بعد از اون شب رویایی که برگشته بودم خونه ؛ مامانم با تحقیر نگاهم کرد و گفت امیر از این عطرا نمیزدی قبلا خبریه؟
با خنده گفتم خب ارزون بود خریدم به نظرم جالب اومد
گفتم شام خوردمو سریع رفتم تو اتاق افتادم رو گوشیم , تا پیام دادم سریع آن شد
-رسیدی امیر؟
+اره شایان جون رسیدم
-امیر آخر هفته ویلا گرفتم بیا بریم ماه عسل
+(هاج واج موندم فکر کردم داره شوخی میکنه من تو عمرم از شابدالعظیم اونورتر نرفته بودم) ویلا؟
-وای بچه تو چقدر خنگی بعد بله گفتنت باید بریم ماه عسل دیگه
+(از اینکه روم تحکم میکرد هم حرصم میگرفت هم خوشم میومد شاید برای خیلیا عجیب بیاد ولی واقعیتی بود که اتفاق می افتد) خب حالا اخه چجوری؟
یه لوکیشن فرستاد یه ویلای شیک کوچولو بود
+شایان این ویلاعه که زده 5 نفره؟
-(چندتا ایموجی خنده فرستاد) نترس با کسی شریکت نمیشم تو زن منیا , کم تعدادترین همین بود دیگه ویلا دونفره که نیست اونجا
اولین باری بود که منو زده خودش خطاب میکرد
ادامه داد:
-گرفتی ویلارو؟
+یعنی چی؟
-با عصبانیت نوشت وای چقدر خنگی برو رزو کن دیگه اه
+وارد سایت شدم ویلارو داشتم رزو میکردم
-پیام داد چقدر شد بزنم به کارتت؟
+مبلغ گفتم ریخت به حسابم ویلارو گرفتیم
-امیر کارت ملی شناسنامتم بیار با وسایلت
+شایان یه لحظه صبر کن همه چی یهویی شدا الان من چیکار کنم هول شدم کجا چجوری بریم
-تو فقط وسایلتو جمع کن بچه من ببینم بابا ماشین میده یا نه
+مگه میتونی رانندگی کنی؟
-خب حالا سنم نرسیده ولی جنمشو دارم که
…شروع کردیم یه سکس چت داغ با هم کردیم عکس بدنو کیرشو فرستاد از منم خواست عکس بدنمو بفرستم وقتی گفتم ندارم گفت خب بگیر بفرست برام , تو عکس کیرشو دیدم سیخ سر بالا بود اونقدر سکس چت کردیم تا جفتمون ارضا شدیم
+شایان من استرس دارم نمیدونم چکار کنیم
-میدونم بار اولته ولی منم حرفه ایم مراقبم اذیت نشی , امیر فقط شیو کن
+نمیدونم چجوری بیام اخه
-نمیدونی به بابا ننت چی بگی؟ خب بگو میری ماموریت کاری به صابکارتم بگو مریض شدی
+خنده ام گرفته بود چقدر تیزه این پسر
گوشیو بستم زدم شارژ ساعت شده بود 12 شب خوابیدم
فردا صبح مثل همیشه پاشدم صبحونه رو زدم مامانم با حالت عجیبی گفت چی شده خیلی شارژی؟
خندیدم گفتم حالا ناراحت باشم خوبه؟
*با سکوت معناداری نگام کرد
از اینکه غر غر نکرد خوشحال شدم لباسمو پوشیدم کیفمو برداشتم و رفتم شرکت…
حدود عصر بود که من تو شرکت بودم شایان پیام داد
-امروز یکم زودتر بیا بریم لباس بگیریم
+آخه شایان یهویی که نمیشه باید از قبل بهشون بگم
-من نمیدونم زود باش بیا
رفتم پیش مسئول بهش گفتم مشکلی پیش اومده باید برم اونم با کلی منت دهن کجی یک ساعت زودتر بهم مرخصی داد اومدم بیرون که دیدم شایان ده متر بالاتر وایساده…جا خوردم
با عصبانیت گفت این زود اومدنته؟؟؟
از ترس آبرو بهش گفتم خب مرخصی ندادن بیا بریم اون سمت چقدر زود عصبانی میشی؛ سر جاش محکم وایساده بود گفت بیام بالا دعوا کنم؟؟؟
+شایان عزیزم بیخیال اینجا محل کارمه بیا بریم
-داد زد محل کارته که باشه من مهمترم یا کار؟
+(بدجوری دستو پامو گم کرده بودم) خب تو مهمتری برام
-پس ازین ببعد وقتی میگم بیا میای
آروم آروم میبردمش سمت پارک بالاتر از شرکت
+گوشه ای از پارک که خلوت تر بود درحالی که اشک تو چشاام بود گفتم چرا اومدی اینجا چرا میخای آبرومو ببری اخه؟
-یهو آروم شد تو چشام زل زد گفت بدم میاد بقیه برات مهمتر از منن
محکم بغلش کردم و گفتم تو برام مهم ترینی , یکم که آروم شدیم گفت :
+خب امیر برای آخر هفته باید بریم لباس بگیریم
-آخه لباس چی لباس که دارم
+من دوست دارم وقتی خانوممو میبرم ماه عسل لباسایی که دوس دارم تنش کنه
-خندم گرفته بود از حرفش
+به خودش اشاره کرد گفت تیپ آقایی تو دوست داری؟
-با خنده نگاش کردم گفتم مگه مهمه من خودتو دوس دارم(انصافا ولی شایان تیپاش همیشه اسپرت لباس گرونو تیشرت و نیم بوتو جین و کارگو و…)بود و معمولی هم دستبند گردنبند مینداخت.
رفتیم بازار انقدر بالا پایین می رفتیم تا شایان رضایت بده برای من چی بگیره , به شوخی می گفت خیلی تیپت پیرمردیه حالم بهم میخوره !
چند دست لباس برام گرفت لباسایی که عمرا تو عمرم بگیرم و بپوشم از شلوار جذب و زاپدار تا نیم تنه و جوراب مچی صورتی!
شاید ده بیست بار تمام مغازه هارو گشتیم تا این لباسارو گرفت (و حتی نزاشت پولشو حساب کنم خودش داد)
ساعت حدود 10 شب بود که به خودمون اومدیم من فهمیدم باید برم خونه (استرس اینو داشتم حالا این لباس رو چطور خونه ببرم و اصلا چجوری چی بگم از کجا اومدن!)
خسته کوفته با اصرار منو برد قسمت خلوت پارک نشستیم نفهمیدم چی شد یهویی دیدم لبامون دوباره تو لب همه و اونم فرصتو غنیمت دیده بود با اون دست آزادش باسنمو از رو شلوار گرفته بود محکم میمالید , نزدیکتر شدم تو گوشم گفت میخوامت تو بالاخره مال من میشی دستشو گذاشت رو دستم گذاشت روی کیرش که از رو خشتک سیخ کرده بود , اولین باری بود که تو عمرم دستم به کیر یکی دیگه میخوره…
اومد روبروم وایساد منو چسبوند به دیوار دستاشو گذاشت رو شونه ام گفت زانو بزن برام
+زانو چرا؟ آخه اینجا زشته
-(به کنار وایساد کاپشنشو آورد پایین کمربندشو باز کرد کیرشو از بالا شورت شلوار درآورد)بیا حرف نزن یکم برام بخورش
+(از برخوردش حس بدی گرفتم ولی بی اختیار کاری که گفتو کردم) براش بوسیدمش لیس زدم آرووم گذاشتم دهنم , یهو یه چک به صورتم زد گفت هووییی دندون نزن , دهنمو با دست گرفت و کیرشو تا ته فرو کرد دهنم جوری که بالا آوردم ولی اون ول کن نبود انقدر این کارو کرد تا آبش اومد.
دستمالشو درآورد گفت بیا دهنتو پاک کن شلوار شورتشو کشید بالا یه اشاره به لباس و نایلون کرد گفت اینارم جا نذاری من دیگه برم…
تویه دوراهی مونده بودم این همه محبت بعد این رفتار بد؟
وسایل رو برداشتم رفتم خونه
تا رسیدم خونه مامانم جلو در با بدوبیراه ازم پذیرایی کرد ؛ بابام با عصبانیت گفت ما داریم نگرانی سکته میکنیم الدنگ رفته برا خودش لباس خریده !!!
یه نگاه به گوشیم کردم دیدم باطریش تموم شده خاموش شده…
لباسامو خودمو کشیدم رفتم تو اتاق همونجوری با کوله باری از خستگی و حس دوگانه خوابیدم…به شایانم هیچ پیامی ندادم…
بقیه داستان رو بزودی ادامه میدم…
نوشته: امیر
4 پاسخ به “رابطهی امیر و پسری جذاب (۳)”
رؤیا بافی و فانتزی سازی واسه خودت؛ کمدی پردازی واسه مخاطب…
داستان خیلی جذابیهلطفا ادامه داستانت رو بنویس 🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻بی صبرانه منتظرم
اگه واقعیت باشه باید اوم پارتنر رو طلا بگیری
جذاب و غافلگیر کننده بود زودتر بنویسید