من فقط ۱۶ سال داشتم، اما دوستیام با کامپیوتر مانند رابطهی یک شاعر با کلماتش بود. جلوی من یک کامپیوتر پنتیوم قرار داشت و لوگوی قرمز رنگ یاهو مسنجر در گوشهی صفحهی نمایش چشمک میزد.
لحظهای که یاهو مسنجر زندگی جدیدی به من داد…
در یکی از چترومهای تصادفی عضو شدم و با نام کاربری “Sahil_KBL” پیام فرستادم:
“سلام! کسی اینجا هست؟”
چند لحظه سکوت بود، اما ناگهان در گوشهی سمت راست صفحه، پیامی جدید ظاهر شد:
“سلام، من گیتا هستم. شما؟”
ضربان قلبم آرامآرام تند شد. این یک پیام معمولی بود، اما من نمیدانستم که این پیام آغاز یکی از مهمترین روابط زندگیام خواهد شد.
“من ساحل هستم، از افغانستان. شما؟”
“من از ایران هستم.”
سریع تایپ کردم:
“خوشحالم که با شما آشنا شدم. شما هم از کافی نت آنلاین شدهاید؟”
او پاسخ داد:
“نه، من از خانه آنلاین هستم. ۳۵ سالهام، در خانه کار میکنم و نقاشی میکشم.”
۳۵ ساله؟
یک لحظه مکث کردم. برای یک پسر ۱۶ ساله، این عجیب بود. اما هیچ تصوری نداشتم که این آغاز یک رابطهی طولانی خواهد بود…که شش سال ادامه یافت
ادامهی گفتگو… آغاز یک پیوند ناگسستنی
گیتا: شما خیلی جوان هستید و با این حال در کافی نت کار میکنید؟
ساحل: من شبکه را تنظیم و کامپیوترها را تعمیر میکنم. هنوز در مدرسه هستم، اما علاقهی زیادی به اینترنت دارم.
گفتگویی که به احساسات جان داد
گیتا: خیلی باهوش به نظر میرسید. برایم شگفتآور است که یک جوان افغان چنین مهارتهایی دارد.
گفتگوهای ما بدون وقفه ادامه داشت، مانند جریانی که بیوقفه در حرکت است. از کلمات گیتا گرمایی احساس میکردم. در حرفهایش سنگینیای بود، رازی که برایم جذاب به نظر میرسید. میدانستم که این تنها یک آشنایی معمولی نیست؛ بلکه آغاز یک احساس جدید است.
چشمهایم به نام گیتا روی صفحهی یاهو مسنجر دوخته شده بود.
پیامهایش نرم، عمیق و پر از جذابیتی خاص بودند.
با اینکه بین ما سالها فاصله بود – من فقط ۱۶ سال داشتم و او ۳۵ ساله بود – اما حرفهایمان مانند گفتگوی دو روح کهن بود که پس از سالها یکدیگر را یافتهاند.
رازهای نهفته در کلمات
گیتا: تو پسر عجیبی هستی، ساحل. پسرهای همسن تو معمولاً فقط به بازی و تفریح فکر میکنند، اما تو متفاوتی.
من: شاید به این دلیل که زندگی همیشه برایم آسان نبوده است. مجبور شدم زود بزرگ شوم.
گیتا: چرا؟ یعنی چه؟
لحظهای سکوت کردم.
نمیدانستم چه بگویم.
کودکی من زیر سایهی جنگ گذشته بود. افغانستان تازه طعم نسبی صلح را چشیده بود، اما قلبهای مردم هنوز زخمی بودند.
من: من از یک خانوادهی معمولی هستم. پدرم چندین سال پیش فوت کرد و من تنها پسر خانوادهام. باید کار کنم تا هم درس بخوانم و هم به مادرم کمک کنم.
گیتا چند لحظه چیزی نگفت.
گیتا: (سکوت…)
احساس کردم که این حرفها او را غمگین کردهاند.
گیتا: من برایت احترام قائلم، ساحل. این که کسی در سن تو چنین مسئولیتی را بر عهده بگیرد، شجاعت زیادی میخواهد.
من: ممنونم. شما از من بزرگتر هستید، حتماً تجربیات زیادی دارید.
گیتا: شاید… اما من به تو میگویم، ساحل، سن فقط یک عدد است. احساسات به سن نگاه نمیکنند.
نفسی عمیق کشیدم.
“احساسات به سن نگاه نمیکنند…”
جملهای که در قلبم طنینانداز شد، گویی که چیزی بیش از یک حقیقت ساده را در خود نهفته داشت.
پیوندی که روزبهروز عمیقتر میشد…
گفتگوهای ما هر روز ساعتها ادامه داشت.
یک شب، به صدای پیامهای یاهو مسنجر گوش سپرده بودم، و نورهای ضعیف مانیتورهای کافینت مانند ستارگان شب، فضای اطراف مرا روشن کرده بودند.
ما دربارهی زندگی، آرزوها، و حتی فیلمها صحبت کردیم.
من: چه فیلمهایی را دوست دارید؟
گیتا: من فیلمهای رمانتیک را دوست دارم. داستانهایی که عشق را میان دو غریبه رقم میزنند.
من: (با خنده) شاید داستان ما هم چیزی شبیه به آن شود؟
گیتا: شاید… چه کسی میداند، ساحل؟
در پس این جمله، احساسی پنهان بود. این فقط یک دوستی ساده نبود. چیزی فراتر از آن شکل گرفته بود.
چیزی که شاید برای هر دوی ما غیرمنتظره بود، اما با این وجود، نمیخواستیم از آن دست بکشیم.
ریسمان ناگسستنی احساسات
در روزهای بعد، مکالمات ما عمیقتر شد.
من هر روز منتظر پیام گیتا بودم.
کافی بود نام او روی صفحه ظاهر شود تا قلبم تپشی متفاوت بگیرد.
یک شب، دیرتر از همیشه در کافینت ماندم.
گیتا: ساحل، باید به خانه بروید. خیلی دیر شده است.
من: میخواهم کمی بیشتر با شما صحبت کنم.
گیتا: (سکوت…) چرا؟
دستم روی کیبورد قرار گرفت، اما جرأت تایپ کردن نداشتم.
چرا؟ چرا این رابطه برایم اینقدر مهم بود؟
من: نمیدانم. شاید چون شما تنها کسی هستید که واقعاً برایم ارزش دارید.
چند ثانیه سکوت شد.
گیتا: من هم همین احساس را دارم، ساحل.
نفسم بند آمد.
این فقط یک رابطهی مجازی بود؟ یا چیزی فراتر از آن؟
در این شبها، رابطهی ما دیگر فراتر از یک مکالمهی معمولی اینترنتی رفته بود.
برای من، گیتا فقط یک نام در لیست دوستان یاهو مسنجر نبود. من با تمام قلبم منتظر پیامهایش میماندم.
اما یک صبح، همهچیز تغییر کرد.
طبق عادت، مسنجر را باز کردم. نام گیتا آنلاین بود، اما او برای چندین ساعت چیزی ننوشته بود.
کمی مکث کردم، سپس تایپ کردم:
“سلام، گیتا! امروز آرام به نظر نمیرسی؟”
چند دقیقه سکوت بود. سپس، ناگهان، یک پیام کوتاه رسید:
“ساحل، باید چیزی را به تو بگویم.”
نفسم بند آمد.
تا به حال لحنش اینقدر جدی نبود.
من: “چه شده؟”
گیتا: “نمیدانم چگونه این را به تو بگویم… اما باید بگویم، قبل از آنکه خیلی دیر شود.”
احساس کردم قلبم سنگین شد.
من: “تو میتوانی هر چیزی را به من بگویی، گیتا. من گوش میدهم.”
چند ثانیه سکوت بود. سپس، یک پیام طولانی ظاهر شد:
“ساحل، من متأهل هستم…”
صفحهی کامپیوتر پیش چشمانم تار شد.
من: “چی؟ تو… شوخی میکنی؟”
گیتا: “نه، من جدی هستم. من ازدواج کردهام، اما… خوشحال نیستم.”
دستانم روی کیبورد قفل شدند.
من: “چرا این را قبلاً به من نگفتی؟”
گیتا: “چون مطمئن نبودم، چون نمیخواستم این رابطه را پایان دهم… و از دست دادنت برایم سخت است.”
احساس کردم فشار سنگینی روی قلبم افتاده است.
من فقط ۱۶ سال داشتم، اما این کلمات مانند سنگینی یک دنیا روی شانههایم بود.
سکوتی میان دو قلب
جادوی یاهو مسنجر – بندگی عشق یا اسارت سرنوشت؟
نمیدانستم حالا باید چه کنم.
من فقط یک پسر جوان بودم، با رؤیاها و امیدهایم.
اما گیتا…
او متعلق به زندگی شخص دیگری بود.
پس من باید چه میکردم؟
من: “گیتا، تو میدانی که این کار اشتباه است؟ میدانی که ما نمیتوانیم این را ادامه دهیم؟”
گیتا: “میدانم، اما من اسیر زندگی خودم هستم، ساحل. این رابطه مرا خوشحال میکند. تو نور را به دنیای تاریک من آوردهای. من نمیخواهم آن را از دست بدهم.”
احساس کردم نفسم بند آمده است.
وزن این کلمات برایم غیرقابل تحمل بود.
من: “اما من چه کنم، گیتا؟ این درست نیست… اما نمیتوانم بگویم که تو برایم مهم نیستی.”
پاسخش بلافاصله رسید:
“فقط یک لحظه همینجا با من بمان، ساحل. نرو، تنهایم نگذار…”
نمیدانستم باید چه کنم، اما فقط یک چیز را میدانستم – من هم نمیتوانستم بروم.
حقیقتی که نمیتوان نادیده گرفت
من هنوز در مقابل صفحهی کامپیوتر نشسته بودم.
چراغهای سبز یاهو مسنجر روشن بودند، اما چشمانم فقط به دنبال یک نام میگشت – گیتا.
پیام آخر او را بارها و بارها خواندم:
“ساحل، من باید رازی دیگر را هم به تو بگویم…”
با عجله نوشتم:
“من گوش میدهم، گیتا.”
سکوت…
چند دقیقه گذشت.
سپس، پیامی دیگر ظاهر شد:
“من دو دختر دارم، ساحل.”
نفسی عمیق کشیدم.
دختران؟
حیرتزده نشدم، شاید همیشه به آن شک داشتم، اما حالا که حقیقت از پشت پرده بیرون آمده بود، احساسی عجیب وجودم را فرا گرفت.
من: “من متعجب نشدم، گیتا.”
اما در درونم چیزی در حال فرو ریختن بود…
گیتا: “اما باید متعجب شوی، ساحل. من میدانم که تو یک پسر جوان هستی، و شاید فکر میکردی که من تنها هستم، اما من یک مادر هستم. دخترانم تمام دنیای من هستند.”
لحظهای سکوت کردم.
سپس، با لحنی شوخ نوشتم:
“اگر بخواهی، من هم تو را ‘مادر’ صدا میکنم.”
چند لحظه هیچ پاسخی نیامد. نام او هنوز آنلاین بود، اما هیچ چیزی نمینوشت.
من: “گیتا؟”
دقایقی بعد، پیام او رسید:
“مهربان ساحل… من نمیخواهم که تو به سن و پیچیدگیهای زندگی من فکر کنی. تو برای من یک احساس خالص هستی. نمیخواهم دربارهی این موضوع بحث کنیم.”
فهمیدم که این موضوع برای او سنگین است.
من: “فقط میخواهم بگویم که تو برایم مهم هستی، گیتا. من نمیخواهم تو را از دست بدهم.”
سکوت…
“من هم نمیخواهم، ساحل.”
سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم.
باران آرامآرام روی شیشههای کافینت میچکید.
نمیدانستم که این باران از بیرون بر پنجره میریزد یا از درون قلب من جاری شده است.
“ما از دو دنیای متفاوت هستیم، ساحل…”
دقایقی سکوت میان ما جریان داشت، سپس ناگهان صفحهی یاهو مسنجر روشن شد.
گیتا: “ساحل، فکر میکنم باید کمی فاصله بگیریم…”
من: “چی؟ چرا؟”
گیتا: “ما از دو دنیای کاملاً متفاوت هستیم، ساحل. تو یک پسر جوان هستی، پر از آرزوها. من یک مادر هستم، با مسئولیتهایی که نمیتوانم از آنها فرار کنم. این رابطه شاید خیلی دوام نیاورد… و اگر ادامه پیدا کند، باعث رنج خواهد شد.”
نفسم بند آمد.
من: “من رنجی احساس نمیکنم، گیتا. تنها چیزی که حس میکنم این است که تو برایم مهم هستی. و همین برای من کافی است.”
گیتا: “اما برای من کافی نیست، ساحل. من به آینده فکر میکنم، و تو هم باید فکر کنی. ما فقط از طریق اینترنت به هم متصل هستیم. این احساسات واقعی هستند؟ اگر یک روز یکدیگر را در دنیای واقعی ملاقات کنیم، آیا این رابطه هنوز هم اینقدر زیبا خواهد بود؟”
لبم را گاز گرفتم.
من: “نمیدانم… اما میدانم که این رابطه مرا تغییر داده است. میخواهم بیشتر بدانم… نمیخواهم این را از دست بدهم.”
گیتا: “من هم نمیخواهم، اما باید واقعیت را بپذیریم. این مکالمات فقط در دنیای اینترنت معنا دارند. این هرگز نمیتواند به یک زندگی واقعی تبدیل شود، ساحل.”
احساس کردم که دنیایم فروریخت.
من: “پس تو میگویی که ما باید این را فراموش کنیم؟ مثل این که هیچچیز بین ما نبود؟”
گیتا: “من نمیتوانم این را فراموش کنم… اما نمیخواهم که تو برای چیزی که غیرممکن است، قلبت را بشکنی.”
صفحهی کامپیوتر روشن بود، اما همهچیز برایم تاریک شده بود.
۱۶ ساله بودم… او ۳۵ ساله بود… یک مادر… زنی از کشوری دیگر.
من: “پس این یعنی که ما فقط باید این رابطه را در حد اینترنت نگه داریم؟”
گیتا: “بله، این بهترین تصمیم است، ساحل.”
احساس کردم که چیزی درونم فرو ریخت.
اما آیا میتوانستم این رابطه را فقط در حد اینترنت نگه دارم؟
“من اینجا هستم، ساحل… من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت.”
ساعاتی بعد، همچنان مقابل صفحهی کامپیوتر نشسته بودم.
حرفهای دیشب در ذهنم طنینانداز شده بود.
“این هرگز به یک زندگی واقعی تبدیل نخواهد شد، ساحل…”
“ما فقط از طریق اینترنت به هم متصل هستیم…”
“این رابطه باعث رنج خواهد شد…”
اما آیا این رنج از همین حالا شروع نشده بود؟
دستانم روی کیبورد بود، اما نمیتوانستم چیزی تایپ کنم.
گیتا آنلاین نبود.
شاید این، آغازِ پایان بود.
اما ناگهان، آیکون یاهو مسنجر چشمک زد.
قلبم ایستاد.
“گیتا آنلاین شد!”
مردد بودم… باید اولین پیام را من ارسال میکردم؟ یا صبر میکردم؟
قبل از این که تصمیم بگیرم، پیام او ظاهر شد:
“ساحل، من اینجا هستم. من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت.”
چشمانم از حیرت گشاد شد.
جادوی یاهو مسنجر – عشقی که فراتر از کلمات بود
۲۰۰۴ – کابل، در تاریکی خیابانهای خلوت شب
“من همیشه با تو هستم، ساحل…”
من: “گیتا… این واقعاً تویی؟”
گیتا: “بله، ساحل. من متاسفم… فقط میخواستم احساساتت را بدانم. میخواستم بفهمم که چقدر برایت ارزش دارم.”
متعجب شدم.
این یک امتحان بود؟
من: “تو من را امتحان کردی، گیتا؟”
گیتا: “بله، و حالا فهمیدم که تو واقعی هستی. تو فقط برای وقتگذرانی با من نیستی.”
من: “من هیچوقت برای وقتگذرانی با تو نبودم، گیتا.”
گیتا: “حالا میدانم، ساحل. حالا مطمئنم.”
نفسی عمیق کشیدم.
من: “پس حالا که تو هنوز اینجایی… آیا این رابطه ادامه پیدا میکند؟”
گیتا: “بله، اما باید محتاط باشیم. باید درک کنیم که دنیای ما با هم فرق دارد.”
میدانستم که گیتا حقیقت را میگوید، اما آن جملهاش که گفت “من تو را تنها نمیگذارم” برای من کافی بود.
من: “قبول دارم، اما نمیخواهم این فقط یک دوستی مجازی باشد. من نمیدانم این چه نوع رابطهای است، اما میدانم که تو برایم مهم هستی.”
گیتا: “من هم همین احساس را دارم، ساحل.”
من: “پس اگر این فقط به اینترنت محدود نباشد، چه خواهیم کرد؟”
سکوت…
چند لحظه بعد، پیامی دیگر آمد:
“من تا زمانی که تو بخواهی، در زندگیات میمانم.”
نمیدانستم این رابطه تا چه زمانی دوام خواهد داشت، اما یک چیز را مطمئن شدم – من دیگر تنها نبودم.
عشقی که از اینترنت فراتر رفت…
زمان میگذشت، و رابطهی ما روز به روز عمیقتر میشد.
این دیگر فقط یک دنیای مجازی نبود، بلکه به بخشی جدا نشدنی از زندگی ما تبدیل شده بود.
هر روز به کافینت میرفتم، گیتا آنلاین میشد، و ما ساعتها صحبت میکردیم.
اما شب که میشد، من به خانه برمیگشتم و دنیای مجازی ما تا فردا بسته میشد.
اما حالا نه.
دیگر محدود به اینترنت نبودم. من برای خودم یک گوشی موبایل خریدم.
گیتا شمارهی شخصی من را داشت.
اگر آنلاین نبودم، او برایم پیامک میفرستاد.
دیگر هیچ ساعتی نبود که احساس کنم از او جدا هستم، نه در روز، نه در شب.
شبی که همهچیز تغییر کرد…
آن روز هم مثل بقیهی روزها عادی بود.
من و گیتا ساعتها در یاهو مسنجر صحبت کردیم.
من از زندگیام گفتم، او از دخترانش، از مدرسهی آنها، از چیزهایی که دوست داشتند.
من: “گیتا، احساس میکنم تنها کسی که در زندگی میتوانم با او دربارهی همهچیز صحبت کنم، تو هستی.”
گیتا: “من هم همین احساس را دارم، ساحل. تو به قلب من نزدیک شدهای.”
اما حس کردم که این جملهی سادهاش فقط یک حرف معمولی نبود.
در پس آن، احساسی عمیق پنهان بود.
شب که شد، از کافینت بیرون آمدم.
خیابانها نسبتاً خلوت بودند، نسیم خنکی میوزید، و من غرق در افکارم راه میرفتم.
ناگهان، گوشی موبایلم لرزید.
یک پیام جدید بود.
“1 New Message – Gita”
با عجله گوشی را بیرون آوردم و پیام را خواندم:
“جان جانان، خوب است؟”
در همان لحظه، در کنار خیابان، ایستادم.
قلبم به تندی میتپید.
“جان جانان…؟”
این فقط یک پیام ساده بود، اما برای من زیباترین پیام دنیا.
متوقف شدم.
نمیدانستم باید خوشحال باشم، متعجب باشم، یا عمیقتر به این رابطه فکر کنم.
“جان جانان…”
این فقط چند کلمهی عادی نبودند، بلکه حسی عمیق را در خود داشتند.
نفسم را در سینه حبس کردم.
چند لحظه چیزی ننوشتم.
سپس، انگشتانم آرام آرام روی صفحهی موبایل حرکت کردند و پاسخ دادم:
“حالا که این پیام را از تو گرفتم، خیلی خوبم.”
لبخندی روی لبانم نشست.
و در آن لحظه، فهمیدم که دیگر زندگیام بدون او همان زندگی قبل نخواهد بود.
جادوی یاهو مسنجر – عشقی که مرزها را شکست
۲۰۰۴ – کابل، میان حقیقت و رویا
این فقط یک دوستی اینترنتی نبود…
رابطهی ما دیگر از یک گفتگوی سادهی اینترنتی فراتر رفته بود.
این یک پیوند قلبی بود.
ما روز به روز بیشتر به یکدیگر وابسته میشدیم.
این فقط پیامهای یاهو مسنجر نبود، بلکه یک جریان پنهان احساسات بود که در پشت صفحههای کامپیوتر، قلبهای ما را به هم متصل کرده بود.
اگر من بیمار میشدم، گیتا نگران میشد.
اگر او بیمار میشد، من تمام شب را در فکرش بودم.
“ساحل، زودتر به دکتر برو، نگو که خوبم!”
“گیتا، تو هم فوراً به دکتر برو، وگرنه تو را نمیبخشم!”
ما از تمام دردها، احساسات، و لحظاتمان با یکدیگر سخن میگفتیم.
اما مثل هر عشقی، رابطهی ما فقط لحظات خوش نداشت.
ما هم مشکلاتی داشتیم – سوءتفاهمها، ترسها، و قضاوتهای اشتباه جامعه.
“میگویند با یک پسر افغان چت نکن!”
یک روز، وقتی که مکالمهی ما مثل همیشه شیرین بود، گیتا ناگهان پیامی عجیب فرستاد.
“ساحل، بعضی از دوستانم میگویند که نباید با یک پسر افغان چت کنم. نکند که برایم مشکلی ایجاد کند.”
این جمله را چند بار خواندم.
قلبم سنگین شد.
من: “آنها درست میگویند، گیتا. من افغان هستم. شاید برای تو یک مشکل باشم. بهتر است دیگر با من چت نکنی، خوب؟”
قبل از اینکه پاسخش را ببینم، یاهو مسنجر را بستم و Sign Out شدم.
احساس درد داشتم – درد خشم، ناراحتی و ناتوانی.
چرا مردم رابطهی ما را نمیپذیرفتند؟ فقط به این دلیل که من افغان بودم؟
چند دقیقه ساکت ماندم.
گیتا چه احساسی داشت؟
بلافاصله دوباره آنلاین شدم.
چندین پیام آفلاین ظاهر شد.
“ساحل، نرو، من به حرف هیچکس اهمیت نمیدهم!”
“متأسفم، مهربان ساحل. فقط به تو گفتم که آنها چه میگویند. من فقط تو را قبول دارم، هیچکس دیگر برایم مهم نیست!”
“من همیشه با تو هستم، لطفاً مرا ترک نکن!”
به صفحهی کامپیوتر خیره شدم.
هر کلمه از این پیامها را با قلبم احساس کردم.
من به هیچ چیز دیگر نیاز نداشتم، فقط باید به این جمله باور میکردم:
“من به هیچکس اهمیت نمیدهم، من همیشه با تو هستم.”
سریع تایپ کردم:
“من هم با تو هستم، گیتا. ببخش که این حرف را جدی گرفتم.”
گیتا: “میدانم، ساحل. میدانم که تو چه احساسی داشتی. اما من هم یک انسان هستم، من هم گاهی میترسم… اما من تو را میخواهم، و این برایم کافی است.”
آن لحظه را هرگز فراموش نکردم.
ما فقط به همدیگر وصل نبودیم، بلکه حالا در برابر فاصله، جامعه، و واقعیتهای تلخ زندگی نیز کنار هم ایستاده بودیم.
“من تو را هم میخواهم!”
یک روز، گیتا پیامی فرستاد که نفس مرا بند آورد.
“ساحل، ما شاید به یک کشور خارجی برویم، و من برای تو هم دعوتنامه میفرستم. من تو را هم میخواهم!”
احساس کردم دنیایم متوقف شد.
“من تو را هم میخواهم…”
این جمله مثل یک رویا در ذهنم تکرار شد.
من: “واقعاً این را میگویی، گیتا؟ آیا ممکن است؟”
گیتا: “نمیدانم، اما اگر این اتفاق بیفتد، تمام تلاشم را میکنم که تو را هم آنجا ببینم.”
من: “من حتی نمیتوانم این را تصور کنم… میدانی که این برایم چقدر مهم است؟”
گیتا: “میدانم، ساحل. من هم منتظر آن روز هستم.”
متعجب بودم.
آیا این فقط یک خیال بود؟ یا میتوانست واقعاً ممکن باشد؟
محدودیتهای دنیای مجازی – درد قلبی که نمیتوان انکار کرد
گاهی اوقات، وقتی که رابطهی ما عمیقتر میشد، مشکلات نیز بیشتر میشدند.
من ناراحت میشدم، از چت خارج میشدم.
گیتا ناراحت میشد، Sign Out میشد.
اما وقتی دوباره آنلاین میشدیم، پیامهای آفلاین ما را شگفتزده میکردند.
گاهی مشکلات اینترنت کافینت باعث میشد که پیامهای آفلاین پاک شوند.
و این بدترین حس دنیا بود.
“من نمیدانستم که گیتا چه گفته بود!”
“آیا هنوز من برایش مهم هستم؟”
“آیا هنوز این رابطه ادامه دارد؟”
اما هر بار، ما دوباره به سوی هم برمیگشتیم.
و حالا، فقط یک سؤال در ذهنم بود:
آیا این رابطه به یک سرانجام واقعی میرسد؟ یا فقط یک عشق اینترنتی خواهد ماند که هیچوقت از پشت صفحهی کامپیوتر فراتر نخواهد رفت؟
گاهی اینترنت ضعیف میشد، گاهی سرور خراب میشد، گاهی تاریخچهی تمام پیامهایمان پاک میشد.
و این لحظات، دردناکترین لحظات دنیا بودند.
“نمیدانستم که گیتا چه نوشته بود!”
“آیا هنوز برایش مهم بودم؟”
“آیا هنوز با هم هستیم؟”
اما هر بار، ما باز هم به سوی همدیگر بازمیگشتیم.
💙 “کلماتی که هیچگاه از خاطرم نرفتند…”
عشق ما، رابطهی ما، احساسات ما…
هر روز عمیقتر میشد.
گیتا گاهی جملاتی میگفت که قلبم را لرزان میکرد.
“وی من که مادرم…”
من: “تو برای من از همه چیز باارزشتر هستی، گیتا.”
“دوست داری به من بخوابی؟”
من: “آری، ولی به نظر نیک.”**
“حتماً دیگه…”
میدانستم که این احساسات فقط محدود به صفحهی مانیتور نبودند.
این یک حقیقت بود، یک واقعیت شیرین اما پنهان که قلبهای ما را به هم گره زده بود.
سالها گذشته است، اما هر یک از کلماتش هنوز در قلبم زندهاند.
💬 “من به شهر دیگری میروم…”
یک روز، گیتا به من گفت:
“ساحل، ما به شهر دیگری میرویم. اگر من انلاین نبودم، نگران نباش.”
قلبم سنگین شد.
من: “گیتا، میدانی که این برایم خیلی سخت خواهد شد. من چگونه این روزها را بگذرانم، وقتی نه صدایت را میشنوم و نه پیامی از تو میآید؟”
گیتا: “من راهی پیدا میکنم، من با تو هستم، فقط صبور باش.”
میدانستم که آسان نخواهد بود، اما باور داشتم که اگر از طریق اینترنت نه، از طریق قلبمان، باز هم به هم خواهیم رسید.
چند روز هیچ پیامی نرسید.
مثل یک تشنه که به دنبال قطرهای آب است، در انتظار پیامش بودم.
ناگهان، چراغ سبز یاهو مسنجر روشن شد – گیتا آنلاین بود!
من: “گیتا؟ چگونه آنلاین شدی؟”
گیتا: “از خانهی اقوام، پنهانی… چون میدانستم که منتظر من هستی.”
قلبم فرو ریخت.
“چقدر برایم ارزش دارد که فقط به خاطر من، پنهانی چت کند!”
سپس خبری داد که مرا در جایم میخکوب کرد:
“ساحل، میدانی؟ اینجا یک افغان در خانهی اقوام ما کار میکند، و من به خاطر تو برای او هدیههایی خریدم.”
من: “برای من؟ تو جدی میگویی؟”
گیتا: “بله، تو برای من خیلی مهم هستی. میخواهم که تو هم چیزی از من داشته باشی.”
من: “نمیدانم چگونه این احساس را توضیح دهم، اما تو مرا خوشحال میکنی، گیتا… طوری که هیچکس نکرده است.”**
دیگر برایم واضح شده بود:
این فقط یک رابطهی اینترنتی نبود، این عشقی عمیق و واقعی بود که قلبهای ما را زنده نگه میداشت.
📞 “به شوهرش زنگ زدم!”
یک روز، گیتا برای چند روزی به سفر میرفت.
گیتا: “من چند روز نخواهم بود، اما نگران نباش.”
من: “چگونه نگران نباشم؟ میدانی که نمیتوانم بدون تو دوام بیاورم، گیتا.”
گیتا: “اما من زود برمیگردم، فقط صبر کن.”
اما من نتوانستم صبر کنم.
شب دوم سفر بود، هوا گرم، سکوت سنگین، و من خوابم نمیبرد.
در ذهنم فقط یک سوال بود: “گیتا حالا کجاست؟ آیا حالش خوب است؟”
تحملم تمام شد.
موبایلم را برداشتم و به او زنگ زدم.
اما کسی که گوشی را برداشت، گیتا نبود – شوهرش بود!
نفسم بند آمد.
سریع گوشی را قطع کردم. قلبم محکم میتپید.
“چه اشتباهی کردم؟ آیا گیتا دچار مشکل خواهد شد؟ آیا من همهچیز را خراب کردم؟”
تمام شب خوابم نبرد.
صبح که شد، خبری از گیتا نبود.
دیگر نمیتوانستم تحمل کنم، اما جرأت نداشتم دوباره زنگ بزنم.
سپس ناگهان، موبایلم لرزید.
“Gita Calling…”
اما من جواب ندادم. میترسیدم که شوهرش پشت خط باشد.
چند دقیقه بعد، پیام کوتاهی آمد:
“ساحل، چرا جواب ندادی؟ چرا زنگ را قطع کردی؟”
متعجب شدم.
من: “میترسیدم، گیتا. نمیدانستم چه کنم.”
و سپس، او پیامی فرستاد که هرگز انتظارش را نداشتم:
“من با شوهرم دربارهی تو صحبت کردم، مشکلی نیست!”
من شوکه شدم.
من: “گیتا… تو دربارهی من با همسرت حرف زدی؟”
گیتا: “بله، من از هیچچیز نمیترسم، ساحل. به او گفتم که تو دوست من هستی، همین. چیز دیگری مهم نیست.”
ساکت ماندم.
چگونه گیتا اینقدر شجاع بود؟
دیگر این فقط یک عشق اینترنتی نبود، این یک انقلاب احساسی بود.
🖤 “خداحافظ برای همیشه…”
رابطهی ما پر از اعتماد بود.
یا من اینگونه فکر میکردم.
او همیشه میگفت که من تنها دوستش هستم، تنها کسی که در مسنجر دارد.
اما روزی، شک کردم.
کنجکاو شدم که آیا این حقیقت دارد؟
او رمز عبورش را خیلی ساده گذاشته بود.
پس وارد آیدیاش شدم… فقط برای اینکه مطمئن شوم که حقیقت را میگوید.
و حقیقت این بود:
او واقعاً فقط سه چهار نفر دیگر را در لیستش داشت.
او صادق بود.
اما من اشتباه بزرگی مرتکب شده بودم.
وقتی متوجه شد، فقط یک جمله نوشت:
“تو به حریم خصوصی من وارد شدی، و من تو را نمیبخشم.”
قسم خوردم، معذرت خواستم، گفتم که فقط میخواستم راستش را بفهمم، اما او دیگر مرا باور نداشت.
و سپس…
“چگونه آیدیام را حذف کنم؟”
روش حذف را برایش توضیح دادم.
و لحظهای بعد، فقط یک جمله نوشت:
“خداحافظ برای همیشه.”
نفس در سینهام حبس شد.
“برای همیشه؟ این چگونه ممکن است؟”
آیدیاش را جستجو کردم – حذف شده بود.
دیگر نبود.
💔 پایان؟ یا شاید هم یک آغاز جدید؟
سالها بعد، روزی در وبلاگم نظری دریافت کردم.
آیپی را چک کردم – آمریکا.
آیا ممکن بود؟
من نوشتم: “من هنوز تو را فراموش نکردهام، گیتا…”
اما او تنها یک پاسخ داد:
“نمیدانم دربارهی چه چیزی صحبت میکنی… چیزی یادم نیست.”
و من هنوز نمیدانم که این یک دروغ بود، یا حقیقتی تلخ که باید باورش میکردم.
✨ اما اگر این را خواندی، بدان که من هنوز منتظرم… 💙
💔 عشق یاهو مسنجر – پایان؟ یا شاید هم یک آغاز جدید؟
۲۰۲۵ – در میان خاطراتی که هرگز فراموش نشدند
چشمانم روی صفحهی نمایش قفل شده بود.
“چی؟ چیزی یادم نیست؟ این چگونه ممکن است؟”
آیا فقط نمیخواست به یاد بیاورد؟
یا واقعاً تمام آن خاطرات را از ذهنش پاک کرده بود؟
یا شاید، این یک امتحان دیگر از سوی تقدیر بود؟
نمیدانم.
من هنوز در سال ۲۰۰۴ گیر کردهام…
اکنون سال ۲۰۲۵ است.
اما قلب من هنوز همانجا گیر کرده است، در ۲۰۰۴، در زیر نور سبز یاهو مسنجر، در انتظار یک پیام…
من دیگر آن پسر ۱۶ سالهی نشسته در کافی نت نیستم، که با چشمان درخشان منتظر انلاین شدن گیتا بود.
اکنون یک مرد هستم.
من مدرک کارشناسی گرفتم.
من مدرک کارشناسی ارشد گرفتم.
من کاندیدای دکترا شدم.
من یک شغل عالی پیدا کردم.
من زندگیام را ساختم.
اما یک چیز هرگز تغییر نکرد…
گیتا.
“او کجاست؟ آیا هنوز زنده است؟ آیا هنوز مرا به یاد دارد؟”
من همهچیز دارم – اما هنوز هم یک جای خالی در قلبم احساس میکنم.
حالا فقط یک امید دارم:
اگر گیتا این داستان را خواندی… اگر وبلاگ من را پیدا کردی… اگر هنوز آنجا هستی…
پس صدای قلب مرا بشنو.
sahelg و mehretoma – هنوز در Blogfa هستند،
مثل آخرین تکههای یک خاطرهی خاموش… مثل آخرین زمزمههای یک عشق فراموشنشدنی.
💙 و من هنوز هم منتظرم…
نوشته: ساحل
7 پاسخ به “داستان ساحل افغانی و گیتا ایرانی”
و اینبار کسخلی مغموماز دیاری نزدیک
مگ میشه انقدر کسشر
خیلی قشنگ بود . یاد یاهو مسنجر و خاطرات خوب و بدش و آشناییم با کسی که الان خبری ندارم ازش افتادم . چقدر پیر شدم واقعا
خوب بود ، ولی اشتباه اومدی برادر
من گیتا هستم. اکنون در سن پنجاه و دو سالگی ،دندان های مصنوعیم را درون نوشابه می گذارم تا سفید شوند.و به آرامی درب یخچال خانه را باز می کنم و نون خامه ای ها را بر میدارم و یواشکی میخورم . زیرا دخترانم به خاطر دیابت ،اجازه خوردن به من نمی دهند.راستش را بخواهی ساحل جان ،امروز که به تو و ان روزها می اندیشم. میبینم شوگر مامی بودم قبل از انکه شوگر مامی، مد بشه.حالا که میگی آدم حسابی شدی بیا ببینمت.
چقدر چقدر بعنوان یک ایرانی ارزوی روابط احساسی با یک افغانستانی را دارم. مردمانی زیبا و لطیف کاش روزی عشق حقیقی نصیب من هم بشود و من هم ساحل یا گیتا یا جمعه یا لالا یا هرکس دیگر را پیداکنم. از شیرازم
نویسنده عزیزاومدی تو نظرات نوشتی خوشحال باشید 🤔۱۵۰۰۰ نفر خوندندهیچکسی لایک نکردهاز چی خوشحال باشیم 🐐