داستان سکسی سورپرایزی برای من

مثل اکثر بچه دبیرستانی ها منم دوست دختر داشتم و تو نوجوونیم خوش بودم برا خودم. بر و روی خوبی داشتم. از موقعی که یادم میاد با همه فرق داشتم، علاقه هام، لباس پوشیدنم، آهنگ گوش دادنم، حرف زدنم و…… راستش قیافم اصلا به یه پسر پونزده ساله نمیخورد واسه همین بیشتر با دخترای بزرگتر از خودم دوست میشدم. با پسرا زیاد رابطه نداشتم اکثرا با دختر جماعت میپریدم. سبک مورد علاقه موسیقی من راک و متال بود همیشه از این آهنگا گوش میدادم. بسته به فازم درجه خشونت آهنگایی که گوش میدادم تغییر میکرد. بگذریم…

از بین دخترایی که باهاشون دوست بودم از یکی که واقعا خوشگل بود خیلی خوشم اومده بود. اونم منو دوست داشت. من به احترام دوست داشتنش با کل دخترایی که میشناختم قطع رابطه کردم. تنها دوست و رفیقم شده بود. اسمش درسا بود. اون موقع 18 سالش بود و برای کنکور میخوند. خیلی به هم وابسته بودیم همیشه به هم زنگ میزدیم و پیام میدادیم. هفته ای 2-3 بار هم میرفتیم بیرون. جالب اینجا بود با اینکه درسا دختر بود و کنکور داشت اما من از اون بیشتر تحت کنترل بودم و پدر و مادرم خیلی نسبت به من حساسیت به خرج میدادن. این مسئله برا جفتمون خنده دار بود. من زیاد تو فاز سکس نبودم و تجربه ای نداشتم. اما بوسه و بغل کردن رو خیلی دوست داشتم و زیاد تجربه کرده بودم. همیشه موقعی که میخواستیم از بیرون برگردیم خونه، قبل از پیاده شدن از تاکسی میبوسیدمش. یه پاتوق داشتیم همیشه میرفتیم اونجا و همدیگرو طولانی مدت بغل میکردیم و لب میگرفتیم. همینطور میگذشت و ما به عشق هم دچار بودیم تا اینکه….

تا اینکه درسا کنکور داد و دانشگاه شهر خودمون قبول شد. یادمه شام منو دعوت کرد و شیرینیه قبولیشو داد. اون شب بهم گفت منتظرتم که همین دانشگاه قبول شی. منم که درسم خوب بود بهش قول دادم که حتی بهترین دانشگاه کشورم قبول شدم بازم میام همین دانشگاه. اونشب به خوبی و مثل همیشه با کلی بوسه تموم شد. نمیدونستم چی در اتظارمه. تا آخر تابستون همه چیز خوب پیش رفت اما مهر ماه اومد بلاخره. از بدو ورودش به دانشگاه روزها داشت سپری میشد و درسا یواش یواش سرد میشد. شنیده بودم هرکس بره دانشگاه به چیزی که بوده پایبند نمیشه. سرد شدنشو حس میکردم. از طرفی درکش میکردم و بهش حق میدادم از طرفی دیگه هم دلم میخواست مال من باشه. اما نمیخواستم خودمو گول بزنم. روزایی رسیده بود که درسا حتی جواب پیام ها و زنگ های منو نمیداد. شنیده بودم با یکی از پسرای کلاسشون ریخته رو هم. یه پیام طولانی نوشتم براش و ازش خواستم که همدیگرو شب پنجشنبه ببینیم. فقط برای پنج دقیقه!

به هزار خواهش قبول کرد. براش یه نامه نوشتم. نمیخواستم از بودن پیش من معذب باشه. داخل اون نامه واسش توضیح داده بودم که متوجه همه چیز شدم و بهتره که دیگه مزاحمش نشم. من سه سال ازش کوچیکتر بودم شاید کمبودی داشتم بلاخره سه سال یه عمره واسه خودش. شب پنجشنبه یار همیشگیمو برداشتم و رفتم سر قرار. دل تو دلم نبود. قرار بود بعد از مدت ها درسا رو بینم. حدود یک ساعت و ربع دیر کرد آخرش پیام داد و جای قرارو عوض کرد. من خودمو به زحمت رسوندم اونجا. دیدم با یه ظاهر جدید و خیلی جلف از ماشین یه پسر جلف تر از خودش پیاده شد و اومد پیش من. دیگه اون درسایی که سلام کردنمون یک ساعت طول میکشید نبود. سلام نکرد. گفت اگه کاری داری زود بگو میخوام برم کار دارم. منم بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزنم نامه رو بهش دادم. گفت این چیه. گفتم برای اینکه وقتتو نگیرم حرفامو برات نوشتم. یه لحظه جا خورد و چشماش گرد شد. خشکش زده بود. انگار خاطراتمون دوباره یادش اومده بود. ساکت منو نگاه میکرد منم نگاهش میکردم. بهش گفتم قول داده بودم واسه پنج دقیقه ببینمت. پنج دقیقه شد. امیدوارم به هر چیزی که لایقشی برسی. و پیاده کنار بزرگراه شروع کردم پیاده اومدن. یار همیشگیمو از جیبم درآوردم و وصل کردم به گوشیمو و آهنگ های همیشگیمو پلی کردم صدا هم کله کردم.

اون موقع گروه های متال رو زیاد نمیشناختم فقط لینکین پارک گوش میدادم اونم آهنگایی که همش توش جیغ و داد میکرد. رسیدم خونه گوشام سنگین شده بود. خسته بودم رفتم خوابیدم. اولین شب بی درسا… صبح دیروقت بیدار شدم. جمعه بود مدرسه نداشتم. تا ساعتو دیدم گفتم وای درسا اس داده جوابشو ندادم رفتم سراغ گوشیم دیدم هیچ پیامی نیست. انگار از خواب پا شدم ریست شده بودم یادم رفته بود دیگه درسایی نیست. اون بی معرفت حتی یه پیام هم نداده بود بهم اما تو دلم براش آرزوی خوشبختی کردم و هرچی عکس و پیام داشتم ازش پاک کردم. هفته بعدش تولدم شد و تنها تو خونه آهنگ گوش میدادم و یاد گرفته بودم میخوندم همراهشون. نه به اون خشونت اما همراهی میکردم. حالا یه پسر شونزده ساله دوم دبیرستانی بودم. عید رسید و مثل همیشه خبری از سفر و مهمون نبود. هر شب میرفتم پیاده روی و آهنگ گوش میدادم و بر میگشتم. با خونواده زیاد کاری نداشتم. مشکلی باهاشون نداشتم فقط سرم خیلی تو لاک خودم بود. مدارس دوباره شروع شد و بعد از عید رفتم مدرسه همه داشتن از خاطرات سفرشون و خوشگذرونی با دوست دختراشون تعریف میکردن منم داشتم شعرای انگلیسی متال گروه های مورد علاقمو که نوشته بودم تمرین میکردم. گذشت، امتحانا هم رسید و مدارس تموم شد. تابستون اومد. همیشه از تابستون ترس داشتم. چون همیشه بیکار بودم و حوصلم سر میرفت.

تو این مدت خیلی به گیتارالکتریک علاقه پیدا کرده بودم. اما میدونستم که نه توانایی خریدشو داریم و نه برام میخرن. پیشنهادشو دادم اما با مخالفت شدید روبرو شدم. تابستون هم فقط با آهنگ گوش دادن و خوندن و ادای گیتار زدن درآوردن گذروندم و سوم دبیرستان رسید. چند هفته ای میگذشت از مدرسه ها، یه روز دیر کردم سریع سریع رفتم سر ایستگاه که با اتوبوس برم یهو…. یهو دیدم یه دختر ناز تو ایستگاه ایستاده. تاحالا تو اون هفت سالی که اونجا زندگی میکردیم ندیده بودمش اونم از دیدن من تعجب کرد. رفتم اوندست خیابون تو ایستگاه (جایی که اون ایستاده بود) اتوبوس رسید. بلیط رو دادم راننده قبول نکرد گفت اتوبوس کارتی شده باید کارت بگیری. منم چون اهل جر و بحث نبودم پیاده شدم یهو صدای بوق دستگاه کارتخوان اتوبوس اومد. دختره گفت آقا برات کارت زدم بیا بالا. منم تشکر کردم و سوار اتوبوس شدم. یار همیشگیمو از جیبم درآوردم و بدون توجه به دختره مشغول کار همیشگیم شدم.

رسیدیم نزدیک مدرسه پیاده شدم دیدم هیچکس تو اتوبوس نمونده. اصلا متوجه هیچی نشده بودم. پیاده شدم رفتم مدرسه. وقتی تموم شد رفتم ایستگاه مرکزی و یه کارت خریدم و سوار اتوبوس شدم هرچی منتظر شدم دختره رو ندیدم. صبح فرداش دیر رفتم که اونو ببینم باز، خوشبختانه سر ایستگاه ایستاده بود. رفتم پیشش بابت روز قبل ازش تشکر کردم و گفتم که میخوام جبران کنم و برات کارت بزنم. بعد از کلی تعارف قبول کرد و ساکت شدیم. یهو پرسید من تاحالا شما رو تو محله ندیدم گفتم منم همینطور. اشاره کرد به خونشون گفت این خونه ماست. گفتم خونه ما هم تو همین موقعیت شما پنج خیابون بالاتره. گفت عجیبه ما خیلی وقته اینجاییم اما متوجهت نشدم. گفتم چون من زیاد از خونه بیرون نمیام بعضی وقتا فقط آخر شبا که هیچکس بیرون نیست میرم یه قدمی میزنم و اینکه با سرویس میرم مدرسه. خندید گفت چقدر پاستوریزه. منم خندیدم. لباس فرم دبیرستان تنش بود. ازش پرسیدم کلاس چندمی؟ گفت پیش دانشگاهی هستم تو چی؟ گفتم من سومم. خندید و گفت اصلا بهت نمیخوره سنت اینقدر باشه کوچولو. گفتم آره همه همینو میگن. همون لحظه اتوبوس رسید و سوار شدیم اما اون نامردی کرد رفت دوبار کارت زد. منم عصبی شدم. اما بعدش فهمیدم سیاستش بود. میخواست دوباره فرداش هم بیام و درست پیش بینی کرد. فرداش رفتم. اما باهاش شرط کردم که اگه نذاره کارت بزنم سوار نمیشم. قبول کرد و من کارت زدم. اما هنوز یه کارت دیگه بهش بدهکار بودم. روز بعدش رفتم سر ایستگاه اما اون نیومد. تنهایی سوار اتوبوس شدم اما بهش فکر میکردم. انگار دلم پیشش گیر کرده بود.

تا آخر هفته میرفتم اما نمیدیدمش. دلم واسش تنگ شده بود. شنبه شد و رفتم سر ایستگاه و دیدمش. با یه لحن شاکی گفتم کجا بودی چند روز نیومدی سر ایستگاه. اون تعجب کرد از حرف من. گفت بابام میبردم مدرسه اما بعدش از اعترافاتش فهمیدم که عمدا زود میرفته که واکنش منو ببینه. منم ساده. بهش گفتم خیلی بهت فکر میکردم و همیشه دیر میومدم. لبخند زد. خیلی دختر شیرینی بود. ازش شمارشو گرفتم و اون روز براش کارتو زدم. بلاخره نتیجه یک هفته دیر رفتن به مدرسه و تهدید برای کم شدن نمره انضباطم رو گرفتم. بدستش آوردم. رها خیلی دختر نازی بود خیلی ها هم دنبالش بودن اما به گفته خودش تاحالا با کسی دوست نشده بود. دوستی با رها بعد از یک سال تنهایی و سردرگمی خیلی خوب بود. بوسه هامون، در آغوش گرفتنامون، شب تو محله قدم زدن و….. دوست ندارم داستان تلخ بشه فقط همینو میگم که تا قبل از تولدم رها چنان آتیشی به دلم گذاشت، چنان بلایی به سر من آورد که انسان با دشمن خودش اینکارو نمیکرد. تولد هفده سالگیم هم باز تنها بودم و با آهنگ سپری میکردم. بعد از عید زود زود میرفتم سر ایستگاه با سرویس میرفتم مدرسه که نبینمش. پشیمون بودم از دوستی با اون. همش عصبی بودم همش آهنگ گوش میدادم. وسط کلاس بلند میشدم میرفتم پشت مدرسه آهنگ گوش میدادم. عین یه آدم معتاد. یه بار هم ناظم شک کرده بود اومد دنبالم مچم رو گرفت.

منو گشت و گوشی و هدفون رو بر خلاف انتظارش پیدا کرد. هدفون رو کرد تو گوشش و پلی کرد سریع استوپ کرد. نگاه به چشمای قرمزم کرد گفت اینا چه آهنگاییه پسر؟ تو اول جوونیته. چرا اینقدر خشن؟ گفتم آقای سلیمی اینا بهتر از دخانیات نیست؟ گفت چرا اما خوب هم نیست. درکل من اومدم که ازت سیگار بگیرم انتظار نداشتم همچین چیزی ازت ببینم چون خیلی مشکوک بودی. گوشی رو بهم برگردوند گفت تو از دانش آموزای نمونه مدرسه هستی سه ساله اینجایی هیچ بی انضباطی ازت ندیدیم. مراقب خودت باش هرچی که شده رو فراموش کن. یه دست رو سرم کشید یکی هم زد رو شونم گفت قوی باش. برو سر کلاس پسرم. منم رفتم. راستش با دخانیات اصلا میونم خوب نبود اما اعتیاد شدید به آهنگ داشتم. پدرم هم هروقت ازم عصبی میشد یار همیشگیمو بر میداشت. منم عین یه معتاد به خودم میپیچیدم و کلی اسرار میکردم که بهم برش گردونه. امتحانات رسید و تموم شد و با شرایط روحی بدی که داشتم معدل خوبی گرفتم. به پدرم کلی اسرار کردم و پول هایی که پس انداز کرده بودم دادم بهش که بهش اضافه کنه و برام گیتارالکتریک بخره. روز شب التماس تا راضی شد و برام خرید. کل زندگی من تغییر کرد. خیلی خوشحال بودم بعد از دو سال انتظار بلاخره بهش رسیدم. شرایط مالیمون نسبت به قبل خیلی بهتر شده بود. واقعا خوشحال بودم. تمرین میکردم و کلاس میرفتم. خیلی زود پیشرفت کردم طوری که استادم شگفت زده شده بود. همش تو خونه بودم و تمرین میکردم. طوری که بعد از دو روز میفهمیدم گوشیم شارژ تموم کرده و خاموشه. از کل دنیا فارغ بودم.

من بودم و گیتارم و آمپیلیفایرش و یه دنیا آهنگی که آرزوی نواختنشونو داشتم. دونه دونه میزدم و تمرین میکردم و خوشحال و خوشحال تر میشدم. پدرم هم از پیشرفت من خوشش میومد و بهم روحیه میداد و در حد توانش کمک میکرد بهم. تاحالا اینقدر کسی منو خوشحال ندیده بود. بهترین تابستون عمرمو گذروندم. به تنهایی علاقه مند شده بودم خیلی دوستش داشتم. بیرون از خونه با هدفون آهنگ گوش میدادم تو خونه با گیتار آهنگ میزدم. صبح تا شب موزیک، شب تا صبح موزیک. عالی بود. تو تابستون برای هنرجوها کنسرت گذاشتن و من به عنوان جوون ترین نوازنده گیتار الکتریک تو کنسرت شرکت کردم. پسر هفده ساله، کنسرت. بعد از مدت ها تیپی زدم که خودم به زور خودمو شناختم. تو تبلیغات کنسرت اسممو نوشته بود. روز اجرا روی استیج خیلی استرس داشتم بار اولم بود اما خیلی تمرین کرده بودم. آهنگ تن ورد از جو ساتریانی رو زدم. سالن پرواز کرد. کلی تشویقم کردن خیلی خوشحال بودم. اومدم خونه. فرداش رفتم تو فیسبوک دیدم پیج آموزشگاه عکسای اجرا رو گذاشته رو عکس من، خودمو تگ کرده بود. کلی آدم لایکش کردن و تشکر کردن از آهنگ زیبایی که زدم. چیزی که خیلی تعجبمو درآورد کامنت درسا و رها بود. جفتشون برای اجرام اومده بودن. درسا بهم تو فیسبوک پیام داده بود که شمارتو ندارم، شمارشو نوشته بود و گفته بود بهش زنگ بزنم. رها هم اس داده بود و تبریک گفته بود که به آرزوم رسیدم و کلی ابراز پشیمونی کرده بود. اما من…. هیچ رغبتی به هیچکدومشون نداشتتم. هرکس که اهل موزیکه میدونه سازش، بهترین و نزدیک ترین رفیقشه. عشقشه. پیش دانشگاهی اومد. بیشتر تعجب کردم. چون مسئولین مدرسه هم بهم تبریک گفتن بابت اجرای خوبی که داشتم. کلیپم پخش شده بود. روز به روز برام درخواست دوستی تو فیسبوک میومد و آمار

بازدید 0

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...