این داستان واقعی نیست و تصورات ذهن خودمه و سعی کردم با خاطرات مشابه صحنه سازی کنم.
چهارشنبه تعطیل بود و مهدی دوست پسرم پیشنهاد داد بریم شمال تا آب و هوایی عوض کنیم. من تازه یه ماه بود که با مهدی دوست شده بودم و همین هفته پیش برای اولین بار باهاش سکس کردم. یکمی دو دل بودم که پیشنهادشو قبول کنم یا نه. البته تو این یک ماه رفتار غیر معقولی ازش ندیدم. مهدی حدودا 35 سالشه و کارمند بازرگانی یک شرکته. مهربون و خوش تیپ و خوش لباسه. همیشه مودب حرف میزنه و متلک نمیندازه. بیشتر سرش به کارش گرمه. سکسش هم که خیلی خوب بود. گفتم بزار با خانواده یه هماهنگی بکنم تا ببینم میتونم بریم یا نه
مهدی گفت میریم ویلای یکی از دوستاش و دوستش با دوست دخترش میان که کاپلی باشیم. کمی تعجب کردم چون میدونستم خانواده مهدی سمت شمال ویلا دارن. دوستشو اصلا نمیشناختم ولی مشکلی هم نداشتم. چون من خیلی زود با دیگران ارتباط میگیرم و سعی میکنم سخت نگیرم تا خوش بگذره.
چهارشنبه صبح زود تصمیم به حرکت گرفتیم. من یه کوله وسایل برداشتم و رفتم سر خیابون منتظر موندم تا بیان دنبالم. یه فونیکس مشکی جلو پام ترمز کرد. فکر کردم مهدی با ماشین خودش میاد ولی مثل اینکه با ماشین دوستش قرار بود بریم. مهدی پیاده شد و با هم احوالپرسی کردیم.
کولمو گرفت ازم تا بزاره صندوق. من نشستم صندلی عقب. دوستش برگشت به سمتم و سلام کرد و خودشو سهیل معرفی کرد. منم احوالپرسی کردم و وقتی مهدی سوار شد حرکت کردیم. فکر کردم که میریم دنبال دوست دخترش ولی رفتن به سمت آزادراه. از کنار صندلی به مهدی گفتم تنها میریم؟ مهدی بلند گفت: «راستی مهسا جان دوست دختر سهیل نتونست بیاد منم چون قول دادم آخر هفته خوش بگذرونیم نخواستم برناممونو بهم بزنم. و البته سهیل هم چون حوصلش سر رفته بود همراه ما میاد. ببخشید که بهت زودتر خبر ندادم》
دلم هری ریخت پایین و یکمی ترسیدم. مگه میشه یه دختر همراه دوتا پسر بره شمال؟
گفتم« کاش بهم میگفتی اتفاقا یکی از دوستام تنها بود اگر میدونستم میگفتم بیاد».
مهدی گفت« اخه ما صبح پیامشو دیدیم که نمیتونه بیاد.» دلم میخواست برگردم خونه. حس خوبی نداشتم.
دیگه تقریبا تو آزادراه بودیم. مهدی و سهیل درحال صحبت راجع به کار و یکی از همکاراشون بودن. منم تو اینستاگرام میچرخیدم. بعد از یکی دو ساعت نزدیک چالوس جلوی یه سوپرمارکت ایستادن. مهدی گفت« مهسا جان بریم خرید کنیم.» از نحوه صحبت کردن مهربونانه و محبت آمیزش در حالی که صدای محکم و مردونه ای داره خوشم میاد.
رفتیم تو سوپرمارکت و چیزایی که نیاز بود بخریم رو خریدیم. هرچی مهدی اصرار به حساب کردن داشت سهیل مخالفت میکرد و میگفت شما مهمان من هستید.
قد مهدی حدودا ۱۸۵ هستش و سهیل یکمی کوتاه تر به نظر میاد. البته یه کمی هم پر تر و عضلانی تر هم نشون میده. مهدی موهاشو تقریبا یکدست کوتاه کوتاه میکنه. ولی سهیل موهاش بلند و سشوار کشیده بود. تقریبا هر دو خوشتیپ هستن ولی من از نظر قیافه استایل مهدی مورد پسندمه چون مردونه تره.
سوار ماشین شدیم و به سمت ویلا حرکت کردیم. ویلای سهیل نزدیک جنگل عباس آباد متل قو بود. ریموت در رو زد و رفتیم تو حیاط. ساختمان قدیمی فلت با حیاط بزرگ و درخت گردو و نارنج بود. چقدر با صفا و قشنگ. داخل ساختمون اما به روز تر و مدرن تر چیده شده بود. یه نگاه کلی به خونه انداختم که سهیل انگار ذهنمو خونده باشه از پشت سرم گفت «من اینجا رو از یه خانواده شمالی خریدم و تقریبا سی سال پیش اینجا رو ساختن. دلم نمیخواست به شکل بنا دست بزنم. همینجوری با صفا تر به نظر میرسه». گفتم« بله واقعا با صفا و قشنگه». از نحوه صحبت کردن سهیل و مهربونیش تقریبا ترسم ریخته بود.مهدی با وسایل اومد تو و رفت سمت اشپزخونه. سهیل اتاقی نشونمون داد و گفت «مهدی جان شما و مهسا جان همین اتاق وسایلتون رو بزارید. چون مستره و راحت ترین». رفتم سمت اتاق. یه تخت چوبی ساده وسط اتاق بود با روتختی خاکستری ساده و یه کنسول و آینه هم کنارش.
وسایل رو یه گوشه گذاشتم و رفتم دستشویی. صورتمو شستم و لباسمو عوض کردم. یکمی آرایشمو تمدید کردم و بعدش رفتم بیرون به بچه ها کمک کنم. مهدی و سهیل تو حیاط بودن.
شروع کردم به چیدن وسایل توی یخچال. مهدی از پشت بغلم کرد و گفت «خوش اومدی خانوم زیبا»
برگشتم نگاهی بهش کردم که خود مهدی گفت سهیل رفته ناهار بخره. گفتم «خب تو میرفتی بد نباشه همش اون خرج میکنه.»
گفت« نگران نباش بعدا باهاش حساب میکنم》
سرمو بوسید و موهامو نوازش کرد. چقدر کنارش حس خوبی بهم میاد. محبت کردنش مردونست. قد من تقریبا ۱۶۵ و تا سینه ی مهدی هستم.دستمو دور گردنش حلقه کردمو لباشو بوسیدم. کمرمو گرفت و بلندم کرد و گذاشت روی کانتر آشپزخونه. حالا تقریبا من ازش بلند تر بودم. خم شدم به سمت صورتش و سرشو نوازش میکردم. آروم لباشو میمکیدم و ناخونامو کنار گوشاش میکشیدم. زبونمو خیلی کوچیک هل میدادم تو دهنش و هروقت اون زبونشو میزد به لبام سعی میکردم بگیرمش. پاهامو دور کمرش حلقه کردم و کشیدمش سمت خودم. با حرص و ولع لباشو میخورم و پشت گردنشو ناخون میکشیدم. اونم دستشو روی کمرم و باسنم حرکت میداد. همونجور که لبامون تو هم بود بلندم کرد و برد سمت اتاق خواب. خندیدم محکم لباشو بوسیدم. گذاشتتم روی تخت. با شهوت بهم خیره شد و کمربندشو باز کرد. شلوار و تی شرتشو از تنش در آورد و آروم اومد روم. بغلش کردم و شروع کردم به بوسیدنش. صورتش لپش پیشونیش گردنش گوشاش. با صورتش سرمو هل داد به بغل و شروع کرد به زبون زدن لاله گوشم. آخ که چقدر این حرکتو دوست دارم. خون تو رگ هام انگار به جوش اومد. گرمم شد و ضربان قلبم افزایش پیدا کرد. همزمان هم با یه دستش سینمو میمالید. حسابی غرق لذت بودم. از گوشام رفت به سمت سینم و همونجور نقطه نقطه بدنمو لیس ریز میزد و می بوسید. نوک سینه هامو آروم گذاشت تو دهنش و زبون میزد رو ابرا بودم. خیلی آروم و بدون خشونت یه سینمو میمالید و اون یکی رو میخورد. رفت سمت شکمم و بوسید و خوردش که خیلی لذت داشت. کنار کسم و بغل های رانمو بوسید و اومد بالا. کیرشو از تو شرتش در آورد و گذاشت جلوی کسم. گفتم بزار برات بخورمش گفت نه باشه بعدا بریم حموم میخوریش الان میخوام بکنمت. با دستش سر کیرشو هل داد تو کسم و خودشو انداخت روم. گرمای کیرش با سایز فوق العادش خیلی بهم حس خوبی میداد. همزمان تو کسم تلمبه میزد و لبامو میخورد. دستاشو گذاشت روی سرم و همزمان تلمبه های محکم میزد. صدای در اومد و سهیل برگشته بود. یادم اومد وقتی اومدیم تو اتاق خواب در رو نبسته بودیم. بهش گفتم«مهدی، سهیل اومده در بازه». اما مهدی توجهی به حرفم نکرد و تلمبه هاش محکم تر شد. چند بار اسمشو صدا زدم ولی تقریبا صدای ناله های مهدی در اومده بود و هر لحظه ممکن بود سهیل بیاد تو خونه. صدای در پذیرایی که اومد مهدی سریع کیرشو کشید بیرون و با صدای آهی از ته دل ارضا شد و آبش رو ریخت روی شکمم…
ادامه دارد…
چهارشنبه تعطیل بود و مهدی دوست پسرم پیشنهاد داد بریم شمال تا آب و هوایی عوض کنیم. من تازه یه ماه بود که با مهدی دوست شده بودم و همین هفته پیش برای اولین بار باهاش سکس کردم. یکمی دو دل بودم که پیشنهادشو قبول کنم یا نه. البته تو این یک ماه رفتار غیر معقولی ازش ندیدم. مهدی حدودا 35 سالشه و کارمند بازرگانی یک شرکته. مهربون و خوش تیپ و خوش لباسه. همیشه مودب حرف میزنه و متلک نمیندازه. بیشتر سرش به کارش گرمه. سکسش هم که خیلی خوب بود. گفتم بزار با خانواده یه هماهنگی بکنم تا ببینم میتونم بریم یا نه
مهدی گفت میریم ویلای یکی از دوستاش و دوستش با دوست دخترش میان که کاپلی باشیم. کمی تعجب کردم چون میدونستم خانواده مهدی سمت شمال ویلا دارن. دوستشو اصلا نمیشناختم ولی مشکلی هم نداشتم. چون من خیلی زود با دیگران ارتباط میگیرم و سعی میکنم سخت نگیرم تا خوش بگذره.
چهارشنبه صبح زود تصمیم به حرکت گرفتیم. من یه کوله وسایل برداشتم و رفتم سر خیابون منتظر موندم تا بیان دنبالم. یه فونیکس مشکی جلو پام ترمز کرد. فکر کردم مهدی با ماشین خودش میاد ولی مثل اینکه با ماشین دوستش قرار بود بریم. مهدی پیاده شد و با هم احوالپرسی کردیم.
کولمو گرفت ازم تا بزاره صندوق. من نشستم صندلی عقب. دوستش برگشت به سمتم و سلام کرد و خودشو سهیل معرفی کرد. منم احوالپرسی کردم و وقتی مهدی سوار شد حرکت کردیم. فکر کردم که میریم دنبال دوست دخترش ولی رفتن به سمت آزادراه. از کنار صندلی به مهدی گفتم تنها میریم؟ مهدی بلند گفت: «راستی مهسا جان دوست دختر سهیل نتونست بیاد منم چون قول دادم آخر هفته خوش بگذرونیم نخواستم برناممونو بهم بزنم. و البته سهیل هم چون حوصلش سر رفته بود همراه ما میاد. ببخشید که بهت زودتر خبر ندادم》
دلم هری ریخت پایین و یکمی ترسیدم. مگه میشه یه دختر همراه دوتا پسر بره شمال؟
گفتم« کاش بهم میگفتی اتفاقا یکی از دوستام تنها بود اگر میدونستم میگفتم بیاد».
مهدی گفت« اخه ما صبح پیامشو دیدیم که نمیتونه بیاد.» دلم میخواست برگردم خونه. حس خوبی نداشتم.
دیگه تقریبا تو آزادراه بودیم. مهدی و سهیل درحال صحبت راجع به کار و یکی از همکاراشون بودن. منم تو اینستاگرام میچرخیدم. بعد از یکی دو ساعت نزدیک چالوس جلوی یه سوپرمارکت ایستادن. مهدی گفت« مهسا جان بریم خرید کنیم.» از نحوه صحبت کردن مهربونانه و محبت آمیزش در حالی که صدای محکم و مردونه ای داره خوشم میاد.
رفتیم تو سوپرمارکت و چیزایی که نیاز بود بخریم رو خریدیم. هرچی مهدی اصرار به حساب کردن داشت سهیل مخالفت میکرد و میگفت شما مهمان من هستید.
قد مهدی حدودا ۱۸۵ هستش و سهیل یکمی کوتاه تر به نظر میاد. البته یه کمی هم پر تر و عضلانی تر هم نشون میده. مهدی موهاشو تقریبا یکدست کوتاه کوتاه میکنه. ولی سهیل موهاش بلند و سشوار کشیده بود. تقریبا هر دو خوشتیپ هستن ولی من از نظر قیافه استایل مهدی مورد پسندمه چون مردونه تره.
سوار ماشین شدیم و به سمت ویلا حرکت کردیم. ویلای سهیل نزدیک جنگل عباس آباد متل قو بود. ریموت در رو زد و رفتیم تو حیاط. ساختمان قدیمی فلت با حیاط بزرگ و درخت گردو و نارنج بود. چقدر با صفا و قشنگ. داخل ساختمون اما به روز تر و مدرن تر چیده شده بود. یه نگاه کلی به خونه انداختم که سهیل انگار ذهنمو خونده باشه از پشت سرم گفت «من اینجا رو از یه خانواده شمالی خریدم و تقریبا سی سال پیش اینجا رو ساختن. دلم نمیخواست به شکل بنا دست بزنم. همینجوری با صفا تر به نظر میرسه». گفتم« بله واقعا با صفا و قشنگه». از نحوه صحبت کردن سهیل و مهربونیش تقریبا ترسم ریخته بود.مهدی با وسایل اومد تو و رفت سمت اشپزخونه. سهیل اتاقی نشونمون داد و گفت «مهدی جان شما و مهسا جان همین اتاق وسایلتون رو بزارید. چون مستره و راحت ترین». رفتم سمت اتاق. یه تخت چوبی ساده وسط اتاق بود با روتختی خاکستری ساده و یه کنسول و آینه هم کنارش.
وسایل رو یه گوشه گذاشتم و رفتم دستشویی. صورتمو شستم و لباسمو عوض کردم. یکمی آرایشمو تمدید کردم و بعدش رفتم بیرون به بچه ها کمک کنم. مهدی و سهیل تو حیاط بودن.
شروع کردم به چیدن وسایل توی یخچال. مهدی از پشت بغلم کرد و گفت «خوش اومدی خانوم زیبا»
برگشتم نگاهی بهش کردم که خود مهدی گفت سهیل رفته ناهار بخره. گفتم «خب تو میرفتی بد نباشه همش اون خرج میکنه.»
گفت« نگران نباش بعدا باهاش حساب میکنم》
سرمو بوسید و موهامو نوازش کرد. چقدر کنارش حس خوبی بهم میاد. محبت کردنش مردونست. قد من تقریبا ۱۶۵ و تا سینه ی مهدی هستم.دستمو دور گردنش حلقه کردمو لباشو بوسیدم. کمرمو گرفت و بلندم کرد و گذاشت روی کانتر آشپزخونه. حالا تقریبا من ازش بلند تر بودم. خم شدم به سمت صورتش و سرشو نوازش میکردم. آروم لباشو میمکیدم و ناخونامو کنار گوشاش میکشیدم. زبونمو خیلی کوچیک هل میدادم تو دهنش و هروقت اون زبونشو میزد به لبام سعی میکردم بگیرمش. پاهامو دور کمرش حلقه کردم و کشیدمش سمت خودم. با حرص و ولع لباشو میخورم و پشت گردنشو ناخون میکشیدم. اونم دستشو روی کمرم و باسنم حرکت میداد. همونجور که لبامون تو هم بود بلندم کرد و برد سمت اتاق خواب. خندیدم محکم لباشو بوسیدم. گذاشتتم روی تخت. با شهوت بهم خیره شد و کمربندشو باز کرد. شلوار و تی شرتشو از تنش در آورد و آروم اومد روم. بغلش کردم و شروع کردم به بوسیدنش. صورتش لپش پیشونیش گردنش گوشاش. با صورتش سرمو هل داد به بغل و شروع کرد به زبون زدن لاله گوشم. آخ که چقدر این حرکتو دوست دارم. خون تو رگ هام انگار به جوش اومد. گرمم شد و ضربان قلبم افزایش پیدا کرد. همزمان هم با یه دستش سینمو میمالید. حسابی غرق لذت بودم. از گوشام رفت به سمت سینم و همونجور نقطه نقطه بدنمو لیس ریز میزد و می بوسید. نوک سینه هامو آروم گذاشت تو دهنش و زبون میزد رو ابرا بودم. خیلی آروم و بدون خشونت یه سینمو میمالید و اون یکی رو میخورد. رفت سمت شکمم و بوسید و خوردش که خیلی لذت داشت. کنار کسم و بغل های رانمو بوسید و اومد بالا. کیرشو از تو شرتش در آورد و گذاشت جلوی کسم. گفتم بزار برات بخورمش گفت نه باشه بعدا بریم حموم میخوریش الان میخوام بکنمت. با دستش سر کیرشو هل داد تو کسم و خودشو انداخت روم. گرمای کیرش با سایز فوق العادش خیلی بهم حس خوبی میداد. همزمان تو کسم تلمبه میزد و لبامو میخورد. دستاشو گذاشت روی سرم و همزمان تلمبه های محکم میزد. صدای در اومد و سهیل برگشته بود. یادم اومد وقتی اومدیم تو اتاق خواب در رو نبسته بودیم. بهش گفتم«مهدی، سهیل اومده در بازه». اما مهدی توجهی به حرفم نکرد و تلمبه هاش محکم تر شد. چند بار اسمشو صدا زدم ولی تقریبا صدای ناله های مهدی در اومده بود و هر لحظه ممکن بود سهیل بیاد تو خونه. صدای در پذیرایی که اومد مهدی سریع کیرشو کشید بیرون و با صدای آهی از ته دل ارضا شد و آبش رو ریخت روی شکمم…
ادامه دارد…
نوشته: ماه پیشونی
یک پاسخ به “خاطرات شمال با دوست پسرم (۱)”
اگر میخوای ادامشو بنویسی تریسام باشه تبدیلش نکن به خیانت