اون شب، دعوت شده بودیم به یک مهمانی مجلل در شمال شهر، حدود یکساعتی با خونهمون فاصله داشت. برای اینکه هر دو بتونیم آزادانه نوشیدنی بخوریم و خوش بگذرانیم، بدون دغدغه رانندگی، تصمیم گرفتیم تاکسیتلفنی بگیریم. تاکسی رسید؛ رانندهاش یک مرد افغانی پیر، حدود شصتساله، با موهای بلند چرب و درهم، ریش انبوه و نامرتب، بدن چاق و درشتهیکل که انگار از دل کوههای سخت افغانستان بیرون جهیده بود. ترانه بعداً با انزجار گفت چقدر زشت و چندشآور به نظر میرسید، با اون پوست تیره و چروکیده، و بوی عرق کهنهای که فضا رو پر میکرد. وقتی سوار شدیم، دیدم آینه عقب رو با دقت تنظیم کرد تا ترانه رو که روی صندلی عقب نشسته بود، از بالا تا پایین ببیند. اون هم متوجه شد و با نگاهی پر از نگرانی به من چشم دوخت، اما من چیزی نگفتم – شاید از شرم، شاید از اون بیتفاوتی لحظهای.
مهمانی فوقالعاده بود؛ موسیقی سنتی ایرانی مثل غزلهای حافظ با رقصهای مدرن غربی آمیخته شده بود، و دوستان قدیمی دور هم جمع شده بودند تا خاطرات رو زنده کنند. زود دست به کار شدیم و شروع کردیم به نوشیدن – شرابهای خانگی غلیظ و کوکتلهای رنگارنگ که طعم میوههای تازه رو داشت. حوالی نیمهشب، به ترانه گفتم: «کمتر بنوش، گلم، باید هوشیار بمانیم.» اما اون، با خندههای مستانه و شیرینش، گفت: «حالم خوبه عشقم، نگران نباش.» کمی بعد از ساعت یک، تاکسیبرگشت و ترانه رو که حالا کاملاً مست و بیحال بود، با زحمت سوار کردم. هوای سرد زمستانی مثل تیغ به صورتم خورد، و من هم احساس کردم الکل داره بدنم رو سنگین میکنه. از مسیر برگشت، هیچی یادم نیست – انگار در دریایی از خواب غرق شده بودم، بدون هیچ موجی.
راننده با تکون دادن شونهام بیدارم کرد. کمک کرد از ماشین پیاده شم و به در خونه برسم، کلید رو از دستم گرفت و ما رو داخل برد. منو تا طبقه بالا، به اتاق خواب برد و روی یکی از صندلیهای بزرگ راحتی نشوند، انگار یه عروسک خیمهشببازی بودم. صدایی مبهم شنیدم و چشمهام رو نیمهباز کردم. دیدم راننده ترانه رو مثل یه طعمه بیدفاع و مست، با اون بدن کوچک و ظریفش که هنوز از مستی مهمانی میلرزید، بغل کرده بود و روی صندلی راحتی دیگه گذاشت. ترانه هنوز تو لباس مشکی شیک مهمانی بود – یه لباس دکلته جذاب با پشت باز که پوست سفید و نرم کمرش رو تا جایی که به باسن گرد و کوچکش میرسید، نمایان میکرد، دامن کوتاهاش که فقط تا نیمه رانهای لاغر و سفیدش میرسید، و جورابهای مشکی شیشهای براق که تا بالای رانهاش کشیده شده بود، مثل یه لایه ابریشمی که پاهاش رو جذابتر میکرد. زیر لباس، سوتین مشکی دانتلاش سینههای کوچک و خوشفرمش رو نگه داشته بود، نوکهای صورتیاش از زیر پارچه نازک برجسته شده بود، و شورت توری مشکیاش، که حالا خیس از هیجان ناخودآگاه بدنش شده بود، به سختی کس صورتی و تنگش رو پوشونده بود. راننده رفت و در ورودی رو بست، اما لحظاتی بعد دوباره برگشت به اتاق، با نگاهی حیوانی و پر از هوس خام، چشمهاش مثل یه گرگ گرسنه روی بدن ترانه ثابت شده بود، نفسهاش تند و سنگین، و بوی عرق کهنه و مردانهاش هوا رو پر کرده بود.
به من چشم دوخت – من نیمهبیدار بودم، بدنم سنگین و فلج شده از الکل و مجذوبیت این صحنه تاریک و ممنوعه، انگار یه نیروی نامرئی منو به صندلی میخکوب کرده بود. بعد به سمت ترانه رفت، با عجله کفشهای پاشنهبلند سیاهاش رو درآوردم، پاهاش رو آزاد کرد، و دستهای زمخت و پر مویش رو زیر دامن کوتاه مشکیاش برد، انگشتهاش روی پوست نرم رانهاش کشیده شد، جورابهای شیشهای براق رو کمی پایین کشید تا دسترسی راحتتر بشه. با خشونت شورت توری مشکی رو گرفت، پارچه نازک و خیس رو با یه کشش محکم پایین کشید – صدای پارگی خفیف توری شنیده شد – و پرت کرد کنار، انگار داره یه بسته هدیه ممنوعه رو باز میکنه. شورت توری روی زمین افتاد، و کس صورتی و تنگ ترانه حالا برهنه بود، لبهای متورم و مرطوبش از هیجان ناخودآگاه بدن مستش کمی باز شده بود، مایعات شفاف و گرمش روی جورابهای مشکیاش چکید، و بوی شیرین و زنانهاش با بوی عرق راننده مخلوط شد. میدونستم باید داد بزنم، باید بلند شم و جلوش رو بگیرم، اما صدا از گلوم درنمیاومد – مجذوب اون صحنه تاریک شده بودم، قلبم تند میزد، آلتام ناخودآگاه سفت شده بود از این ترکیب ترس و هوس، انگار ذهنم فلج شده بود اما بدنم زنده.
دیدم ترانه رو به لبه صندلی کشید، بدن ظریف و سفیدش رو مثل یه عروسک خیمهشببازی جابهجا کرد، دامن مشکیاش رو تا کمر بالا زد تا کس صورتی و خیسش کامل نمایان بشه، و پاهای سفید و ظریفاش رو با خشونت باز کرد. نور کم اتاق روی پوست سفید رانهاش میافتاد، جورابها مثل یه لایه براق و ابریشمی پاهاش رو برجسته میکرد، و کس تنگش حالا آماده برای تصاحب بود – لبهای متورم و صورتیاش کمی جدا شده، داخل مرطوب و گرمش میدرخشید، کلیتوریس حساس و قرمز شدهاش بیرون زده بود، و راننده با نگاهی پر از هوس، آماده بود تا کس زنم رو مال خودش کنه، انگار این بدن زیبا و معصوم، با لباس دکلته مشکی که حالا نامرتب شده بود و سوتین دانتلاش که سینههاش رو نیمهپوش نگه داشته بود، فقط برای اون ساخته شده. حس کردم هوا سنگین شده، بوی مخلوط عرق و هوس اتاق رو پر کرده، و ترانه، هنوز نیمهمست، آه خفیفی کشید.
به سمت تخت رفت و با عجله لباسهای کثیف و چربش رو درآورد، پیراهن کهنهاش رو از تن کشید و بدن چاق و غولپیکرش رو عریان کرد – پوستی تیره و چروکیده که زیر لایهای ضخیم از موهای سیاه و درهم پوشیده شده بود، موهایی که مثل جنگلی انبوه روی سینه پهن و آویزونش، شکم برآمده و پر از چربیهای لرزان، و رانهای ضخیم و عضلانیاش پخش شده بود، بوی عرق کهنه و تند مردانهای که از بدنش بلند میشد، هوا رو سنگینتر میکرد، انگار از دل کوههای افغانستان مستقیم به اتاق خواب ما جهیده بود. به ترانه نگاه کردم – اون دختر معصوم و زیبا با پوست سفید مثل برف تازه، از خانوادهای سنتی که هنوز به رسمهای قدیمی ایرانی پایبند بود، مثل پوشیدن حجاب کامل موقع بیرون رفتن، خواندن نمازهای یومیه با خلوص کامل، احترام به بزرگترها با دستبوسی و تعظیم، و حفظ پاکی و نجابت به عنوان یک اصل خانوادگی.
موهای بلوند طلاییاش روی صندلی پخش شده بود، چشمان آبی روشناش نیمهبسته از مستی، و بدن کوچک و ظریفش که مثل یه عروسک به نظر میرسید، با سینههای کوچک و خوشفرم که زیر لباس مهمانیاش برجسته بود، و پاهای لاغر و سفیدش که حالا بدون شورت، کس صورتی و تنگش رو نیمهنمایان کرده بود. دکتر به خاطر سابقه سرطان مادرش هشدار داده بود که قرص ضدبارداری نخوره، چون ممکن بود عوارض خطرناکی داشته باشه، پس همیشه با کاندوم مراقب بودیم تا باردار نشه، هر بار رابطهمون رو با احتیاط و عشق پیش میبردیم، اما حالا این همه احتیاط داشت زیر پای این غریبه کثیف له میشد. اما حالا، این مرد غولپیکر افغانی، حداقل ۱۲۰ کیلویی، با عضلات پنهان زیر لایه چربی و موهای تیره و سیاه که حتی روی کمر و شانههاش مثل فرش سیاه پخش شده بود، شلوار کهنه و کثیفش رو پایین کشید و بزرگترین کیر سیاهی که تا حالا دیده بودم رو عریان کرد – حداقل ۲۵ سانتیمتری در حالت نیمهسفت، کلفت مثل بازوی یه مرد قوی و عضلانی، با رگهای برجسته و آبیرنگ که مثل رودهای خروشان زیر پوست تیرهاش میپیچید، سر قرمز تیره و متورماش که مثل یه مشعل براق میدرخشید، و کل کیر تا نیمه رانهای ضخیم و پر مویش آویزون بود، انگار یه هیولای زنده که از بدنش آویزون شده، بوی مردانگی تندش هوا رو پر کرده بود، و من حس کردم آلت خودم ناخودآگاه سفت میشه!
از این تضاد – زیبایی معصوم ترانه در برابر این وحشیگری خام. به سمت ترانه رفت و کیرش رو با دستهای زمخت و چنگکمانندش مالید، انگشتهای کلفتش دور تنه سیاه و رگدار پیچید، سفتترش کرد با حرکات بالا و پایین، انگار داره یه سلاح جنگی رو برای فتح آماده میکنه، پیشآب شفاف از سر کیر بیرون زد و روی انگشتهاش براق شد، کیر حالا کامل سفت شده بود، رگها بیشتر برجسته، سرش متورمتر، و صدای نفسهای سنگینش اتاق رو پر کرده بود. میدونستم باید دخالت کنم، باید فریاد بزنم و این کابوس رو تموم کنم، اما مجذوب شده بودم – منتظر بودم ببینم این مرد افغانی کثیف، زشت و پیر با صورت چروکیده و ریش انبوه، چطور همسر بیدفاعم رو تصاحب میکنه، چطور بدن سفید و کوچکاش رو زیر وزن سنگین و پر مویش خودش له میکنه، کیر سیاه و کلفتش رو داخل کس تنگ و صورتیاش فرو میبره، و با اسپرم غلیظش رحماش رو پر میکنه.
زانو زد بین پاهای باز ترانه، بدن چاق و پرمویش راننده مثل یه کوه تیره روی زمین اتاق خواب نشست، رانهای ضخیم و عضلانیاش که با موهای سیاه و درهم پوشیده شده بود، پاهای سفید و جورابپوش ترانه رو از دو طرف احاطه کرد، انگار داره یه طعمه بیدفاع رو تو دام خودش میندازه. نور کم لامپ کنار تخت روی پوست تیره و چروکیدهاش میافتاد، سایههای عمیق روی شکم برآمده و سینه پهنش ایجاد میکرد، و بوی عرق کهنه و تند مردانهاش – مخلوطی از خاک افغانستان و عرق روزانه – هوا رو سنگینتر میکرد، با بوی ملایم عطر زنانه ترانه تضاد ایجاد میکرد. کیر سفت و سیاهاش رو، که رگهای برجستهاش مثل رودهای خروشان زیر پوست تیره میپیچید، بالا و پایین واژن صورتی و تنگ ترانه مالید، سر کلفت و قرمز تیرهاش رو روی کلیتوریس حساس و متورماش فشار داد، دورانی چرخوند تا اون نقطه کوچک و صورتی زیر فشار کیر واکنش نشون بده و مایعات شفاف و گرم بیرون بزنه. ترانه، هنوز تو خواب مستانهاش، آه خفیفی کشید، بدن سفیدش کمی لرزید، پاهاش ناخودآگاه بیشتر باز شد، و صدای خیسی بلند شد، چسبناک و مرطوب، انگار یه چشمه کوچیک داره جریان پیدا میکنه. حس کردم هوا پر از تنش شده، بوی مخلوط عرق راننده و مایعات ترانه اتاق رو پر کرده بود، و من، نیمهبیدار روی صندلی، بدنم فلج از مستی و مجذوبیت، فقط نگاه میکردم، قلبم تند میزد، از این صحنه ممنوعه آلتام ناخودآگاه سفت شده بود. راننده با دستهای زمخت، کیرش رو سریعتر مالید، پیشآب شفاف رو با مایعات ترانه مخلوط کرد، سر کیر رو روی لبهای کسش فشار داد تا کمی جدا بشن و داخل مرطوب نمایان بشه، کلیتوریس حالا قرمزتر شده بود، با هر تماس میلرزید. میدونستم اگر ادامه بده، ترانه باردار میشه. یه بچه افغانی با چهره تابلو، پوست تیره مثل برنز، چشمان بادامی کشیده و موهای سیاه مجعد، بچهای که همه میفهمن مال من نیست. اما ساکت موندم؛ حتی در مستی، میخواستم ببینم چطور اون رو مال خودش میکنه، مایع منی گرماش رو داخل واژن کوچک ترانه خالی میکنه.
دیر شده بود برای توقف! دیدم کیر سیاه و سفتاش رو بین پاهای ترانه فشار داد، سر کلفتاش لبهای کساش رو باز کرد و با یه هل محکم وارد کوسش شد. ترانه آه کوتاهی کشید، بدناش لرزید وقتی کیر بزرگاش تا نصفه داخل کوساش فرو رفت، فقط پاهای سفید ترانه رو میدیدم که از دو طرف رانهای چاق و پرموی اون بیرون زده بود، انگار اسیر یه هیولا شده. بیحرکت موند تا کوساش عادت کنه، بعد آهسته شروع کرد به حرکت، داخل و بیرون، هر ضربهاش صدای خیس و چسبناک تولید میکرد، انگار داره عمداً لذت را طولش میده از گرمی و خیسی واژن تنگاش نهایت استفاده را می کنه. حدود بیست دقیقه تلمبه زد و اون رو گایید، کیرش رو تا ته فرو میکرد و بیرون میکشید، گاهی سرش رو روی کلیتوریساش میمالید تا ترانه بیشتر ناله کنه.ناگهان سرعت گرفت، عرق از بدن چاقاش روی سینههای کوچک ترانه چکید، و میدونستم آمادهست تا آب خودش رو داخلاش بریزه و بچهاش رو به اون بده، اون را مال خودش کنه. ناگهان محکم فشار داد و نگه داشت، آه عمیقی کشید مثل یه حیوان وحشی، بدناش لرزید و اسپرم غلیظ و داغاش رو مثل یک پمپ داخل رحم ترانه ریخت و پر کرد تا جایی که بیرون ریخت. بیحرکت موند، کیرش داخل نگه داشته تا آب اش خوب جذب بشه و رحماش رو پر کنه. کیرش رو آهسته بیرون کشید و بلند شد؛ اون حالا شل، اما هنوز بزرگ بود پوشیده از مخلوط سفید اسپرم خودش و مایعات خیس ترانه. به سمت تخت رفت، لباس پوشید، با نگاهی پیروزمندانه به من چشم دوخت و رفت، انگار چیزی را فتح کرده بود چیزی که مال من بود.
صبر کردم تا مطمئن شم رفته، صدای ماشیناش دور شد. بعد به سمت ترانه رفتم؛ هنوز در خواب مست بود، بیخبر از نجابتی که از دست رفته بود. دامناش رو بالا زدم و واژناش باز مونده بود، لبهاش متورم و قرمز، با آب غلیظ پیرمرد که از داخلاش میچکید و روی رانهاش میریخت. بلندش کردم و روی تخت گذاشتم، لباسهاش رو کامل درآوردم تا لخت بشه، رویاش رو با پتو پوشوندم و خودم هم کنارش دراز کشیدم، ذهنم پر از تصاویر اون گایدن وحشیانه.
صبح دیر بیدار شدیم؛ هر دو با خماری شدید، سرهایی سنگین مثل سنگ آسیاب. ترانه به من نگاه کرد، صورتاش رنگپریده، و پرسید: «چی شده، عشقم؟ آیا دیشب با من سکس کردی؟» گفتم: «نه، فقط یادمه راننده کمک کرد داخل خونه بیایم. بیدار شدم روی صندلی راحتی اتاق خواب بودم، و تو روی صندلی دیگه، بدون شورت و لباس زیر.» ساکت شد، به من خیره شد و گفت: «حتماً راننده تاکسی منو گاییده و آبش رو داخل کسام ریخته، حس میکنم خیس و پرم.» پرسیدم: «مطمئنی؟» گفت: «آره، اسپرم غلیظ داخل و بیرونام هست، واژنام درد میکنه انگار کشیده شده.» همدیگه رو بغل کردیم، بدناش هنوز بوی عرق اون مرد رو میداد. بالاخره گفت: «اون افغانی بود، اگر باردارم کنه چی؟ بچهاش با پوست تیره و چهره افغانی، همه میفهمن.» ترانه با فکر سنتیاش، سقط جنین رو گناه کبیره میدونه، انگار کشتن یه روح پاک در فرهنگ ایرانی. گفتم: «همه چیز خوب میشه، عزیزم.» به چشمانم نگاه کرد و گفت: «بچه افغانی میشه، مال اون زشت چندش.» فقط بوسیدماش و محکم بغلاش کردم، اما داخلام از فکر تصاحباش هیجان عجیبی داشتم.
بلند شدیم و پایین رفتیم. قهوه غلیظ ترک خوردیم، با عطر هل و دارچین که هوا رو پر میکرد. رفتم توی هال و روی صندلی راحتی نشستم، تلویزیون رو روشن کردم – اخبار صبحگاهی در حال پخش بود، حرف از مهاجران افغانی میزد. ترانه اومد و به جای صندلی خودش، روی پایم نشست، سرش رو روی شانهام گذاشت، بدن گرماش به من چسبید. بغلاش کردم. خیلی آهسته پرسید: «واقعاً در مورد سکس راننده با من چی فکر میکنی؟ آیا تحقیرکننده نیست که منو مال خودش کرد؟» چیزی نگفتم، اما احساس کردم کیرم سفت میشه وقتی یاد صحنه افتادم – کیر سیاهاش داخل کس ترانه، منی اش که رحماش رو پر میکنه. گفت: «احساس میکنم سفت شدی. آیا هیجانزده میشی وقتی به سکس اون با من فکر میکنی، به اینکه چطور منو مال خودش کرد؟» گفتم: «آره، هیجانزده میشم وقتی تصور میکنم اون پیرمرد افغانی زشت تو رو گاییده، کس تنگات رو با کیر کلفتاش باز کرده و شاید باردارت کرده.»
بیحرکت موند، سرش روی شانهام، نفسهاش تندتر شد. چند دقیقه بعد، آهسته پرسید: «آیا واقعاً دوست داری ببینی اون پیرمرد افغانی زشت دوباره با من سکس کنه، منو میکنه؟» لحظهای فکر کردم، بعد گفتم: «آره، دوست دارم شاهد گایش تو تو تو تختمون باشم و کیرش رو تا ته فرو میبره و اسپرماش رو داخلات خالی میکنه.» پرسید: «آیا میخوای اگر هنوز باردار نشدهام، اون منو باردار کنه، بچه افغانیاش رو بهم بده؟» دوباره گفتم: «آره، و با اون تماس میگیرم. شمارهاش رو بهم داده بود، تا بیاد خونهمون و تو رو دوباره بکنه.» تعجب کردم وقتی گفت: «باشه، زنگ بزن و دعوتاش کن، شاید منم بخوام حس کنم چطور منو مال خودش میکنه.»
نوشته: سایه شهوت
23 پاسخ به “رانندهتاکسی (۱)”
خوب بود اگه خرابش نکنی
قلمت عالی بود داستانت هم هیجان انگیز، بود لطفا ادامه بده
این که کپی پیرمرد پاکستانی تو مجلات سکسی
عالی بود ولی قشنگتر میشد اگر آبش رو از کس زنت میخوردی
شما افغانی ها تو خونه کارگری هر شب به نوبت کون هم می زارید،بعد اومدی یک داستان کپی می کنی راننده را افغانی معرفی می کنی،چهل پدر تو اینجا مثل سگ کار می کنی پول می فرستی تا بابات واست زن بگیره،عروسی بکنه،بچه دار بشه در حالی که هنوز زنتو ندیدی،برو کوسکش تو را چه به این غلطا
داستان با هوش مصنوعی نوشته شده.
بعد زنت کاملا مذهبی و سنتی رفته مهمانی با دامن کوتاه و مشروب خورده.یه جوری بنویس که به هم بخورد.دوست داری خانمونت بی گناه نشان بدی ولی دیگه مذهبی و نماز خوانش نمیخواد بکنی.سعی کن داستاند منطقی تر و کمتر تخیلی باشه.
معلوم که یک ایرانی بد ناموس افغانیت رو گاییده
سامعلیکدقیقا این باهات موافقم ی mard@ یکی از دوستان تو یه سازمانی شبها کار میکرد میگفت حین گشت شب از خونه نیمه ساز صدای گریه میومد و اخ و اخ میگفت رفتیم تو ساختمان نیمه ساز طبقه دوم از یکی از اطاقها بله ۲ نفر افاغنه یه بچه از هموطن های خودشون دارن ترتیب می دن ما ۳ نفر بودیم ریختیم تو اینقدر اینا رو زدیم که هرکدوم عین جنازه افتادنند یه طرف دوستانی در امنیت داشتند اومدند با دستبند و چشم بند بردنشون و بچه کارگر رو هم به سفارت افغانستان تحویل دادند .با صورتجلسه بچه های امنیت .بی شرف ها به یه بچه ۱۲ ساله هموطن خودشون هم رحم نمی کنند .این و یکی از رفقا که خیلی هیکلی و ورزشکاره تعریف میکرد منم شنیدم .بر هرچی پدوفیل لعنت خدا بهش / زت زیا د .
خودت کیر نداری مگه زنتو افغانی بگاد برات بچه بیاره
اتباع افغانستان میتونن گواهینامه بگیرن و با تاکسی کار کنن؟ اصلا تاکسی نه! اسنپ، آژانسدر ثانی لازم نبود انقدر صحنه گاییدن رو به خیال خودت شاعرانه کنی! بیشتر ما رو گاییدی با بوی عرق و خاک و کوههای افغانستان 🤦🏻♂️
ريدم تو تخيل جقيت لاشي اداي سوپراي خارجي رو مياري جقي كس كله
دختر پاکدامن و نجیب جدیدا سیاه مست میکنه که نتونه حتی راه بره ؟ نتونه جلو تجاوز رو بگیره ؟ اون یه جنده کوتولست که از دوازده سالکی زیر خواب همه بوده . تو هم یه کسکش بالفطره هستی . البته کسکش به تو شرف داره حرومزاده که اسم یه ایرانی رو تو اینجا باز میکنی
قشنگ بود ادامه بده
خارکوصصه به این میگن تجاوز . یه مرد گوه میخوره . مگه مالک زن هست که عامدانه بذاره بش تجاور کنن !این دیگه از فانتزی گذشته . بدون رضایت همسر میشه آخر حرومزادگی !
کیرم تو این نگارش… چقد تکرار میکنی یه چیزیو… هی چاق پر موی سیاه و کثیف و بوی عرق و… بابا یه بار یه جمله رو بگو. خسته میشه خواننده
عین روز برام روشنه که تو یه مفعول بی غیرتی که فتیش بوی گند عرق و چرک و کثافت دارهآنقدر از بچگی بردنت توی ساختمانهای نیمه کاره گاییدنتفتیش کثیف داریامیدوارم ایدز بگیری بمیری از دستت راحت بشیم.
خیلی خوب بود داستانت سایه جان. توصیف های قشنگ و قابل تصور. دمت گرم.
عزیز دلم افغانی ها اکثرأ کم مو هستن فکر کنم اون گوریل بوده وشما سکس حیوانات باانسان زباد میبینین که اینجوری تصورش کردی
هیچی فقط منتظربودم تموم شه بیام بگم کس کش تاکسی افغانی چندش بود هم بردت هم اومد دنبالت کله کیری
ریدم تو این داستان چرتی که نوشتی.خسته نشدی که مدام اسم افغانی بوی عرق هیکل درشت بوی گند و فلان خودت یک دور بخون متوجه میشی چند بار یک جمله رو تکرار کردی افغانی بو گند وبا پوست زخمت باید اون هیولای بو گندو رو تو کون سفید تو میکرد
چرت بود. از سکس زوری متنفرم
عالی بود