دختره بندری و داداش کونی

من نیما ام ۲۰ سالمه دانشجو پزشکی ام این داستان برمیگرده به ۳ سال پیش جز اسم خودم بقیه اسمارو عوض میکنم ،داستان یکم با جزئیاته
اینم بگم خانواده من وحشتناک مذهبی بودن جوری که ما حق اهنگ گوش دادن فیلم دیدن نبودیم ولی به مرور عقایدشون عوض شد
_با یه دختر بندری آشنا شده بودم من قم بودم اون بندرعباس ما همو ندیده بودیم بعد یه سال عید با خالم اینا مسافرت رفتیم سمت جنوب کل خانواده هنگامه از رابطه ما خبر داشتن میدونستن ما میخوایم همو ببینیم قرار داخل پارک گذاشتیم ولی مادر هنگامه دبه کرد گفت باید بیاید اینجا داخل خونه اینم بگم اونا داخل یکی از روستا بندر زندگی میکردن ولی اینجا هم خونه داشتن
_بعد کلی استرس تونستم خانواده خودمو راضی کنم که بریم خونه ایشون همه اونجا خبر داشتن به غیر از بابام بهونه این بود داداش هنگامه رفیق من بوده تو قم حریف تمرینی باهام کشتی میگرفت
رسیدیم یه اپارتمان لوکس ۳ طبقه پله هارو رفتیم بالا اولین دیتمون با شوهر خاله پسر دایی شروع کردیم
نشستیم مهربون ازمون پذیرایی کرد میوه آوردن پسر خالم سرش پایین بود استرس داشت گفتم بهش خره برا من اومدیم دیت تو چرا استرس داری
این دفعه بدون هیچ داستانی ما خدافظی کردیم برگشتیم
بعد ۵ ماه تیر 1401 خانوادش دعوت کردن منو که برم هشتبندی
من با دوتا قوطی سوهان کلی لواشک از دهاتمون کولم بستم بلیط هواپیما که گرون بود قطارم پیدا نکردم با اتوبوس شخمی رسیدم بندر داداش اومد دنبالم منو برد مغازه خودش داخل هشتبندی بعد کلی جیغ جیغ هنگامه خانوم یه داداش دیگش فرستاد دنبالم (من چقدر خر بودم😑)
رسیدم خونه با سمیرا(مادرش) سلام علیک کردم بعد چند دقیقه در اتاق باز شد بعد چند وقت همو دیدیم ضربان قلب جفتمون هزار بود میخواستیم همو بغل کنیم که با وجود مادرش نمیشد
سمیرا رفت چایی بیاره که هنگامه یه لب سفت ازم گرفت (قرار بود اولین بوس من ازش بگیرم اون لج کرد خودش دست به کار شد)
بعد چند ساعت سه تا خواهر دیگشم اومدن دو تا کوچیکتر ولی اون یکیش شوهر کرده بود ۳۰ سالش بود منو هنگامه علی داداش کوچیکش رفتیم حیاط هنگامه یه اخم به علی کرد اون با یه بهونه رفت نخود سیاه بیاره
همون لحظه پریدم روش لب بالاش گرفتم دهنم تو فاز بودم که ناخوداگاه دستم رفت سمت سینش
+گفت دوس داری ،سر تکون دادم از لباس بندریش درشون اورد قبلا دیده بودم ولی اولین بار از نزدیک میدیدم دوتا ممه ۷۵ گرد که نوکش خدا رو ستایش میکرد از بس رو فرم بود بعد تست دستم رفت رو کصش که اوففف کشید اروم بردم داخل شلوار که یهو دیدم علی اومد دستم از شلوارش کشیدم ولی دیدش چیزی نگفت
رفتیم تو خونه به بهونه لباس عوض کردنم رفتن اتاق اونم بعد من اومد تو پشت در بودیم هلش دادم سمت دیوار شروع کردم لب گرفتن ازش تو چشاش معلوم بود کیر میخواد ولی هنوز نه زانو زدم جلوش شلوارش کشیدم پایین دیدم یه شرت مامان دوز پاشه که غش غش خندیدم بهش برخورد اروم شرت کشیدم پایین دیدم یه کس سفید نه حالا صورتی روسی ولی قشنگ جلوم بود اروم به بوسه از بالاش گرفتم دستش گذاشت رو دهنش صدا بیرون نره خیلی اروم رفتن دورش خوردن ولی هنوز لب به گلش نزدم بالا رو نگاه کردم گفت توروخدا بخورش
یه زبون سفت کشیدم روش شروع کردم خوردن فقط میترسیدم کسی نیاد یا صدای نالش بیرون نره دیدم داره ارضا میشه چوچولش گاز گرفتم یهو با فشار پاشید رو صورتم که بلند شدم بغلم کرد شلوارش هنوز پایین بود که یهو در باز کردن من پریدم اونور دیدم خرمگس معرکه (داداش کوچیک علی )دوباره اومد
نگاه جفتمون رفت سمت هنگامه که دیدم همه چی مرتبه
دمه ناهار پدرش اومد صحبت کردیم (داستان سکسی نیس تعریف نمیکنم تا طولانی نشه)
شب منو علی داداش کوچیکه وحید بزرگه رفتیم تو اتاق مهمون
هنگامه دوتا خواهرش یه اتاق پدر مادرش حال خوابیده بودن
ساعت ۲هنگامه در اتاق باز کرد اشاره کرد دنبالش برم از کنار پدر مادرش رد شدیم رفتیم داخل یه اتاق دیگه که کسی توش نبود
پریدیم رو هم از رو شلوار اروم دست کشید به سالار برق تو چشاش خیلی قشنگ بود اولین بار میخواست از نزدیک کیر ببینه نشست رو زمین شلوار شورت کشید پایین شروع کرد به بوس کردن (سالار جان ۱۹ سانته کله صورتی بدن تو پری داره)
شروع کردن به خوردن گفتم اگه تا تهش بری میفهمم دوسم داری این ۱۹ سانت کیر می رفت تا تههه عوق میزد حالش بد میشد دوباره میخورد یهو دیدم در باز شد علی اومد هنگامه جلوم زانو زده بود کیرم جلو دهنش بود یه نگاه به خواهرش کرد چند ثانیه کیرم داشت دید میزد شلوارم کشیدم بالا علی رفت هنگامه پشت سرش
(قبلا تعریف کرده بود که داداشش با پسر خالش کون کونک بازی میکنه داستان کاملش این بوده که دختر خالش یه بار میبینه این دوتا دارن نوبتی برا همو میخورن که چیزی نمیگه دفعه بعد میبینه علی افتاده رو داداشش محکم داره تلمبه میزنه که جفتشون یه کتک سفت میزنه اونا التماس میکنن که به کسی چیزی نگه اینو هنگامه تعریف کرد )
بعد این بگایی رفتم اتاق مهمون روی تشکم که بخوابم دیدم علی اومد بدون هیچ حرفی خوابید
فردا هیچ خبری نبود ما جز ماچ بغل هم وقتی کسی حواسش نبود کاری نکردیم که شب شد
من گوشیم داده بودم دست علی که پاپجی بازی کنه چون قبلا پسر کرده بودم گفتم بزار یه امتحانی کنم شب همه خوابیده بودن داداش بزرگش برگشته بود خونه خودشون کسی نبود تو اتاق رفتم کنارش نشستم _گفتم دوس دختر داری علی:نه کسیو ندارم با خواهر کس دیگه نیستم _بچه کونی به من تیکه انداخت تو دلم گفتم امشب که عروست کردم میفهمی
چسبیدم کنارش گفتم ولی هنگامه چیز دیگه تعریف کرده
علی:بی تفاوت گفت چی _ گفتم پسر خاله رو
چشاش چهارتا شد سعی کرد بزنه زیرش که گفتم بابا نترس منم مثل رفیقتم اگه راست بگی به کسی نمیگم
اون گفت از بچگی با هم ور میرفتن تا سکس مامان بابا پسر خالش میبینن بعد اون نوبتی کون هم میزارن
(علی یه چیز سیاه لاغر بود برعکس پسر خالش که انقدر کونش گنده بود که همه فامیل شک کردن بودن کونیه یا نه )
بعد این حرف دستم اروم گذاشتم رو دول موشش که دیدم شق کرده گفتم چرا بیداره ،خجالت کشید چیزی نگفت گفتم به پشت بخواب که شرت شلوار کشیدم پایین یه کون سوراخ تنگ برعکس که صورت سبزش که سفید بود میدیدم انگشت کردم تو سوراخش دیدم خوب کار کشیده ازش گفت بزار برم خالی کنم خودم بیام رفت اومد گفتم بخواب زمین
کیرم در اوردم گذاشتم رو کونش گفتم دوسش داری
علی:سرش تکون داد گفت وقتی دیدم کردیش تو دهنش ابجیم گفتم ای کاش این کیر تو دهن منم بره ،نمیدونستم اینقدر زود به آرزوم میرسم
نیشخند زدم دوتا انگشت خشک کردم تو کونش که اههه کشید گفت درد داره انگشتم کردم دهنش گفتم خیسش کن پس
لیس میزد برام که گفت بذار بخورشم
دستم بردم طرف دهنش که اینجا فقط به حرف من گوش میکنی که ساکت شد انگشتم تا ته کردم توش میخواستم درد بکشه کون گشاد زیر یه دقیقه عادت کرد سه تا چهار تا انگشت کردم توش که دیدم امادس سر یه توف پر انداختم رو سوراخش سر کیرم گذاشتم رو درش اروم کردم تو
علی:وای خیلی درد داره توروخدا بکش بیرون
نیما:یه دونه محکم زدم رو کونه سیاهش که فقط سرش رفته نصفه دیگ هل دادم توش اشکش داشت در میومد که دلم سوخت نگهر داشتم روش دیدم باز کرد نصف دوم رفت دوباره صبر کردم هنوزم درد داشت
اروم شروع کردم تلمبه زدن کل کیرم میکشیدم بیرون دوباره تا ته میکردم توش گفتن دوس داری کونی
چیزی نمیگفت یه کشیده محکم زدم رو کونش جای انگشتام موند روش گفت ارع
نیما:ابجیت بهتر از تو میده اینطوری دیگ نمیکنمت
علی:گفت نه توروخدا بکن من پسر خالم میارم اون خیلی سفیده بکنیمش
نیما:تو خودت کونی من شدی از این به بعد جفتتون من میکنم شما کونیا حق ندارین همو بکنین
تخمام میخورد در کونش صداش میومد آبم داشت میومد بدون بگم تا تخمام کردم ابم ریختم توش _وای سوختم اییی اههه بکش بیرون که محکم تر کردم توش انقدر نگهر داشتم تا کیرم خوابید کشیدمش بیرون دیدم اون کیرش فشار داده زمین ابش پاشیده رو فرش
حال نداشتم تا دستشویی برم کیرم بردم جلو صورتش گفتم بخور کیرم تمیز شه کیرم جوری داشت میخورد که نزدیک بود باز شق کنم ولی گفتم بسه گرفتم خوابیدم
اگه استقبال شد ادامش میگم

نوشته: نیما

بازدید 15,833

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

10 پاسخ به “دختره بندری و داداش کونی”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید