درست يادم نيست ؛ 8 يا حداكثر 9 ساله بودم.با دو سه تا از بچه هاي فاميل رفته بوديم خونه عمو . خونه ما و عمو توي يك آپارتمان بود.داخل كه شديم فقط پسر عموم خونه بودو كه حدودا” 17 سالش بود.ما رو به اتاقش برد و عكسهايی رو كه روی ديوارارهای اتاقش چسبونده بود، به من و بقيه بچه ها نشون داد و گفت : بچه ها من سعيد رو بلند ميكنم هر كی از هر پوستری خوشش مياد نشون بده تا سعيد براش از روی ديوار پايين بياره. اين رو گفت و من رو بلند كرد و دستاش رو زير كونم گذاشت.بچه ها كه خيلی خوشحال بودن بالا و پائين ميپريدن و سر عكسها دعوا ميكردن. توي همون حال حس ميكردم محسن داره انگشتش رو به كونم ميمالونه و كم كم فشار ميده. اول خيلی متوجه نبودم ، اما كمی كه گذشت كاملا” متوجه شده بودم كه محسن منظور داره…
سرتون رو درد نيارم بچه ها هر كدوم يه پوستر گرفتن و با خوشحالی رفتن تو حياط آپارتمان شروع به بازی و سر و صدا كردن. من كه خواستم برم محسن گفت كجا؟ بيا برات يه پوستر خوشگل گذاشتم كنار …از اون ماشين قشنگاست …تو عالم بچگی قند تو دلم آب شد و گفتم كو؟…ديگه يادم رفته بود كه تا چند دقيقه قبل محسن داشت انگشتاشو فشار ميداد به كونم…در آپارتمان رو بست و منو با خودش برد تو اتاقش …گفت كه فقط بزار شلوارمو عوض كنم بعد عكسو از تو كمدم برات ميارم…اين رو گفت و شلوارشو كشيد پايين…تو يه چشم به هم زدن منو رو شكم خوابوند و شلوارمو از پام در اورد…اصلا” نفهميدم چی شد…
حتی طوری نفسم بند اومده بود كه نتونستم جيغ بكشم يا دادو فرياد كنم…
به سرعت لای كونم رو باز كرد و يه تف انداخت در كونم و كيرشو گذاشت در سوراخم…
باورش برای خودم هم سخته ؛ ولی به سرعت و بدون هيچ دردی كيرشو تا ته فشار داد تو كونم و شروع كرد به تلمبه زدن. فكر كنم به 10 تا عقب و جلو كردن نرسيده بود كه ارضاء شد و آبشو ريخت داخل كونم…
وقتی كه برگشتم از ديدن كيرش وحشت كردم.حداقل 15 سانت طولش بود . 4 سانت قطرش…تصور كنيد برای يه بچه 8 ، 9 ساله چه منظره وحشتناكيه كه كير خودش حداكثر 3 يا 4 سانته…
كيرشو كه ديدم ديگه نفهميدم كه چطوری و با چه سرعتی از خونشون پريدم بيرون.تو پله ها بابام رو ديدم كه از سر كار برميگشت خونه .گفت بچه چه خبرته؛ از پله ها می افتی ها… وقتی جلو بابام ايستادم تمام وجودم ميلرزيد ولی نتؤنستم از ترس حرف بزنم. تو همون حال حس كردم يه چيز آبكی از كونم داره مياد بيرون…بله آب محسن بود كه داشت از كونم ميريخت بيرون . اينو بعدها متوجه شدم…
بعد از اون روز كذائی كه هيچ وقت از ذهنم پاك نميشه با اين كه سعی ميكردم با محسن تنها نباشم ؛ ولی بازم 2 ، 3 بار گيرم انداخت و به زور منو كرد… حتی يه بار كه به زور سعی كرد كير كلفتشو بكنه تو كونم،اونقدر گريه و التماس كردم ولی فايده نداشت تا اين كه ديد از كونم داره خون مياد ، انوقت ولم كرد و شروع كرد به جق زدن…
اين موضوع باعث شد من به همه كس و همه چيز بی اعتماد بشم و عقده ای… و با هركس كه دوست شدم اول فكر كردنش بودم ؛ اون هم از كون …و از درد و ناله اونها لذت ميبردم…
اين مسئله مسير زندگی منو عوض كرد.و ديدمو نسبت به مسائل جنسی به شكل بدی تغيير داد…
خواهش ميكنم اين درد دل رو داستان و زائيده تخيلات تلقی نكنيد و هميشه بياد داشته باشيد …چه اونایی كه مجردند و چه اونایی كه متاهل هستند و بچه دارن.التماس ميكنم بچه هاتون رو به خونه فاميل ، دوست و يا همسايه تنها نفرستيد…اتفاق يكبار ميافته… ولی آثارش سالها روح آدم رو آزار ميده…اين موضوع دختر و پسر هم نداره …تشكر…
نوشته: خیرندیده
13 پاسخ به “درس عبرت…”
ما را هم در غم خود شریک بدان در داستان بعدی از حال بگو ببینیم الان چی کاره ای فکر کنم الان میخاره
salam doostansharmande az hamatoon ke ghablan migoftam chera inghadr fosh midid valy alan be in natije residam ke vaghean azin hame cherto pert goftan khaste shodi ke doostan minevisandin dooste aziz ke 8 ya 9 salesh boode va bara avalin bar pesar amoosh kire 15 santi ba ghotre 4 ro yedafe too koonesh karde aslan na pare shode na dard dashte valy bare 2 ya 3 vaghty mikhaste ba zoor bokone too koonesh dard dashte va koonesh pare shode jalebe koone ishoon bar asar khordane kir barax amal mikone va tang mishe
این داستانا جاش اینجا نیست.
اناق منم پر از پوستر حتما بیا نشوشون بدم …
این یعنی اینکه پشر عموی این آقا هم بی گناه چون به اونم در کودکی تجاوز شده!!!ادمین دنباله اینکه هر کسی که به کودکان تجاوز میکنه آدم درد کشیده و بیگناهییه ،با این مظلوم نمایی به دنباله تبرعه کردن این آدمای فاسد و جنایت کاره
جز تاسف خوردن چیزه دیگه ای نمیتونم بگم …پروردگارا …
توی اون سن 2 روز طول میکشه نی نوش بره تو سوراخ آدم…یه چیز 15*4 فرت کرد تو؟
خوارتو گاییدم . لا اقل این تابلوی ورودیه سایتو که نوشته سوء استفاده ی جنسی از کودکان رو برش دارین و یک اشتراک هم به قزوینیا بدین که ریا نشه این دومین باره که داستانای بچه بازی رو تو سایت می بینم . اینجور داستانا هیچ جذابیتی نداره چرا نمیفهمین.
ای نامرد…الی جز جیگر بزنه…الهی به زمین گرم بشینه…الهی واجبی بزنه اب قطع شه…الهی هر کانالی میزنه احمدی نژآد نشون بده…الهی یارانش قطع بشه…الهی شامپو بره تو چشش…وای خسته شدم بسکه نفرین کردم…
از این برنامه ها برا خیلی ها پیش اومده.من یه بدبختیو به اسم مهدی میشناختم که بچگی زور بگیرش کردن و طفلکو 5 یا 6 نفری اینقدر کردن که بیهوش شد.بعد کارش رسید به بیمارستان و بعد مشکل عصبی پیدا کرد و افسرده شد و خلاصه 2 سال پیش خود کشی کرد!خدا به سر گرگ بیابون هم نیاره…
منم میگم این داستانها مخالف قوانین سایته…
اين داستان نيازي به نظر ندارهپسري كه 9 سالشه تا ته ميكنن تو كونش آخ هم نميگهاينا بر ميگرده به احساس نياز شديد نويسنده كوني كه دوست داره فقط بكننش
mr mehdibikas کاملا درست میگهچندشا …