خاطرات قدیمی علی (۱)

سلام به دوستان سکسی سکس دوست

من خاطرات رو میگم داستان بلد نیستم خلاصه ببخشید
سال‌های دهه هفتاد بود بابای من ورشکسته شده بود و مجبور شدیم خونه رو بفروشیم بریم خونه مادر بزرگم خونه بزرگی بود ولی دوتا عموم هم اونجا بودن یکی مجرد یکی با زن و یه بچه ما البته زیاد بودیم ولی من از همه بزرگتر بودم اون زمان۱۷سالم بود با یه کیر همیشه شق همش دنبال هیزی و دید زدن مردم بودم و جق و کون بچه مردم گذاشتن وقتی اومدیم خونه مادربزرگ دوتا اتاق و یه آشپزخونه گرفتیم جامون تنگ بود و محل ما عوض شد از شرق تهران اومدیم غرب کسی رو تو محل نمی‌شناختم زیاد فقط فامیل زیاد داشتیم تو محل جدید خیلی دمغ بودم فقط تنها دلخوشیم کفترای عموم بود رو پشت بوم درس هم که خوشم نمیومد

رو پشت بوم یه اتاق داشتیم که شد مکان من بعد چند روز از رفتن ما پسر عمم اومد خونه ما یه پسر کم حرف و غد به نظر مثبت فامیل یه سالو نیم از من کوچکتر شب شد اونم اومد تو اتاق من بخوابه رو پشت بوم بدنش کم مو بود یه کم لاغر و سفید نصف شب شد من بیدار شدم دیدم دمر خوابیده پتو هم کنار رفته منم شق درد گرفتم بایدمهدی رو بکنم ولی میترسیدم سر صداکنه آبروم بره بابام کونم بزاره دل رو زدم به دریا رفتم نزدیک دستم رو گذاشتم رو کونش دیدم تکون نخورد ترسم باعث شد بلرزم ولی کیرم داشت میترکید هی کم کم مالیم کونش رو تکون نخورد شلوار کردی با کش شل تنش بود راحت یه کم دادم پایین با نور کم سفیدی کونش پیدا شد داشتم دیونه میشدم چند وقت بود کون ندیده بودم دیدم بازم تکون نخورد هرچی من جلوتر میرفتم مهدی هیچ عکس‌العملی نداشت من شجاعتر میشدم بیشتر پیش میرفتم که یه‌دفعه تکون خورد پشتش رو سمت من کرد اول تکون نخوردم ولی بازم رفتم جلو چسبیدم از پشت بهش کیرش رو گرفتم تو دستم دیدم به زور ۸ یا ۹ سانت اگه بشه اونم راست شدش مونده بودم اولا چرا راسته دوما چقدر کوچیکه مالمن راحت ۱۶ بود کلفت ولی مهدی جون نازک و کوچیک از بلوغ گذشته بود نزدیک ۱۶ سالش بودخلاصه گفتم شاید بیداره ولی بازم میترسیدم یه مقدار با کونش ور رفتم کیرم رو هی مالیدم به کونش از شدت هیجان و استرس آبم اومد ریختم رو دستم رفتم شستم گرفتم خوابیدم صبح که شد داشتم با کفترا ور میرفتم اومد دیدم عادیه شصتم خبردار شد بیدار بوده کونیه یه کم باهاش گرم گرفتم گفتم امشب هم بمون سریع گفت باشه دیگه مطمعن شدم میخواد کون بده دم غروب رفت زنگ زد خونشون گفت نمیاد خونه من قند تو دلم آب شد خوشحال شدم شب که شد رفتیم بخوابیم یه کم که گذشت دیدم کون رو داده سمت من با جرت بیشتر از دیشب شلوارش رو دادم پایین شرتش هم همینطور کون سفید کوچولو افتاد بیرون دودول رو گرفتم تو دستم بازی دادم کرم هم برده بودم با خودم زدم به کیرم می‌مالیدم به سوراخ کونش دیدم یواش یواش ناله میکنه کم کم فشار میدادم میرفت جلو از درد هی با کیرم بازی میدادم رو سوراخ فشار رو کم کردم فرار نکنه ولی حرفی بین ما رد و بدل نشد دودول رو هم ول کردم یه وقت ارضا نشه فرار کنه هی ناله های ریز می‌کرد من دیونه شده بودم بهش گفتم پاشو قنبل کن عین برده ها انجام داد رفتم پشتش فشار رو بیشتر کردم دردش میومد ولی راه فرار نداشت تا کله جا رفت تو فشار ندادم تا جا وا کنه هی میگفت بسه دردم اومد من میگفتم خفه بزار بکنمت کونی ولی حق داشت کون تنگ کیر کلفت هی عقب جلو کردم دردش کم شد ناله بیشتر سانت سانت جا می‌کردم تا همش رفت داخل نگه داشتم هم آبم نیاد هم جا واکنه چند دقیقه شد خودش گفت تلمبه بزن که منم زدم ولی آبم زود اومد حالم گرفته شد ولی تا صبح بازم کردمش جق زدم براش ارضاشد فرداش شد عمم و شوهرش اومدن بردنش چند روز گذشت بازم هوس کون کرده بودم چیزی گیرم نمیومد تا اینکه دیدم زن عموم با بچه رفت حموم که تو حیاط بود ساعت ۸ شب بود تاریک بود حموم ما یه در بزرگ بود با یه پنجره که از داخل باز می‌شد پنجره طبقه دوم یکی از اتاقای مادربزرگ مشرف بود به کل حموم اگه پنجره یا در باز می‌شد منم رفتم کمین طبقه دوم چراغ خاموش واستادم دم پنجره رفت داخل یهو پنجره رو باز کرد مادر منو صدا کرد چیزی خواست وای چی میدیدم لخت و عور تا به اون لحظه زن لخت ندیده بودم به جز فیلم سوپر هر کس هم دید زده بودم کامل لخت نبود کیرم عین فنر راست شده بود سینه‌های خوش فرم بدون شکم کس مو دار دیگه کسخول شده بودم دیگه رفت تا ده دقیقه کیر به دست داشتم در حموم نگاه میکردم دوباره پنجره باز شد مادرم رو صدا زد که دخترش که ۴ ساله بود رو تحویل بده بازم همون صحنه فقط با بخار آب مادرم رفت در رو فاطمه زن عموم باز کرد چه صحنه ای بود کامل لخت فقط دستش رو جلوش گرفته بود بچه رو حوله پیچ کرد برد منم فقط جق میزدم ریختم رو پشتی مادربزرگ یعنی پاشید با فشار نتونستم جلوش رو بگیرم گفتم خوشبحال عموم با این زنش و باتشکر از همه دوستان ببخشید داستان نویسی بلد نیستم اگه دوس دارید ادامش رو بنویسم

نوشته: علی

ادامه…

بازدید 19,860

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “خاطرات قدیمی علی (۱)”

  1. لایک دادم بهتاگر دهه هفتاد ۱۷ ساله بودیالان حداقل ۴۵ سالتههنوز هم شرم و حیا تو نوشته هات پیداستدمت گرم 🙌

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید