جواهرات و سكه هاى قديمى. حتى پلك هم نميزنم، خشك شده ام. ياقوت هاى قرمز رنگ نظرم را جلب ميكند و اگر دنيا اينجا و حالا تمام مى شد براى من پايان خوبى بود.
بعد از لحظه اى، اضطرابى واگيردار كه با وجود اينكه كوچكتر از آن بودم كه وسعت وحشت را درك كنم با ناله اى دردناك زير پايم را ميلرزاند. نمى دانم چيست. حيرت زده پايين را نگاه ميكنم و از ترس فرياد ميكشم. جمجمه اى شريرانه به من زل زده است و پنجه هاى استخوانيش را به پايم ميرساند. بشدت فشار ميدهد و من را پايين ميكشد. صندوقچه را محكم گرفته ام، نميخواهم آنچه را كه بعد ساليان سال پيدايش كردم را رها كنم ولى هرلحظه بيشتر در خاك فرو ميروم. بى هدف پاهايم را تكان ميدهم و سعى ميكنم با ضربه زدن به اسكلت جلويش را بگيرم اما صدايش وحشيانه مى غرد و قدرتش قابل مهار نيست. فكرى به ذهنم ميرسد؛ بايد صندوقچه را بروى جمجمه بكوبم و با آزاد شدن دستهايم، لبه هاى گودال را بگيرم و خودم را از آن مخمصه نجات دهم، اين تنها راه زنده ماندن است. اما بى اختيار گنج را محكم تر از قبل نگه ميدارم. ديواره هاى گودال با لرزشى كه هرآن شديدتر مى شود درحال فرو ريختن است، چيزى نمانده زير خروارها خاك دفن شوم كه ناگهان با صداى قرچ قرچ موذيانه اى نگاهم ميچرخد و چشمهاى كرم زده و خونين اسكلت روبرويم ظاهر ميشود. دندانهاى سياه و بدون لثه اش با لذت خاصى بروى هم حركت ميكند. با تمام وجود ترس را فرياد ميزنم اما ريزش خاك راه گلويم را ميبندد و بهمراه گنج به زير خاك ميروم.
و تمام شد.
” ” ” ” “
بعد از مرگ همجا تاريك است.
ديگر فشارى بروى سينه ام احساس نميكنم راه گلويم باز شده و نفس نفس ميزنم وحشت زده چشمهايم را باز ميكنم و يك آن مات و مبهوت به اطراف مى نگرم. اينجا را قبلا ديده ام و برايم آشناست. با تعجب نگاهم به دخترك ميرسد كه معصومانه بروى دستم به خواب رفته است. كمى آرامتر ميشوم و آن كابوس ترسناك را به ياد مى آورم؛ صداهاى وهم آلود قلعه دقيقا مثل همانى بود كه در خواب ديدم اما ترجيح ميدم بهشون فكر نكنم و به خودم سركوفت ميزنم كه نترس باشم و آن صداها را به وزش بايد در ميان ستون هاى قلعه ربط ميدهم…
در گرگ و ميش هوا با صداى زوزه ها در كوير، غرق در چهره ى دخترك شده ام و دستم زير سرش به گز گز افتاده، اما نمى خواستم آرامشى كه در خواب بدست آورده را از او بگيرم و تا بيدارى خورشيد، خيره به او منتظر ميمانم…
چند ساعتى با فكر و خيال گذشت كه ناگهان پلك هاى دخترك در تابش خورشيد به آرامى باز شد و با تعجب گفت «چيه؟ چرا زل زدى به من؟» طلبكارانه جواب ميدم «اگه سرتو از رو دستم بردارى ممنون ميشم…» دخترك بيكباره گيجى خواب از سرش پريد و با شرمى كه در چشمهايش موج ميزد نگاهى به دستم انداخت و سريع بلند شد، در حالى كه مشتم را باز و بسته ميكردم از اتاق بيرون رفت. صداى قلبم را ميشنوم، برايم عجيب است كه حتى گاهى گنج را فراموش ميكردم و افكارم معطوف به دخترك ميشد اما…
بعد از دقايقى در مسير گنج به راه افتادم. دخترك صدايم ميزند «كجا؟» براى پاسخ دادن نمى ايستم «قلعه…» دخترك بلندتر حرف ميزند «قبل ازينكه برى بايد باهات حرف بزنم…» بعد از چند قدمى بطرفش برميگردم «هرچى ميخواى بگى الان بگو… من وقت ندارم…» اما بدون اينكه به من توجه كنه به آتشى كه در سايه ى اتاقك افروخته، خيره شده و حرفى نميزنه. در اين مدت به رفتارش عادت كرده بودم اما هنوز هم از لجباز بودنش عصبى ميشدم. لحظه اى مكث. كنجكاوى رهايم نميكرد. مشتاقم حرفهايش را بشنوم، از كنارش رد شدم و با فاصله از آتش، بروى تخته سنگ بزرگى كه در كنار ديوار قرار داشت در انتظار نشستم «بگو… گوش ميدم…» از قورى سياه شده در آتش، چاى خوش رنگى برايم ريخت. وقت مناسبى براى تلافى رفتارش بود. با اخمهاى درهم رفته آماده ميشدم كه بعد از اينكه بهم تعارف كرد خيلى جدى بگم، نميخوام!
لبخند كجى زدم و نگاهش ميكنم كه ناگهان با صداى قورر مانندى، دلم پيچ ميخوره و يادم مياد كه انسانم! و از ديروز هيچى نخوردم، تمام ژستى كه گرفته بودم از بين رفت و زير لب شروع به غر زدن ميكنم «گنج مهم تره… هميشه وقت واسه خوردنو خوابيدن هست…» دخترك ليوان را به سمتم تعارف ميكنه و انگار حرفهايم را شنيده بود «آدمايى مثل تو اگه صدتا گنج هم پيدا كنن بازم از زندگى لذت نميبرن…» بى اختيار ليوان را از او ميگيرم و به نيش حرفش توجه نميكنم «بهتره برى سر اصل مطلب، من وقت واسه شنيدن اين حرفها ندارم…» نگاهى به زخم بازوم ميكنه و با حالتى عذر خواهانه ميگه «خيلى اذيتت ميكنه؟» لحظه اى به چشمهايش نگاه ميكنم ولى صورتش به سمت آتش برميگرده و با چوبى، زغالهاى گداخته را جابجا ميكنه، بى حوصله جواب ميدم «مهم نيست…» و با لحنى تمسخرآميز ادامه ميدم «حرف مهمت اين بود!» چاى گلويم را نرم كرده اما بروى خشكى حرفهايم تاثيرى نذاشته. درحالى كه براى بلند شدن نيم خيز ميشم با پوزخندى ميگم «ممنون بابت چايى…» دخترك ميان حرفم را ميگيرد «تو نبايد به اون قلعه برى…» حرفش به سكوت قطع ميشود. لحظه اى در انتظار، به او خيره ميمانم اما نه بيشتر از يك ثانيه! «چرا؟… چرا من نبايد برم اونجا…» جواب ميده «اون قلعه نفرين شده است…» يك آن نفس در سينه ام ماند و تمام اتفاقهاى آن روز و حركت سايه ها بروى طرحهاى اسرارآميز قلعه را بياد آوردم و در پى ارتباط آن كابوس وحشتناك با صداهاى وهم آلود قلعه مى گردم. اما نمى خواستم باورشان كنم «اصلا شوخيه جالبى نبود…» دخترك برگشت و خيره به چشمهايم جدى تر از هميشه گفت «شوخى نكردم…» از او خواستم بيشتر توضيح بده «تو درباره ى اون قلعه چى ميدونى؟» دخترك شانه اى بالا انداخت و پاسخ داد «من چيز زيادى نميدونم… ولى پدرم هميشه ميگفت هر كى تا بحال بدنبال گنج به قلعه رفته بعد از مدتى حتى كوچكترين اثرى هم ازش پيدا نشده… پدرم مطمئن بود كه گنج وجود داره و يجايى تو همون قلعه مدفون شده اما حتى يه تيكه سنگ هم نميشه ازونجا خارج كرد…» دخترك هيس هيس كنان ادامه داد «پدرم ميگفت اون قلعه تسخير شده است…» اگر حرفهاى دخترك حقيقت داشته باشد گنج را از دست ميدهم، اما قادر به درك اين مسئله نيستم و با عصبانيت پرخاش ميكنم «اون پيرمرد يه احمق واقعى بوده… مثل تو…» و بسرعت راهى قلعه ميشم و همچنان فرياد ميكشم «تو هم احمقى كه فكر كردى ميتونى منو با اين حرفها منصرف كنى… اون گنج مال منه… بيخودى واسش نقشه نكش…» دخترك با تنفر را بر سرم داد ميزند «برو به جهنم… ديگه هم اينورا پيدات نشه…» بهش اهميت نميدم. حق داشت. نبايد به پدرش توهين ميكردم. حرفم قلبش را به درد آورده بود، ولى برايم مهم نيست، چرا بايد خودم را ناراحت كنم، در جامعه ى ما اين يه رفتار عاديه!
از دروازه اصلى وارد قلعه شدم.
قدمهايم به كندى پيش ميرود. نفس كشيدنم طبيعى نيست. اما كمى بعد درون گودال، در حال كندن زمين هستم. انگيزه ى كافى را داشتم، پس ترس برايم بى معناست. سكوت مرموزى قلعه را فرا گرفته و تنها صداى نفسهايم كه هر لحظه هم تندتر ميشد، بگوش ميرسه. چهره ى دخترك در ذهنم نقش بسته است. مدام به او فكر ميكنم، احساس غريبى كه تا بحال آن را تجربه نكرده ام و حتى ازينكه گنج زير پايم قرار دارد و هرلحظه به آن نزديكتر ميشوم خوشحال نيستم، انگار زير سايه ى دخترك گنج برايم كمرنگ شده. اما اختيارم را از دست داده ام و با سرعت بيشترى خاك را از درون گودال بيرون ميريزم…
” ” ” ” “
-قبر پيرمرد، يك ساعت بعد-
اشكهايم را پاك ميكنم و چشم به رد پاى پسرك كه در بادهاى كوير ازبين رفته ميدوزم. جمله هاى آخرش را كه به ياد مياورم از او متنفر ميشم و دوباره در باد فرياد ميزنم «بره به جهنم… من به اون عوضى هيچ نيازى ندارم…» زمان آهسته تر از هميشه ميگذشت و بى اعتنا به آينده، بالاخره تصميم ميگيرم كه از تمام خاطرات تلخ كوير فرار كنم. طاقت ماندن ندارم و مطمئن هستم كه هرجايى بروم و هر اتفاقى هم برايم بيافتد، بهتر از اينجاست…
قاب عكس روى ديوار، آخرين يادگارى است كه برميدارم و لحظه اى به عكس پدر و مادرم كه دستهاى كوچك من را گرفته اند نگاه ميكنم و با لبخندشان اشك در چشمهايم حلقه ميزند و در عكس به خودم خيره ميشوم؛ كودكى پنج ساله كه موهاى تيره اش در نور چراغها ميدرخشد، پيراهن صورتى رنگش كه روى آن خرس بامزه اى كندوى عسل را بغل گرفته و زنبورهاى ناقلا دنبالش كردن…
كاش دورانى كه تنها دغدغه ى ذهنيم، فرار كردن خرس كوچولو از دست زنبورها بود، هيچ وقت تمام نميشد…
تقريبا براى رفتن آماده ام كه صداى گوشخراش موتور آقاى ‘ژينگن برن’ را ميشنوم. پدرم او را لاشخورپير صدا ميزد. هرزگاهى به اينجا مى آمد و خريدهايى كه به سفارش پدرم انجام داده بود را تحويل ميداد و در عوض پول خوبى هم بجيب ميزد، شايد دوبرابر ارزش جنس هايى كه خريده بود، ولى چاره اى نداشتيم و پدرم هميشه سعى ميكرد او را راضى نگه دارد تا مجبور نباشيم اين مسير طولانى را كه اگر صبح زود حركت ميكرديم در ميانه ى روز به اولين دهكده ميرسيديم و بعد از خريد مختصرى، بايد با عجله بازميگشتيم تا قبل از تاريك شدن هوا به خانه برسيم. اوايل كه به اينجا آمده بوديم هر هفته به اجبار اين مسير طاقت فرسا را در گرماى كوير طى ميكرديم اما بعد از گذشت چند ماه كه پدرم مورد سوءظن و كنجكاوى اهالى دهكده قرار گرفته بود به آقاى ژينگن برن اعتماد كرد و از او خواست كه اينكار را انجام بدهد و از اونجايى كه لاشخورپير براى پول حاضر به انجام هركارى بود، پذيرفت و غير از او هيچكس از جاى ما خبر نداشت. هر وقت به اينجا مى آمد سعى ميكردم از نگاه هيزش دور باشم، چندسالى از پدرم كوچكتر بود و اصلا احساس خوبى نسبت به او نداشتم. هميشه دليل مخفى شدن در كوير را از پدرم پرس و جو ميكرد اما هربار با پول بيشترى كه ميگرفت به سوالهايش پايان ميداد و ميرفت…
موتورش را خاموش كرد و براى اولين بار از آمدنش خوشحال شدم. او ميتوانست من را به دهكده برساند و مجبور نبودم دراين صحراى پرخطر كه هرآن احتمال داشت حيوان درنده اى بهم حمله كنه، پياده به دهكده بروم.
مشتاقانه به استقبالش رفتم.
ريشهايش از قبل بلندتر شده و زير چين و چروكهاى صورتش مثل هميشه پر از خاك است. انگار هيچ علاقه اى به شستن صورتش نداشت و با موهايى كه براى اصلاح شدن ساعتها وقت ميبرد، ظاهرى شبيه خوك پيدا كرده بود. اما قصد تغيير دادن لقبش را نداشتم و همان لاشخورپير صدايش ميزنم، لبخند گشادى تحويلم ميده و در حالى كه جك موتور را پايين مياره، ميگه «گمان كردم خونه نيستين…» و به خنده ى رقت انگيزش ادامه ميده، سعى ميكنم به رديف زرد و قهوه اى دندانهايش نگاه نكنم «دير كردى… زودتر از اينها منتظرت بوديم…» هيكل قناسش را كج و راست ميكنه و پيراهن نامرتب و كثيفى كه تنش كرده را از روى شكم گندش پايين ميكشه و سعى داره جلوى من مثل يك جنتلمن رفتار كنه! «كمى گرفتار بودم… پدرت كجاست؟» وزش باد به گرمى صورتم را نوازش ميده و قلبم از نگاه كردن به قبر پدر به درد مياد. لاشخورپير شگفت زده ميپرسه «اون قبر كيه؟» اشك بروى صورتم به آرامى ميلغزه. آقاى ژينگن برن آهى ميكشه «پيرمرد بيچاره…» بهم نزديك ميشه و براى همدردى دستش را بروى شانه ام قرار ميده، از اين كارش اصلا خوشم نمياد و سعى ميكنم خودم را جمع و جور كنم «ممنون…» چشمهايش برق موذيانه اى ميزنه و زير تيغ نگاهش احساس خوبى ندارم «پدرت هميشه از من ميخواست كه اگه اتفاقى براش افتاد از تو مراقبت كنم… حتما ميدونى كه پدرت تو اين منطقه فقط به من اعتماد داشت…» دروغگوى كثيف، پدرم هيچوقت منو دست آدم پست فطرتى مثل تو نميسپاره، اون فقط مجبور بود به تو اعتماد كنه چون ميدونست تا وقتى كه به نفعت باشه دهنتو بسته نگه ميدارى رذل عوضى. حرفهايم را در دلم نگه ميدارم با اينكه دلم ميخواست هوار بكشم و بهش بگم كه ازينجا گورشو گم كنه ولى به او احتياج داشتم و مجبور بودم سكوت كنم… بعد از مكث كوتاهى سعى ميكنم حرفش را نشنيده بگيرم «من وسايلمو جمع كردم… ميشه منو تا دهكده برسونى؟» سريع تاييد ميكنه «البته كه ميرسونم…» و بدون اجازه وارد اتاق ميشه. از رفتارش شوكه شدم و بدنبالش حركت ميكنم. صداش بلندتر بگوشم ميرسه «همش هميناست؟» با بى شرمى خاصى بهم زل زده و ادامه ميده «به اين خرتو پرت ها احتياجى ندارى، خونه ى من هرچى بخواى هست… من كه ميگم بار اضافى با خودمون نبريم… بازم ميل خودته… عزيزم!» از گستاخ بودنش خونم بجوش مياد «لاشخور عوضى ازينجا برو بيرون…» لحظه اى چروك هاى صورتش بيشتر توهم ميره اما سريع ازون حالت خارج ميشه و با نيش باز بطرفم مياد «كجا برم عزيزم… من تازه تورو پيدا كردم…» با قدمى به عقب سعى دارم از او فاصله بگيرم ولى در گوشه اى از اتاق گير افتادم و همچنان نزديك ميشه و مدام با لحن چندش آورى لبهايش بهم ميخوره «نميدونى چقدر واسه همچين روزى لحظه شمارى ميكردم… من كه كاريت ندارم…» بلند ميخنده «فقط عاشق اينم كه زير بدنم دستو پا بزنى، عزيزم…» چشمهايم بسته است و فقط جيغ ميكشم كه ناگهان دستش دور كمرم حلقه ميشه. از ترس احساس خفگى ميكنم و جيك نميزنم، زبونش در فاصله ى كمى از صورتم بشكل تهوع آورى تكون ميخوره و محكم تو بغلش فشارم ميده. با تمام وجود جيغ ميكشم و سيلى محكمى به او ميزنم. از قيافه اش معلومه كه هيچ دردى حس نكرده اما بيكباره حالت چهره اش تغيير ميكند و صداى برخورد دستش در گوشم سوت ميكشه و سرم با چرخشى به ديوار ميخوره. لحظه اى گيج و مبهوت. و بى اختيار قطره اشكى بروى صورتم ردى از خيسى بجاى ميذاره.
دو طرف يقه ى لباسم را بسمتى كشيد و هركدام از دكمه ها بعد از كنده شدن گوشه اى روى زمين افتاد و قلبم انگار از جا كنده شد. نفسش را حبس كرد و با چشمهايى تنگ شده نگاهى خريدارانه به برهنگى بدنم انداخت و با لحن عذاب آورى تكرار ميكرد «جووونم…»
” ” ” ” “
-قلعه، يك ساعت قبل-
عرق سردى روى صورتم نشسته و بسرعت در حال كندن زمين هستم كه صدايى هيس هيس كنان از پشت نزديك ميشود «گنج… گنج… گنج…» جرات نگاه كردن ندارم و فرياد ميزنم «گنج مال منه…» و ديوانه وار به كندن زمين ادامه ميدهم كه ناگهان سايه اى عجيب و هراس آور مانع تابش خورشيد ميشود و هرآن بزرگ و كشيده تر بطرفم ميايد. حضورش را پشت سرم با خس خس نفسهايش احساس ميكردم، وحشت زده از گودال بيرون پريدم و بدون اينكه به عقب نگاه كنم بسمت دروازه ى قلعه فرار كردم. از ترس فرياد ميكشم و صدايى شبيه سم هاى اسب بسرعت تعقيبم ميكند، تا جايى كه ميتوانم سريع ميدوم و از دروازه قلعه كه عبور ميكنم بيكباره تمام صداها به سكوت كوير ختم ميشود ولى همچنان نفس نفس زنان از قلعه ميگريزم و به هر سو در كوير به بيراه ميروم…
” ” ” ” “
-اتاقك-
لاشخورپير روبرويم ايستاده و با سردى دستهايش بدنم را لمس ميكند و زخمى ماندگار به قلبم ميزند. به نقطه اى دور خيره شده ام و براى اينكه مانع او شوم هيچ تلاشى نميكنم. بى فايده است. ضعيف تر از آن هستم كه بتوانم در مقابلش از خودم دفاع كنم و او نيز از اين مسئله لذت ميبرد «جورى ادبت كنم كه ديگه دست رو من بلند نكنى… عزيزم…» بغض گلويم را گرفته و گاهى اشك، ديگر جايى براى نفس كشيدن نمى ماند. هيچ نشانى از رحم در صورتش ديده نميشود و هرلحظه حريص تر نگاهم ميكرد و در يك آن تمام لباسهايم را وحشيانه از تنم دريد. كمى عقب رفت و بدن برهنه ام را براندازى كرد و درحالى كه لبخند رضايتمندى زده بود دستش را به كمربندش گرفت و با نفسى شكمش را كمى تو داد و كمربند را باز كرد. دكمه هاى پيراهنش يكى يكى از جلوى موهاى فر خورده سينه اش كنار ميرفت، شلوارش به زمين افتاده بود و با كشيدن سرآستين پيراهنش، كاملا لخت روبرويم ايستاد و قه قهه زد «ميپسندى؟» دستهايش را براى بغل گرفتنم باز كرد و ادامه داد «بعد از يه مدت عادت ميكنى… منم از شر هرزه هاى خيابونى راحت ميشم…» خنده هايش مثل آوار روى سرم خراب ميشود و صدايى در قلبم فرياد ميزند، من ضعيف نيستم… و از زير دستهايش فرار ميكنم و بسمت در ميدوم كه ناگهان با نعره اى دستم را كشيد. زمين خوردم و خودش را برويم انداخت و زير بدنش اسير شدم…
نوشته: آريزونا
76 پاسخ به “در جستجوى گنج (3)”
نويسنده گرامىهمانطور كه از شما انتظار ميرفت كاملا بدون نقص بود. آنچه را كه بنده از داستان شما يافتم، يك نويسنده با خلاقيت داستانپردازى بسيار قوى و همچنين هنر به تصوير كشيدن داستان براى مخاطب است. بشكلى كه ميشود داستان را در حال خواندن مثل يك فيلم سه بعدى مشاهده كرد كه اين امر تنها از يك نويسنده سطح بالا بر ميايد و نيز نبايد از اصول داستان نويسى شما هم به راحتى رد شد زيرا از تركيب قواعد متناسب با يكديگر استفاده ميكنيد (كلاسيك – محاوره) و بسيار عالى در اين قسمت راوى را مثل يك دوربين فيلمبردارى قرار داديد و آن را بين شخصيت هاى داستان بطور متناوب جابجا ميكردين كه اين امر تاثير بسزايى روى جذابيت داستان گذاشت. در كنار تمام اين موارد پرداختن به مفاهيم و آرمانگرايى، باعث علاقه شخصى من به نوشتهايتان شده.
آریزونا مثل همیشه عالی بود فوق العاده ای پسر زود تر بقیشو بذار تا نمردیم از استرسآتریسا گناه داره ازون گنج لعنتی دل بکن آتریسا رو بچسب بعدم برو اون پیرمرد آشغالو منفجر کن تا دیگه واسه دختر مردم دندون تیز نکنه
لیدی خوب زدی منفجرش کردی الان توی این گرون شدن خشکبار میاد مغر فندقیشو هم به حراج میزاره :))
این ساناز آدمو وسوسه میکنه که داستان بنویسی و بیاد نظر بده:)آریزونای عزیز مثل همیشه عالی بود.با این جمله خیلی حال کردم:چای گلویم را نرم کرد اما روی خشکی حرفام تاثیری نداشت.منتظر ادامه داستانتم.موفق باشی.
:applause: :applause: :applause:
عاقا بیچاره شدیم از بسکه داستان صد من یک غاز خوندیم …دم آریزونا گرم گرم گرم. …
فوق العاده جذابدمت گرم. بهتر از همیشه.
گوش دادم به همه زندگیمموش منفوری در حفره ی خودیک سرود زشت مهمل رابا وقاحت میخواندجیرجیری سمج و نامفهوملحظه ای فانی راچرخ زنان می پیمودو روان میشد بر سطح فراموشیاه من پر بودم از شهوت،شهوت مرگهر دو پستانم در احساسی سرسام آور تیر کشیدآهمن به یاد آوردم اولین روز بلوغم راکه همه اندامم باز میشد در بهتی معصومتا بیامیزد با آن مبهم،آن گنگ،آن نامعلوم…سلاممن قسمت های قبلی داستانتون رو نخوندم.با خوندن داستانتون یاد رمان آمریکایی استخوان های دوست داشتنی افتادم(البته من ناخودآگاه این حس رو پیدا کردم و شاید یه قسمت هایی یادآور اون رمان باشه ولی در کل،هیچ سنخیتی هم باهم ندارن،گفته باشم).نمی خوام بگم داستان مدرنت خوب نبود،چون کمتر داستانی در بکن تو به این زیبایی نگارش شده ولی این نکته رو هم باید در نظر بگیری که چون شما به صورت کاملا حرفه ای داستان نویسی میکنید باید بگم که فقط در حد مقلد باقی موندی…این داستان شما ادامه رو آثار امیلی برونته و خواهرش و یا نویسنده های ایرانی نظیر فهمیمه رحیمی و رویا سیناپور و…هست و این تقلید جذابیت اثرتون رو کاهش میده.البته تو تاریخ هم خیلی ها بودن که حتی با مقلد بودن تونستن به شهرت برسن مثل شهریار که اگر چه غزلیات زیبا و انواع اوزان شعری رو سرود،اما چون ادامه رو سعدی و حافظ بود،خیلی از ارزش کارهاش زیر سوال رفت.یا مثلا پروین ،اگرچه ادامه رو بود ولی مقلد نبود و با مناظراتش به شهرت رسید.یا ببینید نیما یا سپهری یا فروغ چه کردن؟اگر چه هر کدوم از آثار فروغ و سپهری یا مشیری ادامه رو نیما بودن اما آیا میشه گفت اونا مقلد نیما بودن؟از حق نگذریم که حس رو خوب انتقال دادی و این شایسته تقدیره(میشه گفت یه حس زیبا و توام با کنجکاوی)و سخن آخرم اینکه اگه تو واقعا نویسنده داستانی،با این قلم خوبت اینجا چکار میکنی؟حیف تو نیست که پورنوگراف بشی؟چرا می خوای مثل گلی در شوره زار باشی؟ یا چرا مثل شیشه ای در بغل سنگ؟آیا جز این نیست که بقول ناپلئون خودتو شایسته ی بهترین ها بدونی؟یاد یکی از شعرهای کارو افتادم که تقدیم به تو(نویسنده) میکنماو مظهر عشق بود و من مظهر ننگوقتی که فشردمش در آغوشم تنگلرزید دلش،شکست و نالید که آه:ای شیشه چه می کنی تو در بستر سنگ؟؟؟؟موفق باشی
درود به همهاریزونا عاشقتمبه نظر من جا داره همه ایستاده یه کف مرتب به افتخار داش علی بزنیمواقعا این داستان جای تعریف و تمجید داره بعضی از صحنه ها که فوق العاده بودتنها ایرادی که میشه گرفت همین موردی بود که دوستان اشاره کردند!استفاده همزمان از افعال محاوره/کلاسیک کار جالبیه ولی اگه دقت نکنی یه کوچوله تو ذوق میزنه البته من دفعه اول که داستان رو خوندم متوجه نشدماریزونا جان پرشان دوستم نیست رو هم فراموش نکن حتما ادامش رو بنویس شاید این داستان با استقبال بیشتری مواجه بشه ولی پرشان دوستم نیست هم مشتری خاص خودش رو دارهدر اخر بازم تشکر میکنم که توی این سایت هستی و مارو به فیض میرسونیموفق باشی رفیق
سلام آریزونای عزیز
آریزونای عزیز داستان بسیار زیبایی نوشتی.اگه اسمت رو ننوشته بودی فکر میکردم کسی رمان خارجی کپی کرده :-Dاصلا داستانت در حد داستانای دیگه ی سایت نیست :-)فقط سعی کن ادامشو زود زود بذاری.الکی وسریع هم تمومش نکن 🙂
ضمن تشكر از دوستان سعى ميكنم كامنتى را بى جواب نذارم.
خيلى خيلى خيلى قشنگ بود
عالی بود.مرسییییزودتر بقیشو آپ کن
آریزونای عزیزم،خسته نباشی.جز “دمت گرم” و آرزوی سلامتی برای خودت و قلمت، چیز دیگه ای ندارم که بگم.
سلا به اریزونا:
منم اعتراف می کنم.اریزونا فریبم داد.اما متاسفانه کار از کار گذشته دوستان. 😉 😀
هر چه هى ميخام شلوغ نكنم سربه راه بشم نميشه كه :Dعاقا عاقا اون١٥ تا شكست عشقى رو بگو 😀 اصلن آريزونا سابقه داره 😀
سوگول جون خوب شدگفتى :Dآريزونا؟داشتى بااحساسات كامنتم بازى مى كردى؟پيرمرد ؟ :Wحالا دبه نكن اسكلت زنده كجا بود سهم منو بده 😀
اصلا انتظار خوندن همچين داستان فوق العاده اى تو سايت شهوانى نداشتم كسى كه اينو نوشته معلومه خيلى كارش درست بوده دست مريزاد
سلام علی آقا…داستان خیلی قشنگ جلو میره…یعنی نمیشه اونو خوند واز نویسنده تمجید نکرد…دادا عاشق این لحظات پر اضطراب و تعلیق قلمت هستم…کمتر نویسنده روی دیدم که با این زیبائی از عناصر داستان نویسی با هم استفاده کنه…فضا سازی زیبا بهمراه بازی با ذهن خواننده…وخلق لحظات بدیع…اگه زیاد تعریف کنم میگن غلو میکنه ولی این یه باوره…اینکه میگی زیاد داستان نخوندی…باید در جوابت بگم:حتما داستانهای زیادی بخون…چون برای استادبزرگ شدن احتیاج به شاگردی تو کلاس اساتید فن داره…برا ما فقیر بیچاره ها هم بنویس تا ما هم یه داستان زیبا خونده باشیم…این جابجائی متکلم داستان باید با احساس قهرمان بخونه…بیان احساسات یه مرد از یه زن متفاوته و نویسنده هم باید این مورد رو رعایت کنه…که در مورد شما صادقه…درپایان در مورد یه غلط مصطلح باید توضیح بدم…بیماریها به دو دسته واگیر و غیر واگیر تقسیم میشن… عبارت “بیماری واگیردار”صحیح نیست…
((دوستان آریزونا همین الآن به من پیام داد گفت یوسی بروزرم دیگه کار نمیکنه. اگه میخواد من جوابتونو بدم و بیام سایت وی پی ان هاتون رو بدید به مازیار که بده به من بتونم بیام سایت فعالیت گذشته خودم رو از سر بگیرم. اگرم نمیدین خداحافظ برای همیشه!))دوستان اگر دوست دارید آریزونا همچنان فعالیتشو ادامه بده دست به کار بشید. پراکسی و پورت وی پی ان (با یوزر و پسورد) رو خصوصی واسم بفرستید که من بهش بدم!
سلام اریزونا من تازه عضو شدم ولی تمام داستاناتو خوندم خلی با حال مینویسی دمت گرم فقط زودتر قسمته بعدی رو آپ کن
آریزونا میخوای قسمت چهارم وپنجم رو واست بنویسم و بفرستم اگه مایلی آدرس میلتون رو بده ضمنا به دوستان بگو که استفاده از افعال محاوره وکلاسیک کنار هم روش استادانه ای از نوشتنه
با عرض ادب و خسته نباشید خدمت آریزونای عزیز؛ بسیار لذت برمواقعا تخیل قوی و حوصله فراوانی داری ، خرسند میشم که از کلماتبی معنی که بعضی استفاده میکنن و به زبان فارسی لطمه میزنن توداستانت استفاده نمیکنی.ممنون
اصلا فکر نمی کردم که بعد از یه مدت که داستانای درست و حسابی از نویسنده های خوب خوندم و مشکل پسند شدم داستانای توی بکن تو بتونن ارضام کنن (فکر بد نکنین از نظر ذهنی می گم) ولی امروز بعد از چند هفته اومدم اینجا و یه داستان خوب خوندم دستت درد نکنه.*در مورد داستان اول فکر می کردم شخصیت ها ایرونی اند ولی حالا شک کردم. فکر میکنم این قسمت رو باید بیشتر ادامه می دادی چون از اینکه گفتی پسره یک ساعت قبلش از قلعه حرکت کرده،و این قابل پیش بینی هست که به موقع برسه و جلوی اون تجاوز رو بگیره (البته به احتمال زیاد) پس خیلی هم داستانو گنگ رها نکردی واسه قسمت بعد و میتونستی جلو تر بری.فقط می تونم بگم که اگه زود به جاده خاکی نپیچی (سکس) و یه رابطه عاطفی بیاری تو داستان و یا عجیب و مرموز ادامه بدی می تونی یه داستان درجه یک و کاملا به یاد موندنی بنویسی و داستانت تا اینجا این پتانسیل رو داشته.در مورد عوض کردن راوی (با اینکه یه جور تقلید از شاهین سیلور یا پریچهر تو داستانای روژانه) نظر موافقی دارم و فکر کنم به نحوی عالی این کارو می کردی.منتظر ادامه داستانت هستم…
داستان از همه نظر كامل بود آريزونا جان مرسىفقط درباره كامنت Ghesse toolani سوالى برام پيش اومده. ببخشيد جناب مگه تغيير راوى در داستان ابداع كنندش پريچهر يا سيلور بوده كه ميگين تقليد از ايناست؟بعضى وقتها آدم از حرفهايى كه ميشنوه شاخ مياره. به تغيير راوى در داستان نميگن تقليد، چون جزء قواعد داستان نويسى هستش و به شخص خاصى هم تعلق نداره.در ضمن تغيير راوى در اين داستان بشكل كاملا متفاوتى از داستانهايى كه گفتين انجام شده و هيچ ربطى بهم ندارن در داستانهايى كه شما اشاره كردين در هر قسمت فقط يك راوى داشتن و در پايان و شروع قسمت جديد راوى عوض شده ولى در اين داستان، راوى در يك قسمت چندين بار عوض ميشه پس ربطى بهم ندارن. من اگه جاى نويسنده بودم ازينكه يكنفر بيخودى بهم بگه تقليد كردى ناراحت ميشدم و بنظرم اگه كمى معقولانه تر نظر بديم بهتره.همه با سبك نوشتن آريزونا آشناييم و هميشه هم داستانش متفاوت و منحصر به شيوه و قلم خودش بوده.
داستان از همه نظر كامل بود آريزونا جان مرسىفقط درباره كامنت Ghesse toolani سوالى برام پيش اومده. ببخشيد جناب مگه تغيير راوى در داستان ابداع كنندش پريچهر يا سيلور بوده كه ميگين تقليد از ايناست؟بعضى وقتها آدم از حرفهايى كه ميشنوه شاخ مياره. به تغيير راوى در داستان نميگن تقليد، چون جزء قواعد داستان نويسى هستش و به شخص خاصى هم تعلق نداره.در ضمن تغيير راوى در اين داستان بشكل كاملا متفاوتى از داستانهايى كه گفتين انجام شده و هيچ ربطى بهم ندارن در داستانهايى كه شما اشاره كردين در هر قسمت فقط يك راوى داشتن و در پايان و شروع قسمت جديد راوى عوض شده ولى در اين داستان، راوى در يك قسمت چندين بار عوض ميشه پس ربطى بهم ندارن. من اگه جاى نويسنده بودم ازينكه يكنفر بيخودى بهم بگه تقليد كردى ناراحت ميشدم و بنظرم اگه كمى معقولانه تر نظر بديم بهتره.همه با سبك نوشتن آريزونا آشناييم و هميشه هم داستانش متفاوت و منحصر به شيوه و قلم خودش بوده.
نی نی جان حالت بفرما گفتنت شبیه حالت بیلاخ دادن بود!!!
افسون جان، كامنتهاى پر از محبتت هميشه باعث دلگرميه :-)برقرار باشى
[quote=آريزونا]اگر در اين سايت و با اسمى مستعار مينويسم تنها بخاطر همين شوره زاريست كه فرموديد و تنها هدفم اين استكه نظر كاربرانى كه در اين شوره زار سكس با محارم گير افتاده اند را به داستانى كه حداقل اصول انسانى در آن ارجعيت داده شده جلب كنم .[/quote]درباره داستان نظرى ندارم ولى درباره اين سخن شما بايد عرض كنم كارتون قابل تقديرهشاد باشيد و پيروز
آقا یوسی من نه ورژن های قدیمیش کار میکنه نه جدید! ایشالا مال تو هم از کار میفته علی جان! خوب من فکر اون روزاتو کردم که گفتم وی پی ان بدید! :-D. . .ولی عجب اسم با مسمایی داره!خیار سالادی!:-D
سهم منو نداده تازه اومده وى پى ان هم ميخاد با مشاركت مازيارخان جان :Dفويل چى عاقا؟چرا چشمك ميزنى؟اصن اينجا كجاست؟كى؟چى؟ 😐
با عرض معذرت زیاد از آریزونای عزیزنمایش پیام ها 1 – 1 از 1میان: MerOaa و bikas_sanazbikas_sanazبهمن 91 – 09:41مغزشماها فندقيه؛مكه جاتون روتنك كردم به شماجه جي مينويسم كس كشاپاک کردن پیامبلوکه کردن نویسندهنمایش پیام ها 1 – 1 از 1
ببخشید دخالت می کنم.
تو اول برو کیبوردتو فارسی کن بعدا باهم در موردش حرف میزنیم چون گ یا ک وقتی بیاد سر یر معنیشون زمین تا آسمون فرق داره 😀
پاشيد پاشيد روى همو ببوسيد 😀 :pاين كارا چيه؟دعوا زشته بابا اه الان بزنم بكشمتون؟اعصا ندارمااون آلت قتاله كو؟ :angry:
ادمين مرسى بابت اين داستان خوبى كه گذاشتى.
تفاوت را احساس كنيد…بهترين داستانى هست كه تا بحال خوندمآريزونا من بهت اعتقاد دارم از همه لحاظ متفاوت مينويسى اگه زير داستانى كه شما نوشته باشى حتى اگه اسمت هم نباشه از سبك نوشتن مخصوص خودت ميفهمم داستان شماست. آرزوى بهترينها رو برات دارم.
علیزونا دادا کارت عالی بود ;)منتها کلی سوژه و غلط املایی داشتی(از جمله اونی کهداداش مسو(قلب مسین) فرمودن 😀 ) ولی حیف که وقت ندارم :Dبابت دیر اومدنم پوزش میطلبم :)بدو ادامشو آپ کن، بدو (شکلک بوس کاملا برادرانه 😀 )..لیدی خانوم دمت گرم؛ درمورد اعضای بدن یکی از کاربرا خیلی قشنگ توضیح دادی =))))))..مروآ هم خیلی قشنگ خصوصی کپی کرد =))))))).کلی خندیدم خدا دلتونو شاد کنه =))))
کیر مشکیانهنوز زوده بگیم حضرت اریزونا چون اکثر کسایی که توی بکن تو تبدیل به یه نویسنده بزرگ میشن بعد از مدتی از نویسندگی دست بر میدارن و میزارن میرن و کسانی هم که مخاطبشونن باید صبر کنن تا یه نویسنده خوب دیگه ظهور کنه.ولی اگه اریزونا تا چند ماه دیگه هم به نوشتن ادامه داد اونوقت میشه بگیم حضرت اریزونا
دعوا ميكردين؟ 😀
مرسي آريزونا خان…
كيرمشكياناينا يه مشت كافرن ايمان نميارن اينجورى بايد همون بلاى آسمونى رو نازل كنيم تا بفهمن چند چنديم 😀
مهندس فکر کنم خیلی خوشش اومداز فردا خصوصیا مهندسو براتون میذارم (ستاد ایجا رعب و وحشت د رمهندس) >:)
ممنون جناب “آریزونا”مثل همیشه کم نقص و جالب و خواندنی بود . پیروز باشید
داستان كه حرفى توش نيستچيزى كه من خيلى دوست دارم حرفهاى جالب و پر معنايى هست كه در لابلاى داستان و گاها در بين كامنتهات ميزنى. از داستان بيشتر من از كاراكتر شخصيتى خودت خوشم مياد.
نه داداهیچ راهی نداره :Dتازه چون داستانت خیلی خوب بود علاوه بر بوس،باید بغل برادرانه هم بدی :Dعجب دوره زمونه ای شده ها :Dراستیمن که میدونم اون غلطارو واسه من گذاشتی، ولی ایشالا اگه تو قسمت بعدی خواستی غلط مهندس گیر( 😀 ) بذاری، زیر داستان بنویس که هدفت از داستان غلط در داستان چیه که خدای نکرده بچه ها فک نکنن سواد نداری :Dمنم قول میدم پیداش کنم :D..مروآ؟ :Dمن که ازت طرفداری کردم حالا میخوای منو بترکونی؟ :Dبه جون عمم خصوصیامو بذاری خصوصیاتو میذارم :D..داداش مسوخودمم کلی غلط پیدا کردم ولی به جون مازیار حوصله نداشتم بنویسم :Dغلطارو به خودم بگو و باقی کارارو بذار به عهده خودم >:) >:) >:)
نه بابا کی خواست شمارو منفجر کنه من از شاگردای خودتم در راه انهدام و بمب گذاری و منفجر کردنقصد ما فقط مزاح بود :Dخصوصیامو نذاریا مهندس 😉
كفايت كرد!
حالا شد :Dحتما باید دست زور رو سرتون باشه؟ 😀
roodi2دوست خوبم كامنتتو كه ديدم واقعا خوشحال شدم (فكر ميكردم با ما قهرى 😉 )سپاس
=)) =)) =))آقا منم تكرار ميكنم=))چقدر خنديدم دمت گرم
تو قلعه چی بود؟؟؟
جناب “آریزونا” ی گرامی؛ متاسفانه به دلایل کاملن مسخره مدتی بود که کمتر در خدمت دوستان بودم ! ولی سعی کردم دلایل را از ریشه پاک کنم و فی الحال که زنده ایم و در محضر شما تلمُّذ می کنیم. من متاسفانه قسمتهای قبلی را ندیدم (چقدر خوب بود که لینک مراجعه به قسمتهای قبلی را -مثل برخی دوستان که دنباله دار می نویسند – ابتدای آن قرار می دادید ) ولی با سابقه ی درخشانی که از شما سراغ دارم حتمن عالی بوده . پیروز باشید .راستی در مورد به کارگیری افعال محاوره ای د رکنار افعال و تعابیر ادبی خشک و مطلق در یک نوشته و کنار هم که برخی از دوستان ایراد گرفته بودند عرض کنم که کار تقریبن اشتباهی است و نسبتن سخت ولی غیر ممکن نیست و در عین حال بنده چنین ایراد ی را در نوشته شما ملاحظه نکردم
سلام دوستانیه مدت نبودم امروز برگشتم …داستان قشنگی بود …آریزونا جان بهت تبریک میگم قلم خوبی داری …موفق باشیمنتظر ادامه داستانت هستم :Xراستی اگه دوست داشتید داستان من را هم بخونید باعث افتخارمه که داستانمو بخونید …اسمش گمشده ای در استانبول هست…خوشحال میشم نظرات و انتقاداتتونو بخونم …ممنونم >:D<
سلام آريزوناي عزيزمن مدت زيادي نيست عضو اين سايت شدمالان هم فقط اومدم از داستان بسيار زيبات تشكر كنمحرف نداره كارت
=D> =D> =D> =D> =D>مرسی ، عالی بود
قلب مسيندر اين جمله اى كه گفتى هم ‘را’ ميتونه حذف بشه هم ‘با’يعنى از بين ‘را’ و ‘با’ يكيش اضافيه و بايد حذف بشه، ولى من اينكارو نكردم،چرا؟دليل دارم،چون ميخواستم به مخاطب حق انتخاب بدم!خودش هركدومو دوست داشت حذف كنه!! 😀
آریزونای عزیزممنونم …اما داستان من تک قسمتی هست و هنوز هم رو سایت موجود هست جز 20 تا داستان اول سایت هست …اگه دوست داشتید باعث افتخارم هست که شما هم بخونیدش …متشکرم :”>
هر سه قسمتش قشنگ بودامتياز كامل دادم
ممنون عالي بود
به احترام شما کلاه از سر برمیدارم.واقعا از دنبال کردن این داستان لذت میبرم و در انتظار ادامه اون هستم.آریزونا ی عزیز شما به اینجا اعتبار میدید.درک شما از اینکه ذهن خواننده ها رو از سمت و سوی سکس با محارم و تجاوز وبه در و دیوار دور میکنید ستودنیست.سپاسگذارم.
بازم مثل همیشه عالی بود داداش
عاغا یک سوال این وسط پسره کرده شد یا دختر ؟؟ پسره دختررو کرد یا دختر لاشخوره رو کرد . گنج رفت کون کی ؟؟؟ پسره کجاس ؟؟ این وسط من فقط دنبال بکن بکن بودم در اخرم فک کنم خودم کرده شدم چون تمام صفحات و نظرات رو خوندم و هیچکی کرده نشد
خطاب به…حضرت آریزونا(ره)کلا بگم اگه سکانس اکشن و بزن بزن داشت برای بدلکاری منو خبر کن!!!چون تویی فقط همون یاقوت قرمزه رو میخوام(نکته:الکی چانه نزنید حرف مرت یکیست)داستانتم خفن بود.رفتم کما!دوستدار تو(به صورت کاملا برادرانه;-) محراب.
هيرآد جان هميشه شاد باشى 🙂
پس ادامش چی شد؟؟من نمیتونم پیداش کنم
سلام، نه خستهدر کل قلمتون خیلی روونه و داستانی که نوشتید ساده و جذاب و بدون جزئیات اضافه ست. بقیه ی خوبی و بدی های داستان رو هم دیگران گفتن.
آريزونا جان بهت حق ميدم كه ناراحت شده باشى چون واقعا زور داره واسه آدم كه داستانشو اينجورى زير سوال ببرنولى اينو هم در نظر داشته باش كه شما و شيوه خاص نوشتنت براى همه ثابت شده است و يك كامنت چيزى از ارزش كارت كم نميكنهكاربرها تو اين سايت انقدر داستان بى كيفيت و ضعيف خوندن كه وقتى يه نويسنده خوب هم دست به قلم ميشه با بدبينى به داستانش نگاه ميكننداستان شما به مراتب بالاتر از حد و اندازه اين سايته و اگه روزى تصميم بگيرى كه ديگه تو اين سايت ننويسى من به شخصه خودمو مقصر ميدونم چون با اينكه هميشه داستانتو دنبال ميكنم حتى براى قدرشناسى يه كامنت هم ندادمهمينجا ازت عذر ميخوام و ميدونم نويسنده هاى خوبى نظير شما و پريچهر، كفتارپير، سيلورفاك و يا افرادى مثل آرش، زن اثيرى، سپيده، هيوا و نايريكا، كه دراين سايت داستان نوشتن واستون هيچ منفعتى نداره اين حداقل كارى هست كه براى تشكر بايد انجام بدم.
داستان نويسى در اين سايت عذاب آور استXylemدوست عزيز،من دزد نيستم.لطفا بدون دليل و مدرك حرف نزنيد، زيرا كامنت شما انتقاد نيست بلكه اتهام زدن است.در اين يازده قسمت داستانى كه براى اين سايت نوشته ام اگر از خودم و نوشته هايم مطمئن نبودم زير تمامى قسمتها جواب تك تك انتقادها را نميدادم و هيچى ازين بدتر نيست كه يكنفر به خودش اجازه بده به داستانى كه براى نوشتن خط به خطش وقت گذاشته شده، انگ كپى بودن بزنه. نوشته هايم دراين سايت از هيچ كتابى (به هر زبانى) كپى نشده، حتى يك جمله.
كبريا ى عزيز من ناراحت نشدم فقط همجور كه گفتى زور داره واسه آدم.به هرحال تشكر
سلامببخشید قسمت بعدی كی میاد ؟بعضی از داستان های سایت به جز وصف يه صحنه ي سكسی (حتما دختره تاپ و شلوارك صورتی داره و پسره هم يه كیر 23 سانتی) هيچ محتوایی ندارند اما اين داستان با بقيه فرق داره و جذابیت خاصی تو داستان به چشم میخوره !
آريزونا نمى دونم قضيه از چه قراره ولى خيلى اعصاب خورد كنيه.يكى هست كه الكى به بعضى داستان ها از جمله داستان من امتياز الكى ميده و به داستانه توهم امتياز منفى كه بيارتش پايين.متاسفانه كاريم از دستم ساخته نيست و جز شرمندگى چيزى ندارم
آريزونا خودم يكى از حاميان اون تاپيك بودم و پستم ام هست.نحوه امتياز دهى درست نيست و راحت بالا و پايين و نميشه كاريش كرد.البته ادمين به فكر افتاده و قرار همراه با ارتقاع سايت,نحو امتياز دهى به داستان ري تغير بده كه اميدوارم زودتر انجام بگيره
بنيامين جان، من از شما فقط يه شخصيت بسيار بسيار قابل احترام ديدم و ميدونم انسانيت رو به چند تا امتياز ترجيح ميدى. هميشه هستن كسايى كه با هدف اينكارو انجام ميدن و براى رد گم كنى از داستانهاى ديگه استفاده ميكنن تا يجورايى اتهام ها به سمت نويسنده اون داستان برگرده و خودشم تابلو نشه. ولى منو با اين بازيهاى بچگانه نميتونن سياه كنن، كسى كه فكر ميكنه داره منو بازى ميده و منم هواسم نيست نميدونه كه قواعد اين بازى رو بهتر از خودش بلدم. اتفاقا اگه قرار باشه داستانم پايين كشيده بشه خيلى خوشحالم ميشم كه از داستان شما استفاده كنن، اينو بدون ذره اى تعارف يا اغراق گفتم… البته اين مشكل مربوط به الان نميشه مدتهاست كه امتيازها با شيطنتهايى كه بعضى از دوستان انجام ميدن براى من ارزشش رو از دست دادهمتاسفانه كسايى تو اين سايت هستن كه با آيدى هاى متعدد امتيازها رو خراب ميكنن و مطمئنم تا بحال كسى به اندازه من ازين مسئله متضرر نشده نميدونم تا چه حد در جريان هستى، جورى شده بود كه ديگه همه ميدونستن كه وقتى آريزونا داستان بده يك روز بعدش به محض اينكه از ليست روزانه خارج شد در عرض يكى دوساعت هفتاد الى هشتاد امتياز منفى ميخوره كه اصلا طبيعى نبود حتى بعضى از دوستان از جمله آرش sex and love زحمت كشيدن و تاپيك هاى مفصلى هم براى اين قضيه زدن.لينك تاپيكولى با وجود اينكه همه ى دوستان حمايت كردن ولى چيزى تغيير نكرد. منم كلن اين مسئله رو از ذهنم پاك كردم. و الان معتقدم مخاطبى كه زير هر قسمت از داستانم زحمت ميكشه و كامنت ميذاره از امتياز ارزشش بيشتره…هرچند امتياز هم از نظر در دسترس بودن داستان ميتونه موثر باشه ولى فعلا چاره اى نيست.