زبونم کلیت‌ـشو می‌مکیدم، اول یک انگشت فرو کردم داخل کص‌ـش و بعد دوتا انگشت ولی برای انگشت سوم پاهاشو جمع می‌کرد و اذیت می‌شد. معلوم بود مدت زیادیه سکس نداشته.
اینقدر انگشتش کردم و براش خوردم تا ارضا شد. اینطوری متوجه ارضا شدنش شدم که پاهاشو دور سرم حلقه کرد و سرمو فشار میداد به کص‌ـش و می‌لرزید. تا از یه جایی به بعد خودشو از من جدا کرد و پاهاشو جمع کرد و دستشو وسط پاش جمع کررد و غلت خورد توی تخت.
منم بیشتر از چند ثانیه فرصت ندادم و به محض اینکه یکم آروم گرفت، در حالی که روی شکم خوابیده بود، یه بالش از بالای تخت برداشتم گذاشتم زیر شکمش و خودم هم رفتم نشستم روی پاش و کیرمو تنظیم کردم بین دو تا لپ باسنش و یه تف انداختم و سر کیرمو گذاشتم جلو کص‍ـش.
خودش هم همکاری کرد و یکم باسنشو آورد بالا، دستاشو آورد پشت و باسنشو از همدیگه باز کرد.
منم یکم سر کیرمو مالیدم به دوتا سوراخش. هربار کیرم به سوراخ پشتش می‌خورد، خودش جمع می‌کرد و سوراخش بسته می‌شد و ولی چندبار اینکارو کردم. تا اینکه به آرومی سر کیرمو تنظیم کردم و فرو کردم تو کص‌ـش و از پشت خوابیدم روش و از پشت بقل‌ـش کردم و شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن بدنش. کیرم به اون صورت بزرگ نیست و هم بلندی هم کلفتی‌ـش نرماله ولی از اونجایی که مدتی بود رابطه نداشت، کیرم برای کص‌ـش بزرگ بود و همزمان با فرو کردن یه آخی گفت و نفسشو حبس کرده بود تا من شروع کنم به تلمبه زدن.
منم بعد از اینکه حس کردم یکم جا باز کرده زیاد لفتش ندادم و آروم شروع کردم جلو و عقب کردن. دوتا انگشتمو کردم تو دهنش و چندبار لیسید و بعد از زیر بدنش انگشتمو رسوندم به کلیت‌ـش و همزمان با تلمبه زدن‌های آروم، شروع کردم به مالیدن.
4-5 دقیقه تو همون پوزیشن کردمش تا اینکه حس کردم دارم ارضا میشم. کیرمو کشیدم بیرون و بدون اینکه فاطمه متوجه بشه به بهانه تغییر پوزیشن، یک کوچولو ازش فاصله گرفتم تا یکم فروکش کنم. چون حتی اگه دستم به بدنش می‌خورد آبم می‌پاشید بیرون.
می‌دونستم نهایتا 4-5 دقیقه دیگه می‌تونم خودمو کنترل کنم برای همین نامردی بود حالا که دوباره به اوج شهوت رسیده، قبل از اون ارضا بشم.
همونطوری که به پشت خوابیده بود، یکم دستمو بین پاهاش کشیدم و وسط پاهاشو مالوندم، بعد یه سیلی به باسنش زدم که یعنی برگرد. اینبار خوابید روی کمرش و پاهاشو گرفتم و کشیدمش لبه‌ی تخت. طوری که پاهاش آویزون شد به سمت زمین.
خودم نشستم روی زانو، دستامو بردم به سمت سینه‌ها و صورتمو بردم به سمت کص‌ـش. همزمان که سینه‌هاشو می‌چلوندم، شروع کردم به خوردن و لیسیدن.
پاهاش روی پنجه گذاشته بود روی زمین و گاهی یکی از پاهاشو از روی لذت از زمین جدا می‌کرد و می‌نداخت روی شونه من یا سعی می‌کرد بدنمو لمس کنه. خیلی غرق لذت بود. منم داشتم شرایط رو می‌سنجیدم که قبل از اینکه با زبون ارضا بشه، طوری که ضد حال نخوره، یهو از روی زانو بلند شم و بایستم و کیرمو فرو کنم داخل تا در حال تلمبه زدن ارضا بشه.
برای همین حرکات بدنشو زیر نظر داشتم تا جایی که متوجه شدم کش و قوسی که به بدنش میده یکم بیشتر شد. منم بدون معطلی، طوری با کیرم غافلگیرش کردم که نفسش بند اومد. یهو بلند شدم کیرمو بدون مقدمه تا آخر فرو کردم تو کص‌ـش و اصلاً مکث نکردم. بلافاصله شروع کردم به تلمبه زدن و مالوندن کلیت‌ـش.
اینقدر تند تند اینکارو کردم که دیگه عملاً سکس در سکوت تبدیل شد به سکس پر سر و صدا. داشت جیغ میزد و در حالی که پنجه‌هاشو به زمین فشار میداد، کمرشو از روی تخت جدا کرده بود و همه وزنش روی گردن و شونه‌هاش بود.
خودم داشتم ارضا می‌شدم و گفتم آبم داره میاد فاطمه…
تند تند و پشت سر هم، طوری که سعی می‌کرد مودش خراب نشه، بریده بریده گفت:
+یکم خودتو نگه دار، طولش بده منم دارم میام
ولی من نمی‌تونستم زیاد کشش بدم. بعد از کمتر از 20 ثانیه آبم داشت میومد و نمی‌دونم چطور متوجه شد اما قبل از اینکه بتونم کیرمو بکشم بیرون، پاهاشو دور کمرم حلقه کرد و نذاشت ازش جدا بشم، با عجله گفت:
+تلمبه بزن بریز تو، فقط تلمبه بزن.
منم دستمامو گذاشتم روی تخت و همچنان به تلمبه زدن ادامه دادم تا اینکه آبم اومد و تو کص‌ـش خالی شدم ولی تلمبه زدن رو قطع نکردم.
همزمان با اینکه آبم اومد، فاطمه گفت:
+جوووون عزیز دلم.
دستاشو انداخت دور گردنم، بغلم کرد و منو کشید به سمت خودش. پیچ و تاب می‌خورد و با اینکه کیر من بی حرکت تو کص‌ـش بود، سعی می‌کرد کمرشو دایره‌ای بچرخونه تا بیشتر لذت ببره.
درست حدس زده بود. اونم تقریباً همزمان با من ارضا شده بود، ولی چون شدتش از دفعه اول کمتر بود، من دیر توجه شدم. اما وقتی متوجه شدم خیالم راحت شد.
شروع کردم به نوازش و بوسیدنش. دستامو گذاشتم دو طرف سرش و یکم تو چشماش نگاه کردم. یه خجالتی تو چشماش بود. یه بوسه به لبش زدم و بهش گفتم بیا تو بغلم بخواب و خودم رفتم خوابیدم روی تخت.
همینطوری که طاق باز خوابیده بودم و کیرم در حالت نیمه خواب بود، اومد و خم شد کیرمو کرد تو دهنش. یکی دو دقیقه برام ساک زد ولی راستش اون لحظه بیشتر دلم میخواست بغلش کنم و باهم عشق بازی کنیم. چون مستقیم رفته بودیم سراغ سکس و فرصت پیش نوازی نشده بود.
خودش که دید کیرم دیگه راست نمیشه، رو به من کرد و به حالت شوخی پرسید:
+امشب دیگه از این دیگ آبی واسه ما گرم نمیشه نه!؟
منم بدون اینکه جوابی بدم، دستشو گرفتم و کشیدم به سمت خودم. همزمان پرسیدم:
-ارضا شدی؟
همینطور که میومد به سمت من با سر تائید کرد و خوابید کنارم و بعد از اینکه چند دقیقه حسابی لب همدیگه رو خوردیم، سرشو گذاشت روی سینه‌ام. موهاشو نوازش می‌کردم و بدن‌ـشو لمس می‌کردم. اونم ناخناشو می‌کشید روی بدنم و گاهی دستشو خیس می‌کرد و کیرمو می‌گرفت تو دستش.
یه نیم ساعتی عشق بازی کردیم.
بعدش پاشد و گفت که من میرم اتاق شیدا بخوابم. مامان می‌دونه اینجایی، نکنه یوقت صبح پاشه بیاد اینجا. منظورش خاله‌ام بود. همینطور که نشسته بود لبه تخت، بغلش کردم و اونم باهام همراهی کرد.همدیگه رو بوسیدیم و پاشد رفت. دم در اتاق گفت توام لباستو بپوش و بخواب.
فاطمه رفت دستشوئی و منم بلند شدم لباس پوشیدم. فاطمه که برگشت، دوباره اومد تو اتاق، دستاشو دور کمرم حلقه کرد و با لوندی خاصی پایین تنه‌شو به من چسبوند و نگاه کرد تو چشمام و گفت:
خیلی بهم چسبید. مرسی پرهام
لبامو دوباره بوسید و ازم جدا شد.
رفتم دستشویی و برگشتم دیدم ملحفه تخت رو عوض کرده. خودش هم رفته تو اون یکی اتاق.
خلاصه دیگه دراز کشیدم و خیلی زود خوابم برد.
نزدیک ظهر بود که بیدار شدم دیدم خونه تنهام و کسی خونه نیست. زنگ زدم به فاطمه، گفت اومدم سالن. منم گفتم میرم خونه مادربزرگم اینا که گفت اتفاقاً فکر خوبیه. قرار شد بعداً در مورد اتفاقی که بینمون افتاده حرف بزنیم.
ولی یه جوری گفت فکر خوبیه که منظورش این بود باید نرمال برخورد کنیم.
به هرحال چند روزی موندم و دیگه اتفاقی نیفتاد. چون هم شهر کوچکی هست و نمیشد همچین کاری رو پنهانی انجام داد. می‌دونید دیگه. رفت و آمد تو خونه یه زن مطلقه، حتی بین همسایه ها وجهه خوبی نداره.
اما تو خونه مادربزرگم یه فرصتی پیش اومد و تونستیم تو حیاط باهم حرف بزنیم و تصمیم گرفتیم با توجه به اینکه تو دوتا شهر مختلف هستیم، پنهانی این رابطه سکس رو به صورت یه رابطه باز ادامه بدیم. البته نظر فاطمه بود و بخاطر من میگفت که اگر دوست دختر دارم به مشکل نخورم، چون همونطور هم که برام معلوم بود، فاطمه بعد از طلاقش هیچ رابطه‌ای نداشته. ولی خوب منم هیچ رابطه ای نداشتم با کسی.
تو دوره‌ای که تهران تخلیه شده بود هم دو هفته همدان بودیم اما غیر از یکی دوتا بوسه اتفاقی بینمون نیفتاد. یعنی اصلاً فرصتش پیش نیومد با اینکه هر دوتامون له له می‌زدیم یک شب باهم دیگه تنها بشیم. بعد از اون هم که اتفاق جدیدی نیفتاده ولی بیشتر از قبل از طریق چت و پیام در ارتباط هستیم و یکی دوبار هم تلفنی و ویدیویی سکس کردیم.
حالا قرار گذاشتیم برنامه ریزی کنیم و پنهانی باهم یه سفر بریم. که قول میدم حتماً داستانش رو اینجا بنویسم.
امیدوارم لذت برده باشید. تا جایی که تونستم صادقانه نوشتم. فقط اسامی خودمون و شهرهارو جایگزین کردم.

نوشته: erfunM

بازدید 3,637

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

28 پاسخ به “سفر به عمق یک تابو”

  1. به این میگن حرف دل که نه بالا داشت نه پایین، دقیق و به اندازست حرفی که واقعیت باشه هو از ته دل بیرون بیادامیدوارم همچنان ارتباطت پایدار بمونه

  2. من از chatgpt مشخصات دختر خاله ت ****رو‌دادمخودش نیست ببین؟یکی رو‌برام‌ساختهتیکه ست خدایینمیشه عکس‌گذاشت‌که‌☹️😏

  3. عشق تابو نیست که دخترخاله روباید کرد بخصوص اگه مطلقه وحشری هم باشه حیف که من دخترخاله ندارم

  4. همدان تا تهران 305 کیلومترهده اول اتوبان بودی 2.5 هم که رسیده باشی میشه 4.5 ساعت یعنی با سرعت هفتاد تافک کنم یا تا حالا تو جاده نبودییا همدانی نیستیبعد از اول شهر تا سعیدیه پنج دقیقه؟تو شهر سرعتت از جاده بیشتر بوده گویا

  5. چقدر برام‌ عجیب بود‌که یه مرد ۳۰ سالهمعنی تابو را نمیدونهرابطه با دخترخاله ی مطلقه کجاش تابو است؟تابو یعنی خواهر و مادر و خاله و عمه و عروس و مادربزرگ و زن شوهرداراینا میشه تابوپسرمتابو یعنی ممنوعیتحتی رابطه با زن دایی و زن عمو بعد از طلاق یا فوت دایی و عموتابو محسوب نمیشه.

  6. اول اینکه بینهایت سپاسگزارم از دوستانی که از قلم بنده خوششون اومده و در قسمت نظرات ابراز لطف داشتن. قبلاً چندتا داستان دیگه تحت عناوین (میراثِ خان) و (مُنیرِ من) و (یک نفس از دلتنگی تا سکس) منتشر کردم که اگر از محتوای تابو خوشتون میاد، امیدوارم اونا هم بخونید و لذت ببرید. اونا دیگه تابوی واقعی هستن😂. فراموش نکنید برام نظر بذارید اگر اونا هم خوندید. همه نظرات رو میخونم.دوم : جستجو کردم و متوجه شدم شما درست میگی، در وصف شرح واژن یا آلت تناسلی زنانه واژه کُس درسته، و از این ئس از واژه کُص استفاده نمیکنم. ممنون از تذکری که دادی.

  7. خیلی داستان جالبی بود. یاد خودم افتادم. دقیقا عین همین اتفاق واسم افتاده بودم ولی با زن پسر عمم. حتی تو سکس هم شباهت های زیادی با این داستان داشتیم. بازم بنویس.

  8. خوب بود 👍تشکر 🙏دوستان تابو یه اصطلاح هست و حتی ممکنه یکی بگه نوشابه خوردن برام تابو هست ،، ایشونم چون اون فامیلشون مدتهای زیادی مثل خواهرش بوده و خانوادشون مذهبی بوده ؛ روابط خارج عرف براشون تابو بوده ،، خلاصه تابو تعریف خاص و ثابتی نداره ،، قابل توجه اون عزیزی که فاز سواد و بزرگی و تجربه گرفته تو کامنتها

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید