توضیح: قسمت اول سکسی نیست.
داشتم برای خودم تو اینستاگرام چرخ میزدم که چند تا پیام پشت سر هم رو واتساپ برام اومد. نگاهی به پیامها کردم. از یه ناشناس بود.
«ببین من همسر دکتر حیدری هستم، مهران حیدری. یکی از مردهایی که باهاشون رابطه داری. میدونم تو هفته گذشته یکشنبه و چهارشنبه باهاش رفتی خونش. میخوام ببینمت. دنبال دعوا و آبروریزی نیستم. میدونم هم که با مردهای دیگه هم رابطه داری. این هم عکسیه که ازت گرفتن که با شوهرم داری میری تو آپارتمانش تو بلوار فردوس. عکس بعدی هم سر در آپارتمانته، برای اینکه بفهمی من آدرس دقیقت رو دارم. پس اگه میخواستم بهت آسیب بزنم یا آبرو ریزی کنم میومدم دم در خونت. من فقط چند تا سوال یا بهتر بگم راهنمایی ازت میخوام.» و زیر پیام یک عکس جلوی خونه دکتر و یه عکس هم از سر در آپارتمانم فرستاده بود.
کمی فکر کردم، اگه طرف آدرس من رو داره حاشا کردن فایده ای نداره. هرچند که میترسیدم از این وضعیت، اما چاره ای هم نبود. پیام دادم:«ببین من دنبال خراب کردن زندگی کسی نیستم، هرکی پول بده باهاشم. حالا ازم چی میخوای؟» بلافاصله جواب داد:«میدونم تو با سه تا مرد دیگه هم در رابطه ای، ولی خب از اینهایی هم نیستی که هر شب با یکی باشی. نفر من الان دو هفته هست تعقیبت میکنه.» واقعا جا خورده بودم. به هر حال اینکه آدمش دو هفته منو تعقیب کرده بود بدون اینکه من بفهمم ترسناک بود. پیام دادم: «باید چی کار کنم.» تو پیامش یه آدرس فرستاد. آخرهای پاسداران نزدیک میدون نوبنیاد. آدرس یه رستوران بود، برای ساعت پنج عصر فردا.
سر ساعت به رستوران رسیدم. رستوران تعطیل بود، البته عجیب نبود، ساعت پنج ساعت شام خوردن نیست. یه بار دیگه پیام رو چک کردم، ننوشته بود جلوی رستوران، فقط نوشته بود رستوران. بهش پیام دادم که من رسیدم و کجایی. ناگهان مردی از داخل رستوران در رو باز کرد و گفت :«بفرمایید منتظرتون هستند.» و چند تا از چراغهای رستوران رو روشن کرد. رستوران فنسی و با کلاسی بود در دو طبقه. میز اردر رو چیده بودند. صندلیها و میزهای گرون و تابلوهای نفیس روی دیوارها و گچبریهای زیبا. مرد منو راهنمایی کرد به طبقه بالا، راستش میترسیدم که ناگهان زنی با مقنعه و مانتو بلند در طبقه بالا ظاهر شد و گفت:«بفرمایید بالا»
رفتم بالا دستش رو آورد جلو و دست داد با من و اشاره کرد که بشینم. همون مردی که در رو باز کرده بود اومد جلو و اون خانم گفت: «من یه چایی با کیک شکلاتی» وقتی مرد از من پرسید:«و شما؟» منوی جلوم رو برداشتم و شروع کردم به چک کردن که خانمه گفت:« اینجا فقط رستورانه و کافی شاپ نیست.» با تعجب نگاه کردم و گفتم:«ببخشید من یه کم گیج شدم، اینجا فقط رستورانه و نه کافی شاپ، فقط این ساعت من و شما مشتری رستوران هستیم و نه کس دیگه ظاهرا چیزی هم جز چایی و کیک هم ندارن. میشه بپرسم جریان چیه؟» که زن به مرد گارسون گفت:«برای خانم هم همون چایی و کیک بیارین، همون کیکی که با خودم آوردم امروز گذاشتم تو یخچال.» با اشتیاق پرسیدم ازش«آهان شما اینجا کار میکنید؟» خوشحال بودم که معما رو حل کردم که با لبخندی جواب داد:«نخیر، من مالک رستوران هستم.»
خیلی جا خورده بودم، رستوران شاید چند صد میلیاردی تو بالا شهر تهران متعلق به این زن جوان محجبه بود؟؟!! اصلا این کیه؟ یعنی زن دکتر اینه؟؟!! که خودش کمک کرد و گفت:«من راضیه هستم، همسر دکتر مهران حیدری، فکر کردم این ساعت که ما رستوران رو باز نکردیم برای مردم جای دنجیه برای صحبت. ببخشید رستورانهای دیگه که به خونه شما نزدیکترن از ساعت دوازده ظهر که باز میکنن دیگه نمیبندن، البته من پول اسنپ شما رو میدم.» گفتم: «نه برای اسنپ مشکلی نیست، یعنی شما رستورانهای دیگه هم دارین؟ ببخشین آخه شما خیلی جوان هستید؟» گفت:«بله پنج تا رستوران هست، در نوبنیاد و فلکه اول تهرانپارس، و جنت آباد نزدیک سمرقند و میدون انقلاب و بازار. چهار تاش از پدر مرحومم به ارث رسیده، جنت آبادی رو خودم ساختم که طبقات بالاش هم ساختمون پزشکانه که مطب شوهرم هم همون جاست و شما میرفتی تو پارکینگ سوار ماشینش میشدی و کف ماشین قایم میشدی تا کسی نبیندت.»
مرد گارسون با سینی چایی و کیک شکلاتی داشت نزدیک میشد، دوست نداشتم جلوی اون وارد بحث اصلی بشم، برای همین گفتم:«ماشاالله پدر مرحومتون وضعشون توپ بوده.» لبخندی زد و گفت: «پدر بزرگم رستوران داشت تو بازار، با موتلفه حشر و نشر داشت و پدرم هم تو انقلاب بود هم تو جنگ، بعد هم کارش رو گسترش داد و رستورانهای بیشتری باز کرد و شرکت پیمانکاری تاسیس کرد و بساز و بفروش و واردات و صادرات. بعد از مرگ مادرم، پدر هم معلوم شد سرطان ریه داره، در زمان حیاتش شرکت رتبه یک پیمانکاری و شرکت صادرات واردات رو فروخت و پولشو داد به من و خواهرم که استرالیاست. بعد از فوتش من که چند سال در زمان حیات پدرم رستورانها رو اداره می کردم رستورانها رو برداشتم و با پولی که بابا داد رستوران پنجم و ساختمون پزشکان رو ساختم، خواهرم هم برج هفت طبقه بیست و هشت واحدی آجودانیه رو برداشت و فروخت و نمیدونم تو استرالیا چه غلطی باهاش کرد. هیچوقت با هم خوب نبودیم، حالا هم قهریم، اون گستاخ و پررو و قرتی بود. پدر از ارث محرومش می خواست بکنه، ولی آخرش سر من که خواهر بزرگش بودم رو کلاه گذاشت و پول بیشتری برداشت.»
پیش خودم گفتم عجب مهران اعجوبه ایه که موقع زن گرفتن، زن میلیارد گرفته ولی بعد اونو پیچونده و با دخترهای خوشگل حال و هول میکنه که خود راضیه توضیح داد:«رامین پسر خاله بابام بود. خوشگل بود و دانشجو دندانپزشکی، پدرم گفت خوبه، من هم راضی بودم از شوهر خوش قیافم. هر چی داره تو زندگیش به جز همون خونه بلوار فردوس که تو میرفتی باهاش مال منه، ولی آخرش اینجوری حقم رو داد.»
دختر حاجی بیصدا گریه میکرد.
نوشته: همشهری کین
6 پاسخ به “دختر حاجی (۱)”
رامین یهو شد مهران؟!؟جنده دوزاری😂
قشنگ حتما ادامه بده
مهران رامین =ارحم الراحمینبسی کُس تلاوت نمودی 🐐
والا اینهمه رستوران دیدیم ، یکی صاحابش خانم محجبه اینجوری نبود 😅
کیرم دهن خ دتو رانین و مهران و دختر حاجی
بحث ۶اطفی شد ، ادامه بده