سال ۸۶ اول مهر شد و ما رفتیم مدرسه ( دوم دبیرستان ) روز اولی معلم نداشتیم
من چون قدم بلند بود رفتم انتهای کلاس نشستم
بیشتر رفیقام کلاس روبرویی بودن و فقط من و ۴ نفر از پارسال تو این کلاس بودیم که ۲ تاشون غایب بودن
کنار من یکی اومد نشست بنام امیر که دینش با منی که مسلمون بودم فرق میکرد و از یه استان دیگه اومده بود
تو کلاس یه پدرام نامی داشتیم که خیلی شر بود
پدرام یه سه چهار تا نوچه داشت که خدنگی اونو میکردن! اینا هم ته کلاس ردیف کنار میشستن
چون معلم نیومده بود بچه تو کلاس آلتشونو درآورده بودن که ببینن برای کی بزرگتره!!!
خلاصه گذشت و یه روز پدرام و یکی از نوچه هاش میلاد ته کلاس شروع کردن به جق زدن
من قبلا زیاد شنیده بودم ولی تا به حال از نزدیک ندیده بودم و با کنجکاوی شدید با کنار دستیم امیر مشغول نگاه کردن شدیم
اول آب میلاد اومد و ریخت زمین ، بعدش آب پدرام اومد که اون ریخت رو میز من با دیدنش حالم بد شد و نزدیک شد بالا بیارم که امیر گفت مگه تا حالا نزدی که با دیدن آب پدرام اینجوری شدی؟؟
من گفتم نه بخدا اولش باور نکرد ولی گفت زنگ تفریح که همه رفتن پشت در قایم شو و نرو حیاط که کارت دارم
زنگ خورد و من رفتم پشت در وایسادم تا همه برن
ولی هیچ خبری نبود اومدم سمت میز پدرام، دوست داشتم آبشو ببینم که دیدم روش برگه گذاشته ، برگه رو بلند کردم دیدم خیلی بوی بدی داره و دوباره حالم بد شد، ولی حس کنجکاوی نمیزاشت راحت باشم با مداد زدم بهش و چسبندگیشو داشتم نگاه میکردم دست زدم بهش خیلی لزج بود که یهو در باز شد و امیر اومد گفت تو که بدت میومد؟! خیلی خجالت کشیدم و گفتم به خدا خواستم ببینم چیه گفت پایه ای باهم بزنیم؟!
گفتم من تا حالا نزدم ، گفت اشکالی نداره با هم میزنیم یاد میگیری ! کلا ده دقیقه وقت داریم بیا جلو در اگه کسی اومد جمعش کنیم
رفتیم جلوی در ، من از قبلش سیخ کرده بودم اون درآورد که نیمه خواب بود منم درآوردم و با تف شروع کردیم به زدن (من ادای اونو در میاوردم) ولی نمیشد اون هی میگفت ببین اینطوری بزن
یه چند دقیقه ای زد تا آبش با شدت چند برابری پدرام پرید، من واقعا کپ کرده بودم!! ولی برای من نمیومد که اون خودش شروع کرد برای من زدن ! دو دقیقه نشده بود که دیدم حال عجیبی مثل حالی که گاهی اوقات تو خواب تجربش میکردم بهم دست میده یهو دیدم یه مایعی از سر آلت منم ریخت ، پاهام شروع کرد به لرزیدن و شل شدم و همون حین افتادم زمین و آبم ریخت رو شلوارم !! حس فلجی داشتم امیر میخندید و میگفت پاشو الان زنگ میخوره ولی جدی نمیتونستم منگ منگ بودم که امیر خودش منو جمع کرد و برد سر میز من فقط خوابم میومد و از ترس دیدن شلوارم توسط بچه ها سریع خوابیدم و به امیر گفتم به بقیه بگو مریضم که کسی کاریم نداشته باشه
من چون قدم بلند بود رفتم انتهای کلاس نشستم
بیشتر رفیقام کلاس روبرویی بودن و فقط من و ۴ نفر از پارسال تو این کلاس بودیم که ۲ تاشون غایب بودن
کنار من یکی اومد نشست بنام امیر که دینش با منی که مسلمون بودم فرق میکرد و از یه استان دیگه اومده بود
تو کلاس یه پدرام نامی داشتیم که خیلی شر بود
پدرام یه سه چهار تا نوچه داشت که خدنگی اونو میکردن! اینا هم ته کلاس ردیف کنار میشستن
چون معلم نیومده بود بچه تو کلاس آلتشونو درآورده بودن که ببینن برای کی بزرگتره!!!
خلاصه گذشت و یه روز پدرام و یکی از نوچه هاش میلاد ته کلاس شروع کردن به جق زدن
من قبلا زیاد شنیده بودم ولی تا به حال از نزدیک ندیده بودم و با کنجکاوی شدید با کنار دستیم امیر مشغول نگاه کردن شدیم
اول آب میلاد اومد و ریخت زمین ، بعدش آب پدرام اومد که اون ریخت رو میز من با دیدنش حالم بد شد و نزدیک شد بالا بیارم که امیر گفت مگه تا حالا نزدی که با دیدن آب پدرام اینجوری شدی؟؟
من گفتم نه بخدا اولش باور نکرد ولی گفت زنگ تفریح که همه رفتن پشت در قایم شو و نرو حیاط که کارت دارم
زنگ خورد و من رفتم پشت در وایسادم تا همه برن
ولی هیچ خبری نبود اومدم سمت میز پدرام، دوست داشتم آبشو ببینم که دیدم روش برگه گذاشته ، برگه رو بلند کردم دیدم خیلی بوی بدی داره و دوباره حالم بد شد، ولی حس کنجکاوی نمیزاشت راحت باشم با مداد زدم بهش و چسبندگیشو داشتم نگاه میکردم دست زدم بهش خیلی لزج بود که یهو در باز شد و امیر اومد گفت تو که بدت میومد؟! خیلی خجالت کشیدم و گفتم به خدا خواستم ببینم چیه گفت پایه ای باهم بزنیم؟!
گفتم من تا حالا نزدم ، گفت اشکالی نداره با هم میزنیم یاد میگیری ! کلا ده دقیقه وقت داریم بیا جلو در اگه کسی اومد جمعش کنیم
رفتیم جلوی در ، من از قبلش سیخ کرده بودم اون درآورد که نیمه خواب بود منم درآوردم و با تف شروع کردیم به زدن (من ادای اونو در میاوردم) ولی نمیشد اون هی میگفت ببین اینطوری بزن
یه چند دقیقه ای زد تا آبش با شدت چند برابری پدرام پرید، من واقعا کپ کرده بودم!! ولی برای من نمیومد که اون خودش شروع کرد برای من زدن ! دو دقیقه نشده بود که دیدم حال عجیبی مثل حالی که گاهی اوقات تو خواب تجربش میکردم بهم دست میده یهو دیدم یه مایعی از سر آلت منم ریخت ، پاهام شروع کرد به لرزیدن و شل شدم و همون حین افتادم زمین و آبم ریخت رو شلوارم !! حس فلجی داشتم امیر میخندید و میگفت پاشو الان زنگ میخوره ولی جدی نمیتونستم منگ منگ بودم که امیر خودش منو جمع کرد و برد سر میز من فقط خوابم میومد و از ترس دیدن شلوارم توسط بچه ها سریع خوابیدم و به امیر گفتم به بقیه بگو مریضم که کسی کاریم نداشته باشه
ادامه داره
نوشته: پارسا
2 پاسخ به “خاطرات بچگی پارسا”
داستان جق زدن هاتونم مینویسی؟خیلی بیکاری
از هر چه بگذری سخن جلق خوشتر استبازم بنویس از جق زدن و مالیدن تکی یا دو نفره. خیلی حال میده. از جزئیات هم بگو