ساعت 7 شب فرودگاه بودیم آنا و پدرش و دیوید داشتن میرفتن آنا رو کشیدم کنار گفتم منتظر تماست هستم دلم برات تنگ میشه تورو خدا مواظب خودت باش اشک توی چشاش حلقه زده بود منم بدتر از اون ماندانا اومد آنا بهش گفت اینو میدم دست تو دست از پا خطا کرد بهم بگو پوستش رو بکنم یه خنده زورکی کردیم و آنا لبام رو بوسید با سعید اینا روبوسی کرد رفت سمت گیت یهو دست کرد تو کیفش پاکت سیگاری که اونشب بهش داده بودم رو در آورد برام تکون داد خندید دیگه اشکام تابلو میریخت پایین.سعید منو بغل کرد سرم رو بوس کرد کرد گفتم سعید داغونم گفت میدونم عزیزم بیا بریم آنا رفت سعید دستم رو گرفت من گریه میکردم اون منو راه میبرد با ماندانا رفتیم.
دیگه از حس و حال افتاده بودم سعید و ماندانا هم بدتر از من ولی سعید خیلی کمکم کرد تا اینکه آنا زنگ زد حال هممون بهتر شده بود تاز داشتم بخودم میگفتم اینبار از دست روزگار در رفتیم که حرفم تموم نشد…
2 هفته بعد سعید و ماندانا تو جاده نزدیک ابوظبی تو یه تصادف درجا میمیرن.جنازه سعید رو بردن تهران بهشت زهرا و ماندانا رو همینجا (دبی) خاکش کردن.مراسم تشیع جنازه سعید من از همه جنازه تر بودم مثل یک مرده واقعی.بهترین دوستام رو از دست داده بودم احساس میکردم دنیا به آخر رسیده ولی حیف که فقط احساس میکردم.بعد از مرگ سعید و ماندانا ترجیح دادم تو همه چیز مساوی شیم تا روح اونا ازم راضی شه واسه همین سیمکارتم رو واسه همیشه خاموش کردم تا با اون آنا هم خاموش شه و یه شماره دیگه گرفتم.
1 ماه بعد داغون بودم ریشام رو اصلا نزده بودم به خودم اصلا نرسیده بودم و واقعا حق داشتم.تو اتاقم کنار شیشه های قدی واساده بودم به بیرون نگاه میکردم مثل همیشه به نور آسمونخراشها و چراغ خطرهای قرمزشون که چشمک میزدن به دبی نگاه میکردم این همه آدم این همه چراغ چرا من؟ یه خنده مسخره کردم دست کشیدم روی سرم ولی دیگه از موهای سامورایی خبری نبود خیلی وقت بود موهام رو از ته ماشین زده بودم دوباره خندیدم رفتم سمت کشوم اه لعنتی قرصم تموم شده بود ولی من سنی نداشتم که قرص اعصاب میخوردم. یه سیگار برداشتم رفتم پنجره وسط شیشه های قدی اتاقم رو باز کردم سیگارم رو روشن کردم با هر کام تمام خاطراتم از جلوی چشام رد میشد احساس میکردم تنها ترین آدم دنیام.گفتم خدایا به کدوم گناه تقاص پس دادم؟ دوباره یه سیگار دیگه روشن کردم بازم همون منظره همون شهر بزرگ و عظیم زیر پام بود همون آسمون خراشها همون شهر همون آدما همون چراغ خطر ها همون آسمون همه همون بودن ولی من دیگه من نبودم.استریو اتاقم رو روشن کردم دوست بسیار عزیزم و عشق ابدیم داریوش میخوند با شنیدن صداش بیشتر حالم گرفته شد چقدر دلم واسه داریوش اقبالی تنگ شده بود خیلی وقت بود ندیده بودمش دلم میخواست پیشش بودم و فقط گریه میکردم آهنگ به وسط هاش رسیده بود…
بعضیا قید همه چی رو زدن … بعضی هام اسیر اقبال بدن
یه دفعه هم زمان با داریوشم داد زدم:
اون بالا نشستی گوش کن ای خدا … چه عذابیه به دنیا اومدن
پایان – متشکر از توجه شما – یه خاطره دیگه از دفتر خاطرات من (ارا)
3 پاسخ به “داستان های ارا – آنجلینا 9”
اگه خاطره بود كه خدا صبرت بده اما اگه داستان بود داستان خيلي گل و گشادي بود. همه چيز به زور كنار هم چيده شده بود تا عالي به نظر بياد. حوادث بي دليل، منطق داستان رو خدشهدار ميكنه. به هر حال خسته نباشيد!!!
ای ول داداش داستانت حرف نداشت جیگرمونو اتیش زدی
وای وقتی داستان تموم شد اعصابم خورد شد. پاشدم رفتم بیرون قدم بزنم. خیلی جای تاسف داره ی همچین استعدادهایی دارن تو زندان میپوسنsadcray2cray2