خواهر بزرگم مهرنوش تازه با سالار عقد کرده بود و ما رو دعوت کردن شمال ویلاشون از طرف اونا سالار و مامانش اومدن و از طرف ما قرار بود مامانم و مهرنوش برن که به اصرار عموم منم باهاشون رفتم اما مهرنوش توی راه در گوش مامان کلی حرف زد و بعدش مامان بهم گفت اونجا هر جا من رفتم همرام میای گفتم باشه روز اول که رسیدیم همه چیز خوب بود یه ویلای بزرگ بود که استخر هم داشت و هم ساختمون به حیاط پشتی راه داشت هم توی حیاط پشتی یه در بود که به بیرون خونه راه داشت انگار درب سرایداری بود چون از بیرون بند داشت و راحت باز میشد و می تونستی بیای توی خونه و در پشتی ساختمونم یه تور بود که راحت با عقب کشیدنش می تونستی وارد ساختمون بشی همون روز اول کل ویلا رو چرخیدم و همه جاشو دیدم چون بین دو تا زن و دو تا جوان تازه عقد کرده حوصلم سر میرفت و مامان سالار بهم یه راهیو یاد داد که 5 دقیقه ای میرسیدم به دریا و اکثر وقتم اونجا بودم اغلب روزها مامان سالار مامانمو با خودش میبرد بیرون و مهرنوش و سالار توی خونه تنها بودن چرا؟ نمیدونم. اگه قرار بود این دو تا تنها باشن ما چرا دنبالشون اومدیم؟!
نزدیک ظهر بود که بارون گرفت از در پشت ساختمون برگشتم خونه و تو رو کنار زدم و اومدم داخل ساختمون از اتاق صدای حرفهای مهرنوش میومد رفتم دم اتاق دیدم در بازه سالار به مهرنوش میگفت مهرنوش؟ مهرنوش میگفت جانم عزیزم میگفت بیا بپر روش
مهرنوش میگفت جوووون سالار می گفت این کونو بده بکنم مهرنوش میگفت کوسو کردی بهت حال نداد که دنبال کونی؟ سالار میگفت کوستو میدی بکنم؟ مهرنوش گفت عرضه داشتی سوال نمیپرسیدی انجامش میدادی سالار گفت جوووون بده ببینم راستش ترسیدم و دوباره برگشتم کنار دریا هم هول شده بودم هم ترسیده بودم یهو منو ببینن اما حرفاشون واقعا جالب بود و اینکه هیچ وقت فکر نمی کردم مهرنوش انقدر شهوتی باشه عصر که برگشتم همه بودن یه نگاه به مهرنوش کردم دیدم سالار راست میگفت کونش خیلی خوشگله بهم گفت بنی(مخفف بنیامین) خوب برای خودت میبریا؟ جوابی ندادم بهش و مامان سالار گفت بنی جان ناهار ماهی کبابی داریم میخوری؟ گفتم بله و بعدش رفتم حمام توی کل مدت نگاهم دنبال مهرنوش بود که چی شد؟ چیکار کردن؟ آیا سالار…
تصمیم گرفتم از فردا به محض رفتن مامانم و مامان سالار منم برم دریا ولی زود برگردم و حال کردنای سالار و مهرنوش ببینم و بشنوم خیلی حال میداد اما فرداش تا من اومدم داخل خونه و خودمو رسوندم دم اتاقشون سالار کیرش توی کوس مهرنوش بود و داشت آروم آروم تلمبه میزد مهرنوش میگفت بهت حال میده بهت؟ سالار میگفت یکم تند ترش کنم؟ مهرنوش گفت نه تندترش کنی جیغ میزنم و سالار تندترش کرد و مهرنوش جیغ میزد تو رو خدا سالار آروم تو رو قرآن سالار میگفت جوووون جیغ بزن جیغ بزن زیر کیرم باید جیغ بزنی و تندتر تلمبه زد و صدای جیغ های مهرنوش به یه صدای عجیب تبدیل شد هم جیغ بود هم آیییی
و بعدش سالار گفت بیا بیا آبم اومد تمام شد مهرنوش میگفت خیلی نامردی چرا تند تند میکنی؟ سالار گفت این کوس خوشگل باید گشاد بشه باید سایز کیرم بشه باید بکوبمش توی کوست جا باز کنه اما خیلی کوست حال میده مهرنوش من کوس نیست پنبه است فداش بشم چه نرمه مثله آب جوشم داغه این تنگیش که دیوونم میکنه تا تند تند کیرمو بچپونم داخلش مهرنوش گفت خیلی بدی بوسش کن تا خوب بشه خیلی دوست داشتم سکس شونو ببینم هر چی فکر کردم راهی نداشت تا اینکه رفتم پرده اتاقشونو پشت گلدون گیر دادم تا کل تخت پیدا باشه و رفتم بیرون چک کردم کل تخت کامل پیدا بود و خوشحال شب خوابیدم اما فرداش مهرنوش و سالار کل روز رفتن بیرون و شب اومدن و گفتن رفته بودن بازار و دریا بدجور خورد توی ذوقم فرداش بهشون گفتم میرم دریا اما رفتم پشت پنجره ایستادم اما هیچ کس توی اتاق نبود فکر کنم مامانا هنوز نرفته بودن خیلی منتظر شدم اما هیچ کس نیومد توی اتاق خواستم برم توی ساختمون ببینم چیکار می کنن که ترسیدم و نرفتم و پشت پنجره موندم که یهو سالار مهرنوش بغل کرده بود گذاشت روی تخت هر دوشون لخت بودن کیر سالار راست بود و بزرگ و مهرنوش شروع کرد خوردنش یکم بعد سالار مهرنوش خوابوند پاشو باز کرد و کیرشو تا ته کرد توی کوس سفید و تپلی مهرنوش و نگه داشته بود و از هم لب می گرفتن سالار ازش میپرسید بکنم؟ بکنم؟ مهرنوش میگفت مرده و حرفش و سالار شروع کرد تلمبه زدن این بارم مهرنوش جیغ زد اما فقط یه بار حرفاشونو واضح نمی شنیدم اما تلمبه های سالار تندتر و تندتر شد و دو سه بار کیرشو تا ته چپوند توی کوس مهرنوش و نگه داشت و از هم لب گرفتن و مهرنوش پسوناشو میذاشت دهن سالار یکم بعد سالار دوباره شروع کرد تلمبه زدن اما آروم آروم که یهو چشم مهرنوش افتاد بهم و دیدم اولش ماتش برده بود بعد روشو کرد اون طرف و منم فرار کردم رفتم دریا وقتی برگشتم مهرنوش به روم نیاورد که دیدتم منم اصلا نگاهمو با نگاهش درگیر نمی کردم تا اینکه برگشتیم و اونها ازدواج کردن و رفتن توی همون ویلا زندگی کنن ده سالی گذشت و مامانم فوت کرده بود و منم دو سه ماهی میشد ازدواج کرده بودم که سالار و مهرنوش داشتن از شمال میومدن تهران که ترمز میبرن و یه تصادف بد میکنن که مهرنوش از ماشین پرت میشه بیرون اما میگفتن سالار همون جا فوت میکنه و وقتی با کمک مردم اورژانس میاد مهرنوش میرسونه به بیمارستان که گویا یه ضربه به سرش خورده بود چون دیگرانو یادش نبود فقط یه اسمو تکرار می کرد سالار سالار به همه میگفت بهش کمک کنید تو رو خدا بهش کمک کنید حتی وقتی بهش گفتن سالار مرده هم بازم حرفاشو تکرار می کرد و کمک می خواست یه مدت گذاشتیمش تیمارستان که بدتر شده بود و پرستار زده بود که آوردمش خونه زنم مرضیه مخالف بود میگفت من ازش می ترسم اما گفتم گناه داره اون جز من کسیو نداره اما از وقتی آوردمش خونه حالش به مرور بهتر میشد اما گاهی هم قاطی می کرد و منو میزد فقطم منو میزد و به زنم کاری نداشت تا اینکه زنم حامله شد چون خیلی ضعیف بود استراحت مطلق داشت که مامانش اومد بردش و منم بخاطر مهرنوش نتونستم برم یه شب اومدم بخوابم که لخت اومد توی اتاقم گفت سالار کجا بودی؟ میدونی من بی تو نمی تونم؟ اومد روی تخت کنارم دراز کشید هر چی گفتم من بنی ام سالار تو مرده فقط حرف خودشو تکرار می کرد که یهو یه سیلی بهم زد گفت هیس و شلوارکمو از پام کند و شروع کرد خوردن کیرم ازش می ترسیدم از ترس کیرم راست نمیشد و خیلی خوردش تا راست شد نشست روش و تا ته رفت توی کوسش خودشو قر میداد میگفت جووووون مثله همیشه کوس تنگ و خوشگلمو بگا و بعد خودش تلمبه میزد لنتی کوس تنگ و داغی بود انگار نه انگار که متاهل بوده و خودم دیده بودم سالار چطور می کردش کوسش تنگ بود خودشم میگفت عجب کیریه عجب کیریه کیر دوست دارم کیرت ماله منه فهمیدی؟ گفتم آره ماله تو بعدش من توی کوسش تلمبه زدم و گفتم اینجوری نه بلند شد داگیش کردم و کیرمو کردم توی کوسش و تلمبه زدم میگفت بهت حال میده؟ گفتم آره کوست چرا تنگه؟ گفت چون تو تنگ دوست داری تا ته کردم توی کوسش نگه داشتم گفت بگا بگا کوسمو بگا بگا بلند بلند داد میزد بگا بگا کوسمو منم توی کوسش تلمبه میزدم تا اینکه آبم اومد یکم توش نگه داشتم کشیدم بیرون مثله وحشیا اومد شروع کرد خوردن کیرم و تخمامم توی دستاش بود و میمالیدشون تا دوباره راست کردم و خوابید روی کمرش و پاهاشو باز کرد گفت این کوس قابلتو نداره بکن توش نیزه پادشاهیو این بار طولانی تر توی کوسش تلمبه زدم تا ارضا شد و بقیشو برام خورد تا آبم اومد و بلند شد بی هیچ حرفی رفت توی اتاقش و خوابید.
از اون شب بعضی شبا میومد و کوسشو می کردم
کم کم آروم تر شده بود اما توی سکس هر روز وحشی تر میشد و دیرتر ارضا میشد اما از وقتی دوباره زنم برگشت دیگه این کارو نکرد که لخت بیاد توی اتاق خوابم و دیگه فرصت سکس بوجود نیومد.
کم کم درمان ادامه داد و تونست توی سه سال دوباره خودشو پیدا کنه و طراحی لباس یاد گرفت و الان یکی از طراحان لباس سرشناسه اما نمیدونم اون سکس ها رو یادش هست یا اصلا یادش نیست. امیدوارم که یادش نباشه.
نزدیک ظهر بود که بارون گرفت از در پشت ساختمون برگشتم خونه و تو رو کنار زدم و اومدم داخل ساختمون از اتاق صدای حرفهای مهرنوش میومد رفتم دم اتاق دیدم در بازه سالار به مهرنوش میگفت مهرنوش؟ مهرنوش میگفت جانم عزیزم میگفت بیا بپر روش
مهرنوش میگفت جوووون سالار می گفت این کونو بده بکنم مهرنوش میگفت کوسو کردی بهت حال نداد که دنبال کونی؟ سالار میگفت کوستو میدی بکنم؟ مهرنوش گفت عرضه داشتی سوال نمیپرسیدی انجامش میدادی سالار گفت جوووون بده ببینم راستش ترسیدم و دوباره برگشتم کنار دریا هم هول شده بودم هم ترسیده بودم یهو منو ببینن اما حرفاشون واقعا جالب بود و اینکه هیچ وقت فکر نمی کردم مهرنوش انقدر شهوتی باشه عصر که برگشتم همه بودن یه نگاه به مهرنوش کردم دیدم سالار راست میگفت کونش خیلی خوشگله بهم گفت بنی(مخفف بنیامین) خوب برای خودت میبریا؟ جوابی ندادم بهش و مامان سالار گفت بنی جان ناهار ماهی کبابی داریم میخوری؟ گفتم بله و بعدش رفتم حمام توی کل مدت نگاهم دنبال مهرنوش بود که چی شد؟ چیکار کردن؟ آیا سالار…
تصمیم گرفتم از فردا به محض رفتن مامانم و مامان سالار منم برم دریا ولی زود برگردم و حال کردنای سالار و مهرنوش ببینم و بشنوم خیلی حال میداد اما فرداش تا من اومدم داخل خونه و خودمو رسوندم دم اتاقشون سالار کیرش توی کوس مهرنوش بود و داشت آروم آروم تلمبه میزد مهرنوش میگفت بهت حال میده بهت؟ سالار میگفت یکم تند ترش کنم؟ مهرنوش گفت نه تندترش کنی جیغ میزنم و سالار تندترش کرد و مهرنوش جیغ میزد تو رو خدا سالار آروم تو رو قرآن سالار میگفت جوووون جیغ بزن جیغ بزن زیر کیرم باید جیغ بزنی و تندتر تلمبه زد و صدای جیغ های مهرنوش به یه صدای عجیب تبدیل شد هم جیغ بود هم آیییی
و بعدش سالار گفت بیا بیا آبم اومد تمام شد مهرنوش میگفت خیلی نامردی چرا تند تند میکنی؟ سالار گفت این کوس خوشگل باید گشاد بشه باید سایز کیرم بشه باید بکوبمش توی کوست جا باز کنه اما خیلی کوست حال میده مهرنوش من کوس نیست پنبه است فداش بشم چه نرمه مثله آب جوشم داغه این تنگیش که دیوونم میکنه تا تند تند کیرمو بچپونم داخلش مهرنوش گفت خیلی بدی بوسش کن تا خوب بشه خیلی دوست داشتم سکس شونو ببینم هر چی فکر کردم راهی نداشت تا اینکه رفتم پرده اتاقشونو پشت گلدون گیر دادم تا کل تخت پیدا باشه و رفتم بیرون چک کردم کل تخت کامل پیدا بود و خوشحال شب خوابیدم اما فرداش مهرنوش و سالار کل روز رفتن بیرون و شب اومدن و گفتن رفته بودن بازار و دریا بدجور خورد توی ذوقم فرداش بهشون گفتم میرم دریا اما رفتم پشت پنجره ایستادم اما هیچ کس توی اتاق نبود فکر کنم مامانا هنوز نرفته بودن خیلی منتظر شدم اما هیچ کس نیومد توی اتاق خواستم برم توی ساختمون ببینم چیکار می کنن که ترسیدم و نرفتم و پشت پنجره موندم که یهو سالار مهرنوش بغل کرده بود گذاشت روی تخت هر دوشون لخت بودن کیر سالار راست بود و بزرگ و مهرنوش شروع کرد خوردنش یکم بعد سالار مهرنوش خوابوند پاشو باز کرد و کیرشو تا ته کرد توی کوس سفید و تپلی مهرنوش و نگه داشته بود و از هم لب می گرفتن سالار ازش میپرسید بکنم؟ بکنم؟ مهرنوش میگفت مرده و حرفش و سالار شروع کرد تلمبه زدن این بارم مهرنوش جیغ زد اما فقط یه بار حرفاشونو واضح نمی شنیدم اما تلمبه های سالار تندتر و تندتر شد و دو سه بار کیرشو تا ته چپوند توی کوس مهرنوش و نگه داشت و از هم لب گرفتن و مهرنوش پسوناشو میذاشت دهن سالار یکم بعد سالار دوباره شروع کرد تلمبه زدن اما آروم آروم که یهو چشم مهرنوش افتاد بهم و دیدم اولش ماتش برده بود بعد روشو کرد اون طرف و منم فرار کردم رفتم دریا وقتی برگشتم مهرنوش به روم نیاورد که دیدتم منم اصلا نگاهمو با نگاهش درگیر نمی کردم تا اینکه برگشتیم و اونها ازدواج کردن و رفتن توی همون ویلا زندگی کنن ده سالی گذشت و مامانم فوت کرده بود و منم دو سه ماهی میشد ازدواج کرده بودم که سالار و مهرنوش داشتن از شمال میومدن تهران که ترمز میبرن و یه تصادف بد میکنن که مهرنوش از ماشین پرت میشه بیرون اما میگفتن سالار همون جا فوت میکنه و وقتی با کمک مردم اورژانس میاد مهرنوش میرسونه به بیمارستان که گویا یه ضربه به سرش خورده بود چون دیگرانو یادش نبود فقط یه اسمو تکرار می کرد سالار سالار به همه میگفت بهش کمک کنید تو رو خدا بهش کمک کنید حتی وقتی بهش گفتن سالار مرده هم بازم حرفاشو تکرار می کرد و کمک می خواست یه مدت گذاشتیمش تیمارستان که بدتر شده بود و پرستار زده بود که آوردمش خونه زنم مرضیه مخالف بود میگفت من ازش می ترسم اما گفتم گناه داره اون جز من کسیو نداره اما از وقتی آوردمش خونه حالش به مرور بهتر میشد اما گاهی هم قاطی می کرد و منو میزد فقطم منو میزد و به زنم کاری نداشت تا اینکه زنم حامله شد چون خیلی ضعیف بود استراحت مطلق داشت که مامانش اومد بردش و منم بخاطر مهرنوش نتونستم برم یه شب اومدم بخوابم که لخت اومد توی اتاقم گفت سالار کجا بودی؟ میدونی من بی تو نمی تونم؟ اومد روی تخت کنارم دراز کشید هر چی گفتم من بنی ام سالار تو مرده فقط حرف خودشو تکرار می کرد که یهو یه سیلی بهم زد گفت هیس و شلوارکمو از پام کند و شروع کرد خوردن کیرم ازش می ترسیدم از ترس کیرم راست نمیشد و خیلی خوردش تا راست شد نشست روش و تا ته رفت توی کوسش خودشو قر میداد میگفت جووووون مثله همیشه کوس تنگ و خوشگلمو بگا و بعد خودش تلمبه میزد لنتی کوس تنگ و داغی بود انگار نه انگار که متاهل بوده و خودم دیده بودم سالار چطور می کردش کوسش تنگ بود خودشم میگفت عجب کیریه عجب کیریه کیر دوست دارم کیرت ماله منه فهمیدی؟ گفتم آره ماله تو بعدش من توی کوسش تلمبه زدم و گفتم اینجوری نه بلند شد داگیش کردم و کیرمو کردم توی کوسش و تلمبه زدم میگفت بهت حال میده؟ گفتم آره کوست چرا تنگه؟ گفت چون تو تنگ دوست داری تا ته کردم توی کوسش نگه داشتم گفت بگا بگا کوسمو بگا بگا بلند بلند داد میزد بگا بگا کوسمو منم توی کوسش تلمبه میزدم تا اینکه آبم اومد یکم توش نگه داشتم کشیدم بیرون مثله وحشیا اومد شروع کرد خوردن کیرم و تخمامم توی دستاش بود و میمالیدشون تا دوباره راست کردم و خوابید روی کمرش و پاهاشو باز کرد گفت این کوس قابلتو نداره بکن توش نیزه پادشاهیو این بار طولانی تر توی کوسش تلمبه زدم تا ارضا شد و بقیشو برام خورد تا آبم اومد و بلند شد بی هیچ حرفی رفت توی اتاقش و خوابید.
از اون شب بعضی شبا میومد و کوسشو می کردم
کم کم آروم تر شده بود اما توی سکس هر روز وحشی تر میشد و دیرتر ارضا میشد اما از وقتی دوباره زنم برگشت دیگه این کارو نکرد که لخت بیاد توی اتاق خوابم و دیگه فرصت سکس بوجود نیومد.
کم کم درمان ادامه داد و تونست توی سه سال دوباره خودشو پیدا کنه و طراحی لباس یاد گرفت و الان یکی از طراحان لباس سرشناسه اما نمیدونم اون سکس ها رو یادش هست یا اصلا یادش نیست. امیدوارم که یادش نباشه.
نوشته: بنی
8 پاسخ به “دزدکی دید نزنید که یه روز…”
خوب بود آفرین
اوایلش قبول دارم که شوک عصبی بهش وارد شده بود و حالت نرمال نداشت . ولی بعدش خودش رو زده بوده به کوسخولی تا بتونه شهوتش رو ارضا کنه .میتونی یه مطب هم وا کنی کاردرمانی که هست . کیر درمانی چرا نباشه!!
یا پیامبر عظیم الشهر ستان
مرسی
خو الان چه ربطی داشت که دزدکی دید نزنید که یروز…برا توکه بد نشده انتر اقا
دزدکی دید بزنید خواهرتون چون یک روز کصخل میشه بهتون میده
تکراری، حد اقل یه خطشو از خودت و تخیلاتت مینوشتی
بنظرم اول داستان واقعی بود که دید زدی ولی بعدشو بخاطر اب و تاب دادن نوشتی ولی صد درصد سالار کون تورم گذاشته