اول اینکه مرسی بابت کامنتای پر انرژیتون بعدم اینکه این داستان 80 درصد واقعیه و بر اساس زندگی دختری با اسم پریساست که با یکمی تغییر نوشته شده
قسمت 2
بعد از بیدار شدنم پشتم به پلاگه عادت کرده بود و درد نداشتم
بابایی گفت یادت نره چی گفتم سری بعد که اومدی باید این پلاگه راحت بره تو پشتت و در بیاد پس تمرین کن که اذیت نشی
با اینکه نمیتونستم با اون پلاگ راحت بشینم اما بخاطر اینکه بابایی ازم راضی باشه باهاش کنار اومدم
دوباره برگشتم به پمپ بنزین و مریم
حسی که ازش متنفر بودم و آرزو میکردم کاش هیچوقت برنمیگشتم به پمپ بنزین
دو سه روزی گذشت و من طبق توصیه بابایی موقع دستشویی رفتن پلاگ رو در میاوردم و دستشویی میکردم و پلاگ رو خوب میشستم و دوباره میکردم تو پشتم
اگرچه اوایلش خیلی دردم میومد و به زور میرفت اما روزای آخر راحت رفت تو پشتم و حتی چند بار هم کردمش داخل و درش آوردم که ببینم راحت میره یا نه
خوشحال بودم که حرف بابایی رو تونسته بودم گوش کنم و فقط باید منتظر بابایی میموندم
بالاخره بابایی اومد دنبالم و منم رفتم پیشش تو ماشین
بعد بوس و بغل بهم گفت کون تپلت چجوریه
خندیدمو به حالت لوس بودن گفتم خوبه
بابایی گفت کارایی که گفتمو انجام دادی
گفتم آره الانم پلاگه راحت میره تو پشتمو در میاد
بابایی گفت قربون دختر خوشگلم برم بخاطر اینکارات امروز میبرمت واست اسباب بازی بخرم
چی دوست داری؟
فوری گفتم عروسک… بابایی هم گفت چششششم یه عروسک خوشگل مث خودت واست میخرم و بردم تو یه پاساژ و به انتخاب خودم یه عروسک خوشگل خریدم
خیلی خوشحال بودم
با بابایی دیگه همه چی داشتم… یه ناهر خوبم خوردیم و بعدم رفتیم خونه
یه راست لخت شدم و رفتیم حموم
هنوزم خجالت میکشیدم اما بابایی کمکم کرد لخت بشم و حتی شرتمو درآورد و گفت از این به بعد اینجوری باید باشی پیش بابایی و دوباره رفتیم تو وان و روی پاش نشستم
بابایی دیگه راحت سینمو میمالید و با دست دیگش نازمو گرفته بود و گاهی گرنمو میخورد یا ازم لب میگرفت
منم طبق معمول تو ابرا بودم و چشمامو بسته بود و بهترین لذت عمرمو میبردم
بعد دوش گرفتن و شستن بدنم رفتیم دوباره رو تخت
دیگه یاد گرفته بودم
سرمو خشک کردم و یه متکا گذاشتم زیر سرم و پامو باز کردم و منتظر بابایی شدم تا بیاد
بابایی اومد و بعد کلی خوردن لبمو سینم رفت سراغ نازم
دیوه خجالتی درکار نبود باصدای بلند ناله میکردم تا اینکه بابایی اون پلاگو کشید بیرون و یه پلاگه دیگه از کمد آورد که بزرگتر بود
با حالت ترس گفتم این یکی چه بزرگه
گفت آره بابایی اینم باید تحمل کنی تا بتونی دختر بابایی بمونی
گفتم آخه درد داره…بابایی گفت عادت میکنی مث این که الان تو کون خوشگلته و اون پلاگو درآورد و شروع کرد خوردن سوراخ پشتم و همزمان بازی کردن با اون پلاگ رو سوراخم
پلاگه بزرگ بود و فقط نوکش میرفت اما بعد کلی ور رفتن و خوردن نازم یهو بابایی کردش تو پشتم
یه جیغ زدمو پریدم بالا
خیلی دردم گرفته بود… به بابایی التماس کردم که درش بیاره اما بابایی گفت تحمل کن اینم عادی میشه
پشتم خیلی میسوخت و انقدر درد داشت که نمیتونستم حرف برنم
اشک دور چشمم حلقه زده بود… بابایی اومد روم و بغلم کرد و لبمو خورد و گفت یادت نره اگه قراره دختر بابایی بمونی باید یه چیزایی رو تحمل کنی
گفتم اخه خیلی درد داره… حتی شکمم هم درد داره
بابایی گفت تحمل کن دختر بابایی تو قراره چیزهای جدیدی کشف کنی و هر چی جلوتر بری لذتت بیشتر میشه فقط باید یکم تحمل کنی
با اینکه بابایی نازمو میخورد اما پشتم همچنان درد داشت
قرار شد دوباره وقتی میرم خونه همون کارها رو بکنم یعنی پلاگو ور بیارم دستشویی کنم و دوباره بکنمش تو پشتم
بابایی گفت اگه اینو تحمل کنی چند روز دیگه که میام دنبالت یه سوپرایز خوب واست دارم
نمیتونستم چی در انتظارم بود اما سوپرایز بابایی رو همیشه دوست داشتم
سه چهار روزی گذشت با اینکه خیلی اذیت بودم طوری که نمتونستم درست بشینم و اون پلاگ رو راحت دربیارم و جا کنم حتی مریم هم فهمیده بود و بهش گفتم خوردم زمین و پشتم درد میکنه واسه همین نمیتونم درست بشینم ولی بالاخره روزای آخر بهتر بودم و بی صبرانه منتظر بابایی بودم تا بیاد دنبالم
بعد سوار شدن بابایی رو بوس کردم و کایرقربون صدقم رفت و راه افتادیم سمت خونه
بهش گفتم بابایی سوپرایزت چیه؟
بابایی هم خندید و گفت با خانومم حرف زدم قراره بیایم و با بابات حرف بزنیم و یجورایی تو رو به سرپرستی بگیریم
گفتم یعنی چجوری؟
گفت یعنی مثلا یه پولی به بابات بدیم که تو رو هر چند روز بزاره بیای پیش ما ولی زن من نباید بفهمه که ما رابطمون چقدر خوبه وگرنه دیگه همه چی تموم میشه
گفتم یعنی قراره با شما زندگی کنم
گفتم اگه بابات بزاره آره تقریبا
گفتم بابای من پول بهش بدی تمومه… فقط پول رو میشناسه… حنی چند وقت پیش میخواست مریمو بده به یه حاج آقایی که بجاش بهش پول بده اما مامانم نزاشت
بابایی گفت نگران نباش خانومم باهاش صحبت میکنه و تو قراره هرچند وقت یبار بیای پیش ما حالا یا میای تو خونمون یا تو ویلا
انقدر خوشحال بودم که یهو پریدم بغل بابایی… داشتم یه خانواده جدید پیدا میکردم از خوشحالی چشمام برق میزددتا اینکه بابایی گفت خب بگو ببینم وضعیت کون دختر خوشگلم چطوره؟
گفتم خیلی خوبه اولاش خیلی درد داشت ولی الان درد نداره
بابایی گفت امروز یه چیز جدیدتر تجربه میکنی
گفتم چی؟
گفت بزار برسیم… طبق روال همیشگی بعد رسیدنو رفتن حمومو مالیدن و شستن
رو تخت منتظر بابایی شدم
بابایی شروع به خوردن نازم کرد و پلاگ رو از پشتم کشید بیرون و پشتمو نگاه میکرد
میگفت الان سایزش خوب شده و رفت تو آشپزخونه و یه ظرف عسل آورد و ریخت رو سوراخم و با انگشت عسلا رو کرد تو سوراخم
خندیدمو گفتم چرا عسل ریختی تو پشتم… گفت چون میخوام کون دخترمو بخورم و میخوام مزه عسل بده
حسابی پشتمو و نازمو خورد تا اینکه اومد و کنارم خوابید… بهم گفت خوشگلم… گفت چیه بابایی… گفت میدونی زنا چجوری بچه دار میشن… گفتم آره میرن بیمارستان
گفت خب قبلش چی میشه
گفتم نمیدونم… گفت خب بزار واست بگم
دستشو گذاشت رو نازم و گفت مردا یه چیزی دارن به اسم کیر…
اون رو میکنن تو کص زن و بعدش بچه دار میشن
یکم نگاه بابایی کردمو گفتم خب تو هم کیر داری؟
گفت آره میخوای ببینیش
گفتم آره
بابایی دستمو گرفت و گذاشت جلوی پاش… یه چیزی مث چوب وسط پاش بود
یکم گرفتمش و با دستم فشارش دادم
قبلا که روی پای بابایی تو وان یا روی مبل مینشستم حسش کرده بودم اما انقدر خجالتی بودم که نپرسیده بودم
بابایی گفت میخوای ببینیش؟
گفتم آره
بابایی گفت خب پاشو شرتمو بده پایین و درش بیار
رو تخت نشستم و شرت بابایی رو دادم پایین
یه چیز کلفت که اندازه مچ دستم بود و یه کلاهک قارچی داشت افتاد بیرون
با دستم گرفتمش… چقدر سفت بود ولی چقدر سرش نرم بود
یکم با دتا دستم باهاش بازی کردم… بابایی گفت دوستش داری؟
گفتم آره… چه باحاله چه سرش نرمه
بابایی گفت اگه میخوای بابایی همه کاری واست بکنه باید مدام با کیر بابایی بازی کنی و بهش حال بدی اونوقت همه کار واست میکنم
گفتم خب چکار کنم… گفت مثلا میتونی بخوریش
یا مثلا کصتو بزاری روش و خودتو بمالی بهش
بابایی گوشیشو آورد و یه فیلم که زنا لخت بودن واسم گذاشت
زنه داشت کیر آقاهه رودمیخورد و لای سینش میزاشت
با دیدن فیلمه دلم یجوری شد به بابایی گفتم خب من که سینه ندارم… بابایی گفت اشکال نداره بجاش با کص و کونت بهش حال بده تا سینت بزرگ بشه
فقط بعداز چند دقیقه یه آبی ازش میاد بیرون اونو باید بخوری تا هم سینت بزرگ بشه هم حسابی خوشگل بشی
دستمو گذاشتم رو کیر بابایی و شروع کردم مث زنه مالیدن
انقدر بزرگ بود که با دوتا دست میمالیدم تا اینکه خم شدم و سرشو کردم تو دهنم
مزه عجیبی میداد و یکم خیس شده بود
بابایی گفت فقط نباید دندونت به سرش بخوره وگرنه بابایی اذیت میشه
چشمامو بهم زدم و گفتم باشه و شروع کردم همزمان با دستم و دهنم به کیر بابایی حال دادن
چند دقیقه ای نگذشت که بابایی بلندم کرد و گفت برعکس بشو و بزار منم کونتو بخورم و گفت به این حالت میگن 69 پس هر موقع گفتم 69 بشو اینجوری بشو تا تو هم حال کنی و لذت ببری
پاهامو دوطرف بابایی گذاشتم و همزمان که کیر بابایی رو میخوردم بابایی هم نازمو میخورد و انگشتشو تو پشتم میکرد
چند دقیقه ای همینجوری گذشت… از بس حالم خوب بود گاهی مکث میکردم که بابایی محکم میزد رو کونم و میگفت کیرمو بخور عروسکم
بابایی بهم گفت بیا و کصتو بزار رو کیرم و خودتو عقب و جلو کن ببین چقدر حال میده
منم چرخیدم و رفتم رو کیر بابایی و لای کصمو بازکردم و گذاشتم روی کیر بابایی و خودمو عقب و جلو میکردم
بابایی راست میگفت انقدر خوب بود که سرعتمو تند تر کردم تا اینکه بدنم لرزید و افتادم تو بغل بابایی
بابایی گفت دیدی چه حالی میده و شروع کرد لبمو خوردن و انگشتشو تو سوراخ پشتم میکرد و عقب و جلو میکرد
بهم گفت دوباره کیرمو بخور فقط با دست هم کیرمو همزمان بمال فقط یادت باشه گفتم داره میاد دهنتو بزاری روی نوکش… حتی یه قطرشم نریزه بیرون… چشمتو ببند و قورتش بده
همین کارو کردم… کیر بابایی رو کردم تو دهنم و همزمان با دستامم کیرشو میمالیدم تا اینکه بعد چند دقیقه بابایی صدای ناله هاش بیشتر شد و یباره گفت داره میاد
منم دهنمو گذاشتم رو نرمی کیر بابایی ومک زدم
دهنم پر شد از آب بابایی
چشممو بستم و یباره همشو قورت دادم
یکم مزه شوری و تلخی میداد ولی باید حرف بابایی رو گوش میکردم و خیلی خوشحال بودم که تونسته بودم بابایی رو راضی نگه دارم
بابایی هم بعدش بغلم کرد و حسابی بوسم کرد و گفت از این به بعد دیگه بابایی هم میتونه با تو حال کنه و کلی نوازشم کرد و قربون صدقم رفت
گفت باید برنامه اینکه بیای پیش ما هم بچینیم و در مورد برنامش باهام چند ساعتی صحبت کرد حتی اینکه چجوری جلوی زنش رفتار کنم که اون بیشتر از من خوشش بیاد و بایدم حواسم میبود که جلوی زنش سوتی ندم
بالاخره اون روز هم به خوشی تموم شد اگرچه بابایی یبار دیگه نازمو مالید و خورد ولی وقتی برمیگشتم پیش مریم و اون پمپ بنزین از خوشی هام فقط خاطره و امید میموند
چند روز گذشت و بابایی اومد داخل پمپ بنزین خانومشم باهاش بود
من بعد دیدنشون رفتم جلو و سلام کردم
بابایی گفت بزار بنزین بزنم باهات کار دارم
بعد بنزین زدن دوتاشون از ماشین پیاده شدن و مریمم اومد سمت ما
خانومش گفت من میترا هستم و این آقا هم شوهرمه اسمش مهران هست ما دوست داریم بهت کمک کنیم و نمیخوایم بخاطر سن کمت اینجا آدامس بفروشی
گفتم یعنی میخواید بهم پول بدین
میترا گفت هم آره هم نه؟ خندیدمو گفتم مگه میشه
بابایی گفت ما میخوایم با پدرت صحبت کنیم تا تو رو بعضی وقتا ببریم پیش خودمون
میترا گفت ما بچه نداریم و من همیشه دوست داشتم یه دختر خوشگل مث تو داشته باشم
مریم گفت یعنی منم میتونم بیام پیش شما
میترا گفت فعلا یکیتون ولی کمک تو هم میکنیم باید با پدرت صحبت کنیم تا ببینیم راضی میشه
منم خندیدمو گفتم بابام فقط پول میخواد هیچی واسش مهم نیست
دوتامون با بابایی و مریم سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه
روم نمیشد خونمونو به بابایی نشون بدم مخصوصا خانوادمونو
مامانم درو باز کرد و میترا باهاش صحبت کرد
چند دقیقه بعد مامانم گفت بیاید داخل و بابایی و میترا اومدن تو
میترا بهم گفت شما دوتا بیرون باشید تا صداتون کنم
بابایی و میترا داشتن با پدر و مادرم حرف میزدن
جالب بود که بابایی انگار داشت منو میفروخت و اصلا مهم نبود واسش اما مامان مقاومت بیشتر میکرد که با فحش دادن بابا ساکت شد و قرار شد ماهانه یه پولی به بابا بدن تا من پیششون باشم و بجای کار کردن مریم هم یه مبلغی بدن بابایی مدام قیمتو بالاتر میبرد که میترا گفت اصن ولش کن بیخیال
چند دقیقه ای سکوت بود که بابایی قبول کرد و حاضر شد منو بده بهشون
میترا به مامانم گفت من کمک خودتم میکنم حتی سرکار بری و این وسط مریم حسابی غصه دار شده بود
اگر چه از مریم بخاطر رفتاراش خوشم نمیومد و بارها بخاطرش کتک خورده بودم اما بهش گفتم نگران نباش قول میدم باهاشون صحبت میکنم تو رو هم بیارم پیش خودم
قرار شد فردا بیان دنبالم و برم اونجا
مامان کلی حرف زد ولی درکل خوشحال بود حداقل یه خانواده خوب دارن منو میبرن تازه پول هم بهشون میدن
تا صبح خوابم نمیبرد تا اینکه بالاخره صبح شد و اومدن دنبالم
بعد خداحافظی و پولی که به بابام دادن سوار شدم
میترا مدام برمیگشت و نگام میکرد
میتونستم خوشحالی رو تو چشماش ببینم اما خوشحالی من بخاطر این بود دارم میرم پیش بابایی و قراره دیگه راحت باهاش زندگی کنم
بعد از رفتن به چندتا مغازه و خرید چند دست لباس و وسایل بالاخره رفتم خونه اصلی بابایی و وقتی رفتم تو دهنم باز مونده بود
انگار کاخ شاه بود و یه اتاق هم واسه من درست کرده بودن با کلی اسباب بازی و چیزای خفن
بابایی بهم گفت از این به بعد میتونی به من بگی مهران یا بابایی
میترا گفت هر کدوم که دوست داری به منم همینطور یا میترا یا مامان
ساکت بودم ولی لبخند میزدم عاشق دوتاشون شده بودم ولی بابایی رو با تمام وجود میخواستم
رفتم سمت میترا و محکم بغلش کردم
میترا اشکش در اومده بود… البته بابایی گفته بود که زنش خیلی احساساتیه و بعدشم بابایی رو بغل کردم و از دوتاشون تشکر کردم
سعی میکردم مودبانه صحبت کنم
برگ تازه ای تو زندگیم داشت ورق میخورد و قرار بود همه چیز به طرز عجیبی تغییر کنه اگرچه بابایی گفته بود تمام این برنامه ها زیر سر خودشه و من هم عاشق این برنامه بابایی شده بودم حتی الان دیگه میتونستم شب هم پیش بابایی بخوابم
قسمت بعدی داستان جذاب تر میشه اگه دوست دارید زودتر ادامشو بزارم لایک و کامنت فراموش نشه
قسمت 2
بعد از بیدار شدنم پشتم به پلاگه عادت کرده بود و درد نداشتم
بابایی گفت یادت نره چی گفتم سری بعد که اومدی باید این پلاگه راحت بره تو پشتت و در بیاد پس تمرین کن که اذیت نشی
با اینکه نمیتونستم با اون پلاگ راحت بشینم اما بخاطر اینکه بابایی ازم راضی باشه باهاش کنار اومدم
دوباره برگشتم به پمپ بنزین و مریم
حسی که ازش متنفر بودم و آرزو میکردم کاش هیچوقت برنمیگشتم به پمپ بنزین
دو سه روزی گذشت و من طبق توصیه بابایی موقع دستشویی رفتن پلاگ رو در میاوردم و دستشویی میکردم و پلاگ رو خوب میشستم و دوباره میکردم تو پشتم
اگرچه اوایلش خیلی دردم میومد و به زور میرفت اما روزای آخر راحت رفت تو پشتم و حتی چند بار هم کردمش داخل و درش آوردم که ببینم راحت میره یا نه
خوشحال بودم که حرف بابایی رو تونسته بودم گوش کنم و فقط باید منتظر بابایی میموندم
بالاخره بابایی اومد دنبالم و منم رفتم پیشش تو ماشین
بعد بوس و بغل بهم گفت کون تپلت چجوریه
خندیدمو به حالت لوس بودن گفتم خوبه
بابایی گفت کارایی که گفتمو انجام دادی
گفتم آره الانم پلاگه راحت میره تو پشتمو در میاد
بابایی گفت قربون دختر خوشگلم برم بخاطر اینکارات امروز میبرمت واست اسباب بازی بخرم
چی دوست داری؟
فوری گفتم عروسک… بابایی هم گفت چششششم یه عروسک خوشگل مث خودت واست میخرم و بردم تو یه پاساژ و به انتخاب خودم یه عروسک خوشگل خریدم
خیلی خوشحال بودم
با بابایی دیگه همه چی داشتم… یه ناهر خوبم خوردیم و بعدم رفتیم خونه
یه راست لخت شدم و رفتیم حموم
هنوزم خجالت میکشیدم اما بابایی کمکم کرد لخت بشم و حتی شرتمو درآورد و گفت از این به بعد اینجوری باید باشی پیش بابایی و دوباره رفتیم تو وان و روی پاش نشستم
بابایی دیگه راحت سینمو میمالید و با دست دیگش نازمو گرفته بود و گاهی گرنمو میخورد یا ازم لب میگرفت
منم طبق معمول تو ابرا بودم و چشمامو بسته بود و بهترین لذت عمرمو میبردم
بعد دوش گرفتن و شستن بدنم رفتیم دوباره رو تخت
دیگه یاد گرفته بودم
سرمو خشک کردم و یه متکا گذاشتم زیر سرم و پامو باز کردم و منتظر بابایی شدم تا بیاد
بابایی اومد و بعد کلی خوردن لبمو سینم رفت سراغ نازم
دیوه خجالتی درکار نبود باصدای بلند ناله میکردم تا اینکه بابایی اون پلاگو کشید بیرون و یه پلاگه دیگه از کمد آورد که بزرگتر بود
با حالت ترس گفتم این یکی چه بزرگه
گفت آره بابایی اینم باید تحمل کنی تا بتونی دختر بابایی بمونی
گفتم آخه درد داره…بابایی گفت عادت میکنی مث این که الان تو کون خوشگلته و اون پلاگو درآورد و شروع کرد خوردن سوراخ پشتم و همزمان بازی کردن با اون پلاگ رو سوراخم
پلاگه بزرگ بود و فقط نوکش میرفت اما بعد کلی ور رفتن و خوردن نازم یهو بابایی کردش تو پشتم
یه جیغ زدمو پریدم بالا
خیلی دردم گرفته بود… به بابایی التماس کردم که درش بیاره اما بابایی گفت تحمل کن اینم عادی میشه
پشتم خیلی میسوخت و انقدر درد داشت که نمیتونستم حرف برنم
اشک دور چشمم حلقه زده بود… بابایی اومد روم و بغلم کرد و لبمو خورد و گفت یادت نره اگه قراره دختر بابایی بمونی باید یه چیزایی رو تحمل کنی
گفتم اخه خیلی درد داره… حتی شکمم هم درد داره
بابایی گفت تحمل کن دختر بابایی تو قراره چیزهای جدیدی کشف کنی و هر چی جلوتر بری لذتت بیشتر میشه فقط باید یکم تحمل کنی
با اینکه بابایی نازمو میخورد اما پشتم همچنان درد داشت
قرار شد دوباره وقتی میرم خونه همون کارها رو بکنم یعنی پلاگو ور بیارم دستشویی کنم و دوباره بکنمش تو پشتم
بابایی گفت اگه اینو تحمل کنی چند روز دیگه که میام دنبالت یه سوپرایز خوب واست دارم
نمیتونستم چی در انتظارم بود اما سوپرایز بابایی رو همیشه دوست داشتم
سه چهار روزی گذشت با اینکه خیلی اذیت بودم طوری که نمتونستم درست بشینم و اون پلاگ رو راحت دربیارم و جا کنم حتی مریم هم فهمیده بود و بهش گفتم خوردم زمین و پشتم درد میکنه واسه همین نمیتونم درست بشینم ولی بالاخره روزای آخر بهتر بودم و بی صبرانه منتظر بابایی بودم تا بیاد دنبالم
بعد سوار شدن بابایی رو بوس کردم و کایرقربون صدقم رفت و راه افتادیم سمت خونه
بهش گفتم بابایی سوپرایزت چیه؟
بابایی هم خندید و گفت با خانومم حرف زدم قراره بیایم و با بابات حرف بزنیم و یجورایی تو رو به سرپرستی بگیریم
گفتم یعنی چجوری؟
گفت یعنی مثلا یه پولی به بابات بدیم که تو رو هر چند روز بزاره بیای پیش ما ولی زن من نباید بفهمه که ما رابطمون چقدر خوبه وگرنه دیگه همه چی تموم میشه
گفتم یعنی قراره با شما زندگی کنم
گفتم اگه بابات بزاره آره تقریبا
گفتم بابای من پول بهش بدی تمومه… فقط پول رو میشناسه… حنی چند وقت پیش میخواست مریمو بده به یه حاج آقایی که بجاش بهش پول بده اما مامانم نزاشت
بابایی گفت نگران نباش خانومم باهاش صحبت میکنه و تو قراره هرچند وقت یبار بیای پیش ما حالا یا میای تو خونمون یا تو ویلا
انقدر خوشحال بودم که یهو پریدم بغل بابایی… داشتم یه خانواده جدید پیدا میکردم از خوشحالی چشمام برق میزددتا اینکه بابایی گفت خب بگو ببینم وضعیت کون دختر خوشگلم چطوره؟
گفتم خیلی خوبه اولاش خیلی درد داشت ولی الان درد نداره
بابایی گفت امروز یه چیز جدیدتر تجربه میکنی
گفتم چی؟
گفت بزار برسیم… طبق روال همیشگی بعد رسیدنو رفتن حمومو مالیدن و شستن
رو تخت منتظر بابایی شدم
بابایی شروع به خوردن نازم کرد و پلاگ رو از پشتم کشید بیرون و پشتمو نگاه میکرد
میگفت الان سایزش خوب شده و رفت تو آشپزخونه و یه ظرف عسل آورد و ریخت رو سوراخم و با انگشت عسلا رو کرد تو سوراخم
خندیدمو گفتم چرا عسل ریختی تو پشتم… گفت چون میخوام کون دخترمو بخورم و میخوام مزه عسل بده
حسابی پشتمو و نازمو خورد تا اینکه اومد و کنارم خوابید… بهم گفت خوشگلم… گفت چیه بابایی… گفت میدونی زنا چجوری بچه دار میشن… گفتم آره میرن بیمارستان
گفت خب قبلش چی میشه
گفتم نمیدونم… گفت خب بزار واست بگم
دستشو گذاشت رو نازم و گفت مردا یه چیزی دارن به اسم کیر…
اون رو میکنن تو کص زن و بعدش بچه دار میشن
یکم نگاه بابایی کردمو گفتم خب تو هم کیر داری؟
گفت آره میخوای ببینیش
گفتم آره
بابایی دستمو گرفت و گذاشت جلوی پاش… یه چیزی مث چوب وسط پاش بود
یکم گرفتمش و با دستم فشارش دادم
قبلا که روی پای بابایی تو وان یا روی مبل مینشستم حسش کرده بودم اما انقدر خجالتی بودم که نپرسیده بودم
بابایی گفت میخوای ببینیش؟
گفتم آره
بابایی گفت خب پاشو شرتمو بده پایین و درش بیار
رو تخت نشستم و شرت بابایی رو دادم پایین
یه چیز کلفت که اندازه مچ دستم بود و یه کلاهک قارچی داشت افتاد بیرون
با دستم گرفتمش… چقدر سفت بود ولی چقدر سرش نرم بود
یکم با دتا دستم باهاش بازی کردم… بابایی گفت دوستش داری؟
گفتم آره… چه باحاله چه سرش نرمه
بابایی گفت اگه میخوای بابایی همه کاری واست بکنه باید مدام با کیر بابایی بازی کنی و بهش حال بدی اونوقت همه کار واست میکنم
گفتم خب چکار کنم… گفت مثلا میتونی بخوریش
یا مثلا کصتو بزاری روش و خودتو بمالی بهش
بابایی گوشیشو آورد و یه فیلم که زنا لخت بودن واسم گذاشت
زنه داشت کیر آقاهه رودمیخورد و لای سینش میزاشت
با دیدن فیلمه دلم یجوری شد به بابایی گفتم خب من که سینه ندارم… بابایی گفت اشکال نداره بجاش با کص و کونت بهش حال بده تا سینت بزرگ بشه
فقط بعداز چند دقیقه یه آبی ازش میاد بیرون اونو باید بخوری تا هم سینت بزرگ بشه هم حسابی خوشگل بشی
دستمو گذاشتم رو کیر بابایی و شروع کردم مث زنه مالیدن
انقدر بزرگ بود که با دوتا دست میمالیدم تا اینکه خم شدم و سرشو کردم تو دهنم
مزه عجیبی میداد و یکم خیس شده بود
بابایی گفت فقط نباید دندونت به سرش بخوره وگرنه بابایی اذیت میشه
چشمامو بهم زدم و گفتم باشه و شروع کردم همزمان با دستم و دهنم به کیر بابایی حال دادن
چند دقیقه ای نگذشت که بابایی بلندم کرد و گفت برعکس بشو و بزار منم کونتو بخورم و گفت به این حالت میگن 69 پس هر موقع گفتم 69 بشو اینجوری بشو تا تو هم حال کنی و لذت ببری
پاهامو دوطرف بابایی گذاشتم و همزمان که کیر بابایی رو میخوردم بابایی هم نازمو میخورد و انگشتشو تو پشتم میکرد
چند دقیقه ای همینجوری گذشت… از بس حالم خوب بود گاهی مکث میکردم که بابایی محکم میزد رو کونم و میگفت کیرمو بخور عروسکم
بابایی بهم گفت بیا و کصتو بزار رو کیرم و خودتو عقب و جلو کن ببین چقدر حال میده
منم چرخیدم و رفتم رو کیر بابایی و لای کصمو بازکردم و گذاشتم روی کیر بابایی و خودمو عقب و جلو میکردم
بابایی راست میگفت انقدر خوب بود که سرعتمو تند تر کردم تا اینکه بدنم لرزید و افتادم تو بغل بابایی
بابایی گفت دیدی چه حالی میده و شروع کرد لبمو خوردن و انگشتشو تو سوراخ پشتم میکرد و عقب و جلو میکرد
بهم گفت دوباره کیرمو بخور فقط با دست هم کیرمو همزمان بمال فقط یادت باشه گفتم داره میاد دهنتو بزاری روی نوکش… حتی یه قطرشم نریزه بیرون… چشمتو ببند و قورتش بده
همین کارو کردم… کیر بابایی رو کردم تو دهنم و همزمان با دستامم کیرشو میمالیدم تا اینکه بعد چند دقیقه بابایی صدای ناله هاش بیشتر شد و یباره گفت داره میاد
منم دهنمو گذاشتم رو نرمی کیر بابایی ومک زدم
دهنم پر شد از آب بابایی
چشممو بستم و یباره همشو قورت دادم
یکم مزه شوری و تلخی میداد ولی باید حرف بابایی رو گوش میکردم و خیلی خوشحال بودم که تونسته بودم بابایی رو راضی نگه دارم
بابایی هم بعدش بغلم کرد و حسابی بوسم کرد و گفت از این به بعد دیگه بابایی هم میتونه با تو حال کنه و کلی نوازشم کرد و قربون صدقم رفت
گفت باید برنامه اینکه بیای پیش ما هم بچینیم و در مورد برنامش باهام چند ساعتی صحبت کرد حتی اینکه چجوری جلوی زنش رفتار کنم که اون بیشتر از من خوشش بیاد و بایدم حواسم میبود که جلوی زنش سوتی ندم
بالاخره اون روز هم به خوشی تموم شد اگرچه بابایی یبار دیگه نازمو مالید و خورد ولی وقتی برمیگشتم پیش مریم و اون پمپ بنزین از خوشی هام فقط خاطره و امید میموند
چند روز گذشت و بابایی اومد داخل پمپ بنزین خانومشم باهاش بود
من بعد دیدنشون رفتم جلو و سلام کردم
بابایی گفت بزار بنزین بزنم باهات کار دارم
بعد بنزین زدن دوتاشون از ماشین پیاده شدن و مریمم اومد سمت ما
خانومش گفت من میترا هستم و این آقا هم شوهرمه اسمش مهران هست ما دوست داریم بهت کمک کنیم و نمیخوایم بخاطر سن کمت اینجا آدامس بفروشی
گفتم یعنی میخواید بهم پول بدین
میترا گفت هم آره هم نه؟ خندیدمو گفتم مگه میشه
بابایی گفت ما میخوایم با پدرت صحبت کنیم تا تو رو بعضی وقتا ببریم پیش خودمون
میترا گفت ما بچه نداریم و من همیشه دوست داشتم یه دختر خوشگل مث تو داشته باشم
مریم گفت یعنی منم میتونم بیام پیش شما
میترا گفت فعلا یکیتون ولی کمک تو هم میکنیم باید با پدرت صحبت کنیم تا ببینیم راضی میشه
منم خندیدمو گفتم بابام فقط پول میخواد هیچی واسش مهم نیست
دوتامون با بابایی و مریم سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه
روم نمیشد خونمونو به بابایی نشون بدم مخصوصا خانوادمونو
مامانم درو باز کرد و میترا باهاش صحبت کرد
چند دقیقه بعد مامانم گفت بیاید داخل و بابایی و میترا اومدن تو
میترا بهم گفت شما دوتا بیرون باشید تا صداتون کنم
بابایی و میترا داشتن با پدر و مادرم حرف میزدن
جالب بود که بابایی انگار داشت منو میفروخت و اصلا مهم نبود واسش اما مامان مقاومت بیشتر میکرد که با فحش دادن بابا ساکت شد و قرار شد ماهانه یه پولی به بابا بدن تا من پیششون باشم و بجای کار کردن مریم هم یه مبلغی بدن بابایی مدام قیمتو بالاتر میبرد که میترا گفت اصن ولش کن بیخیال
چند دقیقه ای سکوت بود که بابایی قبول کرد و حاضر شد منو بده بهشون
میترا به مامانم گفت من کمک خودتم میکنم حتی سرکار بری و این وسط مریم حسابی غصه دار شده بود
اگر چه از مریم بخاطر رفتاراش خوشم نمیومد و بارها بخاطرش کتک خورده بودم اما بهش گفتم نگران نباش قول میدم باهاشون صحبت میکنم تو رو هم بیارم پیش خودم
قرار شد فردا بیان دنبالم و برم اونجا
مامان کلی حرف زد ولی درکل خوشحال بود حداقل یه خانواده خوب دارن منو میبرن تازه پول هم بهشون میدن
تا صبح خوابم نمیبرد تا اینکه بالاخره صبح شد و اومدن دنبالم
بعد خداحافظی و پولی که به بابام دادن سوار شدم
میترا مدام برمیگشت و نگام میکرد
میتونستم خوشحالی رو تو چشماش ببینم اما خوشحالی من بخاطر این بود دارم میرم پیش بابایی و قراره دیگه راحت باهاش زندگی کنم
بعد از رفتن به چندتا مغازه و خرید چند دست لباس و وسایل بالاخره رفتم خونه اصلی بابایی و وقتی رفتم تو دهنم باز مونده بود
انگار کاخ شاه بود و یه اتاق هم واسه من درست کرده بودن با کلی اسباب بازی و چیزای خفن
بابایی بهم گفت از این به بعد میتونی به من بگی مهران یا بابایی
میترا گفت هر کدوم که دوست داری به منم همینطور یا میترا یا مامان
ساکت بودم ولی لبخند میزدم عاشق دوتاشون شده بودم ولی بابایی رو با تمام وجود میخواستم
رفتم سمت میترا و محکم بغلش کردم
میترا اشکش در اومده بود… البته بابایی گفته بود که زنش خیلی احساساتیه و بعدشم بابایی رو بغل کردم و از دوتاشون تشکر کردم
سعی میکردم مودبانه صحبت کنم
برگ تازه ای تو زندگیم داشت ورق میخورد و قرار بود همه چیز به طرز عجیبی تغییر کنه اگرچه بابایی گفته بود تمام این برنامه ها زیر سر خودشه و من هم عاشق این برنامه بابایی شده بودم حتی الان دیگه میتونستم شب هم پیش بابایی بخوابم
قسمت بعدی داستان جذاب تر میشه اگه دوست دارید زودتر ادامشو بزارم لایک و کامنت فراموش نشه
نوشته: میناجوجو
42 پاسخ به “دخترک آدامس فروش (۲)”
خیلی حال کردم ، تنها داستانی بود که خوندم و یکم چشمام خیس شد
خفه شو حرومزادهسگ برینه دهنتتو این جامعه کوفتی ، تو این ایرون ویران شدهتو این مملکت تاراج و غارت شدهتو این مردم بدبخت و پر از یاس و جنونبجای اینکه از زندگی و چگونه زندگی کردن بگیمیای از راه و رسم آبا و اجدادی و مادری و پدری ت که چگونه کون میدادن قصه تعریف میکنیسگهای خیابون کاش جای مردمی مثل تو زندگی و زنده میبودن تا ابد
بقیشوبنویس
جذاب بود برام
منتظر ادامه شم
نویسنده خوبی هستی ولی دیسلایک دادم فقط بخاطر سوءاستفاده از یک کودک.
تو یه مریض جنسی هستی و از تو مریض تر کسانی که تمجیدت میکنند! 👎
کاملا چرت و پرت مضخرف و حاصل تراوشات ذهنی یه ملجوق بدبخت ببین بچه کونی همون دخترک های آدامس فروش و فال فروش سگشون شرف داره به تو ابله
آفرین
کاری به واقعی بودنش یا نبودنش ندارم ولی این داستان آدم رو با وجدانش روبرو میکنه،از یک طرف حس شهوت داری از یک طرف انسانیتت زیر سوال میره.درکل عالیه داستانت
کمی واقع بینانه نگاه کنیم بچه های کار گرگ تر از این حرفان اونم بچه ی یه بیناموس که میخواد بفروشتش ، بعد تو بهش تجاوز و ساک و درمالی یاد دادی ، دروغکاری به نوشته ندارم که چقدر زیبا نوشته شده محتوای غیر عرف و اخلاق میشه سرطان جامعه ، توی این داستان یه کودک و کردن بازیچه دست خودشون که ازش بهره وری جنسی داشته باشن ، داره از کالا بودن زن حرف میزنه ، من و از بابام خرید ، که مخالفه مادرش اونم با پول و توپ و تشر خفه شد . امثال این نویسنده انقدر کثیف و لجن پراکن هستن که داستان واقعی پریسا رو که یه خانواده متمول به سرپرستی قبول کردن و بکنتش سکسی چون نمیتونه جلوی تراوشات ذهنی خودش و بگیره ، بگه هشتاددرصد واقعیه ، درسته ولی اون بیست درصد سکس و تو اضافه کردی نفهم .در آخر باید تمجید کنم از دوستانی که همیشه زیر این جور داستانا صدای اعتراضشون بلنده دمتون گرم
حس میکنم اینو یه ترنس نوشته،تمام حسش روی پلاگ و کونش هست فقط
عالی
واقعیت نداشت دختره توی اینجور خونواده باشه و نفهمه چه خبره؟
❤️عالی بود
عالی بود ❤️❤️
عالی بود ❤️❤️
شخصیت نویسنده داستان یک شخصیت مریض جنسی و کونی تمام عیار که تمایل به کون دادن و شاش خوردن و توالت شدن داره . شدیداً خطرناک برای جامعه و اجتماع
تمام اینهایی که لایک دادن اکانتهای خود نویسنده کونی هستش
یه خانم از مشهد نیس؟خونه و ماشینم هست
قسمت بعدی و لطفا زود بزار
ادمین کجاست پدوفیلی مزخرف باید حذف میشد.خیلی بیشعوری
با اختلاف جزو بهترین داستانی بکن تو ، منتظریم واسه ادامش❤️
ادامه شو بنویس نازتو بخورم
یک سری تاییدت میکننیک سری فحش میدنولی بیایید یه کوچولو با خودتون صادق باشیدبا این داستان کاری ندارم. اما به نظرتون در واقعیت چنین اتفاق هایی نیفتاده؟ یا نمی افته؟
همه جای دنیا از آدمای پدوفیل و سو استفاده جنسی کودکان بیزارن و بدشون میاد خوبه که یکم فقط انسان باشیم
بیا منم بکنمت ، حتی شیلنگمم برای داستانت سیخ شد ، اورین اورین
بقیشوچرانمینویسی؟
دنبالشو بزار کشتیمون
خیلی خوب بود هرچی سریع تر قسمت بعد رو بزار
آقا یا خاننمی از کرج تمایل به هم صحبت داشتپیام بذاره
البته اینها همش داستانه و زاییده تخیلات نویسنده ، که شاید اقا هم باشه . بنظر من این داستان چندتا گاف بزرگ داره :اول اینکه دختری که تو همچین خانواده داغونی بدنیا اومده و بزرگ شده اینقدر پاستوریزه نیست که نفهمه کوص و کون و کیر چیه و چه کاربردی داره چون خانواده و محیط زندگی بزرگترین تجربه ها رو به بچه ها میده و اونها رو گرگ بارمیاره و اینقدر پاستوریزه بودن مختص خانواده هایی است که یک بچه دارن و با توجه ویژه بزرگش میکنندوما:طرف میرفت خونه بابایی و حموم میکرد و دوش میگرفت و خودش تمیز و مرتب میکرد وقتی برمیگشت خونه خودش برای اینکه خواهر و مادرش چیزی نفهمن مثلا خودشو خاکی پاکی میکرده که اونها متوجه نشن خوب چرکها و کثیفی موهای صبحشو چکار میکرده ؟ بوی شامپو که توی موها تا 24 ساعت و گاهی دوروز میمونه رو چکار میکرد؟ بدن تمیزشو چکار میکرد ؟سوما : خواهر بزرگش اینقدر ببو گلابی بود که نمیدونست نزدیکترین پمپ بنزین حداقل 5 کیلومتر فاصله داره و این هرروز میره یه پمپ بنزین دیگه و یکروز هم حتی تعقیبش نکرد که بخواد مواظبش باشه و بهش شک نکرد؟البته همونطور که همگیمون میدونیم اینها همش داستانه و خاطرات نیست و همونطور که شبکه دولتی انگلیس (BBC)برای پخش اخبار از مردمش پول و حق اشتراک میگیره ولی برای مردم ما مجانی و به زبان فارسی شبکه میزنه قطعا یک هدفی داره و این داستانها و نویسنده هاش یک هدفی رو دنبال میکنن مخصوصا سکس با محارم رو که بعضی از کاربران سایت متاسفانه اونو باور میکنن در صورتیکه اینها همش تخیلات یک جریانه
نویسنده خوبی هستی ولی موضوعت افتضاحه
بقیشو بزار
داستان خوبی بود مامنم دید داستان رو خوندنی ابروم رف
بازم بنویس دیگه
بیشتر ناراحت کننده بود
عالی
دو هفتس منتظر قسمت بعدیشم ، کجاس پس
با نهایت تاثر وتالم در گذشت این داستان نویس را اعلام میننمایم جدی جدی مرد
زودتر بزار دیگه ، یک هفته است منتظریم
ادامششششو بذار