دیگه بزرگ شدم

شده بودم 19 ساله
دیگه حس بزرگ بودن و قشنگ داشتم، تو پایین شهر که کون پسر افغانی و پاکستانی و چهل ساله و حتی پیرمرد براشون لذت بخش بود، تا 19 سالگی ندادن و فقط انگشت شدن و مالیده شدن واااااقعا افتخار بزرگی بود … که البته چون همش خونه بودم بابام میدونست برام کامپیوتر و مودم و وسایل مورد نیازم و تهیه کرد که روزی نرم گیم نت یا خونه کسی به بهونه بازی … بابام لات (لات واقعی لوتی) به بزرگترا سپرده بود کسی نزدیکم نشه …
اسم من تو پایین شهر عروسک بود. حتی زن های همسایه باهام لاس میزدن ! قسمت عجیبش اینه به کیرم و دولم کار نداشتن ! واقعا انگار مذکر بودن و بدنم و میمالیدن… همیشه به مامانم میگفتن زهرا خانم چقدر این خوشگله نه تو نه باباش این به کی رفته ؟ این باید دختر میشد برات خواستگار براش صف میکشید… ببینید اینا ناخودآگاه رو من تاثیر داشت … ولی بازم خیلی محکم بودم … شده بودم 19 ساله دیگه میگفتم کسی منو نمیکنه … بابام اصل داستان بابامه … بابام هیچوقت همچنین پسری نمیخواست … حاضر بود یه دختر پرو داشته باشه تا یه پسره چجور بگم واقعا بدم میاد … حاضر بود دختر داشته باشه بی پسر باشه ولی کل یه خیابون و یه منطقه نخوان کون پسرش بزارن … من همیشه تو حموم چک میشدم. هاها اشکم در امد و مینویسم … حتی تا 19 سالگی بابا از مامان میخواست به بهونه لیف کشیدن پشتم سوراخ منو چک کنه … نمیدونید چقدر این اثر منفی بود برام بچه ها خیلی بده و بخاطر همین من کیرم رشد نکرد و تا الان یه چیزه خیلی کوچيکه اصلا بچه گانه ای لای پامه … که بخاطرش جرات وارد شدن تو رابطه ای و ندارم … چند وقت پیش یه پست تو اینستاگرام صفحه ی شهرمون گذاشتن نوشتن خوشگل ترین فرد شهر و تگ کنید همش من بودم … زیرش و میخوندم و اشک میریختم … از آمار هایی که دادن از تگ هایی که شدم … بدیش اینجا بود که آبجیم برام فرستاد … فکر کن ! بابات مامانت آبجیت یعنی خانوادت تو رو به چشم کونی ببینن چرا ؟ چون زیباییم فرق داشت … پسرونه نبود … لاغر بودم و هستم یه خورده کونم یه جوریه خوشگله ولی نه واسه پسر لبام چشمام استایل حتی … حاجی رسما دارم درد و دل میکنم 😂
آبجیم نمایشگاه دار بود، یعنی چی ؟ یعنی هر روز دوستاشو میورد به بهونه ای منو صدا میکرد که برم پیششون چند ثانیه منو ببینن …
ببینید اینارو میگم بدونید محیط چقدر تاثیر گذار بود.
آقای لرستانی تو مدرسه ناظممون بود راه میرفت تو مدرسه من باید بغلش راه میرفتم با فاصله دو متر … امیدوارم نشناسیدم … اسم هم نمیگم … بگذریم … گفتم بزرگ شدم درسته ریش سبیل در نیاوردم ولی دیگه بزرگم بالاخره … سعی میکردم برم تو دل خیابون و کافه و غیره و بابا هر شب دعوام میکرد تا اینکه یه شب جلو خاله و مامان و آبجی دعوامون شد یه چکی زد و یه چی گفت که باعث تنفر من ازش شد تا همین حالا … جلو سه تا زن گفت میخوای بری سولاخیت و برات غار کنن … ببین پسر خیلی برام سنگین بود چشمام و گشاددددد میکردم تند تند پلک میزدم اشکم خشک بشه و نیاد پائین … اینقدر چشمم و گشاد کردم خودم و سفت کردم و موفق شدم … مامان اومد منو بغل کرد یعنی سرمو گرفت برد بالا تا رسیدیم بالا گریه کردم … حاجی اشکم بند نمیاد … اینقدر به مامان فحش داد دیدم که خدا میدونه و همش بهش میگفتم تقصیر توئه با این زاییدنت یه حرف زدم خیلی بد بود گفتم معلوم نیست جنده اس چی هستی با بچه خوشگل رفتی من اینجوری شدم … بابا شنید … خاله و آبجی دستاش و کولاش و گرفته بودن با چاقو داشت میومد سمتم، خون جلو چشماشو گرفته بود نشستم زمین شروع کردم خودم به خودم میزدم از ترس و ناراحتی و به خودم فحش میدادم و حیا و گذاشتم کنار و هرچی به من گذشته بود و گفتم … رفتاراشون و … ولی خب دلیلی نبود که بابا بهم نزنه نیم ساعت یه تیک کتکم زد بعد نه مثل باباهای شما بلندم میکرد چهار متر پرتم میکرد میخوردم سینه دیوار میومدم پایین جفت دستام شکست تا دو ماه تو گچ بود … آمدم بیرون دستام و گچش و باز کردن و دیگه خورده خورد بودم … آقا تقدیره ؟؟؟ مقدرش میکنم …
یه ابول نامی بود کلا چهل کیلو قد بلند ریشو چرک زشت رفتم پیشش، یعنی جلوش رد شدم که حرفی بزنه و بتونم برم پیشش. تا رد شدم گفتم عروسکم هه هه هه، رفتم جلو گفتم بله، گفت یه حالی به ما نمیدی ؟ گفتم حاج خانوم خونه نیست ؟ کپ کرد ! گفت نه. گفتم به کسی نمیگی … گفت به مولا عروسک دهنم قرصه … بغض کردم با سر تایید کردم که بریم درو باز کرد رفتیم تو … وسط سالن وایسادم دستم و ضربدری گذاشتم رو سینم، ابولی متعجب اصلا باورش نمیشد این کون که بهش انواع و اقسام پول و ماشین و موتور پیشنهاد شده بود امده پیش ابولی خونه ی بابای ابولی شیره ای بهش بده. وایسادم وسط سالن گفت بشین عروسک، گفتم چراغ و خاموش کن پرده و بکش هرکاری میکنی بکن، با سرعت نور انجام داد. اومد جلوم تا خواست حرف بزنه گفتم هیچی نگو.
همین هیچی نگو.
خودش متوجه شد دستام ضربدری رو سینم و سفت تر کردم بند شلوارم و شل کرد با شورت باهم کشید پایین، مثل یه تیکه درخت خشک بودم، همونطور منو خوابوند کف سالن چشمامو گرفتم آرووووم اشک ریختم . یه لیس زد به سوراخم اشکم دو برابر امد یه بوسه به سمت راست کونم زد جگرم پاره شد ولی من با خودم لج کرده بودم … صورتش و گذاشت بین چاک کونم و به شدت بو کشید. انگشتش و حس کردم از بغل وارد سوراخم کرد که البته قبلش تف زده بود تفی که حس میکردم خورده تخمه یا یه چیزی بود قاطیش … انگشتاشو فرو میکرد و تو مثانم یه تیر کشیدنی حس میکردم. نمیتونست تحمل کنه بالاخره عروسک زیر دستش بود از صدا متوجه شدم که فقط کیرش و در آورد و تا نصفه کرد تو کونم، آی که چقدر درد داشت ولی شعورش کشید و نگه داشت منم هیچی نگفتم منی که خیلی لوس بودم این درد و میخواستم تحمل کنم کم کم شروع کرد به تقه زدن تو کونم … دوست داشتم میتونستم خودم به خودم تجاوز کنم و با حرص خودم و بکنم … یک عمر تو خونه بودم ندادم همیشه چک میشدم همیشه انگ اینکه کونی هستم از طرف خانوادم نصیبم شده بود اوکی حاااالااااا میخواستم یجووووری کرده بشمممممم که هیچ کسی تو دنیا اینجوری کرده نشده باشه … ابولی نیم ساعت با سرعت تقه میزد ولی بخاطر مواد لعنتی آبش نمیومد … خودم و کشیدم به بغل به پهلو شدم که کیرش در بیاد سوزش عجیبی داشتم دیگه نمیتونستم تحمل کنم … یه خورده به پهلو که خوابیدم یه دستم و گذاشتم رو کیرم هه یه دست هم زیر شکمم و گرفتم خیلی درد تو مثانه داشتم … آروم هنوز اشک میریختم اون دستم که رو شکمم بود و گذاشتم رو کیرم و با دست چپم شلوارم و تو چند مرحله نامنظم میدادم بالا و ابولی متعجب جق میزد و دست به رون و کونم میکشید … با درد شکم بلند شدم رفتم بیرون بابا با موتور رد شد منو دید … خیلی ترسیدم، ولی نه مثل قبل . بابا فهمید. خودش تخم و ترکه ی پایین شهر بود نفهمه ؟؟؟
رفت تو کوچه من پشت سرش رفتم وارد خونه شد من پنج دقیقه حیرون بودم و نمیدونستم چیکار کنم فقط دور خودم میچرخیدم و نیاز به دستشویی رفتن داشتم … دیدم نمیتونم رفتم ته کوچه شلوارمو کشیدم پایین یه خورده زور زدم آب بی رنگ ازم خارج شد و سوزش داشتم کلید انداختم درو باز کنم بابا پشت درو انداخته بود. زنگ زدم آبجی گفت وااایسا چند دقیقه طول کشید هیچ صدایی از خونمون نمیومد … عجیب بود. آبجی بعد از ده دقیقه امد درو باز کرد گفت بابا گفت جلوی چشمش دیگه نمیرم پایینم نمیای سر سفره هم نمیشینی باهامون … من دیگه باید تنها بالا زندگی می کردم، رفتم بالا به بغل دراز کشیدم پاهامو گرفتم تو بغلم و به شکمم فشار میاوردم … و دو تا پتو انداختم گرما باعث میشد دردم کمتر بشه … آبجی بعد دو ساعت خواب بودم با پاش لای کونم زد بیدارم کرد سینی غذارو گذاشت جلوم با دهن کجی اول نگام کرد بعد با چشماش چجوری بگم یه حالتی که پرسید که دادی ؟ منم هیچی نگفتم سرم و کردم زیر پتو … ببین الان داشتم فکر میکردم اگر بچه پایین شهر هستین و بچه دار شدین بچتون پسر بود و خوشگل بود به هر نحوی شده نقل مکان کنید … آقا نمونید بخدا میکننش … من اگر به ابولی هم نمیدادم اونم انتقام از خودم بود فرقی نمی‌کرد محمد و دوستاش سه هفته بعد داشتم رد میشدم از سر کوچه کشیدنم تو خونه اینقدر کردنم که دیگه بجای آب منی کف و خون از کیرشون خارج میشد … من خیلی داستانا دارم بخوام بگم بکن تو فقط باید یک سال مختص من بزاره … بچه ها ببخشید این بیشتر چجوری بگم درد دل بود … میدونم جاش نیست ولی برادرانه درک کنید.
دمتون گرم … بابا تا الان باهام قهره و چند ساله تو چشم من نگاه نمیکنه .

نوشته: یه بدبخت

بازدید 4,455

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “دیگه بزرگ شدم”

  1. بچه های حالا، پایین شهر و بالا شهر ندارههمه خوشگلند.شما هم مشکل اصلی همون کوچیکی سالارتون بوده.باید برای اون راهکار پیدا میکردی.ولی به اشتباه رفتی برای سوراخ راهکار پیدا کردی.به هر حال بابت سختی هایی که کشیدی متاسفم

  2. نمیدونم حست به اون شخصی که بهش میگی بابا داری پسرولی این رفتار ها اصلا پدرانه نیست

  3. کونی اینه ای چطور پدر مادری باشه ندونه بچه اش چکارس .اراول کونی تشریف داشتی دیگران مقصر ندون تو شکم مامای جونت هم کونی بودی ازبس ننه تو کرده بودند وگشاد شده بوده میرفته تو کون تو داخل رحمش باباتم میدونسته وحتم داشته تو کونی هستی بنویسی سگ گاییدتت ومی گاد ازاین نوشتت بهتر بود حال به هم زن ابنه ای نصفه خوندم

  4. قصه پر غصه ای بود ، ولی با مشخصات فنی که از خودت و بابات دادی احتمالا تو جوانی مامانت یه لغزشی داشته و تو رو از یه بچه خوشگلی حامله شده ، بابات خبر داره واسه همین عقده ها شو سر تویه بیگناه خالی میکنهالان که به سن قانونی رسیدی واقعا ببین گرایشت چیه برو دنبال همون و از بقیه زندگیت لذت ببر یه بار فرصت زندگی داری این فرصت رو مفت از دست نده .

  5. صبر کردن تا روزی که روزش برسه خواهر و مادر بابای الدنگت را بکون تو کون خر تا حالش جا بیاد

  6. داستانی که احتمالا یه بچه با اعتماد نفس بالامعلومات پایینخودشیفتگی زیادنوشته.بچه ای که هنوز نمیدانداسمان بالاشهربا اسمان پایین شهریه رنگه.در ضمن کدام مادری پسر جوان خودش رولیف میکشهو معاینه میکنه!در نهایت به این دلایل التش رشد نمیکنه!از همه مهمتر مشهوره تو شهرش.بقیه شو حوصله ندارم توضیح بدم.روی هم رفته جالب نبود.

  7. چون ننت سولاخ کونتو چک میکرد کیرت رشد نکرده؟🤣🤣🤣🤣🤣 چ ربطی داره آخه شول مغز؟

  8. تو دوازده سال درس خوندی هر روز شش هفت ساعت تو مدرسه و دبیرستان بودی یعنی تو مدرسه هیچ فرصتی جور نشد که لااقل یکبار به یکی از دوستات و یا معلمان مدرسه بدی مثلا تو دستشویی ، تو زنگ ورزش ، تو آزمایشگاه و … یعنی بابات تو مدرسه و یا راه مدرسه هم باهات بود ؟ امکان نداره ، من خودم مدرسه که سهله تو دانشگاه هم کون میدادم تو سربازی هم کون میدادم

  9. دنیا عادلانه نیست برات متاسفم ولی چاره ای نداریم سعی کن فرار کنی از اونجا جای بهتر پیدا کنی…

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید