من چند سالی بود تو یکی از شهرستان ها کارمند میراث فرهنگی بودم. برای مراسم ها و ماموریت های مختلف گاها به سایر استان ها با 405 سازمان سفر میکردیم. آخر هفته گفتم یه سر به خانواده بزنم برم روستامون. شب سر سفره منو خواهرم و مامان و بابام مشغول بودیم که بابام بهم گفت چه خبر از کار و بار چه میکنی؟
خدارو شکر. میریم میایم، تو سازمان مشغولم. بابام گفت تو که پات سفت شده اونجا بیا خواهرتم ببر اونجا مشغول کن مرمت بنا خونده. بهترین جا براش همون میراث فرهنگی استان. تازه درسشم تموم شده آمادس واسه کار. تو روستا باید بشینه ور دل ما به هیچ جا نمیرسه.
مامانم گفت اینجوری خیالمونم راحته هم تو محل کار پیش داداششه هم میاد خونه تو. خواهرم از شنیدن این موضوع خیلی خوشحال شد. بابا آخه سنی نداره طاهره همش 22 سالشه، زود نیست واسش کار کردن؟ اینجا کمک حالتون بالاخره.
بابام ازین حرفم خیلی ناراحت شد سرشو تکون داد گفت ما از پس خودمون بر میایم طاهره که نباید به پای ما بسوزه بالاخره که یه روز ازدواج میکنه میره باید زندگی خودشو درست کنه.
بیا اصلا شنبه که میری طاهره رو با خودت ببر یه هفته پیشت باشه یه حال و هوایی عوض میکنه، ببین میتونی کاری براش بکنی اگر شد که میمونه پیشت نشد برمیگرده. باشه حالا ببینیم چی میشه خدا بزرگه. قبل خواب جلو تلویزیون به بابام گفتم طاهره خیلی ساکت و خجالتی به درد کارای اداری نمیخوره آخه، اصلا نمیتونه تو محیط کاری از خودش دفاع کنه. بابام گفت ماله اینه که همش تو خونه کنار ماس، آدم نمیبینه که معاشرت یاد بگیره. گفتم دانشگاه رفته تا حالا باید یاد میگرفت. بابام گفت دانشگاشم که درست حسابی نبوده یه دانشگاه کوچیک حاشیه میرفته، ببرش یه چنتا آدم های درست حسابی ببینه یاد بگیره.
جمعه عصر با طاهره چمدون بسته راه افتادیم حدود ساعت ۹ شب رسیدیم خونم. مامانم شام برامون درست کرده بود طاهره داغ کرد و بعد شام مانتو و مقنعه شو اتو زد خیلی با ذوق به چوب لباسی آویزون کرد. یه دوش گرفت و خوابید.
ساعت 6 صبح بیدار شدم طاهره زودتر از من بیدار شده بود و لباس پوشیده بود، تو راه اداره میشد امید و ذوق رو تو چشماش دید، رسیدیم اداره راهنماییش کردم تو دفترم. داداش اینجا کار میکنی؟ چقد دفترت بزرگه!! منم میام اینجا یعنی؟ رفتم تو آبدارخانه چایی گذاشتم. برگشتم پیشش داشت از پنجره فضای سبز رو نگاه میکرد. همکارم محبی با یه نون سنگگ اومد. سلام صبح بخیر همگی، رو کرد به من سجاد چایی به راهه، آره آقا محبی چایی آمادس، به طاهره نگاه کرد گفت خانم مراجعه کننده هستن؟ گفتم خواهرمه آقا محبی خانم مهندس مرمت بنا خونده آوردمش ببینم رئیس میتونه تو سازمان براش کار جور کنه. محبی خیلی تحویل گرفت. به به خانم مهندس خوش اومدین بفرمایین صبحانه. دور میز محبی نشستیم صبحانه خوردن. طاهره خیلی خجالتی و ساکت بود دلش نمیخواست زیاد صحبت کنه محبیم که دید طاهره جوابشو سخت و کوتاه میده ازش بیشتر سوال نپرسید و مشغول صحبت با من شد. طاهره چندتا لقمه کوچک نون و پنیر خورد و تشکر کرد، محبی: ای بابا خانم مهندس زود کنار رفتین بفرمایید سفره بی ریاس ببخشید اگر کم و کسر داره اینجا محدودیت امکانات داریم ایشالا تشریف بیارین خونمون با آقا سجاد مفصل در خدمتتون باشیم. طاهره تشکر کرد: این چه حرفیه ممنون.
صدای درب اتاق رئیس اومد. محبی گفت برو تا تلفنا شروع نشدن ببین چیکار میتونی بکنی. یه چایی ریختم در زدم آقا کرمی… رئیس… رفتم تو چایی گذاشتم رو میزش وایسادم جلو میزش. رئیس یه عرضی داشتم کرمی گفت بزارین برسم با یه لبخندی گفت بگو سجاد بازم مرخصی؟
نه رئیس، راستش خواهرم مرمت بنا خونده آوردمش برای استخدام، عینکشو یه مقدار کشید پایین از بالای عینک بهم نگاه کرد گفت خب کجاست بیارش ببینمش، دم در اتاق ایستادم طاهره خانم تشریف بیار اینجا. طاهره خیلی با استرس در حالی که دستاشو به هم گره کرده بود وارد اتاق شد سلام خوبین؟ طاهره تو همون چهارچوب در ایستاد
کرمی عینکشو داد بالاتر : سلام، پس طاهره خانم شمایین؟ خواهر آقا سجاد ما. طاهره سرشو گرفت بالا: بله
کرمی ادامه داد آقا سجاد گفته شما مرمت خوندین بسیار خب تا حالا کار اجرایی مرمت داشتین؟ طاهره گفت :خیر جناب اما تو دانشگاه یه دوره کارآموزی گذروندیم. پس ما میتونیم شمارو به عنوان کارشناس در کنار خودمون داشته باشیم یه مدت کوتاهی تشریف بیارین تا من کارهای استخدامتون رو انجام بدم. چند سالتونه؟ 22 سال.
رئیس رو به من کرد گفت: البته به همین آسونیا هم نیست بزارین حاج آقا کاشانی رو ببینم باهاش صحبت میکنم.
آقا سجاد سه شنبه یه همایشی هست تو استان فارس، ایشالا ما به اتفاق شما فردا عازم اونجا هستیم. به رئیس گفتم آقا کرمی طاهره تنهاست تازه دیشب از روستامون اومده اگر بشه باهامون بیاد این سفر. غریبه اینجا جایی رو بلد نیست. کرمی سری تکون داد گفت بسیار خب. پس امروز بعد وقت اداری 405 سازمان رو ببر. دوتا کارت از کشوش درآورد گفت این کارت سوخت بنزین بزن، اینم کارت تنخواهه یه تنظیم باد، روغن و فیلترو ایناشو عوض کن. فردا ساعت ۴ صبح بعد نماز بیاین دنبال من بعدم محبی و حاج آقا کاشانی راه بیفتیم.
طاهره خیلی خوشحال بود همین که از اتاق رئیس اومدیم بیرون گوشیشو درآورد با ذوق زنگ زد مامان براش تعریف کرد که قرار استخدام بشه به عنوان کارشناس بعد گوشیو داد به من مامانم کلی قربون صدقم رفت و تشکر کرد ازم خواست خیلی مراقب طاهره باشم مثل چشمام ازش مراقبت کنم که طاهره امانت دست من و…
صبح هنوز هوا تاریک بود با طاهره رفتیم دم خونه کرمی طاهره از ماشین پیاده شد سلام کرد میخواست بره عقب بشینه که رئیس بیاد صندلی جلو. رئیس گفت نه دخترم بشین جلو من یه چرتی این عقب بزنم تا خونه محبی…خونه محبی رسیدیم محبی نشست پشت فرمون نشستم صندلی عقب تا در آخر خونه حاج آقا کاشانی همه پیاده شدیم به استقبال حاج آقا کاشانی مسئول عقیدتی سازمان. حاج آقا صندلی جلو نشست. چون طاهره جسته کوچیکتری داشت بین منو و رئیس نشست…حاج آقا کاشانی گفت ببخشید خواهرم پشتم به شماست من تا حالا شمارو زیارت نکردم شما جدیدا به اداره پیوستین؟ کرمی: حاج آقا ایشون خواهر آقا سجاد هستن مرمت بنا خوندن آقا سجاد پیشنهاد داد که تو اداره کمک دست ما باشن، دیروز تشریف آوردن دفتر، منم گفتم یه چند وقتی کنار مجموعه باشن تا کارشونو ببینیم و بعد اقدام کنیم… حاج آقا کاشانی: بله بعد سفر ایشالا میام اداره تا باهاشون مصاحبه کنم. اما چرا برای این همایش اومدن؟
من گفتم حاج آقا خواهرم تازه اومده از روستامون و شهر رو بلد نیست. خوبیت نداشت خونه تنها بمونه تو شهر غریب از آقای کرمی خواستم که این سفر همراهمون بیاد. آقای کرمی هم لطف کردن.
خیره ایشالا…
هوا داشت روشن میشد طاهره هی خوابش میبرد سرش می افتد کرمی گفت دخترم میخوای دراز بکش سرت رو بذار رو پای برادرت نه خیلی ممنون راحتم، راه زیاده دخترم سخت نگیر به خودت، اذیت میشی، طاهره کفشاشو درآورد سرشو گذاشت رو پام و پاهاشو گذاشت رو پای کرمی.
ای بابا دخترو ببین چیکار کرد آبرومو برد این چه کاری بود آخه. ببخشین آقا کرمی، این چه حرفیه سجاد بزار راحت باشه.
از تکونای طاهره روی پام چشمامو وا کردم موهای طاهره از مقنعش اومده بود بیرون، از گرما عرق کرده بود و موهاش به صورتش چسبیده بودن. یه خورده جاده رو نگاه کردم طاهره یه خورده پاهاشو جمع کرد با همین تکون سرمو برگردوندم دیدم دست کرمی روی رون خواهرمه و با اون یکی دستش انگشتان پای خواهرمو گرفته و داره بیرون رو نگاه میکنه، یه چند ثانیه بعد کرمی دستشو از روی پای خواهرم برداشت و برد سمت دماغش بعد دماغش رو خاروند و دوباره گذاشت رو انگشتای طاهره این دفعه کف دستش رو گذاشت کف پای طاهره گذاشت و انگشتای دستشو کرد لای انگشتان پای طاهره و بعد چند وقت دوباره برد سمت صورتش. طاهره یه تکونی خورد چرخید خودشو صاف کرد پاهاشو گذاشت رو شیشه، کرمی منو نگاه کرد و لبخند زد گفت بزار راحت باشه…کرمی صورتشو نزدیک پای طاهره میکرد چند باریم موفق شد صورتشو به پاهای خواهرم برسونه من تمام حواسم به پاها بود ولی یه چیزی اون پایین تکون خورد دست کرمی رو نمیدیدم ولی بازوش یه تکونایی میخورد طاهره خواب خواب بود مقنعش از سرش در اومده بود رفتارهای کرمی عجیب شده بود. این وضعیت منو عصبی کرده بود. طاهره طاهره بیدار شو بسه دیگه، آقا کرمی اذیت میشه، کرمی: نه ولش کن بزار بخواب من راحتم، طاهره بیدار شد… یه نگاه به کرمی کرد، دید پاهاش به شیشن و از هم بازن، خجالت کشید پاهاشو جمع کرد. سرشو از روی پام بلند کرد رو آرنجش تکیه کرد بعد از کلی تقلا بالاخره نشست. ازین همه تکون و جلو عقب شدن صندلی، حاج آقا کاشانی برگشت عقب رو نگاه کرد گفت اگر جاتون تنگه صندلی رو بکشم جلو آقای کرمی، نه حاج آقا راحت باشین. طاهره داشت مقنعشو درست میکرد. کاشانی یه نگاه چپی بهم کرد و برگشت. تو مسیر یه مجتمع رفاهی وایسادیم تا هم بنزین بزنیم و هم یه نفسی بگیریم. ما پیاده شدیم محبی رفت تو جایگاه به اتفاق حاج آقا و کرمی رفتیم یه خرید مختصری کردیم و چایی خریدیم. تا آب جوش بریزیم محبیم اومد.
طاهره رفت تو ماشین نشست و ما بیرون صحبت می کردیم. محبی گفت سجاد من خواب خوابم تو بشین پشت فرمون. بعدش دوباره جا به جا میکنیم. این دفعه طاهره پشت من نشست و کرمی وسط. تو راه همش از آینه نگاهم به کرمی بود که زیر چشمی به طرف طاهره نگاه میکرد. یه دو سه ساعتی رانندگی کردم حاج آقا کاشانی یهو گفت وایسا همین مجتمع رفاهی اذان گفتن هم نماز بخونیم هم ناهار بخوریم. به محض اینکه پارک کردم طاهره پیاده شد. ماشین رو خاموش کردم و پیاده شدم طاهره خیلی عصبی بود و گونه هاش گل انداخته بودن. کرمی پیاده شد یه چند قدمی لنگ زد بعد کمر بندش رو باز کرد پیرهنشو مرتب کرد داد داخل شلوار و کمربندش رو سفت بست. طاهره اومد کنارم دست به سینه کنار من ایستاد و به کرمی چشم غره رفت. دلم هزار راه رفت از طاهره پرسیدم چیزی شده؟ گفت نه خسته شدم. یه خورده خیالم راحت شد. دوباره راه افتادیم این دفعه محبی نشست حدود ساعتای 5 بود یه دفعه دیگه توقف داشتیم و این دفعه حاج آقا کاشانی نشست پشت فرمون…چشام رفت رو هم وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود محبی صندلی جلو خواب بود پاهای طاهره روی پاهام بود و سرش روی پای کرمی…مغزم از عصبانیت تیر کشید… عجب غلطی کردم با خودم آوردمش این چرا اینجوری میکنه…با خودم گفتم همین یه دفعه دیگه… حس خوبی نداشتم، هزارتا فکر تو سرم میگذشت، سر طاهره رو پاهای کرمی بود. فکر اینکه کیر کرمی بغل سر خواهرمه اذیتم میکرد. صبح یادم میومد که دستش رو پای طاهره بود و اون یکی دستش که نمی دیدم رفته بود رو مخم، الانم که اینقدر تاریکه هیچ جا رو نمیبینم. الان داره چه گهی میخوره کرمی بی ناموس. با اینکه صدای باد تو کابین زیاد بود اما صداهای محو دیگم میشنیدم…تو اون تاریکی انگار کرمی دستش رو شونه طاهره بود…سر کرمی رو به عقب بود و سرشو تکیه داده بود عقب و خوابیده بود ولی این تکونا و این صداها چی بودن… تا اینکه نزدیک پلیس راه شدیم و اون تیکه از جاده نور داشت محیط کابین روشن شد… مو به تنم سیخ شد. از قسمت فاق شلوار کرمی یه چیزی بیرون بود و قسمتیش تو دهن طاهره بود…و خیلی آروم جلو عقب میشد، چشمای طاهره کاملا باز بودن و تنش مثل چوب خشک شده بود و تکون نمیخورد. ادامه اون دستی که رو شونش بود روی سینه های خواهرم بودن…باید چیکار میکردم تف سربالا بود… حاج آقا کاشانی و محبی هم بودن آبروم بیشتر می رفت…دیگه تو اداره نمیتونستم سرمو بالا بگیرم…پاهای طاهره روی پام جا به جا شد پاهای سفید با لاک سفید…درست گذاشتشون روی کیرم…کیرم با تکون های ریز پاهاش بیدار شد چشام به پاهاش بود. مطمئنم طاهره داشت بزرگ شدن کیرمو زیر پاهاش احساس میکرد… دوباره نگاه کردم به طاهره هنوز کیر کرمی تو دهن خواهرم بود. پشت سرش شیکم کرمی نمیذاشت حتی سرشو بکشه عقب و کرمی با تکون دادن خودش کیرشو تو دهن خواهرم جلو عقب میکرد…رئیس یهو بی حرکت شد و همچنان طاهره تکون نمیخورد. چند دقیقه ای تو همون حالت بودن. کیر کرمی یواش یواش داشت از دهنش میومد بیرون و کوچیک میشد در نهایت با دستش ادامه کیرشو کشید بیرون و کلاهک کیرش معلوم شد طاهره دهنشو بست ، کرمی از پایین کیرش گرفت کشید بالا و سر کیرشو میزد به صورت خواهرم…کرمی یهو سرشو برگردوند و چشم تو چشم شدیم…رییس در حالی که کیرش دستش بود و کیرش روی صورت طاهره بود داشت تو چشمام نگاه میکرد…دوباره کابین غرق در تاریکی شد. طاهره نشست صدای بسته شدن زیپ شلوار رو شنیدم. طاهره یه بطری آب برداشت با دستمال دور دهنشو پاک کرد و از آب خورد… با روشن شدن نور صفحه گوشیش خیسی اشک رو روی صورتش دیدم. رسیدیم شیراز.
محل اقامتمون یه حسینیه کوچیک با یه حموم دستشویی نسبتا بزرگ که مشترک بود و یه آبدارخونه کوچیک، صدای هواکش دستشویی خیلی بلند بود و قِرقِر صدا میکرد …وسایلمون رو گذاشتیم و رفتیم واسه شام تو کل این مدت طاهره اصلا به کرمی نگاه نمیکرد. اما کرمی به من از حوزه قدرت و تحقیر نگاه میکرد…دلم واسه طاهره کباب بود یه روز نمیشد مامانم گفته بود مراقب این امانت باش…داشتم نگاش میکردم حیف خواهرم…ولی من جرات حرف زدن نداشتم…حاج آقا و محبی مارو رسوندن حسینیه و خودشون رفتن. کرمی از ساکش حوله برداشت و رفت حموم…طاهره به شدت تو خودش بود نمیدونستم اصلا چه کاری از دستم بر میاد…در حموم باز شد… کرمی دور کمرش حوله پیچیده بود و یه حوله رو شونش انداخته بود رفت طرف طاهره ساکش کناره طاهره بود. کفتری نشست و تو کیفش دنبال یه چیزی میگشت… ایستاد و یه نگاهی به طرف من انداخت. حولشو دقیقا رو به طاهره باز کرد و شرت پاش کرد و دوباره حولشو دورش پیچید. طاهره سرشو انداخت پایین. به طرف من نگاه کرد که ببینه من متوجه این کار کرمی شدم یا نه. منم سریع سرمو کردم تو گوشیم. طاهره از جاش بلند شد رفت تو آبدارخونه تا از کرمی دور شه. یاالله صدای حاج آقا کاشانی بود با محبی وارد حسینیه شدن…کرمی دستپاچه شروع کرد لباس پوشیدن یه زیرپوش آستین دار سفید با پیژامه چهارخانه، حاج آقا یه نگاهی به اطراف انداخت دید کرمی داره لباس میپوشه یه نگاهی به من انداخت، دنبال طاهره میگشت دید تو آبدارخونس، گفت طاهره خانم بی زحمت یه چایی میزارین خستگی راه از تنمون بره بیرون. خریدهایی که کرده بود گذاشت رو کابینت. گفت چاییم داخلشون هست طاهره خانم. خواهرم سرشو تکون داد چشم حاج آقا. کتری برقی رو آب کرد…
تو زمانی که طاهره تو آبدارخونه بود اونام لباس راحتی پوشیدن. دور هم نشسته بودیم حاج آقا در مورد برنامه فردا صحبت میکرد، کرمی همش به من خیره میشد…کاشانی گفت راستی یه خونه قدیمی تو بازارچه سنتی شهرمون هست قراره بازسازی شه و با کمک شهرداری تبدیل به یه محیط فرهنگیش کنیم. طاهره چایی آورد یه لحظه سکوت شد…اول به حاج آقا تعارف کرد مقداری خم شد تا حاج آقا چایی برداره… کرمی شروع کرد هیزی کردن و باسن خواهرمو نگاه میکرد حاج آقا این صحنه رو دید بهم گفت سجاد سینی چایی رو از خواهرت بگیر آقا جان. از طاهره گرفتم گذاشتم وسط و جلوی هرکی یه لیوان چایی گذاشتم…کرمی به حاجآقا گفت ما دیگه الان خواهر آقا سجاد رو کنارمون داریم تو بحث مرمت و بازسازی کمکمون میکنن. طاهره اخماشو تو هم کرد و سرشو انداخت پایین. دیر وقت بود جا انداختیم که بخوابیم چراغای حسینیه رو خاموش کردیم و رفتیم تو جا…دو ساعتی گذشت سرم تو گوشیم بود…طاهره کنارم نشست داداش الان همه خوابن تاریکم هست برم حموم، فردا جلو اینا نمیتونم برم. باشه برو منم دارم میخوابم دیگه… از تو ساکش وسایل برداشت رفت تو حموم. 10 دقیقه ای گذشته بود. حاج آقا بیدار شد. تو جاش نشست و بعد مکثی بلند شد رفت طرف حمام با خودم گفتم در قفل میبینه باز نمیشه برمیگرده…درو باز کرد تا ته حموم دستشویی معلوم شد…با باز کردن در صدای هواکش تو اتاق بیشتر شد اما صدای آب نمیومد. طاهره لخت رو به روی دوش ایستاده بود. موهاش کفی بود،چشماش بسته بودن و داشت موهاشو میشست. آب بسته بود…معلوم بود صدای هواکش نذاشته بود خواهرم صدای باز شدن درب رو بشنوه.
سرمو اوردم بالا و یه کم مایل شدم تا بتونم دید بهتری داشته باشم… طاهره دوتا دستاش رو سرش بودن سینه هاش به بالا کشیده شده بودن…نوک سینه های نسکافه ایه کوچیکی داشت، بالا و پایین رفتن دستاش باعث لرزیدن سینه هاش میشد…بدن کروی طاهره واقعا بی نقص به نظر میرسید…یه خط از وسط سینه هاش شروع شده بود و تا نافش اومد بود باسن گرد و خیسش تو نور بازتاب داشت… رون های پر، خطی که کنار ساق پاش ایجاد شده بود و مچ پای باریکش…زیر شکمش خیلی کم مو داشت و بین پاهاش لابیاش بیرونتر از کصش بود…حاج آقا وارد دستشویی شد و کنار ایستاد و مدت زیادی بدن خواهرمو نگاه میکرد…طاهره صابونی که باهاش موهاشو میشست از دستش افتاد و با همون چشمای بسته خم شد تا صابون رو پیدا کنه… قلبم تند تند میزد و دیدن بدن سفید طاهره جلوی حاج آقا هم منو عصبی میکرد هم کیرم سیخ شده بود… آخه چرا باید این اتفاق بیوفته… .با خم شدنش کس تپل خواهرم رو میتونستم به وضوح ببینم…کصش بین لپای کون سفیدش فاصله ایجاد کرده بود…کص نسکافه ایش هرچی به طرف سوراخ کونش میرفت تیره تر میشد…درب حموم آروم آروم درحال بسته شدن بود…دستپاچه به محبی و کرمی نگاه کردم خواب بودن، چهار دست و پا رفتم نزدیک درب حموم تا داخل رو ببینم. حاج آقا بی اراده آروم آروم نزدیک خواهرم میشد. طاهره بیخیال پیدا کردن صابون شد و ایستاد. به محض ایستادنش حاج آقا از پشت محکم به طاهره چسبید و سینه هاشو گرفت تو دستش طاهره یه تکون محکم خورد انگار که برق گرفتش…قد حاج آقا از طاهره کوتاه تر بود و حتی پیشونیش به گردن خواهرم هم نمیرسید. دستای بزرگ و تیره حاج آقا کاشانی و انگشتان کوتاه و کلفتش سینه های ظریف خواهرم رو محکم گرفته بودن.طاهره دستاشو گذاشته بود رو دستای حاج آقا و سعی میکرد دستاشو از رو سینه هاش بندازه کنار. خواهرم که صورتش کفی بود و فکر میکرد کرمی اومده سراغش گفت کرمی کثافت ولم میکنی یا جیغ بزنم داداشمو حاج آقا بیان حقتو بزارن کف دستت…اینقدر ترسیده بود بدنش و صداش میلرزید. حاج آقا همینطوری که به طاهره چسبیده بود به سمت دیوار هدایتش کرد…طاهره مقاومت کرد لیز خورد و برای اینکه صورتش به دیوار نخوره دستاشو از رو دستای حاج آقا برداشت و رو دیوار گذاشت.حاج آقا با یه دست با عجله کش شلوارشو گرفت و کشید پایین… پیشونیشو به کمر طاهره فشار میداد… یه طرف شلوارش اومد پایین،،دستشو عوض کرد. همین که کش پیژامه سفیدش از باسنش اومد پایین تر ول شد و کامل از پاش افتاد.
پهلو های افتاده…قسمتی از شکمش که از پایین زیرپوش معلوم بود و کون سیاه پشمالوش…بدن چرک و سیاهش رو چسبونده بود به بدن سفید و زیبای خواهرم… کیرشو ندیدم ولی معلوم بود کیرشو بین رونای طاهره جلو عقب میکنه… با یه دستش سینه خواهرمو گرفته بود اون یکی دستشو برد وسط پای خواهرم و محکم تلمبه میزد صدای برخورد بدن کاشانی به بدن طاهره تو حموم می پیچید…طاهره دستاش روی دیوار بود و سعی میکرد صدایی ازش بلند نشه تا بقیه و احتمالا داداش بیدار نشن که تو این وضعیت ببیننش…دیدن بدن کیری و سیاه حاج آقا و ناخونای کج و کوله و زردش وقتی روی بدن با طراوت طاهره کشیده میشدن خیلی ناعادلانه بود…حاج آقا خواهرمو رها کرد و اومد عقب…طاهره با عصبانیت برگشت و دید کرمی نیست و حاج آقاست که جلوش وایساده شکه شد. دیدن این صحنه ها منو حشری کرده بود و ترجیح میدادم حداقل به جای این آخوند کَریه من جلوی خواهرم وایساده باشم. بغض کرد و صورت معصومش درهم رفتش…حالا دیگه فقط با کرمی طرف نبود و حاج آقام بهش اضافه شده بود و اینکه اسم کرمی رو آورده بود حاج آقام فهمیده بود که با کرمی هم یه کارایی کردن. به طاهره گفت باکره ای؟ طاهره سرشو به نشانه تایید تکون داد… پس بشین جلوم. طاهره هم نشست رو دو زانوش… موهای خیس و به هم ریخته طاهره…قسمتهایی از سینش و پهلوها سرخ شده بودن…بالاخره با جدا شدنش از طاهره کیرش رو دیدم…کیرش خیلی کلفت و سیاه بود اما کوتاه. کلاهکش کیرش به شکل نامتوازنی بزرگتر از بقیه بود و رنگش به قرمزی میزد…زیر شیکمش پر از موهای بلند بود… .کیرشو گرفت دستش و گفت بخورش…
طاهره با دیدن کیرش حتی رغبت نمیکرد بهش دست بزنه…زودباش الان بقیه بیدار میشن…کیرشو نزدیک صورت طاهره کرد… طاهره سرشو نزدیک کیرش میکرد و دوباره پشیمون میشد میومد عقب ولی باید تمومش میکرد تا از دستش خلاص شه…شیکم حاج آقا جلو تر کیرش بود و این کار طاهره رو سخت تر میکرد…خواهرم لباشو چسبوند به سر کیر حاج آقا کاشانی… مقداری لباشو باز تر کرد و دوباره انجامش داد… برای اینکه بتونه همشو بکنه تو دهنش تا جایی که میتونست دهنشو باز کرد ولی بازم براش مشکل بود حاج آقا پشت سر طاهره رو گرفت و کشید سمت خودش… و شروع کرد سرشو جلو عقب کردن صورت طاهره به شیکم حاج آقا برخورد میکرد…معلوم بود حال طاهره به هم خورده و میخواد بالا بیاره…طاهره رو کشید سمت خودش و چند ثانیه نگه داشت نفس خواهرم بند اومده صورتش قرمز شد… و ولش کرد طاهره بغضش ترکید. بدنش موقع گریه کردن میلرزید…حاج آقا بی توجیه کیرشو مالید به لباش، طاهره به کیر چرک و پشمالوش نگاه کرد…تف کرد کف حموم. با دستش از دهنش مو درآورد و دوباره تف کرد…حاج آقا گفت بخورش دیگه آبمو بیار تا برم…طاهره گفت نمیتونم حالمو بهم میزنه…طاهره سرشو گذاشت زمین و کونشو داد بالا، گفت بزار لای پام آبتو بیار…حاج آقا گفت زانوهام درد میگیره اینجوری…طاهره نشست یه نگاه به اینور اونور کرد بلند شد دستاشو گذاشت رو تانک توالت فرنگی و خم شد… حاج آقا وایساد پشتش کیرشو گذاشت لای پای خواهرم… یه دستش رو پهلوی طاهره بود و با دست دیگش با کس طاهره بازی میکرد…طاهره پاهاشو به هم فشار میداد تا کار کاشانی زودتر تموم شه…ولی چون کوتاه بود به سختی لای پای طاهره قرار میگرفت…طاهره خسته شده بود…عصبی شد وایساد گفت بسه دیگه…!!!
کاشانی گفت خوب بخورش برام…طاهره یه نگاه به کیرش کرد قیافشو کج و کوله کرد…از تقلا طاهره خبری نبود و نه تنها همکاری میکرد دنباله این بود تا آبشو بیاره تا غائله ختم شه… با نا امیدی به حاج آقا گفت دراز بکش…حاج آقا دراز کشید شکم کیریش پهن شد…کیر کوچیکش سیخ مونده بود…طاهره با دست کیرشو خوابودند و نشست رو کیرش و کصشو رو کیر حاج آقا میمالید و خودشو جلو عقب میکرد
حاج آقا دستش روی کون خواهرم بود و طاهره با سرعت خودشو جلو عقب میکرد…
طاهره از خستگی خم شده بود و سینه هاش رو صورت حاج آقا بودن… حاج آقا پاهاشو سفت کرد انگشتاش از هم باز شدن و طاهره رو سفت به خودش چسبوند…
طاهره خودشو ازش جدا کرد از روش بلند شد نشست کنارش زیر ناف طاهر برق میزد دستشو کشید روش کسش و آورد بالا دستشو بازو بسته کرد کش میومد…همینطور که کاشانی ولو بود ریشاشو گرفت تو دستش کشید گفت حالا گمشو بیرون…از پشتم صدا اومد رنگم پرید…محبی بود در دستشویی پیش کردم و سریع از جام بلند شدم…محبی با چشمای نیمه بسته اومد طرفم چرا اینجا وایسادی… تو صف دستشویی… رفت تو آبدارخونه آب خورد…شرایط تخمی بود…هر آن ممکن بود حاج آقا بیاد بیرون منو ببینه…محبی رفت تو جاش سرگرم گوشیش شد…در دستشویی باز شد حاج آقا اومد بیرون…من رفتم تو آبدارخونه…حاج آقا درو بست دید محبی بیداره… تو آبدارخانه سَرَک کشید منو دید… رفت کنار محبی تو جاش دراز کشید…منم به روی خودم نیاوردم اومدم تو جام پتو رو کشیدم رو خودم…دل تو دلم نبود حداقل جلوی محبی تابلو نشه…چند دقیقه گذشت نور گوشی محبی خاموش شده بود. دوباره درب حمام باز شد و طاهر با حوله دورش اومد بیرون و رفت طرف ساکش لباس هایی که آماده کرده بود برداشت و رفت تو آبدارخونه…اومد کنارم خوابید…چشماشو بست…به پهلو شدم تو صورت معصومش نگاه کردم…محبی نشست و با تعجب به حاج آقا نگاه کرد و بعد به طرف ما… ازین که حاج آقا از دستشویی اومد بیرون و بعد تایمی خواهرم و منی که اونجا وایساده بودم متعجب بود…
صبح قبل از همایش محبی و کرمی یه گوشه باهم پچ پچ میکردن و منو خواهرمو نگاه میکردن…منو طاهره رفتیم داخل سالن طاهره نشست گفت داداش من یادم رفت بی زحمت یه آب معدنی از میز ورودی برام میاری… رفتم طرف درب ورودی سایه کرمی و محبی پشت بنر معلوم بود. حاج آقا رو خفت کرده بودن…رفتم پشت بنر فال گوش وایسادم… کرمی: حاج آقا محبی میگه دیشب شما از حموم اومدی بیرون، بعدش خواهر سجاد اومده بیرون…تازه سجادم دم در وایساده بوده خبریه؟
حاج آقا با تعجب پرسید یعنی شما میگید منو طاهره خانم هم زمان تو دستشویی بودیم سجادم مثل سیب زمینی جلوی در وایساده بوده؟ نه آقا حرفتو مزه مزه کن… حتی اگر تو خوابم دیدی نباید بیانش کنی بی خدا…محبی گفت نه آقا خواب چیه خودم میدیدم…کرمی شروع به تهدید کردن حاج آقا کرد…حاج آقا از کوره در رفت گفت فک نکن من نمیدونم خودت باهاش رابطه داشتی…همون موقع که رفتم تو اول اسم تو رو آورد گفت کرمی کثافت ولم کن…کرمی ساکت شد… محبی گفت عجب حروم زاده هایی هستین…حاج آقا: حالا واقعا سجاد جلو در بود؟ …محبی: آره ازش پرسیدم اینجا چیکار میکنی گفت تو صفم… لای درم باز بود.
کرمی که وا داده بود…گفت آخه اون موقع که من داشتم با خواهرش تو ماشین یه کارایی میکردم باهاش چشم تو چشم شدم الانم بعید نیست جلو در وایساده بوده…حالا دیگه هر سه تاشون طاهره رو به چشم جنده نگاه میکردن و از این که منم ازین اتفاقات باخبرم اطلاع داشتن.
محبی گفت دهنتون سرویس فقط مال ما خار داره دیگه…
حاج آقا گفت اگه سجاد ازمون فیلم گرفته باشه چی؟ یه نفر اومد گفت آقا همایش شروع شده لطفا بفرمایید داخل… آب برداشتم و رفتم کنار طاهره نشستم…اونام اومدن… تو فکرم این بود بعد مراسم دست طاهره رو بگیرم بریم ترمینال برگردیم. مراسم تموم شد…
سه تاشون منو طاهره رو یه جوری نگاه میکردن. طاهره رو با چشم میخوردن…
تو این مدت هر وقت طاهره رو نگاه میکردم دیشب رو یادم میومد… جلوم راه میرفت بدن لختش رو تصور میکردم و باهام صحبت میکرد حشری میشدم.رسیدیم حسینیه…اون سه تا داشتن یه چیزی به هم میگفتن نمیدونم چی تو سرشون بود…فضا سنگین بود طاهره رفت تو آبدارخونه پشت سرش محبی رفت محبی یه چیزایی به طاهره میگفت… طاهره با اضطراب جواب داد داداشم اینجاس تورو خدا میفهمه…داشت التماس محبی میکرد… محبی دست خواهرمو گرفت آورد بیرون، من ازاین حرکت گیج شده بودم…محبی گفت بیا اینم داداشت، داداشت میفهمه؟؟! داداش بی غیرتت…حاج آقا با موبایلش شروع کرد فیلم گرفتن…طاهره نمیدونست من از اتفاقا خبر دارم لپاش گل افتاده بود تو چشمام نگاه نمیکرد، گریش گرفته بود و فکر میکرد اونا میخوان لوش بدن…نه آقا محبی غلط کردم هرکاری بگی میکنم به داداشم نگو…محبی مقنعشو از سرش کشید و درآورد موهای طاهره به هم ریخته معلوم شد…دست انداخت دکمه های مانتوش باز کرد…طاهره هم گیج بود ولم کن چیکار میکنی…مانتوشو درآورد… تیشرتشو داد بالا سوتینشو از پشت وا کرد… تیشرت تنش بود نمیتونست سوتینشو دراره دستشو انداخت زیر سوتینشو و سینشو کشید بیرون…نگاه کن آقا سجاد…تیشرتشو در اورد و بعد سوتینشو…پشت خواهرم ایستاده بود دوتا سینه هاشو گرفت دستش و تو چشمام نگاه کرد…طاهره سرشو گرفته بود یه طرفه دیگه تا باهام چشم تو چشم نشه…محبی زانو زد جلوی خواهرم دکمه شلوارشو باز کرد از پاش درآورد…صورتش جلوی کص طاهره بود یه ماچ از زیر شیکمش کرد بلند شد و سینشو خورد… حاج آقا کاشانی گفت حالا زوده صبر کن نوبتت میرسه…محبی ولش کرد… خواهرم با دست راستش بازوی چپ رو گرفت و زمین رو نگاه میکرد. سینه هاش به هم فشرده شده بودن…از نزدیک دیدن بدن خوشگلش، پستش دون دون شده بود و اینکه توسط محبی جلوی بقیه دستمالی میشد حشریم کرده بود دلم میخواست به بدنش دست بزنم…نوک سینه هاش سفت شده بودن. محبی لباس خودشو دراورد…کرمیم کیرش تو دستش بود…محبی وایساد کنار خواهرم کیر راستش تکون میخورد بهش گفت بشین جنده خانم. طاهره با چشمای اشکی نشست محبی از پشت کشیدش. طاهره رو آرنجش فورد اومد و به اونا تکیه کرد… محبی زانو زده بود و کیرش کنار صورت خواهرم بود. کرمی اضافه شد…کنار طاهره نشست زانوش خورد تو پهلوی طاهره درد شدیدی کشید…دستشو گذاشت رو زانوهای خواهرم و پاشو از هم باز کرد…دو دستی چوچولای بزرگ و پرچینشو از هم باز کرد… شق درد شده بودم…محبی سرمو گرفت و برد نزدیک کصش… داد زد خوب نیگاش کن سجاد…سوراخ کصش اندازه یه نخود باز بود…جفتمون رو ول کردن…محبی زد پس گردنم گفت بلند شو…وقتی بلند شدم کرمی گفت نگاش کن شلوارش باد کرده برای خواهرش…به طاهره گفت ببین زیرش چی مخفی کرده اینقدر باد کرده…طاهره عکس العملی نشون نداد… داد زد بهت میگم درش بیار…طاهره اومد جلو دکمه شلوارمو به سختی وا کرد کشید پایین. شرتم خیس شده بود… کرمی: زود باش دیگه… شرتمو کشید پایین و کیرم افتاد جلوی صورتش کیرم نبض میزد…محبی: وای داداشت چقدر دوست داره…مزش نمیکنی؟
طاهره لباشو رو کیرم گذاشت برای اولین بار تو چشمام نگاه کرد و کیرمو کرد تو دهنش و شروع کرد ساک زدن… حاج آقا به محبی گفت برو اونور تو اینجای فیلم نباشی…طاقتم تموم شد خوابوندمش رو زمین پاهاشو گذاشتم رو شونه هام…شیکمش چندتا چین خورده بود و نافش معلوم نبود… دستمو گذاشتم کنارش روش خیمه زدم…نمیتونستم خودمو کنترل کنم بوی بدنش داغم کرد…تو صورتش خیره شدم…ابرو های گرد و دخترونش. موهای به هم ریختش…چشمای نگران و درشتش مژه هاش خیس بودن و به هم چسبیده بودن و لب صورتی، تند تند چشماش تکون میخوردن و منو نگاه میکردن پر از التماس. احساس گناه داشتم ولی لذت داشتنش قویتر. دستمو بردم سر کیرمو فشار دادم تو… صورت خوشگلش برافروخته شد…و دستاش روی کمرم بود شروع کرد چنگ گرفتن و هرچی بیشتر فرو میکردم محکم تر چنگ می گرفت…برای اولین بار صدای نالشو شنیدم… آی آی… آه… دیوونه شدم و شروع کردم محکم جلو عقب کردن از شدت ضربه هام صدای نالش تکه تکه میشد…دلم میخواست موقع کردنش بدنشو ببینم از روش بلند شدم مچ پاهاشو گرفتم…با هر ضربه سینه هاش تکون میخوردن و شیکمش می لرزید…دو زانو نشستم بلندش کردم رو کیرم نشوندمش…و بالا پایینش میکردم پیشونیمو گذاشتم رو پیشونیش…نفسشو رو صورتم حس میکردم لبشو خوردم صورتشو ازم جدا کرد، تو چشام زل زد گفت سجاد… به اوج رسیدم خودمو خالی کردم تو خواهرم…سرمو گذاشتم رو شونه هاش و بغلش کردم… جفتمون نفس نفس میزدیم…چشم تو چشم کرمی شدم کیرشو میمالید… کرمی دست طاهره رو گرفت و از آغوشم دزدیدش…پاهاشو از هم جدا کرد کسش خونی بود با دست کسش از هم باز کرد…گفت حالا نگاه کن دسته گلتو آقا دوماد…کسش به اندازه یه سکه باز مونده بود و تکون میخورد. آبم از کسش سرازیر شده بود بیرون…قلبم تند تند میزد احساس میکردم طاهره رو بیشتر از همیشه دوسش دارم…حاج آقا فیلمبرداری رو قطع کرد… گفت دیگه از شکایت و شکایت کشیم خبری نیست…
یه دستی از کنار اومد و طاهره رو از رو به روم برد و این تازه شروع ماجرا بود…
خدارو شکر. میریم میایم، تو سازمان مشغولم. بابام گفت تو که پات سفت شده اونجا بیا خواهرتم ببر اونجا مشغول کن مرمت بنا خونده. بهترین جا براش همون میراث فرهنگی استان. تازه درسشم تموم شده آمادس واسه کار. تو روستا باید بشینه ور دل ما به هیچ جا نمیرسه.
مامانم گفت اینجوری خیالمونم راحته هم تو محل کار پیش داداششه هم میاد خونه تو. خواهرم از شنیدن این موضوع خیلی خوشحال شد. بابا آخه سنی نداره طاهره همش 22 سالشه، زود نیست واسش کار کردن؟ اینجا کمک حالتون بالاخره.
بابام ازین حرفم خیلی ناراحت شد سرشو تکون داد گفت ما از پس خودمون بر میایم طاهره که نباید به پای ما بسوزه بالاخره که یه روز ازدواج میکنه میره باید زندگی خودشو درست کنه.
بیا اصلا شنبه که میری طاهره رو با خودت ببر یه هفته پیشت باشه یه حال و هوایی عوض میکنه، ببین میتونی کاری براش بکنی اگر شد که میمونه پیشت نشد برمیگرده. باشه حالا ببینیم چی میشه خدا بزرگه. قبل خواب جلو تلویزیون به بابام گفتم طاهره خیلی ساکت و خجالتی به درد کارای اداری نمیخوره آخه، اصلا نمیتونه تو محیط کاری از خودش دفاع کنه. بابام گفت ماله اینه که همش تو خونه کنار ماس، آدم نمیبینه که معاشرت یاد بگیره. گفتم دانشگاه رفته تا حالا باید یاد میگرفت. بابام گفت دانشگاشم که درست حسابی نبوده یه دانشگاه کوچیک حاشیه میرفته، ببرش یه چنتا آدم های درست حسابی ببینه یاد بگیره.
جمعه عصر با طاهره چمدون بسته راه افتادیم حدود ساعت ۹ شب رسیدیم خونم. مامانم شام برامون درست کرده بود طاهره داغ کرد و بعد شام مانتو و مقنعه شو اتو زد خیلی با ذوق به چوب لباسی آویزون کرد. یه دوش گرفت و خوابید.
ساعت 6 صبح بیدار شدم طاهره زودتر از من بیدار شده بود و لباس پوشیده بود، تو راه اداره میشد امید و ذوق رو تو چشماش دید، رسیدیم اداره راهنماییش کردم تو دفترم. داداش اینجا کار میکنی؟ چقد دفترت بزرگه!! منم میام اینجا یعنی؟ رفتم تو آبدارخانه چایی گذاشتم. برگشتم پیشش داشت از پنجره فضای سبز رو نگاه میکرد. همکارم محبی با یه نون سنگگ اومد. سلام صبح بخیر همگی، رو کرد به من سجاد چایی به راهه، آره آقا محبی چایی آمادس، به طاهره نگاه کرد گفت خانم مراجعه کننده هستن؟ گفتم خواهرمه آقا محبی خانم مهندس مرمت بنا خونده آوردمش ببینم رئیس میتونه تو سازمان براش کار جور کنه. محبی خیلی تحویل گرفت. به به خانم مهندس خوش اومدین بفرمایین صبحانه. دور میز محبی نشستیم صبحانه خوردن. طاهره خیلی خجالتی و ساکت بود دلش نمیخواست زیاد صحبت کنه محبیم که دید طاهره جوابشو سخت و کوتاه میده ازش بیشتر سوال نپرسید و مشغول صحبت با من شد. طاهره چندتا لقمه کوچک نون و پنیر خورد و تشکر کرد، محبی: ای بابا خانم مهندس زود کنار رفتین بفرمایید سفره بی ریاس ببخشید اگر کم و کسر داره اینجا محدودیت امکانات داریم ایشالا تشریف بیارین خونمون با آقا سجاد مفصل در خدمتتون باشیم. طاهره تشکر کرد: این چه حرفیه ممنون.
صدای درب اتاق رئیس اومد. محبی گفت برو تا تلفنا شروع نشدن ببین چیکار میتونی بکنی. یه چایی ریختم در زدم آقا کرمی… رئیس… رفتم تو چایی گذاشتم رو میزش وایسادم جلو میزش. رئیس یه عرضی داشتم کرمی گفت بزارین برسم با یه لبخندی گفت بگو سجاد بازم مرخصی؟
نه رئیس، راستش خواهرم مرمت بنا خونده آوردمش برای استخدام، عینکشو یه مقدار کشید پایین از بالای عینک بهم نگاه کرد گفت خب کجاست بیارش ببینمش، دم در اتاق ایستادم طاهره خانم تشریف بیار اینجا. طاهره خیلی با استرس در حالی که دستاشو به هم گره کرده بود وارد اتاق شد سلام خوبین؟ طاهره تو همون چهارچوب در ایستاد
کرمی عینکشو داد بالاتر : سلام، پس طاهره خانم شمایین؟ خواهر آقا سجاد ما. طاهره سرشو گرفت بالا: بله
کرمی ادامه داد آقا سجاد گفته شما مرمت خوندین بسیار خب تا حالا کار اجرایی مرمت داشتین؟ طاهره گفت :خیر جناب اما تو دانشگاه یه دوره کارآموزی گذروندیم. پس ما میتونیم شمارو به عنوان کارشناس در کنار خودمون داشته باشیم یه مدت کوتاهی تشریف بیارین تا من کارهای استخدامتون رو انجام بدم. چند سالتونه؟ 22 سال.
رئیس رو به من کرد گفت: البته به همین آسونیا هم نیست بزارین حاج آقا کاشانی رو ببینم باهاش صحبت میکنم.
آقا سجاد سه شنبه یه همایشی هست تو استان فارس، ایشالا ما به اتفاق شما فردا عازم اونجا هستیم. به رئیس گفتم آقا کرمی طاهره تنهاست تازه دیشب از روستامون اومده اگر بشه باهامون بیاد این سفر. غریبه اینجا جایی رو بلد نیست. کرمی سری تکون داد گفت بسیار خب. پس امروز بعد وقت اداری 405 سازمان رو ببر. دوتا کارت از کشوش درآورد گفت این کارت سوخت بنزین بزن، اینم کارت تنخواهه یه تنظیم باد، روغن و فیلترو ایناشو عوض کن. فردا ساعت ۴ صبح بعد نماز بیاین دنبال من بعدم محبی و حاج آقا کاشانی راه بیفتیم.
طاهره خیلی خوشحال بود همین که از اتاق رئیس اومدیم بیرون گوشیشو درآورد با ذوق زنگ زد مامان براش تعریف کرد که قرار استخدام بشه به عنوان کارشناس بعد گوشیو داد به من مامانم کلی قربون صدقم رفت و تشکر کرد ازم خواست خیلی مراقب طاهره باشم مثل چشمام ازش مراقبت کنم که طاهره امانت دست من و…
صبح هنوز هوا تاریک بود با طاهره رفتیم دم خونه کرمی طاهره از ماشین پیاده شد سلام کرد میخواست بره عقب بشینه که رئیس بیاد صندلی جلو. رئیس گفت نه دخترم بشین جلو من یه چرتی این عقب بزنم تا خونه محبی…خونه محبی رسیدیم محبی نشست پشت فرمون نشستم صندلی عقب تا در آخر خونه حاج آقا کاشانی همه پیاده شدیم به استقبال حاج آقا کاشانی مسئول عقیدتی سازمان. حاج آقا صندلی جلو نشست. چون طاهره جسته کوچیکتری داشت بین منو و رئیس نشست…حاج آقا کاشانی گفت ببخشید خواهرم پشتم به شماست من تا حالا شمارو زیارت نکردم شما جدیدا به اداره پیوستین؟ کرمی: حاج آقا ایشون خواهر آقا سجاد هستن مرمت بنا خوندن آقا سجاد پیشنهاد داد که تو اداره کمک دست ما باشن، دیروز تشریف آوردن دفتر، منم گفتم یه چند وقتی کنار مجموعه باشن تا کارشونو ببینیم و بعد اقدام کنیم… حاج آقا کاشانی: بله بعد سفر ایشالا میام اداره تا باهاشون مصاحبه کنم. اما چرا برای این همایش اومدن؟
من گفتم حاج آقا خواهرم تازه اومده از روستامون و شهر رو بلد نیست. خوبیت نداشت خونه تنها بمونه تو شهر غریب از آقای کرمی خواستم که این سفر همراهمون بیاد. آقای کرمی هم لطف کردن.
خیره ایشالا…
هوا داشت روشن میشد طاهره هی خوابش میبرد سرش می افتد کرمی گفت دخترم میخوای دراز بکش سرت رو بذار رو پای برادرت نه خیلی ممنون راحتم، راه زیاده دخترم سخت نگیر به خودت، اذیت میشی، طاهره کفشاشو درآورد سرشو گذاشت رو پام و پاهاشو گذاشت رو پای کرمی.
ای بابا دخترو ببین چیکار کرد آبرومو برد این چه کاری بود آخه. ببخشین آقا کرمی، این چه حرفیه سجاد بزار راحت باشه.
از تکونای طاهره روی پام چشمامو وا کردم موهای طاهره از مقنعش اومده بود بیرون، از گرما عرق کرده بود و موهاش به صورتش چسبیده بودن. یه خورده جاده رو نگاه کردم طاهره یه خورده پاهاشو جمع کرد با همین تکون سرمو برگردوندم دیدم دست کرمی روی رون خواهرمه و با اون یکی دستش انگشتان پای خواهرمو گرفته و داره بیرون رو نگاه میکنه، یه چند ثانیه بعد کرمی دستشو از روی پای خواهرم برداشت و برد سمت دماغش بعد دماغش رو خاروند و دوباره گذاشت رو انگشتای طاهره این دفعه کف دستش رو گذاشت کف پای طاهره گذاشت و انگشتای دستشو کرد لای انگشتان پای طاهره و بعد چند وقت دوباره برد سمت صورتش. طاهره یه تکونی خورد چرخید خودشو صاف کرد پاهاشو گذاشت رو شیشه، کرمی منو نگاه کرد و لبخند زد گفت بزار راحت باشه…کرمی صورتشو نزدیک پای طاهره میکرد چند باریم موفق شد صورتشو به پاهای خواهرم برسونه من تمام حواسم به پاها بود ولی یه چیزی اون پایین تکون خورد دست کرمی رو نمیدیدم ولی بازوش یه تکونایی میخورد طاهره خواب خواب بود مقنعش از سرش در اومده بود رفتارهای کرمی عجیب شده بود. این وضعیت منو عصبی کرده بود. طاهره طاهره بیدار شو بسه دیگه، آقا کرمی اذیت میشه، کرمی: نه ولش کن بزار بخواب من راحتم، طاهره بیدار شد… یه نگاه به کرمی کرد، دید پاهاش به شیشن و از هم بازن، خجالت کشید پاهاشو جمع کرد. سرشو از روی پام بلند کرد رو آرنجش تکیه کرد بعد از کلی تقلا بالاخره نشست. ازین همه تکون و جلو عقب شدن صندلی، حاج آقا کاشانی برگشت عقب رو نگاه کرد گفت اگر جاتون تنگه صندلی رو بکشم جلو آقای کرمی، نه حاج آقا راحت باشین. طاهره داشت مقنعشو درست میکرد. کاشانی یه نگاه چپی بهم کرد و برگشت. تو مسیر یه مجتمع رفاهی وایسادیم تا هم بنزین بزنیم و هم یه نفسی بگیریم. ما پیاده شدیم محبی رفت تو جایگاه به اتفاق حاج آقا و کرمی رفتیم یه خرید مختصری کردیم و چایی خریدیم. تا آب جوش بریزیم محبیم اومد.
طاهره رفت تو ماشین نشست و ما بیرون صحبت می کردیم. محبی گفت سجاد من خواب خوابم تو بشین پشت فرمون. بعدش دوباره جا به جا میکنیم. این دفعه طاهره پشت من نشست و کرمی وسط. تو راه همش از آینه نگاهم به کرمی بود که زیر چشمی به طرف طاهره نگاه میکرد. یه دو سه ساعتی رانندگی کردم حاج آقا کاشانی یهو گفت وایسا همین مجتمع رفاهی اذان گفتن هم نماز بخونیم هم ناهار بخوریم. به محض اینکه پارک کردم طاهره پیاده شد. ماشین رو خاموش کردم و پیاده شدم طاهره خیلی عصبی بود و گونه هاش گل انداخته بودن. کرمی پیاده شد یه چند قدمی لنگ زد بعد کمر بندش رو باز کرد پیرهنشو مرتب کرد داد داخل شلوار و کمربندش رو سفت بست. طاهره اومد کنارم دست به سینه کنار من ایستاد و به کرمی چشم غره رفت. دلم هزار راه رفت از طاهره پرسیدم چیزی شده؟ گفت نه خسته شدم. یه خورده خیالم راحت شد. دوباره راه افتادیم این دفعه محبی نشست حدود ساعتای 5 بود یه دفعه دیگه توقف داشتیم و این دفعه حاج آقا کاشانی نشست پشت فرمون…چشام رفت رو هم وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود محبی صندلی جلو خواب بود پاهای طاهره روی پاهام بود و سرش روی پای کرمی…مغزم از عصبانیت تیر کشید… عجب غلطی کردم با خودم آوردمش این چرا اینجوری میکنه…با خودم گفتم همین یه دفعه دیگه… حس خوبی نداشتم، هزارتا فکر تو سرم میگذشت، سر طاهره رو پاهای کرمی بود. فکر اینکه کیر کرمی بغل سر خواهرمه اذیتم میکرد. صبح یادم میومد که دستش رو پای طاهره بود و اون یکی دستش که نمی دیدم رفته بود رو مخم، الانم که اینقدر تاریکه هیچ جا رو نمیبینم. الان داره چه گهی میخوره کرمی بی ناموس. با اینکه صدای باد تو کابین زیاد بود اما صداهای محو دیگم میشنیدم…تو اون تاریکی انگار کرمی دستش رو شونه طاهره بود…سر کرمی رو به عقب بود و سرشو تکیه داده بود عقب و خوابیده بود ولی این تکونا و این صداها چی بودن… تا اینکه نزدیک پلیس راه شدیم و اون تیکه از جاده نور داشت محیط کابین روشن شد… مو به تنم سیخ شد. از قسمت فاق شلوار کرمی یه چیزی بیرون بود و قسمتیش تو دهن طاهره بود…و خیلی آروم جلو عقب میشد، چشمای طاهره کاملا باز بودن و تنش مثل چوب خشک شده بود و تکون نمیخورد. ادامه اون دستی که رو شونش بود روی سینه های خواهرم بودن…باید چیکار میکردم تف سربالا بود… حاج آقا کاشانی و محبی هم بودن آبروم بیشتر می رفت…دیگه تو اداره نمیتونستم سرمو بالا بگیرم…پاهای طاهره روی پام جا به جا شد پاهای سفید با لاک سفید…درست گذاشتشون روی کیرم…کیرم با تکون های ریز پاهاش بیدار شد چشام به پاهاش بود. مطمئنم طاهره داشت بزرگ شدن کیرمو زیر پاهاش احساس میکرد… دوباره نگاه کردم به طاهره هنوز کیر کرمی تو دهن خواهرم بود. پشت سرش شیکم کرمی نمیذاشت حتی سرشو بکشه عقب و کرمی با تکون دادن خودش کیرشو تو دهن خواهرم جلو عقب میکرد…رئیس یهو بی حرکت شد و همچنان طاهره تکون نمیخورد. چند دقیقه ای تو همون حالت بودن. کیر کرمی یواش یواش داشت از دهنش میومد بیرون و کوچیک میشد در نهایت با دستش ادامه کیرشو کشید بیرون و کلاهک کیرش معلوم شد طاهره دهنشو بست ، کرمی از پایین کیرش گرفت کشید بالا و سر کیرشو میزد به صورت خواهرم…کرمی یهو سرشو برگردوند و چشم تو چشم شدیم…رییس در حالی که کیرش دستش بود و کیرش روی صورت طاهره بود داشت تو چشمام نگاه میکرد…دوباره کابین غرق در تاریکی شد. طاهره نشست صدای بسته شدن زیپ شلوار رو شنیدم. طاهره یه بطری آب برداشت با دستمال دور دهنشو پاک کرد و از آب خورد… با روشن شدن نور صفحه گوشیش خیسی اشک رو روی صورتش دیدم. رسیدیم شیراز.
محل اقامتمون یه حسینیه کوچیک با یه حموم دستشویی نسبتا بزرگ که مشترک بود و یه آبدارخونه کوچیک، صدای هواکش دستشویی خیلی بلند بود و قِرقِر صدا میکرد …وسایلمون رو گذاشتیم و رفتیم واسه شام تو کل این مدت طاهره اصلا به کرمی نگاه نمیکرد. اما کرمی به من از حوزه قدرت و تحقیر نگاه میکرد…دلم واسه طاهره کباب بود یه روز نمیشد مامانم گفته بود مراقب این امانت باش…داشتم نگاش میکردم حیف خواهرم…ولی من جرات حرف زدن نداشتم…حاج آقا و محبی مارو رسوندن حسینیه و خودشون رفتن. کرمی از ساکش حوله برداشت و رفت حموم…طاهره به شدت تو خودش بود نمیدونستم اصلا چه کاری از دستم بر میاد…در حموم باز شد… کرمی دور کمرش حوله پیچیده بود و یه حوله رو شونش انداخته بود رفت طرف طاهره ساکش کناره طاهره بود. کفتری نشست و تو کیفش دنبال یه چیزی میگشت… ایستاد و یه نگاهی به طرف من انداخت. حولشو دقیقا رو به طاهره باز کرد و شرت پاش کرد و دوباره حولشو دورش پیچید. طاهره سرشو انداخت پایین. به طرف من نگاه کرد که ببینه من متوجه این کار کرمی شدم یا نه. منم سریع سرمو کردم تو گوشیم. طاهره از جاش بلند شد رفت تو آبدارخونه تا از کرمی دور شه. یاالله صدای حاج آقا کاشانی بود با محبی وارد حسینیه شدن…کرمی دستپاچه شروع کرد لباس پوشیدن یه زیرپوش آستین دار سفید با پیژامه چهارخانه، حاج آقا یه نگاهی به اطراف انداخت دید کرمی داره لباس میپوشه یه نگاهی به من انداخت، دنبال طاهره میگشت دید تو آبدارخونس، گفت طاهره خانم بی زحمت یه چایی میزارین خستگی راه از تنمون بره بیرون. خریدهایی که کرده بود گذاشت رو کابینت. گفت چاییم داخلشون هست طاهره خانم. خواهرم سرشو تکون داد چشم حاج آقا. کتری برقی رو آب کرد…
تو زمانی که طاهره تو آبدارخونه بود اونام لباس راحتی پوشیدن. دور هم نشسته بودیم حاج آقا در مورد برنامه فردا صحبت میکرد، کرمی همش به من خیره میشد…کاشانی گفت راستی یه خونه قدیمی تو بازارچه سنتی شهرمون هست قراره بازسازی شه و با کمک شهرداری تبدیل به یه محیط فرهنگیش کنیم. طاهره چایی آورد یه لحظه سکوت شد…اول به حاج آقا تعارف کرد مقداری خم شد تا حاج آقا چایی برداره… کرمی شروع کرد هیزی کردن و باسن خواهرمو نگاه میکرد حاج آقا این صحنه رو دید بهم گفت سجاد سینی چایی رو از خواهرت بگیر آقا جان. از طاهره گرفتم گذاشتم وسط و جلوی هرکی یه لیوان چایی گذاشتم…کرمی به حاجآقا گفت ما دیگه الان خواهر آقا سجاد رو کنارمون داریم تو بحث مرمت و بازسازی کمکمون میکنن. طاهره اخماشو تو هم کرد و سرشو انداخت پایین. دیر وقت بود جا انداختیم که بخوابیم چراغای حسینیه رو خاموش کردیم و رفتیم تو جا…دو ساعتی گذشت سرم تو گوشیم بود…طاهره کنارم نشست داداش الان همه خوابن تاریکم هست برم حموم، فردا جلو اینا نمیتونم برم. باشه برو منم دارم میخوابم دیگه… از تو ساکش وسایل برداشت رفت تو حموم. 10 دقیقه ای گذشته بود. حاج آقا بیدار شد. تو جاش نشست و بعد مکثی بلند شد رفت طرف حمام با خودم گفتم در قفل میبینه باز نمیشه برمیگرده…درو باز کرد تا ته حموم دستشویی معلوم شد…با باز کردن در صدای هواکش تو اتاق بیشتر شد اما صدای آب نمیومد. طاهره لخت رو به روی دوش ایستاده بود. موهاش کفی بود،چشماش بسته بودن و داشت موهاشو میشست. آب بسته بود…معلوم بود صدای هواکش نذاشته بود خواهرم صدای باز شدن درب رو بشنوه.
سرمو اوردم بالا و یه کم مایل شدم تا بتونم دید بهتری داشته باشم… طاهره دوتا دستاش رو سرش بودن سینه هاش به بالا کشیده شده بودن…نوک سینه های نسکافه ایه کوچیکی داشت، بالا و پایین رفتن دستاش باعث لرزیدن سینه هاش میشد…بدن کروی طاهره واقعا بی نقص به نظر میرسید…یه خط از وسط سینه هاش شروع شده بود و تا نافش اومد بود باسن گرد و خیسش تو نور بازتاب داشت… رون های پر، خطی که کنار ساق پاش ایجاد شده بود و مچ پای باریکش…زیر شکمش خیلی کم مو داشت و بین پاهاش لابیاش بیرونتر از کصش بود…حاج آقا وارد دستشویی شد و کنار ایستاد و مدت زیادی بدن خواهرمو نگاه میکرد…طاهره صابونی که باهاش موهاشو میشست از دستش افتاد و با همون چشمای بسته خم شد تا صابون رو پیدا کنه… قلبم تند تند میزد و دیدن بدن سفید طاهره جلوی حاج آقا هم منو عصبی میکرد هم کیرم سیخ شده بود… آخه چرا باید این اتفاق بیوفته… .با خم شدنش کس تپل خواهرم رو میتونستم به وضوح ببینم…کصش بین لپای کون سفیدش فاصله ایجاد کرده بود…کص نسکافه ایش هرچی به طرف سوراخ کونش میرفت تیره تر میشد…درب حموم آروم آروم درحال بسته شدن بود…دستپاچه به محبی و کرمی نگاه کردم خواب بودن، چهار دست و پا رفتم نزدیک درب حموم تا داخل رو ببینم. حاج آقا بی اراده آروم آروم نزدیک خواهرم میشد. طاهره بیخیال پیدا کردن صابون شد و ایستاد. به محض ایستادنش حاج آقا از پشت محکم به طاهره چسبید و سینه هاشو گرفت تو دستش طاهره یه تکون محکم خورد انگار که برق گرفتش…قد حاج آقا از طاهره کوتاه تر بود و حتی پیشونیش به گردن خواهرم هم نمیرسید. دستای بزرگ و تیره حاج آقا کاشانی و انگشتان کوتاه و کلفتش سینه های ظریف خواهرم رو محکم گرفته بودن.طاهره دستاشو گذاشته بود رو دستای حاج آقا و سعی میکرد دستاشو از رو سینه هاش بندازه کنار. خواهرم که صورتش کفی بود و فکر میکرد کرمی اومده سراغش گفت کرمی کثافت ولم میکنی یا جیغ بزنم داداشمو حاج آقا بیان حقتو بزارن کف دستت…اینقدر ترسیده بود بدنش و صداش میلرزید. حاج آقا همینطوری که به طاهره چسبیده بود به سمت دیوار هدایتش کرد…طاهره مقاومت کرد لیز خورد و برای اینکه صورتش به دیوار نخوره دستاشو از رو دستای حاج آقا برداشت و رو دیوار گذاشت.حاج آقا با یه دست با عجله کش شلوارشو گرفت و کشید پایین… پیشونیشو به کمر طاهره فشار میداد… یه طرف شلوارش اومد پایین،،دستشو عوض کرد. همین که کش پیژامه سفیدش از باسنش اومد پایین تر ول شد و کامل از پاش افتاد.
پهلو های افتاده…قسمتی از شکمش که از پایین زیرپوش معلوم بود و کون سیاه پشمالوش…بدن چرک و سیاهش رو چسبونده بود به بدن سفید و زیبای خواهرم… کیرشو ندیدم ولی معلوم بود کیرشو بین رونای طاهره جلو عقب میکنه… با یه دستش سینه خواهرمو گرفته بود اون یکی دستشو برد وسط پای خواهرم و محکم تلمبه میزد صدای برخورد بدن کاشانی به بدن طاهره تو حموم می پیچید…طاهره دستاش روی دیوار بود و سعی میکرد صدایی ازش بلند نشه تا بقیه و احتمالا داداش بیدار نشن که تو این وضعیت ببیننش…دیدن بدن کیری و سیاه حاج آقا و ناخونای کج و کوله و زردش وقتی روی بدن با طراوت طاهره کشیده میشدن خیلی ناعادلانه بود…حاج آقا خواهرمو رها کرد و اومد عقب…طاهره با عصبانیت برگشت و دید کرمی نیست و حاج آقاست که جلوش وایساده شکه شد. دیدن این صحنه ها منو حشری کرده بود و ترجیح میدادم حداقل به جای این آخوند کَریه من جلوی خواهرم وایساده باشم. بغض کرد و صورت معصومش درهم رفتش…حالا دیگه فقط با کرمی طرف نبود و حاج آقام بهش اضافه شده بود و اینکه اسم کرمی رو آورده بود حاج آقام فهمیده بود که با کرمی هم یه کارایی کردن. به طاهره گفت باکره ای؟ طاهره سرشو به نشانه تایید تکون داد… پس بشین جلوم. طاهره هم نشست رو دو زانوش… موهای خیس و به هم ریخته طاهره…قسمتهایی از سینش و پهلوها سرخ شده بودن…بالاخره با جدا شدنش از طاهره کیرش رو دیدم…کیرش خیلی کلفت و سیاه بود اما کوتاه. کلاهکش کیرش به شکل نامتوازنی بزرگتر از بقیه بود و رنگش به قرمزی میزد…زیر شیکمش پر از موهای بلند بود… .کیرشو گرفت دستش و گفت بخورش…
طاهره با دیدن کیرش حتی رغبت نمیکرد بهش دست بزنه…زودباش الان بقیه بیدار میشن…کیرشو نزدیک صورت طاهره کرد… طاهره سرشو نزدیک کیرش میکرد و دوباره پشیمون میشد میومد عقب ولی باید تمومش میکرد تا از دستش خلاص شه…شیکم حاج آقا جلو تر کیرش بود و این کار طاهره رو سخت تر میکرد…خواهرم لباشو چسبوند به سر کیر حاج آقا کاشانی… مقداری لباشو باز تر کرد و دوباره انجامش داد… برای اینکه بتونه همشو بکنه تو دهنش تا جایی که میتونست دهنشو باز کرد ولی بازم براش مشکل بود حاج آقا پشت سر طاهره رو گرفت و کشید سمت خودش… و شروع کرد سرشو جلو عقب کردن صورت طاهره به شیکم حاج آقا برخورد میکرد…معلوم بود حال طاهره به هم خورده و میخواد بالا بیاره…طاهره رو کشید سمت خودش و چند ثانیه نگه داشت نفس خواهرم بند اومده صورتش قرمز شد… و ولش کرد طاهره بغضش ترکید. بدنش موقع گریه کردن میلرزید…حاج آقا بی توجیه کیرشو مالید به لباش، طاهره به کیر چرک و پشمالوش نگاه کرد…تف کرد کف حموم. با دستش از دهنش مو درآورد و دوباره تف کرد…حاج آقا گفت بخورش دیگه آبمو بیار تا برم…طاهره گفت نمیتونم حالمو بهم میزنه…طاهره سرشو گذاشت زمین و کونشو داد بالا، گفت بزار لای پام آبتو بیار…حاج آقا گفت زانوهام درد میگیره اینجوری…طاهره نشست یه نگاه به اینور اونور کرد بلند شد دستاشو گذاشت رو تانک توالت فرنگی و خم شد… حاج آقا وایساد پشتش کیرشو گذاشت لای پای خواهرم… یه دستش رو پهلوی طاهره بود و با دست دیگش با کس طاهره بازی میکرد…طاهره پاهاشو به هم فشار میداد تا کار کاشانی زودتر تموم شه…ولی چون کوتاه بود به سختی لای پای طاهره قرار میگرفت…طاهره خسته شده بود…عصبی شد وایساد گفت بسه دیگه…!!!
کاشانی گفت خوب بخورش برام…طاهره یه نگاه به کیرش کرد قیافشو کج و کوله کرد…از تقلا طاهره خبری نبود و نه تنها همکاری میکرد دنباله این بود تا آبشو بیاره تا غائله ختم شه… با نا امیدی به حاج آقا گفت دراز بکش…حاج آقا دراز کشید شکم کیریش پهن شد…کیر کوچیکش سیخ مونده بود…طاهره با دست کیرشو خوابودند و نشست رو کیرش و کصشو رو کیر حاج آقا میمالید و خودشو جلو عقب میکرد
حاج آقا دستش روی کون خواهرم بود و طاهره با سرعت خودشو جلو عقب میکرد…
طاهره از خستگی خم شده بود و سینه هاش رو صورت حاج آقا بودن… حاج آقا پاهاشو سفت کرد انگشتاش از هم باز شدن و طاهره رو سفت به خودش چسبوند…
طاهره خودشو ازش جدا کرد از روش بلند شد نشست کنارش زیر ناف طاهر برق میزد دستشو کشید روش کسش و آورد بالا دستشو بازو بسته کرد کش میومد…همینطور که کاشانی ولو بود ریشاشو گرفت تو دستش کشید گفت حالا گمشو بیرون…از پشتم صدا اومد رنگم پرید…محبی بود در دستشویی پیش کردم و سریع از جام بلند شدم…محبی با چشمای نیمه بسته اومد طرفم چرا اینجا وایسادی… تو صف دستشویی… رفت تو آبدارخونه آب خورد…شرایط تخمی بود…هر آن ممکن بود حاج آقا بیاد بیرون منو ببینه…محبی رفت تو جاش سرگرم گوشیش شد…در دستشویی باز شد حاج آقا اومد بیرون…من رفتم تو آبدارخونه…حاج آقا درو بست دید محبی بیداره… تو آبدارخانه سَرَک کشید منو دید… رفت کنار محبی تو جاش دراز کشید…منم به روی خودم نیاوردم اومدم تو جام پتو رو کشیدم رو خودم…دل تو دلم نبود حداقل جلوی محبی تابلو نشه…چند دقیقه گذشت نور گوشی محبی خاموش شده بود. دوباره درب حمام باز شد و طاهر با حوله دورش اومد بیرون و رفت طرف ساکش لباس هایی که آماده کرده بود برداشت و رفت تو آبدارخونه…اومد کنارم خوابید…چشماشو بست…به پهلو شدم تو صورت معصومش نگاه کردم…محبی نشست و با تعجب به حاج آقا نگاه کرد و بعد به طرف ما… ازین که حاج آقا از دستشویی اومد بیرون و بعد تایمی خواهرم و منی که اونجا وایساده بودم متعجب بود…
صبح قبل از همایش محبی و کرمی یه گوشه باهم پچ پچ میکردن و منو خواهرمو نگاه میکردن…منو طاهره رفتیم داخل سالن طاهره نشست گفت داداش من یادم رفت بی زحمت یه آب معدنی از میز ورودی برام میاری… رفتم طرف درب ورودی سایه کرمی و محبی پشت بنر معلوم بود. حاج آقا رو خفت کرده بودن…رفتم پشت بنر فال گوش وایسادم… کرمی: حاج آقا محبی میگه دیشب شما از حموم اومدی بیرون، بعدش خواهر سجاد اومده بیرون…تازه سجادم دم در وایساده بوده خبریه؟
حاج آقا با تعجب پرسید یعنی شما میگید منو طاهره خانم هم زمان تو دستشویی بودیم سجادم مثل سیب زمینی جلوی در وایساده بوده؟ نه آقا حرفتو مزه مزه کن… حتی اگر تو خوابم دیدی نباید بیانش کنی بی خدا…محبی گفت نه آقا خواب چیه خودم میدیدم…کرمی شروع به تهدید کردن حاج آقا کرد…حاج آقا از کوره در رفت گفت فک نکن من نمیدونم خودت باهاش رابطه داشتی…همون موقع که رفتم تو اول اسم تو رو آورد گفت کرمی کثافت ولم کن…کرمی ساکت شد… محبی گفت عجب حروم زاده هایی هستین…حاج آقا: حالا واقعا سجاد جلو در بود؟ …محبی: آره ازش پرسیدم اینجا چیکار میکنی گفت تو صفم… لای درم باز بود.
کرمی که وا داده بود…گفت آخه اون موقع که من داشتم با خواهرش تو ماشین یه کارایی میکردم باهاش چشم تو چشم شدم الانم بعید نیست جلو در وایساده بوده…حالا دیگه هر سه تاشون طاهره رو به چشم جنده نگاه میکردن و از این که منم ازین اتفاقات باخبرم اطلاع داشتن.
محبی گفت دهنتون سرویس فقط مال ما خار داره دیگه…
حاج آقا گفت اگه سجاد ازمون فیلم گرفته باشه چی؟ یه نفر اومد گفت آقا همایش شروع شده لطفا بفرمایید داخل… آب برداشتم و رفتم کنار طاهره نشستم…اونام اومدن… تو فکرم این بود بعد مراسم دست طاهره رو بگیرم بریم ترمینال برگردیم. مراسم تموم شد…
سه تاشون منو طاهره رو یه جوری نگاه میکردن. طاهره رو با چشم میخوردن…
تو این مدت هر وقت طاهره رو نگاه میکردم دیشب رو یادم میومد… جلوم راه میرفت بدن لختش رو تصور میکردم و باهام صحبت میکرد حشری میشدم.رسیدیم حسینیه…اون سه تا داشتن یه چیزی به هم میگفتن نمیدونم چی تو سرشون بود…فضا سنگین بود طاهره رفت تو آبدارخونه پشت سرش محبی رفت محبی یه چیزایی به طاهره میگفت… طاهره با اضطراب جواب داد داداشم اینجاس تورو خدا میفهمه…داشت التماس محبی میکرد… محبی دست خواهرمو گرفت آورد بیرون، من ازاین حرکت گیج شده بودم…محبی گفت بیا اینم داداشت، داداشت میفهمه؟؟! داداش بی غیرتت…حاج آقا با موبایلش شروع کرد فیلم گرفتن…طاهره نمیدونست من از اتفاقا خبر دارم لپاش گل افتاده بود تو چشمام نگاه نمیکرد، گریش گرفته بود و فکر میکرد اونا میخوان لوش بدن…نه آقا محبی غلط کردم هرکاری بگی میکنم به داداشم نگو…محبی مقنعشو از سرش کشید و درآورد موهای طاهره به هم ریخته معلوم شد…دست انداخت دکمه های مانتوش باز کرد…طاهره هم گیج بود ولم کن چیکار میکنی…مانتوشو درآورد… تیشرتشو داد بالا سوتینشو از پشت وا کرد… تیشرت تنش بود نمیتونست سوتینشو دراره دستشو انداخت زیر سوتینشو و سینشو کشید بیرون…نگاه کن آقا سجاد…تیشرتشو در اورد و بعد سوتینشو…پشت خواهرم ایستاده بود دوتا سینه هاشو گرفت دستش و تو چشمام نگاه کرد…طاهره سرشو گرفته بود یه طرفه دیگه تا باهام چشم تو چشم نشه…محبی زانو زد جلوی خواهرم دکمه شلوارشو باز کرد از پاش درآورد…صورتش جلوی کص طاهره بود یه ماچ از زیر شیکمش کرد بلند شد و سینشو خورد… حاج آقا کاشانی گفت حالا زوده صبر کن نوبتت میرسه…محبی ولش کرد… خواهرم با دست راستش بازوی چپ رو گرفت و زمین رو نگاه میکرد. سینه هاش به هم فشرده شده بودن…از نزدیک دیدن بدن خوشگلش، پستش دون دون شده بود و اینکه توسط محبی جلوی بقیه دستمالی میشد حشریم کرده بود دلم میخواست به بدنش دست بزنم…نوک سینه هاش سفت شده بودن. محبی لباس خودشو دراورد…کرمیم کیرش تو دستش بود…محبی وایساد کنار خواهرم کیر راستش تکون میخورد بهش گفت بشین جنده خانم. طاهره با چشمای اشکی نشست محبی از پشت کشیدش. طاهره رو آرنجش فورد اومد و به اونا تکیه کرد… محبی زانو زده بود و کیرش کنار صورت خواهرم بود. کرمی اضافه شد…کنار طاهره نشست زانوش خورد تو پهلوی طاهره درد شدیدی کشید…دستشو گذاشت رو زانوهای خواهرم و پاشو از هم باز کرد…دو دستی چوچولای بزرگ و پرچینشو از هم باز کرد… شق درد شده بودم…محبی سرمو گرفت و برد نزدیک کصش… داد زد خوب نیگاش کن سجاد…سوراخ کصش اندازه یه نخود باز بود…جفتمون رو ول کردن…محبی زد پس گردنم گفت بلند شو…وقتی بلند شدم کرمی گفت نگاش کن شلوارش باد کرده برای خواهرش…به طاهره گفت ببین زیرش چی مخفی کرده اینقدر باد کرده…طاهره عکس العملی نشون نداد… داد زد بهت میگم درش بیار…طاهره اومد جلو دکمه شلوارمو به سختی وا کرد کشید پایین. شرتم خیس شده بود… کرمی: زود باش دیگه… شرتمو کشید پایین و کیرم افتاد جلوی صورتش کیرم نبض میزد…محبی: وای داداشت چقدر دوست داره…مزش نمیکنی؟
طاهره لباشو رو کیرم گذاشت برای اولین بار تو چشمام نگاه کرد و کیرمو کرد تو دهنش و شروع کرد ساک زدن… حاج آقا به محبی گفت برو اونور تو اینجای فیلم نباشی…طاقتم تموم شد خوابوندمش رو زمین پاهاشو گذاشتم رو شونه هام…شیکمش چندتا چین خورده بود و نافش معلوم نبود… دستمو گذاشتم کنارش روش خیمه زدم…نمیتونستم خودمو کنترل کنم بوی بدنش داغم کرد…تو صورتش خیره شدم…ابرو های گرد و دخترونش. موهای به هم ریختش…چشمای نگران و درشتش مژه هاش خیس بودن و به هم چسبیده بودن و لب صورتی، تند تند چشماش تکون میخوردن و منو نگاه میکردن پر از التماس. احساس گناه داشتم ولی لذت داشتنش قویتر. دستمو بردم سر کیرمو فشار دادم تو… صورت خوشگلش برافروخته شد…و دستاش روی کمرم بود شروع کرد چنگ گرفتن و هرچی بیشتر فرو میکردم محکم تر چنگ می گرفت…برای اولین بار صدای نالشو شنیدم… آی آی… آه… دیوونه شدم و شروع کردم محکم جلو عقب کردن از شدت ضربه هام صدای نالش تکه تکه میشد…دلم میخواست موقع کردنش بدنشو ببینم از روش بلند شدم مچ پاهاشو گرفتم…با هر ضربه سینه هاش تکون میخوردن و شیکمش می لرزید…دو زانو نشستم بلندش کردم رو کیرم نشوندمش…و بالا پایینش میکردم پیشونیمو گذاشتم رو پیشونیش…نفسشو رو صورتم حس میکردم لبشو خوردم صورتشو ازم جدا کرد، تو چشام زل زد گفت سجاد… به اوج رسیدم خودمو خالی کردم تو خواهرم…سرمو گذاشتم رو شونه هاش و بغلش کردم… جفتمون نفس نفس میزدیم…چشم تو چشم کرمی شدم کیرشو میمالید… کرمی دست طاهره رو گرفت و از آغوشم دزدیدش…پاهاشو از هم جدا کرد کسش خونی بود با دست کسش از هم باز کرد…گفت حالا نگاه کن دسته گلتو آقا دوماد…کسش به اندازه یه سکه باز مونده بود و تکون میخورد. آبم از کسش سرازیر شده بود بیرون…قلبم تند تند میزد احساس میکردم طاهره رو بیشتر از همیشه دوسش دارم…حاج آقا فیلمبرداری رو قطع کرد… گفت دیگه از شکایت و شکایت کشیم خبری نیست…
یه دستی از کنار اومد و طاهره رو از رو به روم برد و این تازه شروع ماجرا بود…
نوشته: چخوف
24 پاسخ به “خواهرم طاهره، گلی که پَر پَر شد (۱)”
خیلی ساده بگم که تو یه بیمار هستی و بهتره به فکر درمون بیماریت باشی تا کار دست خودت و دیگران ندادی.
کسخلیه نعمتیه که دوزار سرمایه نمیخواد 🙂
کیر خر تو کونت حرومی مریضریدی تو اعصابم با این داستانتبه تو چه فحشی بدم ک تعریف نباشه؟
داستان که دروغ بود ولی گوه ترین و کیری ترین فانتزی بود ک اینجا خوندم بدبخت کسکش
من که حال کردم
بیشرف و بیغیرت رو همه شنیدن ، ولی متاسفانه در این داستان به وضوح دیدن و آشنا شدم، تف به شرف و غیرت نداشته است😡😡😡
بیشرف و بیغیرت رو همه شنیدن ، ولی متاسفانه در این داستان به وضوح دیدن و آشنا شدن، تف به شرف و غیرت نداشته ات😡😡😡
اگه واقعی بود که تو یه حرومزاده واقعی هستیزنا زاده ای
خیلی پشمکی نوشتیمعلومه نه کارمندی نه روال ادرای بلدی،پلشت جلقواینا چیه نوشتی بی شرف،بزور راضی شدم تا وقتی خواهرت رفت حموم بعد مسافرت کاریتون خوندم،آخه مگه داریم آدم غریبه هم ی خانم رو وسط دو مرد تو ماشین نمی ذاره،بعد تو ک مثلاً برادرشی اونو بین خودت و همکار کبریت گذاشتی،؟ مگه داریم،مگه میشه اصلا ،پفیوز روال استخدام تو شرکت خصوصی هم اینجور نیست که تعریف کردی،کیرم تو خودت اول بعد داستانت،بی شرف
حالم از داستانت بهم خورد دیگه قسمت دوم ننویس چون تو قسمت دوم همه کستو همه فحش میدن
کوسکش بی ناموس برای خودت خودت و داستان نویسیت حروم لقمه دیوث
خوب بود
کسسس نننتتت این چی بود حالم بهم خورد
مزخرف بود، نویسنده هیچ شناختی از روند اداره های دولتی اداره و صرفا تراوشات ذهن بیمارشو ناشیانه نوشته
ابروی چخوف دوهم بردی
معمولا برا داستان ها کامنت نمیذاشتم ، اما کیرم توت با این داستان کیری تخیلیت
از اونجا که حاج آقا هم خواست خواهرتو بکنه فهمیدم فقط منم که نتونستم بکنمش
داستان که واقعی نبود، ولی تو یک حرمزاده بیش نیستی، کسکش بی همه چیز.
ای کیرم تو ناموست حالمون رو بد کردیآمدی اینجا از کونی بودنت و بیغیرت بازیت تعریف میکنیکص مادر حیف درد زایمان ننت
حیف کلمه بیغیرت به تو بگم . بیغیرتا از تو باغیرت ترند ریدی تو اعصابم.
بد نبود ادامه بده
چقققققققدر حال داد کیف کردم عالی بود ممنونم
خیلی حروم زاده ای مرتیکه بی عرضه ۲۶ کیر تو ۲۶ سوراخ از بدنت
شماها که فحش میدید اصلا چرا داستان میخونید.خیلی هم خوب بود.خواهش میکنم ادامش بنویس