واسه حل کردن این مشکل که زندگیمو مختل کرده بود همه کار کردم، انواع دارو از داروخانه گرفته تا عطاری و حتی این پیرزن و پیرمردهای فالگیر گرفتم و به رضا خوروندم، اما اثر که نکرد هیچ تازه چند بارم رضا مچم گرفت و حسابی دعوام کرد. یک بار هم کار رضا به دکتر و دارو کشید. این اواخر چندین بار هم خود ارضایی کردم ولی اصلا برام کافی و لذت بخش نبود. اوضاع همین طوری بود تا این که ما به یه محل جدید اسباب کشی کردیم. توی خونه جدید که بزرگتر هم بود همیشه حوصلم سر میرفت، تنها سرگرمیم هم کامپیوتر و اینترنت بود که با بیچارگی رضا رو مجبور کرده بودم واسم بخره. اما عکس و فیلم و مخصوصا داستان های سکسی فقط آتیشم رو بیشتر میکرد. تا این که …
تا این که یه روز که از مغازه برمیگشتم یه پسر جوون رو دیدم که روبروی درمون وایساده. پسر خوشپوشی بود با یه کیف دستی هیکل تقریبا لاغری داشت با یه صورت خوشکل و مهمتر از همه اصلا شکم نداشت. به در خونمون تکیه داده بود. به در که رسیدم … _ببخشید
_معذرت میخوام ، نمی دونستم…
_خواهش میکنم، موردی نداره اخه ما تازه اومدیم اینجا…
_خوشبختم
همین موقع در خونه روبرو باز شد، معلوم شد منتظر باز شدن در خونشون بوده. وقتی اومدم داخل یه حس عجیبی داشتم. انگار پسره بدلم نشسته بود، صورتش که یادم می افتاد با اون لبخند جذابش تو دلم یه حسی داشتم که تا حالا تجربه نکرده بودم. تازگی ها داستان هایی در مورد سکس زن های شوهردار خونده بودم و این باعث میشد بیشتر بیقرار بشم. چند روز دام آشوب بود تا بالاخره تصمیمم رو گرفتم، تصمیم گرفتم هر جور شده پسره رو بدست بیارم. کسی که حتی اسمشم نمیدونستم. چند روز از پنجره درشون رو میپاییدم تا ساعت مدرسه رفتنشو دقیق پیدا کنم و نقشه توی ذهنم عملی کنم. سرگرمی خوبی بود و باعث میشد هر از چندگاهی صورتشو ببینم و احساسم قویتر بشه اما مشکل اینجا بود که مدرسه رفتنش اصلا منظم نبود و حسابی منو گیج کرده بود. تا اینکه یه روز صبح که تازه یه داستان قشنگ خونده بودم و به قولی حسابی تو کف بودم از درشون که اومد بیرون تصمیمم رو گرفتم،سریع از پشت پنجره بلند شدم و چادرم رو انداختم و خودم دم در کوچه رسوندم،هیچکس تو کوچه نبود چون تازه ساعت 7 بود، همه چیز ناگهانی بود واسه همین گیج بودم که چی بگم بالاخره…
_ببخشید آقا…
_سلام، صبح بخیر
_صبح بخیر، شرمنده آقا …
_اسمم پیمانه، راحت باشید
_آقا پیمان شما چیزی از کامپیوتر میدونید؟
_بله یه چیزایی سرم میشه چطور مگه؟
_هیچی چند تا سوال داشتم، ببخشید فضولی میکنم شما دبیرستانی هستید؟
_نه من دانشجو هستم، بهم نمیاد؟
_اختیار دارید، آخه یکم جوون موندید. حالا چه رشته ای هستید؟
_برق میخونم.
_آفرین، معلومه بچه درس خون هستی.
_خواهش میکنم
_ ببخشید مزاحمت شدم دیرت هم شد، میتونی یه نگاهی به کامپیوتر ما بندازی؟
_وظیفم، کی مزاحمتون بشم
_اختیار دارید، هر وقت که تونستی
_امروز عصر خوبه؟
_عالیه، پس عصر میبینمت. خداحافظ
_ خداحافظ
وقتی وارد خونه شدم قلبم تند میزد و یجورایی نفسم گرفتم بود. نمی دونم از خوشحالی بود یا از استرس. دیگه تو حال خودم نبودم، کسی که میخواستم عصر با پای خودش داشت میومد خونه. حسابی دستپاچه بودم نمی دونستم چیکار کنم، چی بپوشم، چی بگم و مهمتر از همه چجوری بهش بفهمونم که میخوامش… تا عصر وقت زیادی واسه فکر کردن داشتم، چند تا نقشه تو ذهنم تصور کردم و یا داستانهایی که خونده بودم رو به یاد آووردم مثلا یه فیلم سکس رو دسکتاپ بذارم و بعد برم شربت بیارم یا یه لباس سکسی بپوشم و خودم رو بهش بمالونم یا ازش بخوام ماساژم بده یا مثلا تو یه داستان خوندم زن موقع تعارف شربت دامنشو عمدا انداخته بود یا… شاید هم بهتر بود همین که از در اومد تو دستم رو بزارم رو کیرش و …
اما باید یه کار جالب می کردم دوست داشتم تو کف بودنشو ببینم، ببینم برای من کیرش بلند شده ولی روش نشه کاری کنه، آخه معلوم بود یکم خجالتی از حرف زدنش مشخص بود.
تا عصر توی همین افکار بودم و راستش حسابی داغ کرده بودم، طوری که شرتم خیس شده بود. چند بار مجبور شدم شرتمو عوض کنم، آخه من وقتی داغ می شم کسم حسابی خیس میشه، موقع ارضا شدن طوری خیس میشم که ازش قطره های ریز سرازیر میشه. همین موقع فکر خوبی به ذهنم رسید، شرتمو در آووروم.
عصر که در زدن چادرمو انداختم سرم و رفتم دم در دل تو دلم نبود. در باز کردم خودش بود.با شلوار لی و یه تیشرت آبی که بهش میومد.احوالپرسی کردم و بهش دست دادم عمدا دستمو چند ثانیه تو دستش نگه داشتم، دستش گرم بود بهش یه لبخند زدم و دعوتش کردم داخل. دم در چادرمو برداشتم من یه دامن کوتاه پوشیده بودم با یه پیرهن آستین کوتاه. از جلوم که رد شد از بوی عطری که زده بود خوشم اومد، صدای نفسامو میشنیدم. خونسردیمو حفظ کردم و بردمش تو اتاق پیش کامپیوتر. چند تا سوال الکی که از قبل آماده کرده بودم ازش پرسیدم، بعد با هم اوومدیم رو مبل به بهانه این که یه شربت با هم بخوریم. شربت رو که اووردم روی مبل روبه روش نشستم طوری که اگه نگاه کنه ببینه شرت پام نیست. زیرچشمی حواسم بهش بود. یه کم که شربت خورد میخواست به من نگاه کنه که متوجه موضوع شد. داشتم یواش نگاش می کردم، یه نگا به من کرد دید حواسم نیست باز به لای پام خیره شد، ماتش زده بود و لیوان بین میز با دهنش ثابت مونده بود، حس خوبی داشتم حتما الان کیرش برام بلند شده بود. یعنی الان به چی فکر می کرد؟ از حالتش خندم گرفته بود ولی خودمو کنترل کردم، و خودمو بی حواس جلوه دادم. یکم جا به جا شد حتما کیرش اذیتش میکرد… حس خوبی داشتم، دیگه بس بود یه تکون به خودم دادم حواسش جمع شد بهم نگا کرد منم بهش خیره شدم، حتما فکر میکرد از کارش عصبانی شدم.
_چیزی شده؟
_نه…
_پس چرا ماتت زده؟ شربت بخور من هنوز کلی باهات کار دارم.
_چشم…
بیچاره درست نمیتونست حرف بزنه، دو باره خودمو به اونراه زدم و پاهامو بیشتر باز کردم تا بهتر بتونه ببینه، یکم که گذشت تو یه حالت مثلا مچگیری نگاهامون به هم گره خورد. _چیز خاصی دیدی همش نگات اینجاست؟ ( با این حرفم که یکم هم خودمو عصبانی نشون دادم بیچاره صورتش قرمز شد )
_ببخشید… آخه…
_آخه چی؟
_هیچی…
_بگو دیگه
_گفتم که هیچی، ببخشید.
_ای بابا حرفتو بزن، چیزی شده؟
_نه…
_( نگاه عصبانی و منتظر )
_آخه شرت نپوشیدید
یه لبخند زدم که معلوم بود کلی از استرسش کم شد.
_اگه ناراحتی تا برم بپوشم؟
_نه نه…
با این حرفش که یه دفعه گفت زدم زیر خنده طوری که دوباره قرمز شد. بدون این که پامو ببندم گفتم:
_بخور دیگه
با این حرفم که دو پهلو بود، دوباره لیوانو به لبای خوشکلش نزدیک کرد، لباش منو دیوونه میکرد، اما همه حواسش به لای پاهام بود، دوباره با نگاه ازش مچگیری کردم، ایندفعه سرش انداخت پایین. این نجابت و خجالتش از همه چیز بیشتر منو مجذوبش می کرد. الان مثل یه عروسک تو دستم بود.
_خوشت اومده؟
_از چی؟
_خودتو به اون راه نزن
_آره…
_اگه دوست داری بیا نزدیکتر نگاش کن
با این حرف بلند شد و لای پاهام نشست، من خودمو دادم جلوتر، داشت به کسم نگاه میکرد، حتی فکرشم برام خوشایند بود، اونقدر بهم نزدیک شده بود که نفسای نامنظمش رو روی بهشتم احساس میکردم. حس واقعا خوبی داشت. چند ثانیه تو سکوت محض به همین صورت سپری شد… بالاخره با یه صدای لرزان گفت:
_ میتونم بهش دست بزنم؟
_اگه دوست داری…
دستش رو گذاشت روی بهشتم، دستش سرد سرد بود، وقتی انو روی کس گرم من گذاشت از لذت نمیتونستم چشمامو باز نگه دارم. با دستش کسم رو نوازش میداد، من تو فضا بودم، دستش توی موهای بالای بهشتم میکشید،
یه دفعه صورتش به بهشتم نزدیک شد و لباش رو روی کسم احساس کردم با صدای یه بوسه گوش نواز، کسم را بوسید، دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و با این که خیلی جلوی خودمو گرفته بودم یه آه کوچک از لذت کشیدم. مثل این که با اینکارم بهش مجوز دادم، جرات گرفت و دوباره صورتشو به کسم نزدیک کرد ولی ایندفعه زبانش رو روی کسم گذاشت و شروع به لیسیدن و بوسیدن و خوردن کسم کرد. من که نمیتونستم چشمامو باز کنم دستمو روی سرش گذاستم و اونو به کسم فشار میدادم، دیگه علنا داشتم ناله میکردم. حرکت زبونش و برخورد نفساش برام لذتی پدید آوورده بود که تا اون موقع سابقه نداشت. سرم پایین آووردمو بهش نگاه کردم، سخت مشغول بود. واقعا چه لذتی داره کسی که دوستش داری رو توی این وضعیت ببینی. من تو بهشت بودم. نمیدونم این وضعیت چقدر طول کشید اما وقتی بخودم اومدم که داشتم ارضا میشدم این حس رو قبلا هم چندبار داشتم اما این بار مثل اینکه قویتر بود، خیلی لذتبخش بود مثل ترکیدن یه بادکنک تو وجود آدم میمونه، هنوز وقتی یاد اون روز میافتم داغ میشم. کسم خیس خیس شده بود، پیمان هنوز لای پاهام بود، فکر کنم همه آب کسم رفته بود تو دهنش این برام قشنگ بود، سرشو که بالا آورد یه لبخند رضایت بهش زدم، چشمای سیاهش تو چشم خیره شده بود. دور لبای خشکلش خیس بود…
سرمو پایین بردم و به نشانه تشکر لبامو رو لبای نازش گذاشتم یه لب جانانه ازش گرفتم. باید جبران میکرم، نوبت من بود، نشوندمش روی مبل و کمربندشو باز کردم، شلوارشو کشیدم پایین. یه شورت مشکی پاش بود، دستمو گذاشتم روی کیرش… وای عجب چیزی بود، فکرشم نمیکردم اینقدر بزرگ باشه، دیگه تحمل نداشتم شرتشو کشیدم پایین… چی دیدم، یه کیر کلفت تقریبا 18 سانتی سفید و بی مو که از سرش چند قطره آب بیرنگ بیرون آمده بود، وقتی کیرشو دیدم نتونستم خودمو کنترل کنم و یه آه کوچک کشیدم، سرم و بالا گرفتم یه لبخند رضایت رو لبش بود فهمیدم سوتی دادم ولی دیگه مهم نبود. شروع کردم کیرشو تو دهنم کردم، شروع کردم به لیسیدن، مزش بد نبود. تخماشم لیسیدم و حسابی براش مایه گذاشتم. باحال بود، خوشم اومد.البته چند بارم دندونم به کیرش خورد که باعث میشد یه تکان سریع بخوره.
بعد از یه مدت گفت:
_بسه بسه دارم میشم
من توجه نکردم و ادامه دادم
_داره میاد
کیرشو تو دهنم گرفتم و آبش تو دهنم خالی شد منم همشو خوردم، مزش زیاد بد نبود ولی بوش یکم اذیت میکرد. پیمان که از این کارم تعجب کرده بود به من نگاه میکرد، منم یه لبخند با یه چشمک ناز بهش زدم. از اون روز رابطه من با پیمان شروع شد.
نوشته: سارا
43 پاسخ به “سارا و کیر پسر همسایه”
اينهمه مقدمه اول داستان نوشتى كه كارتو توجيه كنى ولى خيانت كردن به هيچ وجه پذيرفته نيست ،شوهرت صبح تا شب تو مغازه واسه تو جون ميكنه،اونوقت تو ميرى با يكى ديگهچه زمونه اى شده
نمیدونم چی بهت بگم . ازونجا که اکثر داستانها دروغ نوشته میشه و تخیلیه و این برخلاف اونها راست باشه واقعا جای تاسف داره اخه اگه شوهرت ارضات نمیکنه چرا ازش طلاق نمیگیری و آزاد با هر کی که فکر میکنی میتونه ارضات کنه ازدواج نمیکنی؟ البته بازم توی سن چهل سالگی اینقدر انگیزه سکس داری واقعا باید بهت تبریک بگم ولی تصور اینکه شوهرت با وجود بیماری شبانه روز داره کار میکنه و به خیال خودش همسرش بهش وفاداره خیلی جای تاسف داره . همون بهتر که بچه دار نشدید!! معلوم نبود اونا دیگه چی می شدند!!
درضمن قسمت اخرش رو نخونده بودم که الان با خوندنش خیلی برات متاسف شدم .اگه ابشو خورده باشی که بعدها متوجه اشتباه بزرگت میشی بعد به خودت فحش میدی که چرا این کار احمقانه رو انجام دادی . البته اینو برای بقیه دخترا میگم تا فکر نکنندخوردن اب عوارض نداره البته من دکتر نیستم ولی بهتره برید از طریق اینترنت خودتون در این باره تحقیق کنید .
جیندَ خانِم…
خداوندا چند همسایه این شکلی به ما عطا فرماااااا.تو چهل سالگی عجب شهوتی داری مطمئنی که قبلنا به کس دیگه ندادی کسده خانم.
البته سکس زن شوهردار با یک مرد دیگه خوب نیست ولی ظاهرا خیلی بهت فشار اومده. نوش جونت ولی بهتر هر طوری شده از شوهرت جدا بشی و آزاد باشی بعدش هرچقدر دلت میخواد کوس و کون بده.
خیلی خوب بود من هم دوست دارم با شما …
این داستان نبود یه ماجرای واقعیهخوشم اومد موفق باشی بازم از خاطراتت بگو
اینهمه خوندیم واسه یه ساک فقط؟
دوبرمن دمت گرماین همه خوندیم فقط واسه یه ساک؟
خیلی خوب بود!یکی از بهترین داستانهایی که اینجا خونده بودم و واقعاً خودم رو توی اون فضا حس میکردمبه غر غر دوستان هم زیاد توجه نکن. اون شوهری که نمیتونه بین کار و زندگی زناشویی تعادل برقرار کنه و نمیتونه یا نمیخواد زنش رو ارضاء کنه، همون بهتر که کلاه دیوثی بذاره سرش! از کجا معلوم که ایشون خارج از خونه خودشو با سوگلی هاش خالی نمیکنه و وقتی میاد خونه دیگه حالی واسه رسیدگی به زنش نداره؟!خوش باش و از زندگیت لذت ببر عزیزم و به اون پسر همسایتون هم از قول من بگو که کونده! خیلی خر شانسی!
خاک تو سرت هرزه ی کثافت…
نمیدونم چرا همه سکسشون رو با کامپیوتر شروع میکنند:) تا دیدم اسم کامپیوتر اومد بقیش رو نخوندم
خاک به سر شوهری که همسرش مجبور به خیانت می شه. کارت بسیار عالی بود. تو نمی تونی خودتو فدای کسی کنی که احساس نداره.
خوب بود ادامه بدهداستان خوبى نوشته بودى
خیلی خوب بود.اگه دوست داشتی منم هستم.سکس میکنم باهات توپ.پیام بده
خوب بود ادامه بدهداستان خوبى نوشته بود
بچه ها منم دانشجویه رشته برقم شاخه الکترونیک و کامپیوترم سرم میشه پس یحتمل واسه من بوده که ساکیده و اسم پسره ماهان بوده الکی گفته پیمانم مگه نه سارا جون ؟؟؟ولی نه جدا داستانشو خوب نوشته بود من که شخصا منتظر ادامشم سارا هرچه زود تر بخش دو رو اپلود کن در ضمن همچین یه نمه نمکو فلفل سکسشو زیادتر کن دستانت هات شه
SALAMCHGHADR KHOBE ADAM YE HAMSAYE DASHTE BASHE KE GHADRE KIRA BEDONE.
ممنون سارا جون ، خیلی خوب بود
ایول maxmahonyجان حرف دل منو زدی دمت گرم
هنر داستان نویسیت را پسندیدم . خوب بود فقط زنی که تو کف باشه از خیر رفتن کیر تو کسش نمیگذره. و نمیذاره آب طرف بدون رفتن تو کس بیاد .بهر حال ممنون از داستان زیبات
من این داستان را نخواندم اما بعد که نظر استاد maxmahony را دیدمخوندمش و با ایشان کاملا موافقمبندرت !واقعا بندرت پیدا میشه خانمیتنهابدلیل ناتوانی جنسی شوهرش( حتی اگر این ناتوانی کامل باشد) با شخص دیگری ارتباط برقرار کند!پس علیرغم آنچه در همه داستانها این عامل دلیلی برای خیانت شناخته میشود تقریبا به شما اطمینان میدهمنه عقل و نه حتی احساس یک زن در حالت طبیعی و نرمال به او بخاطر این کاستی شوهرش اجازه خیانت نمیدهد!البته شاید خیلی از مسائل ریشه در مشکلات جنسی داشته باشد و حتی دلیل بعضی از جداییها باشداما مطمئنا مجوز خیانت نیست!پس ترویج این امر و توجیه آن خطرناک وغیر قابل چشم پوشی است.باز هم از نظر و واکنش دوست عزیزمان استاد maxmahony ممنونم.
idey short naposhidanet kheili jaleb bod man khodam ham age zan bodam hamash haminkar ra mikardam.
كس گفتي اي كس گفتيخيلي هم كسشعر گفتيداستانت بسي تخمي بودجنده بودي شكفتي
کیرم دهن >:) >:) >:) >:) >:) >:) ت کسکش
منم با عالیجناب موافقم عزیزم 😉
من با اسمان ابی موافقمخاک توسر همشوناونایی که با خدا دین اسلام پیامبر وخاندانش توهین میکنن هم تو این دنیا تقاص پس میدن هم تو اون دنیا مطمعن باشین هیچ وقت هم بخشیده نمیشناونهایی هم که به شوهرهاشون یا به زن هاشون خیانت میکنن هم تقاسشو پس میدنهم تو این دنیا هم تو اون دنیامیگن از بس حشری بودیم و شوهرمونم نمیتونستن خوب ارضاء کنن مجبور شدیماخه بدبختهای جنده حضرت فاطمه که از همه زنهای عالم قشنگتر وزیباتره نه تو این دنیا نه تو اون دنیا هیشکی به پای اون نمیرسه توهیچ چیز خاک تو سرتون خدا نسلتون رو از زمین کم کنه حتی اگر به قیمت از دست دادن جون من شده خدا همه شمارو بکشه
آرره منم موافقم . دوست دارم برم اون دنیا کس بکنم . همرو بکنم . تو رو اونو شمارو شماهارو همه همرو… فقط بکنم . حتی آخرسر خودمو بکنم . دیگه دارم کسخل میشم . یکی بداد من برسه … وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای 8| 8| 8| 8| 8| 8| 8| 8| ای که هر چی کیر تو دنیا از بیخ قطع بشه هر چی کسم هست توی دنیا همشون آتیش بگیرن . تا این ملت از کسخلی بیان بیرون . بابا کل دنیا سر یک سولاخ میچرخه باید به کی بگی واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ~X( ~X( ~X( ~X( ~X( ~X( بابا دیگه حرفی ندارم میخوام برم دیگه . >:P >:P >:P >:P >:P >:P >:P >:P >:P >:P >:P
خدالعنت كنه اونيرو كه كامپيوتر درست كرد كه تا يكي كسو كونش ميخاره سريع ميگه يكي بياد رايانه ام رو درست كنه بعدشم به خيالت كار خوبي كردي جوون مردمو از راه بدرش كردي ?درمورد شوهرتم كه با اين تعريفاي تو شبيه كارتون شركه بايد بگم حقشه كه به درجه رفيع ديوثي نايل بشه مرتيكه قرمساق
منم ميخوام =(( =(( =(( =(( =(( =(( =((
بد نبود ولی کاش ادامه داشت و به جا های باریک هم کشیده میشد.
واقعا متاسفم خیانت کار
اگه فقط داستان بود بد نبود. :* اما اگه واقعاً اين كارو كردي واقعاً متاسفم 8|
خوب بود ؛ خوشم اومد
چرا مردای متاهل از این کارا بکنند ولی زنها نکنند؟
یه سر بیا پیش خودم پشیمون نمیشی
خوش بحال پیمان
تو خودت که نباید به اونجات بگی «بهشت». یه نفر دیگه باید بگه، تازه اگه خوشش بیاد. اگرم خوشش بیاد بگه هم، خیلی لوسه.
احتمالا آغا پیمانت که بچه خوشکل بوده،از کونی های محل نبود؟کیرم تو ذهنه معیوبت،چرا میخواین زنای ملتو خراب کنین؟
خیانت … میتونستی طلاق بگیری با کسی دیگه ازدواج کنی
عالی بود . بازم بنویس لطفا !!
جوری تعریف کردی که منم هوس کردم به جواد جون (مرد همسایه) بدم …