خاطرات یک روسپی (۲)

ساغرم شکست ای ساقی
سلام به همه مرسی از کامنت های خوبی که گذاشتید. چندتا نکته قبل شروع داستان بگم. اول اینکه این یک داستان هستش و واقعی نیست. دوم اینکه یکی گفته بود دلار اون موقع 3 هزار تومن بود و آوا 33 سال بودش باید بگم که خط داستان 1 مال سال 97 بودش واسه همین ساغر اون موقع 23 سالش بوده. بریم واسه شروع داستان.
تا چند روز مردد بود نمیدونستم باید قبول کنم یا نه آوا بهم چند بار پیام داد اما جوابش رو ندادم. تو سالن اما هیچی نمی گفت فقط باهم خیلی معمولی خوش و بش میکردیم و می رفت. اما بالاخره با موج تورمی که بود تصمیم گرفتم پیشنهاد آوا رو قبول کنم. با امیر مطرح کردم و اونم قبول کرد. یه جورایی مشتری مشتری بود حالا هرکاری که میخواست بکنه به خودش مربوط به من ربطی نداشت. بالاخره بزرگترین اشتباه زندگیم رو کردم و به آوا زنگ زدم و گفتم اکی هستم. اونم از خدا خواسته گفت آخر همون هفته یک پارتی هستش و خودم رو آماده کنم تا 3-4 تا دختر رو حاضر کنم. سر مبلغ یکم باهم چونه زدیم و قرار شد برای اون 4 نفر 8 میلیون تومن بگیرم که اون موقع پول خیلی خوبی بود. کل درآمد من از سالن به زور به ماهی 10 میلیون می رسید اونم به تازه با 12 ساعت کار درروز! حدود یک سالی تو اینکار بودم هر آخر هفته میرفتم مهمونی های مختلف دخترا رو درست میکردم تا بتونن مشتری خودشون رو پیدا کنن. دخترهایی که گاهی نیمه لخت، با لباس زیرهای فانتزی عجیب و غریب میومدن پیش من تا برای مهمونی ها درستشون کنم. این مهمونی ها یه جورایی نشون میداد اختلاف طبقاتی چقدر زیاده. آدم های خیلی خیلی پولدار میومدن دختری رو انتخاب میکردن و من باید مطابق میل اونا درستشون میکردم. یک جورایی مثل یک فروشگاه بزرگ بود که مشتری ها به جای خرید میوه و اینجور چیزا دخترا رو برای یه مدتی کرایه میکردن. تو مهمونی به من یک اتاق اختصاصی میدادن واسه آرایش دخترها و خیلی اجازه ورود به مهمونی رو نداشتم. گاهی هم که به بهانه دستشویی بیرون میرفتم میدیدم که چه سطح لوکس بودنی تو مهمونی هست. ماشین های مدل بالا که کمترینشون پورشه و بی ام و بودن. این روند ادامه داشت تا سال 98. طبق معمول آوا زنگ بهم و طبق معمول هماهنگ کردیم که برم اونجا. مهمونی قرار بود 5 شنبه ساعت هشت شب شروع بشه و تموم شدنش با خدا بود. با آوا هماهنگ کردم و قرار شد ساعت 2 بعدازظهر دنبالم بیاد که بریم باغ تا دخترا رو آماده کنم. نه من نه آوا هیچکدوم نمیخواستیم که کسی تو سالن آرایشگاهی که روزای غیر آخر هفته میرفتم بفهمه که من برای آوا کار میکنم واسه همین یه جای دور از سالن قرار گذاشتیم. یه تاپ سکسی پوشیدم و یه شورتک لی. تاپم اینقدر نازک بود که سوتین فانتزی قرمزم از زیرش خودنمایی می کرد و اگه کسی یکم دقت می کرد حتی میتونست سینه های بزرگم رو کامل ببینه ولی مطمئن بودم تو اون مهمونی اینا بسته ترین لباس هایی هست که میشه پوشید. اونجا باید همه چی سکسی می بود حتی لباسهای من آرایشگر. حدود ساعت 1:45 بود که آوا اومد دنبالم. یک سانتافه قهوه ای خیلی خوشکل داشت سوار که شدیم. بعد خوش و بش بهم گفت یادت باشه اونجا مردهایی که مشتری هستن همشون ماسک دارن، اگه چیزی گفتن سرت رو میندازی پایین و جواب نمیدی. اگر دیدی کسی هم خیلی بهت چسبیده به من یا علی میگی(علی یه جوری رابطه آوا و دخترا با آدم های پولدار بود ولی تا حالا ندیده بودمش و امروز بار اولی بود که قرار بود ببینمش خیلی مرد محافظه کاری بود و همیشه سخت اعتماد میکرد) ولی حق اینکه خودت با اون طرف صحبت کنی رو نداری حداکثر خیلی مودبانه میگی من آرایشگر آوا هستم. همیشه خدا این جمله رو بهم میگفت مهم نبود بار چندمه که دارم میرم. بعد از کلی مسیر حدود ساعت 3 و نیم بود که رسیدیم. یک باغ با دیوارهای خیلی ساده بود آوا دوتا بوق زد و در رو براش باز کردن یک پیچ رو پیچید تازه میشد عمارت رو دید یک عمارت مرمری بزرگ با ستون های سنگی و کلی مجسمه مرمر. یک استخر بزرگ با فواره های آب و کلی گل کاری. اون موقع که ما رفتیم اردیبهشت بود واسه همین خیلی منظره قشنگی بود. مسحور مناظر شده بودم. آوا ماشین رو پارک کرد و منم پیاده شدم. یک مرد با قد حدود 1.75 و خیلی شیک پوش اومد سمت ما. آوا آروم گفت علی اینه. لینک های خیلی زیادی داره و مسئول اینه که مطمئن بشه پولدارترین آدم های شهر همه میان اینجا. علی با لبخند به سمت ما اومد سلام کرد آوا منو معرفی کرد. علی به آوا گفتش قوانین رو میدونه که آوا سرش رو به معنی تایید تکون دادم. علی گفت ساغر جان خیلی خوش اومدی. مهمونی ساعت 8 شروع میشه تو بیشتر طبقه بالا هستی فقط در صورت لزوم بیا پایین. یادت باشه راجع به مهمون ها کنجکاوی نکن. همین یک جمله کوتاه رو گفت و رفت. همیشه خدا این جمله ها رو به من میگفتن انگار احمق بودم و اینو نمیفهمیدم. اما نکته عجیب این دفعه این بود که آوا و علی هردو به شدت مضطرب بودن طوری که وقتی به آوا و علی دست دادم هر دو دستشون کمی میلرزید اما نمیدونستم چرا. وارد عمارت شدم داخلش حتی قشنگ تر از بیرون بود بازم مجسمه های مرمری داخل یک سالن خیلی بزرگ بود و علی داشت با یک سری دی جی صحبت میکرد که چیکار کنن اون طرف 3-4 تا آشپز داشتن میز رو میچیندن و بساط غذا رو حاضر میکردن. یک پلکان مارپیچی هم بود که میرفت بالا خواستم برم بالا که آوا گفت از اونجا نه، اونجا اتاق های سکس هستش. منو از یک پلکان ساده تر پشت عمارت برد بالا. رسیدم طبقه بالا یک اتاق ساده بود که توسط یک در چوبی بزرگ از اونور عمارت جدا میشد. پشت در همون اتاق های سکس بود اونطرف در چوبی بازم اتاق ها با نهایت زیبایی ساخته شده بود نه مثل اینور(چون در باز بود میتونستم اینا رو ببینم). اتاق اینور که من بودم مال آماده سازی دخترها بود. لباسام رو تو یه اتاق عوض کردم و مشغول آماده کردن وسایلم شدم کم کم دخترها اومدن و آوا به من میگفت کیا رو چجوری آرایش کنم. ظاهرا سلیقه مشتری ها کاملا دست آوا بود. همه جور دختر رو اونجا دیدم از سن کم تا زیاد از سفید تا سبزه و همه بسیار خوشکل. بالاخره ساعت 8 شد و کار منم تموم شد. صدای آهنگ میومد و منم نشسته بودم یک گوشه خودم رو با گوشی سرگرم کرده بودم. ساعت 8 و نیم بود که آوا وارد اتاقم شد و گفت تا 11 بعیده اتفاق خاصی بیفته واسه همین اگه خواستی برو پایین یه چیزی بخور. منم از طرفی گشنم بود و از طرفی هم دوست داشتم ببینم چه خبره با دلهره از اتاقم اومدم بیرون و با استرس رفتم پایین. شاید بگم نزدیک 30 نفر با ماسک بودن و 50 60 تا دختر. فهمیدم اونجا کلی زن دیگه هم هست که با آوا کار نمیکنن. تا حالا ندیده بودم همچین مهمونی بزرگی برپا بشه. قبلا حداکثر 20 تا دختر بودن ولی الان خیلی شلوغ تر بود معلوم بود کسایی که مهمونی رو گرفتن از پولدار هم پولدارتر بودن. همه مردهای ماسک دار لباس ها و عطرهایی زده بودن که مشخص بود براشون 1 میلیارد و 2 میلیارد عملا پول خرد هستش. به زور بیرون باغ دیده میشد اکثر ماشین ها اونجا پورشه و بنز و لندکروز بود. زن ها هم با لباس های سکسی داشتن وسط سالن دلبری میکردن تا بتونن امشب یک مشتری خوب رو تور کنن بعضی ها با لباس زیر فانتزی که عملا میشد همه بدنشون رو دید بودن بعضی ها با بادی های سکسی. اونجا بیشتر از اینکه یک مهمونی باشه مثل یک بازار بزرگ بود که مردهای پولدار دنبال اجاره زن ها بودن و هر زنی خوشرنگ و لعاب تر باشه طبیعتا مشتری بهتری گیرش میاد. همه چیز حساب شده بود من برای خودم سریع غذا رو ریختم و رفتم طبقه بالا مشغول غذا خوردن شدم. از ساعت 10 رفت آمد زن ها به اتاق من شروع شد از همون در چوبی میومدن داخل و ازم میخواستن مشتری پسندشون بکنم تا بتونن زودتر به مهمونی برگردن و یک نفر دیگه رو تور کنن یه جور مسابقه سکس بود و هر کسی سعی می کرد بیشتر مشتری برای خودش تور کنه. همه چی داشت خوب پیش میرفت که یک دفعه از اون طرف در چوبی صدای یک جیغ گوش خراش رو شنیدم نمیدونم چرا اما به سرعت رفتم اون طرف در که یک دفعه دیدم یک زن لخت با صورت خونی داره چهار دست پا ولی با سرعت میاد بیرون. صورتش پر از خون بود و فقط جیغ میکشید و گریه میکرد. خدای من درست می بینم؟ این آوا بودش. پشت سرش یک مرد با کت شلوار و خیلی عصبی اومد بیرون آوا مثل سگی که از صاحبش کتک خورده باشه فرار می کرد تمام صورتش به خاطر ضربه های چاقو آویزون شده بود طرف مشخص بود داره شکنجه ش میکنه. از پایین صدا جیغ و فریاد میومد و بعد 20 ثانیه تمام صداها خاموش شد و فقط صدای آهنگ بود. اون مرد هم آوا رو زیر مشت و لگد گرفته بود که یهو فریاد زدم ولش کن و دوان دوان رفتم سمتش. با تمام قدرتم رو صورتش چنگ انداختم و صورتش روی خونی کردم. اون مرد که انگار تازه متوجه من شده بود به عصبانیت گفت تو رو هم آدم میکنم جنده. آوا با یک صدای ضعیفی به اون مرده گفته تو رو خدا ولش کن اون نمیدونه چه خبره ولی دیگه دیر شده بود. اون مرد یک مشت محکم زد تو صورتم و افتادم زمین یک دفعه دیدم کلی مرد مسلح از پله های بالا اومدن درها رو با لگد میشکستن و هرکی داخل اتاق بود رو به تیر میبستن. مسلسل هاشون صداخفه کن داشت واسه همین من از پایین صدایی نشنیدم، صدا آهنگ نگذاشته بود صدا اسلحه ها با صدا خفه کن رو بشنوم احتمالا پایین همه رو سلاخی کرده بودن. در حال تماشای اون صحنه بودم که اون مرد پای منو گرفت و کشون کشون به اتاق برد .بعد رو کرد به آوا و گفت تو همین الان هم مردی فقط نمیدونی که مردی! در رو با شدت بست. فهمیده بودم که با خطرناک ترین مرد اونجا خودم رو درانداختم. خیلی عصبانی سمت من اومد نمیدونستم قراره چی بشه. دست رو گذاشت رو گردنم و گفت اون جنده همه چی رو خراب کرد ولی تو درستش میکنی شروع کردم به جیغ زدن اونم لباس هام رو شروع کرد به پاره کردن و هی میزد تو گوشم و میگفت خفه شو جنده! خفه شو! از بیرون سر و صدا میومد صدای جیغ زن ها و فریاد مردها و بعد یک دفعه صداها قطع میشد. اون مرد همونطور که منو میزد لباس ها و شورتم رو پاره کرد. خیلی قوی هیکل بود طوری که نمیتونستم تکون بخورم. میدونستم نقطه آخره دیگه کارم تموم بود. با تمام وجود مقاومت میکردم ولی فایده ای نداشت. کیرش رو درآورد به سینه هام چنگ میزد و میزد توی گوشم کامل لخت بودم اونم کیرش رو درآورد و مصمم بود بهم تجاوز کنه. که یک دفعه در اتاق باز شد. اون مرد با حالت عصبی گفت من اینو بکنمش بعد ترتیبش رو میدم. اینو گفت ولی یک صدای آروم، خیلی محکم و تا حدود زیادی عصبانی بهش گفت از روش بلند شو! اون مرد انگار انتظار شنیدن این صدا رو نداشت با حالت نیمه بیهوش به در نگاه کردم یک مرد با قد حدود 1.80 با یک کت بلند که به پاهاش می رسید رو دیدم نور سالن به قدری زیاد بود که عملا نمیتونستم بفهمم قیافه ش چه شکلیه. فقط تونستم کراوات قرمز و کت شلوار سیاهش رو ببینم اونم تازه مطمئن نبودم. مردی که میخواست به من تجاوز کنه با ترس گفت آقا غلط کردم ببخشید ولی دیگه دیر بود اون مردی که دم در بود اسلحه ش رو با آرامش بالا آورد و یک تیر به سرش زد تیکه های مغز اون متجاوز روی بدن لخت من ریخت جیغ زدم. اونقدر کتک خورده بودم که نمیتونستم تکون بخورم اون مرد وارد اتاق شد با دستش صورتم رو گرفت و با لحنی دلسوزانه ولی قاطع گفت حالت خوبه؟ زبونم از ترس بند اومده بود و به خاطر ضربه هایی که به سرم خورده بود گیج بودم. سه نفر دیگه اومدن داخل گفت دختر رو ببرید مطمئن بشید حالش خوبه. اینو گفت و رفت. دیگه چیزی یادم نمیومد تا اینکه چشمام رو باز کردم و دیدم داخل بیمارستان هستم. دستم و بینی ام شکسته بود. یک صدای ناله ضعیف از دهنم خارج شد که یک دفعه دیدم پرستار و یک سرباز اومدن داخل سرباز تا دید به هوش اومدم با سرعت رفت. دوباره بیهوش شدم. بالاخره بعد چند روز اوضاعم بهتر شد و به زندگی برگشتم. امیر پیش من بود و کارام رو میکرد. کم کم میتونستم غذا بخورم دستشویی برم و تا چند روز دیگه مرخص میشدم. سربازها هنوز بودن ولی کسی بهم نمی گفت چی شده حتی امیر هم نمی گفت چی شده. تا بالاخره یک روز یکی آمد تو اتاق و بهم گفت من سرهنگ احمدی هستم و میخوام راجع به اون شب باهات حرف بزنم. من همه چی رو براش گفتم و اونم فقط گوش میکرد وقتی حرفام تموم شد بهم گفت ما 3 ساله که دنبال بزرگترین قاچاقچی مواد مخدر کشور هستیم. یک خلافکار نابغه. تقریبا این پیچیده ترین پرونده ای هست که پلیس تو 50 سال اخیر باهاش درگیره. و تو این سه سال فقط یک اسم ازش داریم رضا نخبه(داستان آقای کاکولد سلام! رو بخونید) آوا در واقع با ما همکاری میکرد و اون شب برای رقیب رضا نخبه مهمونی گرفته بود هویت رقیبش برای ما معلوم بود ولی نمیخواستیم دستگیرش کنیم چون میترسیدیم رضا رو فراری بدیم.اون شب اون هم آوا رو کشت و هم رقیبش با تمام خانواده ش رو. رضا خیلی باهوشه اما میدونی نکته عجیب چیه؟ با صدای لرزونی گفت چی؟ گفت تو اون مهمونی 88 نفر شرکت کرده بودن 87 نفر کشته شدن و تیر خلاص به سرشون شلیک شده بود و فقط تو زنده موندی حتی جالبه تا 3-4 روز تو گم شده بودی ما فکر میکردیم همدست رضا بودی و در رفتی ولی بعد تو رو بیهوش کنار بیمارستان پیدا کردن ظاهرا رضا تو رو درمان کرده و بعد اینجا ولت کرده اگر اونکار رو نمی کرد قطعا مرده بودی. رضا حتی یکی از آدم هاش رو برای تو کشت. عکس های صحنه جرم رو نشونم داد همه سلاخی شده بودن کلی جنازه و خون روی زمین بود. گفت اون آوا رو عمدا فجیع کشت تا نشون بده که میدونسته آدم ما هستش. ولی نکته عجیب اینه عکس تمام افراد داخل مهمونی رو بعد کشتار روی زمین ریخته بود و دور همه عکس ها یک دایره قرمز بود جز عکس آوا که یک ضربدر قرمز بود و عکس تو یک دایره سبز بود. ما نمیدونیم چرا تو نکشته و چرا یکی از آدم هاش رو برای تو کشته. اول فکر کردیم تو از اونا باشی ولی رضا اونقدری باهوشه که آدمش رو زنده و با یک دایره سبز رو عکسش دست ما نده و نکته عجیب بعدی اینه که وقتی تو رو کنار بیمارستان ول کردن وضعیتت ثابت شده بود پس دلیلی نداشت بازم کنار بیمارستان ولت کنه. مطمئنیم رضا با تو کار نداره ولی نمیدونیم چرا براش مهمی. ولی ازت میخوام هر اطلاعات مهمی یادت اومد رو به ما بگی. این رو گفت و از در بیرون رفت و من و امیر رو با یک کوه سوال تنها گذاشت.
پایان قسمت دو

نوشته: آسمان سرخ

بازدید 17,656

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

7 پاسخ به “خاطرات یک روسپی (۲)”

  1. لعنت بهتیاد شیوا افتادمبخدا فک میکنم شیوا دوباره برگشته و هربار با یه اسم جدید داستان مینویسهاین مسیر نوشتن و صراحت کلام و روان نویسی رو تو این سایت بعد این همه مدت فقط تو داستانای شیوا دیدمخیلیا هستن داستان خوب مینویسن نمیخام بگم فقط شیوا خوبه ولی داستانای شیوا یه امضای خاص خودش رو تو متن جا میذارهعالی بودعالیییییییییی

  2. مرسی از کامنت های خوبتون، من غلط بکنم تکیه بر جای بزرگانی مثل شیوا بزنم. ایشون قطعا سلطان بلامنازع داستان های اروتیک نه تنها در بکن تو که به نظر من در ایران هستش.

  3. الان دو حالت داره یا منی که دیسلایک دادم به این کسشرها کسخلم یا اونایی که لایک دادن با احترام‌کسخلن

  4. دیگه نخوندم وقتی گفتی ماله ده ساله پیشه آوا رو از ۳۳ به ۲۳ تبدیل کردی اونوقت خودتم میشی ۱۰ ساله ، بعدشم سکس ورکر ماله غربی هاست و ما بهش میگیم جنده 😜😘

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید